انقلاب اسلامی ایران و نظم جهانی امروز

0 191

رویوران: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم! ما جلساتی در ارتباط با مفهوم نظم جهانی و موقعیّت ایران در این نظم برگزار کردیم. در این جلسه به ادامه بحث خواهیم پرداخت.

زارعی: به نظرم جهان ما در مقایسه با دو مقطع که منجر به ارائه یک نظم نوین جهانی بود در شرایط بهتری قرار دارد. در قرن نوزدهم نظام چند قطبی موسوم به کنسرت اروپا مرکب از پنج قدرت اروپایی روی کار آمد. اینها سیاست‌های دنیا را تعیین و بیش از ۱۴۰ سال بر دنیا حکومت کردند. دوره‌ای بود که یک نظم مبتنی بر توسعه مناطق نفوذ و مناطق تحت قیمومیت طراحی شده بود و ما ملت‌های مناطق غرب آسیا بیشترین آسیب را از این سیستم چند قطبی اروپایی دیدیم. کشور‌های منطقه مثل فلسطین، شامات و عراق به صورت مستعمره قدرتهای اروپائی در آمدند و به شدت محل تاخت و تاز قدرت‌های اروپایی شدند. ما از جمله کشور‌هایی بودیم که تحت قیمومیت در نیامدیم و جز در مقطع جنگ جهانی، مورد حملۀ دشمن خارجی قرار نگرفتیم. اما به شدت استقلال، هویت، امنیت و موقعیت ما تحت تأثیر تصمیمات نظام دوقطبی قرار گرفت. دو امپراطوری در جهان اسلام سقوط کردند.

۱٫ امپراطوری گورکانی بود که در اوایل شروع نظام چند قطبی اروپا سقوط کرد. این امپراطوری یک امپراطوری مسلمان و ریشه داری بود که محیط آن تحت تسلط کمپانی هند شرقی قرار گرفت.

۲٫ امپراطوری عثمانی بود که در اواخر دورۀ نظام چند قطبی اروپایی یا کنسرت اروپا دچار فروپاشی شد. این امپراطوری از بخش‌های مختلف آسیایی، افریقایی و اروپایی تشکیل شده بود. امپراطوری بزرگی بود که قسمت هائی سه قاره را تحت پوشش خود داشت و فروپاشید.

در واقع تمام دیوار‌های جهان اسلام در مقابل غرب و اروپا از بین رفت. در این مقطع کشور‌های اسلامی هیچ کاری نتوانستند بکنند. البته اندیشمندانی مثل سید جمال‌الدین اسدآبادی در ایران، اقبال لاهوری در پاکستان پیدا شدند. در کشور‌های دیگر هم تک ستاره‌هایی در آسمان جهان اسلام ظاهر شدند که بیش از این که بصورت یک فریاد و علامتی از اعتراض باشند، کاری نتوانستند انجام دهند. عملاً جنبش‌های بیداری در این مقطع از بین رفتند و خاموش شدند. سرنوشت ما جهان سومی‌های غرب آسیا در این جابجایی قدرت در این مقطع این بود که تحت تأثیر برنامه‌های آنها قرار بگیریم. در این جابجایی قدرت در عرصه بین‌الملل وظایفی را برای ما ترسیم کردند که ما هیچ تأثیری در این روند نداشتیم و به طور یک جانبه مجری دستورات آنها شدیم. البته اروپائیان هم با سیاست های خود شکلی از حکومت‌ها و سرزمین‌ها را در جهان اسلام ایجاد کردند که بعد‌ها یک دوره طولانی مناقشات را در بین بخش‌های مختلف جهان اسلام شاهد بودیم. هنوز هم این کشمکش‌ها و درگیری‌ها تمام نشده و نمونۀ کوچکی از آن حملاتی است که ترکیه به عراق و سوریه می‌کند. اخیراً اردوغان رسما تهدید کرد که ممکن است به شدت وارد منطقۀ سنجار عراق شود. به هر حال ماده‌هایی از اختلاف در بطن جهان اسلام ایجاد کردند که هنوز درگیر پیامد‌های آن هستیم. مقطع دوم نظام دوقطبی هست که در سال ۱۹۴۵ با پایان جنگ جهانی دوم در دنیا ایجاد شد. یک نظام دوقطبی ترکیبی از رهبری آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی تشکیل شد. توضیح این که اتحاد جماهیر شوروی یک قدرت اروپایی – آسیایی بود و می‌توانست به طور طبیعی نمایندگی بخش بزرگی از جهان را داشته باشد. اما غرب برخلاف دوره نظام چند قطبی قبل، این بار به نظام جهانی هویت ایدئولوژیک داد. گروهی تحت عنوان کشور‌های غرب با یک خروجی مشخص و تمدن معین در مقابل ایدئولوژی مادی که زائیده اروپا بود با تأکید بر مسائل اجتماعی ایجاد کرد کاپیتالیسم و کمونیسم. در حالی که هر دو ایدئولوژی مادی بودند و خاستگاه اروپایی داشتند. ایدئولوژی که آمریکایی‌ها نمایندگی آن را داشتند برخواسته از افکار اروپا بود. ایدئولوژی که مارکسیست‌ها دنبال می‌کردند ایدئولوژی اروپایی بود. باز هم دعوا، دعوای داخل اروپا بود که قبل از آن در نظام دوقطبی در این مسئله استمرار داشت. به ذهن مسلمانان نیامد که در این دعوای به ظاهر ایدئولوژیک دو قطبی، ایدئولوژی متمایز جهان اسلام هم صاحب حق است. در مقطع جنگ جهانی دوم به شدت به هم ریخته بود. کشور‌های جهان اسلام هنوز از تبعات سیاست‌های نظام چند قطبی اروپا فارغ نشده بودند. خیلی‌ها هنوز درگیر مقوله‌ای به نام Nation State بودند. دولت‌سازی‌هایی که اروپایی‌ها برای آنها در نظر گرفته بودند و اختلافاتی که با همدیگر داشتند. بسیاری از آنها با رژیم‌ها و دولت‌های عقب افتاده و غیر کارآمد مواجه بودند. شکلی از جهان اسلام وجود داشت که عملاً نمی‌توانست این بار هم در هویت بخشی جهان جدید سهم مناسبی در نظام جهانی پیدا کند. نمود برجستۀ این وضع هم شورای امنیت سازمان ملل بود که آمریکا و کشور‌های اروپایی و چین به عنوان کشور‌های صاحب حق و تو صاحب کرسی شدند و هیچ صندلی به مسلمان‌ها و کشور‌های جهان اسلام اختصاص پیدا نکرد. یعنی باز هم قدرت بین کشور‌هایی که منشاء جنگ بودند تقسیم شد و آنها میدان دار مسائل جهانی شدند. باز هم مثل دورۀ قبل صداهایی در جهان اسلام بلند شد. اما این صدا‌ها هم به جایی نرسید. تک ستاره‌هایی در عالم اسلام درخشیدند اما عملاً نتوانستند تأثیری روی فضای ایجاد شده‌ی پس از جنگ جهانی به وجود بیاورند. وضعیت تأسف بار مسلمان‌ها سبب شد نظام دوقطبی درباره‌ی جهان اسلام و منطقۀ غرب آسیا مداخله‌گرانه‌تر از هر جای دیگر ظاهر شود. یعنی اگر مداخلاتی را بعد از جنگ جهانی در منطقه شرق دور، افریقا، اروپا یا در امریکای لاتین می‌بینید نتیجۀ اعمال قدرت وحشتناک غربی‌ها است. عملاً این منطقه تحت سلطه غرب بود و فقط بخش‌های کوچکی از آن با شوروی سروکار داشت. به عنوان مثال تعداد پایگاه‌های نظامی در منطقۀ غرب آسیا سه برابر پایگاه‌هایی بود که در افریقا، امریکای لاتین و شرق دور داشتند. در این مقطع، بارانداز قدرت غرب در این منطقه بود و آمریکایی‌ها بیش از هر جا روی این منطقه سوار بودند. در عین حال که در این مقطع ما بار ادارۀ مالی نظام جهانی جهانی را بر دوش می‌کشیدیم، در تصمیمات نظم نقشی نداشتیم. این سرگذشت ما در این دو مقطع است.

امروز ما وارد دورۀ جدیدی از نظام نوین جهانی شدیم و هنوز نظام جدید شکل نگرفته است و در میانۀ دورۀ شکل‌گیری نظام جدید هستیم. دورۀ انتقال هر نظام به نظام دیگر در گذشته حدود ۵۰ تا ۶۰سال طول کشیده است. اگر همین معیار را در نظر بگیریم و بگوییم از زمانی که نظام دوقطبی فرو پاشیده است ۶۰ سال زمان می‌برد، الآن در وسط دورۀ انتقال هستیم. مقطعی را پشت سر گذاشته‌ایم و دوره‌ای را هم در پیش رو داریم تا به وضعیت جدید برسیم. ۲۰ تا ۳۰ سال وقت داریم تا نظام جدید جهانی شکل واقعی و کامل خودش را پیدا کند. ما امروز در وضعیت گذشته نیستیم. جهان اسلام دارای قدرت و توانمندی است و می‌تواند جایگاه برجسته‌ای در تعاملات جهانی پیدا کند. شرط آن این است که بیدار باشد و بزنگاه‌ها را بشناسد. اهل نقش آفرینی مناسب باشد. یعنی بتواند سهم خودش را از نظام و سیستم جهانی بگیرد. این امکان‌پذیر هست. ما به لحاظ سیاسی این توانایی را داریم. جهان اسلام امروز مثل سال‌های ۱۸۲۰ یا سال ۱۹۴۵ نیست. از نظر موقعیت فرهنگی ما در وضعیت بهتری نسبت به آن سال‌ها هستیم. همبستگی‌های جغرافیایی می‌توان ایجاد کرد. همین الآن هم ما در جهان اسلام به اندازۀ بخشی از امپراطوری عثمانی در منطقۀ غرب آسیا قدرت همگرایی داریم. از نظر نظامی و تکنولوژی هم در وضعیت مناسبی هستیم. از لحاظ بیداری و سطح توجه به جنایاتی که غرب علیه جهان اسلام اعمال کرده است در وضعیت هشیاری خوبی هستیم. همین چند هفتۀ پیش مرکز آمریکایی Pew بعد از نظرسنجی اعلام کرده بود میزان نظر منفی ملت‌های مسلمان در دنیا نسبت به آمریکا در کمترین عدد ۶۲ و در بالاترین عدد ۹۹ درصد است. میانگین این دو عدد معادل ۸۰ درصد است. یعنی ۸۰ درصد جهان اسلام نسبت به غرب دیدگاه منفی دارد. این یک نوع واقع بینی و آگاهی جدید است. دیروز گزارشی می‌خواندم که یک مؤسسه اسرائیلی نظرسنجی کرده که بیش از ۹۰ درصد مسلمان‌ها در منطقه با عادی‌سازی روابط با اسرائیل مخالف هستند. قبل از آن هم وزارت امور زیربنایی صهیونیستی نظرسنجی کرده بود که ۸۵ درصد عرب‌ها بن‌زائد را خائن می‌دانند. آن موقع فقط امارات روابط با اسرائیل پیدا کرده بود. این آمار حد بیداری بالا را نشان می‌دهد. در حالی که قبلاً در جهان اسلام حرکت این بود که به سمت غرب برویم. اصلاً ما در ایران و کشور‌های عربی نهضت غرب‌گرایی داشتیم. دولت‌ها با شعار غرب‌گرایی می‌توانستند به قدرت برسند. الآن اوضاع جور دیگری است. نکتۀ دیگر این که الآن عنصر رهبری در جهان اسلام وجود دارد. در گذشته ما این عنصر را نداشتیم. کسی در حد حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که بتواند حد وسیعی از جهان اسلام را حداقل در بخش شیعه با حدود ۳۰۰ میلیون جمعیت مدیریت کند. البته می‌دانید که دیدگاه‌های مقام معظم رهبری را خیلی از برادران اهل جماعت و سنت هم قبول دارند. ولی می‌گوییم حداقل ۳۰۰ میلیون جمعیتی که رهبر دارد و با آهنگ حرکت می‌کند و می‌توان آن را مدیریت کرد. بنابراین ما از نظر تأثیر گذاری در موقعیت خوبی قرار داریم. آیا ما خودمان را برای این موقعیت آماده کردیم؟ آیا چارچوب‌های لازم را فراهم کردیم؟ آیا زیرساخت‌های لازم را فراهم می‌کنیم؟ آیا در بحث‌های مربوط به تمدن نوین اسلامی کار‌های اساسی می‌کنیم؟ آیا روی جنبه‌های فکری انقلاب اسلامی در دانشگاه‌ها کار می‌کنیم؟ اینها موضوعات مهمی است. به نظر من در حد رهبری این تفکر وجود دارد. نمونۀ آن هم بیانیۀ گام دوم بود که مقام معظم رهبری بر اساس ساخت یک دنیای جدید تنظیم و منتشر فرمودند. شکل تهاجمی جهان اسلام در قالب نامه‌هایی بود که مقام معظم رهبری به جوانان اروپا و آمریکا نوشتند. یا حضرت امام به گورباچف نامه نوشتند. یا قضیه‌ای که در مورد سلمان رشدی پیش آمد. جنبۀ منفعل نبودن و تهاجمی نبودن جهان اسلام را در جای خودش نشان می‌دهد. می‌خواهم از این موقعیّت این استفاده را بکنم که شرایط ما، شرایط زمان شکل‌گیری کنسرت اروپا یا زمان شکل‌گیری نظام دوقطبی نیست. می‌توانیم با ظرفیت‌های موجود در نظام آینده جایگاه برجسته‌ای داشته و نقش مهمی را ایفا کنیم.

رویوران: جناب آقای دکتر زارعی متأسفانه ما در دورۀ گذار فعلی هزینه هائی را داریم می‌دهیم. یعنی بحث اسلام هراسی پدیدۀ جدیدی است. در مورد ادیان دیگر چنین واکنش و حساسیتی نبوده است. ولی اسلام هراسی الآن در غرب به صورت یک رفتار سیستماتیک در آمده است. نظریه‌پردازی در این زمینه علیه جهان اسلام در جریان است و بحث جنگ تمدن‌ها جهان اسلام را هدف قرار داده است. سعی می کنند اسلام را به عنوان تفکری که از لحاظ فکری با تمدن غرب مشکل دارد و ستیزه‌گر است و باید به گونه‌ای مهار شود معرفی کنند. اجرای طرح خاورمیانه بزرگ، اسمش خاورمیانه است. اصلش طرح تسلط بر قلب جهان اسلام است. یعنی واژۀ خاورمیانه که بیشتر به شرق مدیترانه اطلاق می‌شد. اینها به از مرز هند تا مغرب اطلاق می کنند که منطقۀ به هم پیوسته‌ی جهان اسلام همین است. برای این که حساسیت را کم کنند، اصطلاح خاور میانۀ جدید را اعلام کردند و آمریکا به دنبال این بود که سُلطۀ خود را گسترش دهد و دو کشور اسلامی را اشغال نظامی کرد. ولی اتفاقات مهمی رخ داد. به قول بعضی از تحلیل‌گران آمریکایی به دنبال این بودند که کشور‌های ایران، سوریه و بعضی از طرفداران ایران مثل حزب‌الله که در جهت آزادی حرکت می‌کنند را مهار کنند. سناریو آنها اول برای حزب‌الله و بعد سوریه و بعد جمهوری اسلامی ایران بود تا پس از آن منطقه کاملاً تسلیم غرب شود. ولی مقاومت موفق شد این طرح را از طریق مقاومت ۳۳ روزه خنثی کند. جنگی که منجر به شکست اسرائیل شد. و اِلا طرح هائی که غرب علیه جهان اسلام آماده و اجرا کرد کاملاً ستیزه‌گرایانه و متضمن جنگ علیه مسلمانان و تمام مسائل دیگر هم بود. به همین دلیل جهان اسلام در نظام جدید الزاماً باید جایگاهی پیدا کند که حداقل، ستیزه‌گری از طرف مقابل را نسبت به خودش تحت کنترل داشته باشد.

متقی: اعتقاد من هم این است که ساختار نظام جهانی با تغییرات بنیادین همراه شده است. در قرن ۱۹ بازیگران منطقه‌ای مثل ایران هیچ جایگاهی نداشتند. سیاست بازی بزرگ اعمال می‌شد. در رابطه با ایران یا کودتا یا دولت ضعیف یا فضای دست نشاندگی و قرارداد ۱۹۱۹ بود که امتیازات متقارنی برای روسیه و انگلیس حاصل می‌شد. دو تحول اساسی شکل گرفت که نظام بین‌الملل را تغییر داد:

۱٫ تحول در تکنولوژی و اقتصاد جهانی در اواخر قرن نوزدهم

۲٫ ضعف آمریکا

هر دو اینها در نظم استعماری تغییر ایجاد می‌کرد. نظم استعماری به سمت نظم سرمایه‌داری حرکت کرد. آمریکایی‌ها به دنبال این رفتند که فضای امپراطوری موجود را به اقتصاد سرمایه‌داری مشارکتی با طیف گسترده‌ای از بازیگران تبدیل کنند. در قرن ۱۲ فئودال‌ها و اشراف توانستند دولت‌های پادشاهی را شکل بدهند. در قرن ۱۷ و ۱۸ در اثر تغییرات شرایط اجتماعی و سیاسی و آزهای حکومت‌ها بیشتر شد. زمینه برای شکل‌گیری نهاد‌های بین‌المللی، حقوقی و اندیشه‌های تأثیر گذار بر ساخت دولت به وجود آمد. در قرن بیستم شاهد سقوط امپراطوری‌های عثمانی، روسیه، آلمان، اُطریش و مجارستان بودیم. وقتی این امپراطوری‌ها سقوط می‌کنند بی‌نظمی جدید به وجود می‌آید که خودش می‌تواند نظم آینده را شکل دهد. از نظر من دو مؤلفۀ تحول موج دوم انقلاب تکنولوژیکی و ظهور آمریکا در افول نظم کهن مستعمراتی بسیار قوی بوده است. خیلی‌ها در ایران با قرارداد ۱۹۱۹ مخالفت کردند. اما در سطح بین‌الملل آمریکایی‌ها در زُمرۀ مخالفان جدی بودند که انگلیس‌ها ترمز کشیدند. در ایران کسانی نظیر آیت‌الله مدرس مخالف بودند. اما مسئله‌ای که وجود دارد مسئلۀ ساخت قدرت است. تحلیل من چه در نظم داخلی و چه نظم بین‌الملل بر ساخت قدرت است. بعد نیرو‌های اجتماعی را متناسب با نقشی که با ساخت قدرت دارند تحلیل می‌کنم. از زمانی که آمریکا در جنگ جهانی دوّم توانست نقش خودش را تثبیت کند فضای قدیم استعماری گذشته به فضای جدیدی تبدیل شد. خیلی‌ها این نظم در حال ظهور را درک نکردند. از آن جمله در ایران هم درک نکردند. نتیجه این شد که آرامکو در سال ۱۹۳۲ با مدل کنسرسیومی شکل گرفت. کنسرسیومی که در ایران برقرار شد ۲۲ سال بعد در سال ۱۹۵۴ بود. کل ملی شدن صنعت نفت و جنبش اجتماعی ایران هم بر باد رفت. چرا؟ به این دلیل که ارکان حکمرانی ما نتوانست درک دقیقی از ساخت قدرت نظام جهانی داشته باشد و بر آن اساس حرکت کند. از دهۀ ۱۹۶۰ موج انقلاب تکنولوژیک سوم به گونه‌ای تدریجی ظهور پیدا کرد. این دفعه منجر به در جا زدن اتحاد شوروی شد. در این شرایط دوباره امپراطوری بزرگی به نام امپراطوری اتحاد شوروی شکل گرفت. به تعبیر ریگان امپراطوری شیطانی شکل گرفت. از نظر خود من اگر امپراطوری شوروی شیطانی بود، امپراطوری غرب هم شیطانی به توان ۲ است. چون از قابلیت‌های تکنولوژی و ظرافت‌های خاص خودش برای اغوا استفاده می‌کند. این بحثی است که گرامشی در مفهوم هژمونی به کار گرفت. در ارتباط با نظام سرمایه‌داری که چگونه امپراطوری شیطانی به توان ۲ را شکل داده است؛ نظام بین‌الملل پیچیده‌تر شد. اتحاد شوروی و اروپای شرقی در اثر تغییرات شرایط محیطی محکوم به سقوط شدند. بعد از جنگ سرد، موجی که تحت عنوان هویت‌یابی اسلامی، به وجود آمده بود را غربی‌ها زیاد درک نمی‌کردند. چون مبنای تحلیل آن‌ها Nation State بود و State Centeric به مسائل نگاه می‌کردند. نگاه اروپایی‌ها اجتماعی‌تر بود. به موضوع جامعه‌شناسی بین‌الملل توجه داشتند. فضای بعد از جنگ سرد، فضایی بود که به نظر من آرمان‌های آمریکایی را به چالش کشید. آرمان آمریکایی به لحاظ تفکر لیبرال دمکراسی بود. به لحاظ الگوی رفتار بین‌الملل هژمونی لیبرال بود. هر دو این قالب‌ها امروز با ابهام روبرو شده است. هژمونی لیبرال چگونه با ابهام روبرو شده است؟ با کتاب توهم لیبرالی مرشایمر! یک تحلیل تاریخی از نظام جهانی و دگر گونی‌های موجود دارد. می‌گوید: هژمونی لیبرال بر اساس نظریه‌های روابط بین‌الملل جایگزین مُوازنۀ قدرت شده و مشکلات سیاسی و امنیتی آمریکا را بیشتر کرده است. پس این یکی از قالب‌هایی است که ابهام را در ساختار قدرت جهانی نشان می‌دهد.

نکتۀ دوم چیست؟ بحث‌های فوکویاما است که پایان تاریخ را مطرح کرد. امروز خود فوکویاما به بحث جدیدی به نام هویت توجه دارد. این مسائل موضوعات امروزی نظام جهانی است. جهان غرب از درون با چالش بنیادی روبرو شده است. این بحث که می‌گویم به این معنا نیست که آنها با چالش روبرو شدند و ما از انسجام بالایی برخورداریم. نه! مفهوم دولت ضعیف در رابطه با خیلی از کشور‌های جهان غرب به کار گرفته می‌شود. اما Orientation این دولت ضعیف، متفاوت است. یعنی می‌خواهد موقعیت خودش را بازتولید کند. به همین دلیل است که در آمریکا ابر و باد و ماه و خورشید و فلک در کار شدند که ترامپ به قدرت نرسد. حرف ترامپ درست بود که می‌گفت: روشنفکر‌ها، سلبریتی‌ها، سرمایه‌دار‌های لیبرال و رسانه‌ها و ساخت قدرت عمیق مانع پیروزی من شد. واقعاً این اتفاق افتاد. این مسئله نشان می‌دهد که هنوز نهاد قدرت حاکم است و ساختاری می‌تواند موج‌های گریز از مرکز مثل ترامپ را کنترل کند. اما ساختار نمی‌تواند فضای بحرانی اشغال کنگره را در کوتاه مدت کنترل کند. فضایی که امروز در حال شکل‌گیری است این است که جهان غرب ناچار است بازگشتی به داخل خودش داشته باشد. اما بازگشت به داخل خودش به این معنا نیست که به مخاطرات و چالش‌های جهانی توجهی ندارد. نمونه‌اش انگارۀ بایدن است. اولین اظهار نظری که بایدن در رابطه با ایران در دیدار با وزیر خزانه‌داری داشت این است که انقلاب اسلامی ایران بزرگترین تهدید علیه منافع آمریکا است. می‌خواهیم ببینیم تیم بایدن چه رویکردی دارند. پاسخ او را به نمایندگان مجلس سنای آمریکا که از او سؤال می‌کنند در رابطه با ایران چه موضعی را اتخاذ و چه رویکردی دارند را حتماً رصد کنیم. بنابراین از لحاظ خود قدرت‌های بزرگ فضای جهانی را در وضعیت افول تدریجی می‌بینید. اما عقلانیت آن هنوز فعال است. وقتی می‌خواهد افول کند بازیگران حاشیه‌ای را علیه همدیگر به کار می‌گیرند. به قول مرشایمر آتش بیاری معرکه یا محول کردن وظایف را در دستور کار قرار می‌دهد. این مسائل چالش‌ها علیه ایران را بیشتر می‌کند. ایران در فضای موجود ساخت داخلی بسط پیدا کرده است. در ساخت منطقه‌ای هم بسط پیدا کرده است. انبساط در روابط ممکن است در شرایطی چالش ساز باشد. بنابراین باید به این نکته توجه داشت که ما بسط پیدا کردیم. نکته‌ای که وجود دارد این است که نظام جهانی دچار وضعیّت ضعیف شده است. در آمریکا هم Weak State را می‌توانید ببینید. فرید زکریا در کتاب از ثروت به قدرت بر اساس این دو معادله تحلیل تاریخی انجام داده است. گفته اول آمریکا ثروت پیدا کرد و بعد این ثروت به قدرت تبدیل شد. حالا ثروت آمریکا کاهش پیدا می‌کند. در اثر این کاهش قدرتش هم کاهش پیدا می‌کند. منتها حرفش را در دوران‌های مختلف تاریخی تبیین وضعیت می‌کند. این مزیت در رابطه با آمریکا به عنوان مرکز جهان غرب وجود دارد. اما تکنولوژی، فضای شبکه‌ای قابلیتی است که ممکن است خودش را باز‌سازی کند. شما نگاه کنید فوکویاما از کتاب پایان تاریخ به کتاب هویت رسید. آلن تورن از نگرش ساختاری به جامعه‌شناختی و به نگرش جدید که نگرش هویتی است رسید. این مسائل وجود دارد. بحث اصلی چیست؟ بحث اصلی آنها کنترل هویت است. این کنترل هویت چگونه انجام می‌گیرد؟ کنترل هویت باین صورت است که هویت‌ها را در یک قالب مقابل همدیگر قرار می‌دهد. یک روز داعش را در برابر حزب‌الله قرار می‌دهد. یک روز عربستان و امارات و بحرین در برابر جمهوری اسلامی قرار می‌گیرند. تقابل شیعه در برابر شیعه هیچ بعید نیست. جهان غرب درحال به انجام رساندن مسئله تجزیه است. هدف اصلی جهان غرب هم مقابله با انقلاب اسلامی ایران است. یعنی در ارتباط با ایران می‌گوید ایران در اثر انقلاب اسلامی انسجام پیدا کرده، پس زمان تجزیه‌ی آن است. اینجاست که رسانه‌های عربی و فارسی تشکیل می‌دهد. همۀ اُپوزوسیون را جمع می‌کند. همۀ دانشجویان و کسانی که می شناختیم در فضای رسانه‌ای آن طرف آب کار می‌کنند. من فقط می‌خواستم بحث تجزیه را در ابعاد مختلفی چه در ایران و چه در فضای جهان اسلام بگویم. بنابراین به اعتقاد من نظام جهانی ضعیف شده و به دنبال آن تهاجمی‌تر شده است. نکتۀ دوم این که وقتی ضعیف شده، بازیگران جدید اعم از بازیگران هویتی و کشور‌ها را درگیر ایران کرده است.

نکتۀ سوم: به مصاحبۀ یکی از کنشگران سیاسی بایک روزنامه توجه کنید. خیلی جالب است. می‌گوید من به خیلی از مسائلی که عمل می‌کنم اعتقاد ندارم. مشکل همین است. این مسئله مربوط به خود او تنها نیست. او می‌خواهد برای خودش مشغولیت بیرونی ایجاد کند که این حرف را می‌زند. خیلی‌ها نمی‌خواهند این مشغولیت بیرونی را ایجاد کنند در نتیجه حرف در درون خودشان باقی می‌ماند. این چالش اساسی جمهوری است که کارگزاری به ساخت، ایدئولوژی و پویش اعتقادی ندارد. اگر قبلاً در یک فضای مشخص بود امروز از این فضا خارج شده است. مارکس می‌گوید: تحولات تاریخی دو بار اتفاق می‌افتد. یک بار ماهیت تراژیک دارد. یعنی اسطوره می‌سازد. یک بار ماهیت کومیک دارد. من این را در رابطه با اسطورۀ ذهن خودم می‌گویم. یک اسطوره‌ی ذهن من سردار ناصر کاظمی بود که در کردستان شهید شد. وی از دانشجویان بعد از انقلاب و فرمانده سپاه کردستان بود. این نهاد اصل تراژیک است. اسطوره بود. این همان فضای به وجود آمده است. نظم جهانی در حال کاهش قدرت است. اما نقاط ضعف، ما را در فضای چالش‌های ساختاری در درون قرار می‌دهد. همان‌طور که اسرائیل می‌گوید من در رابطه با ایران عملیات در عمق را انجام می‌دهم. عملیات در عمقش فقط ترور فخری زاده که نیست. فقط انفجار نیست. در تهران فیلم سینمایی بازی می‌کنند، فیلمبرداری می‌کنند و می‌برند. این نشان دهندۀ این است که فرصت خیلی زیاد است و دسترسی آنها چقدر آسان است. بنابراین به اعتقاد من باید بازگشتی به درون داشته باشیم. این بازگشت به درون طبعاً در جهت تقویت ابزار‌هایی باشد که بتوانیم برخی از سنگر‌هایمان را در محیط منطقه‌ای بازتولید کنیم. ما در محیط منطقه‌ای طبعاً نیازمند یک مسیر جدید هستیم. به نظر من سلیمانی فقط خودش شهید نشد. عصر جدیدی هم درحال شکل‌گیری است. سلیمانی مربوط به عصر کنش تاکتیکی است. امروز عصر کنترل قالب‌های هویتی است. چرا ۹۰درصد افراد امارات و بحرین ضد همکاری جهان اسلام با اسرائیل هستند ولی دولت‌ها این کار را به انجام می‌رسانند؟ این نشان می‌دهد که ما یک بُعد ساختاری را در نظر می‌گیریم و به بُعد دیگر توجهی نداریم. ما احتیاج به بازخوانی سه مسئله داریم:

۱٫ نظام جهانی چه ویژگی‌هایی دارد؟ قدرتش کدام است؟ ضعفش کدام است؟ الگوی کنش آن در ارتباط با ما کجاست. الگوی کنش آن در ارتباط با ما نباید ساختاری را تخریب کند. جنگ را به انجام برساند. به دنبال این است که اراده را تخریب کند. از سون تز و تا کلاتویتس می‌گوید: اگر می‌خواهی بر کشوری غلبه کنی به دنبال غلبه بر فیزیک آن نباش! به دنبال غلبه بر ذهن و ارادۀ آن باش. به دنبال غلبه بر استراتژیک باش. پس باید در این فضا یک نوع بازخوانی داشته باشیم.

۲٫ در ارتباط با این که ما کی هستیم بازخوانی داشته باشیم. Who Are We? وقتی انبساط پیدا کردی مثل خانواده‌ای که یک زن و شوهر دارای یک آرمان هستند دیگر We گذشته نیستی. بعد اموال و اولاد آنها زیاد می‌شود. بعد از بچه ها ازدواج می‌کنند و انسجام ممکن است به هم بریزد. امروز این وضعیت شده است. توزیع قدرت ساخت قدرت را از درون با چالش مواجه کرده است. قدرت جایگزین اعتقاد شده است. به عبارت دیگر قبلاً قدرت اعتبار بود و امروز ساختار است. این شاید طبیعی‌ترین تفسیر باشد که ما داریم. بدانیم که ما کی هستیم.

۳٫ با توجه به این که ما کی هستیم، چه باید بکنیم که بتوانیم اهداف بیانیۀ گام دوم را فراهم کنیم؟ اهداف بیانیۀ گام دوم دیگر اهداف ساختاری نیست. بحث اصلی مربوط به اعتبار و هویت است. اگر می‌خواهید تمدن ساز باشید، احتیاج به قدرت اقتصادی، تکنولوژی، آرمانی دارید. اما از همه مهم‌تر باید چالش‌های فرا روی آن از همه کمتر باشد.

من به کسانی که می‌خواهند رئیس جمهور یا نماینده مجلس شوند می‌گویم خیلی خوب است که اینقدر طرفدار و پایگاه اجتماعی داری. اما چالش‌های فراروی تو کدام است. چه می‌گویی؟ با چه توانمندی چالش فراروی تو را ایجاد می‌کند. این بحث اساسی است که ما بدانیم چه ادبیاتی را به کار بگیریم. من فکر می‌کنم اگر در ۱۴۰۰ این بازخوانی و بازبینی را در راستای بیانیۀ گام دوم انجام دهیم بسیار عالی می‌شود. چرا؟ چون مبنای تفکر بیانیۀ گام دوم علم است. پس باید نگاه ما علمی باشد. اصلاً اعتقاد من بر این نیست که مبنای تفکر به گونه‌ای است که علم مثل اقتصاد و معنویت حلقه‌های مختلف یک زنجیره را دربر می‌گیرد. نه! علم نقطۀ کانونی را در برمی‌گیرد. بقیۀ موارد از آن ناشی می‌شود. من این را از کجا می‌گویم؟ از سال ۱۳۷۳ که مقام معظم رهبری بحث العلم‌السلطان را داشتند. درسال ۹۸ این بحث را داشتند که ما با علم چالش نداریم. علم Other ما نیست. در سالهای دفاع مقدس بحث تدبیر را به کار گرفتند، که رفتار‌های جمهوری اسلامی بر اساس تدبیر بوده و باید باشد. حتی در این ارتباط اشاره‌ای به دو نقطۀ عطف تاریخی داشتند.

من فکر می‌کنم خودمان و نظم جامعه را باید بازخوانی کنیم. در انتها دو نکتۀ دیگر عرض می‌کنم. اگر رژیمی سقوط کرد به این دلیل بود که خودش را بازخوانی نکرد. از رژیم حاکم بر ایران سال ۱۳۰۳ تا ۱۳۲۰ در مداری قرار گرفته بود ولی در فضای بازخوانی قرار نگرفت و نتوانست ساخت قدرت خودش و نظام جهانی را درک کند. اگر مصدق سقوط کرد به این دلیل بود که بازخوانی نکرد. تفکرش این بود که من نمایندۀ مردم هستم و مجلس هم همان جایی است که مردم هستند. ادبیات هم پوپولیستی بود که ساختار نباشد. ایدئولوژی در قالب خاص خودش نباشد. وقتی شما خاطرات افراد مختلف را می‌خوانید می‌بینید که شاه هم احتیاج به بازخوانی خودش داشت. ولی اصلاً تمایلی به بازخوانی نداشت. به همین دلیل است که هانتینگتون در سال ۱۹۷۰ کتاب سامان سیاسی را می‌نویسد. مطلبی با تیتر، «تناقض شاه» دارد. بحثی در رابطه با ایران دارد. می‌گوید: درآمد نفتی با توسعه اجتماعی و سیاسی آن همخوانی ندارد. بنابراین باید خودمان را با افق متناسب و هماهنگ کنیم. افق چیست؟ تمدن‌سازی است. ابزاری که خودمان را با افق هماهنگ کنیم علم و ساختار است. حتماً باید نگاه ساختاری باشد. چون علمی که در خدمت ساختار نباشد ارزش ندارد. نکتۀ بعدی تحلیل‌مان در رابطه با ساخت نظام بین‌الملل است که به نظر من افول یابنده است. در حال افول اقداماتی را انجام می‌دهد که تهدیدات تدابیر خودش را خوب میشناسد. می‌داند که ایران مرکز قدرت در پیرامون هست و این قابلیت را دارد که نیرو‌های مختلف را جذب کند. به همین دلیل مهندسی کاری که انجام می‌دهد یک عدسی همگرا را به عدسی واگرا تبدیل می‌کند.

شفیعی: من از سخنان جناب آقای دکتر زارعی و جناب آقای دکتر متقی استفاده کردم. بحث‌های تاریخی، تجربی، روندی بود که ما را به چشم‌اندازی می‌رساند که چه باید کرد. من می‌خواهم نگاه دیگری به موضوع داشته باشم. هرچند در نهایت به نتیجه‌گیری مشابهی می‌رسیم. سؤال اول من این است که اساساً موقعیّت یک کشور در نظام بین‌الملل چگونه تعریف می‌شود؟ این برای ما مهم است که وضع ما در نظام و ساختار بین‌الملل کجاست؟ من ابتدا به تئوری آن اشاره می‌کنم. دوم، ما چه نسبتی با نظم سیاسی بین‌المللی داریم که نشان دهندۀ رفتار ما در آینده است که بخواهیم جایگاهمان را ارتقاء دهیم. وزن یک کشور را در نظام بین‌الملل بر اساس سه معیار می‌سنجند.

۱٫ سیاسی امنیتی! کشور‌ها از لحاظ سیاسی امنیتی به پنج یا شش رده تقسیم می‌شوند.

الف: ابرقدرتند.

ب: قدرت بزرگند.

ج: قدرت میانی هستند.

د: قدرت منطقه‌ای هستند.

ه: قدرت کوچک هستند.

و: ریز قدرت هستند.

شما باید جایگاه بین‌المللی جمهوری اسلامی را به لحاظ مؤلفه سیاسی امنیتی ببینید کجاست؟ کدام یک از این قدرت‌هاست.

۲٫ به لحاظ اقتصادی و تکنولوژیک. کشور‌ها به لحاظ اقتصادی و تکنولوژیکی سه دسته هستند.

الف: مرکزند.

ب: شبه پیرامونند.

ج: پیرامون هستند.

ما باید ببینیم جمهوری اسلامی کدام یک از این قدرت‌هاست.

۳٫ فرهنگی – ارتباطاتی. کشور‌ها از نظر فرهنگی – ارتباطاتی.

الف: متنفذ نفوذ ناپذیرند.

ب: متنفذ نفوذ پذیرند.

ج: غیر متنفذ نفوذ ناپذیرند.

د: غیر متنفذ نفوذ پذیرند.

به لحاظ فرهنگی باید وضعیت کشور‌ها را مشخص کنیم. جایگاه ما به لحاظ فرهنگی کدام یک از این کشور‌هاست؟

حالا شما این را با بحث‌های گذشته ارتباط دهید و قدرت را به مفهوم تحول بدانید. ما باید بدانیم با ترکیب این سه متغیر از لحاظ «سیاسی، نظامی»، «اقتصادی، تکنولوژیکی»، «فرهنگی، ارتباطی» کجا هستیم؟ این یک نگاه ایستا به جایگاه کشور است. پس اگر خواستیم بدانیم کجا هستیم باید به اینها شاخص و عدد دهیم. اینهاست که تعیین می‌کند شما چه‌کاره هستید و دیگران شما را در نظام بین‌الملل چگونه می‌بینند. در کل برداشت ما این است که ما در عنصر سیاسی امنیتی یک قدرت منطقه‌ای هستیم. منتها قدرت منطقه‌ای که بطور اجباری برنظام بین الله سایه افکنده ایم و نه قدرت منطقه‌ای مطلوب آنها. این که می‌گویم مطلوب، از نگاه دیگران می‌گویم. چون قدرت منطقه‌ای را کشور‌های منطقه باید بپذیرند. یعنی به لحاظ ذهنی همان‌طور که شما باید عضو یک منطقه باشید تا بتوانید قدرت منطقه حساب شوید، کشور‌های منطقه باید شما را به عنوان قدرت منطقه قبول کنند. اگر قبول نکنند شما نمی‌توانید تأثیر گذاری فراگیری روی پویایی امنیتی، اقتصاد و سیاسی منطقه داشته باشید. در نتیجه به جای این که همکار باشید در تعارض قرار می‌گیرید. بعد می‌گویم که باید کجا باشیم و چه الگوی رفتاری را در پیش داشته باشیم. به نظر من در بُعد اقتصادی هنوز پیرامونی هستیم. یعنی هنوز یک کشور توسعه نیافته‌ایم. این است که کشور‌های شبه پیرامونی مثل اسپانیا، پرتغال، کره جنوبی و ترکیه را کشور‌های شبه پیرامونی قلمداد می‌کنیم. ما جزء این رده‌ها نیستیم. ما هنوز یک کشور پیرامونی هستیم. ما در فرهنگ ارتباطاتی متنفذ و نفوذ ناپذیریم. تأثیر می‌گذاریم و تأثیر می‌پذیریم.

نکتۀ بعد این است که کشوری با این مشخصات بیشتر تأثیرگذار است؛ تا این که تعیین کننده باشد. کشوری با این مشخصات کاملاً تعیین کننده نیست ولی تأثیر گذار است. ما سه وضعیت تعیین‌کنندگی، تأثیر گذاری و تأثیر‌پذیری داریم. ما بینابین هستیم. یعنی تأثیر گذاریم. یعنی اگر در کنار یکی دیگر قرار گرفتیم وزنه‌اش سنگین می‌شود. و اِلا شاید خودمان به تنهایی نتوانیم در جهت تغییرات بین المللی کاری را پیش ببریم.

نسبت ما با نظم چیست؟ دوستان نظم را به تفصیل توضیح دادند. در طول تاریخ هر نظمی راضیان و ناراضیان خودش را داشته است. این جور نبود که ما نظم داشته باشیم و کل واحد‌های سیاسی بین‌المللی همسو آن را قبول داشته باشند. نظم همیشه مشکلاتی دارد که منافع بعضی از کشور‌ها را تأمین نمی‌کند. در نتیجه چون تأمین نمی‌کند با آن مخالف هستند. این مخالفت در قالب توجیحات مختلف ارائه می‌شود. کسانی که مخالف نظم هستند به دو دسته تقسیم شده و کلاً به آنها تجدید نظر طلب گفته می‌شود. تجدید نظر طلب‌ها، اصلاحی یا انقلابی هستند. چینِ دورۀ مائو یک تجدید نظر طلب انقلابی بود. چین امروز تجدید نظر طلب اصلاحی است. شاید هم سیاستش این باشد. ما کدام هستیم؟ مخالفت ما با نظم که قطعی است. حالا آیا تجدید نظر طلب اصلاحی یا انقلابی هستیم؟ تازه اگر انقلابی هستیم توانایی به هم ریختن بنیاد‌ها را داریم یا نه؟ چون تجدید نظرطلب اصلاحی سازمان ملل را قبول دارد. سازمان تجارت جهانی را قبول دارد. ولی این که مرتب ائتلاف تشکیل دهید یا بگویید مبنای حقوق بشر را من تعیین می‌کنم را قبول ندارد. برخی از بخش‌های نظم را قبول ندارد. آن بخش‌ها باید اصلاح شود. ما کدام یک هستیم؟ آیا تجدید نظر طلب انقلابی هستیم؟ هرکدام باشیم به تنهایی با توجه به شاخص‌های قدرت که نام بردم خیلی کارمان نمی‌تواند جلو برود. معمولاً کشور‌های ناراضی از وضع موجود، در کنار هم قرار می‌گیرند. پس ما باید به طور طبیعی در کنار کشور‌هایی قرار بگیریم که مخالف نظم موجود هستند. قرار گرفتن ما در کنار روسیه، چین، کره شمالی حکایت از این دارد که یک عامل ما را در کنار هم قرار می‌دهد و آن نظم سیاسی بین‌المللی است. بنابراین رفتاری که شما باید در پیش بگیرید موازنه است. موازنه خودش دو حالت درونی و بیرونی دارد. برای ما دشوار است که موازنۀ درونی ایجاد کنیم. چون شما باید بر اساس توانمندی‌های خودت موازنۀ قدرت با اروپا و آمریکا ایجاد کنی. چون اینها طرفداران نظم بین المللی موجود هستند. همۀ اینها در یک رده قرار دارند. بنابراین باید به سمت موازنۀ بیرونی برویم. شما باید به سمت نزدیکی با چین، روسیه حرکت کنید. باید به سمت کشور‌هایی که مخالف نظم هستند حرکت کنید. یعنی در واقع باید به سمت اتحاد و ائتلاف حرکت کنید. در عمل دیده‌اید که سازمان همکاری شانگهای ما را بعنوان ناظر می پذیرد و چین تا حدی می‌تواند با ما کار کند. دلیلش این است که هر کشور ملاحظات خاص خودش را دارد. ولی در عین حال قرار گرفتن شما در کنار دیگرانی که در نظم موجود ناراضی هستند اجتناب‌ناپذیر است. این مسیری است که باید در پیش بگیرید.

نکتۀ بعد که می‌خواهم به آن اشاره کنم جایگاه یک کشور در نظام بین‌الملل است که تحت دو شرایط تعیین می‌شود. یعنی اگر یک کشور بخواهد در نظم سیاسی بین‌الملل نقش مؤثری داشته باشد دو شرط اصلی دارد.

۱٫ باید تعارض در سیستم بین‌الملل باشد.

۲٫ اجماع در داخل باشد.

در کشور ما عده‌ای به همکاری با چین معتقدند و عده‌ای کشور را به سمت غرب می‌کشند. این مشکل است و کار را دشوار می‌کند. پایداری شما را در منطقه دچار مشکل می‌کند. وقتی آقای دکتر زارعی صحبت می‌کرد من در ذهنم می‌گفتم کاش ما بتوانیم موقعیّت کنونی خودمان را حفظ کنیم، ما باید تدبیری بیندیشیم که به قول آقای دکتر متقی این انبساط‌یافتگی را حفظ کنیم. حضورمان را در عراق و سوریه بتوانیم حفظ کنیم. می‌خواهم بگویم اجماع داخلی برای ما لازم است. خوشبختانه محیط بیرونی ناهمسو است. ما از این وضعیت می‌توانیم استفاده کنیم. در جریان جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران سیستم جهانی علیه ما هماهنگ عمل کرد. یعنی هردو قطب نظام جهانی علیه ما بودند. اگر هماهنگ باشد کار شما دشوار است. بنابراین الآن سیستم ناهماهنگ است. ولی در داخل نباید دچار مشکل اجماع باشیم. ببینید اجماع چه مشکلاتی را برای آمریکا به وجود آورد. قبلاً هم گفتیم در داخل آمریکا اجماع وجود نداشت. عدم اجماع در داخل آمریکا، اعتبار آن را در عرصۀ بین‌المللی خدشه‌دار می‌کند. بخشی از تداوم هژمونی نیازمند اجماع داخلی است. شکاف داخلی جایگاه ما را در نظم بین‌الملل دچار مشکل می‌کند. آقای دکتر زارعی از جهان اسلام صحبت می‌کردند. یعنی شما باید اول درون جامعه اسلامی جایگاه پیدا کنید تا بتوانید جهان اسلام را رهبری کنید. این کار اگر بشود خیلی خوب است، ولی در عین حال دشوار است. متأسفانه با حاکمانی که بر کشور های منطقه حاکمند و خیلی بیشتر از قبل از غرب تأثیر می‌پذیرند و ترسی که از ایران ایجاد شده، علامت‌ها مثبت نیست. حالا برای این که بتوانیم در نظم آینده جایگاه خوبی داشته باشیم چکار باید بکنیم؟ قبلاً من می‌گفتم که نظام تک قطبی است و هنوز هم هست. منتها من می‌گفتم تک قطبی در جایی است که از آن مشروعیت زدایی می‌شود. یعنی در این مرحله است. این که مدل‌های آیندۀ جهان چگونه است گمانه های مختلفی وجود دارد. یکی از آنها سدۀ چینی است که دنیا چینی خواهد شد. یک سناریو این است. ولی قطعاً ما به سمت دگرگونی و تغییر از وضع موجود به وضع جدید در حال حرکت هستیم. در واقع اگر قرار است در تقابل با غرب و آمریکا باشد یک گزینه بیشتر ندارید که به سمت چینی شدن حرکت کنید. من یک پیشنهاد کلی دارم که برای دولت‌های آینده هم مهم است. اگر هر کس که بخواهد رئیس جمهور شود این الگویی که من می‌گویم را به عنوان گفتمان اصلی پیشرو بگیرد، بد نیست. همان‌طور که جناب آقای دکتر زارعی گفتند حرف از جایگاهمان در نظم معطوف به ۲۰ تا ۴۰سال آینده است. یعنی همین الآن هم که باید پویا باشیم، در کجا باید قرار داشته باشیم، اتحاد‌ها و اختلاف‌ها چگونه باید باشد، اهمیت دارد. من از واژه دولت میانی استفاده کردم. فرق دولت و قدرت میانی با منطقه‌ای در این است که قدرت میانی عناصر مادی قدرت منطقه‌ای را دارد ولی قدرت منطقه‌ای عناصر معنایی قدرت میانی را ندارد. این قدرت‌ها از دیپلماسی بیشتر استفاده می‌کند. این قدرت‌ها از چند جانبه‌گرایی بیشتر استفاده می‌کنند. این قدرت‌ها با محیط منطقه‌ای‌شان رابطه خیلی فعالی برقرار می‌کنند. بُرد منافع ملی این دولت‌ها از محیط منطقه‌ای‌شان فراتر می‌رود. در مسائل مختلف بین‌المللی مداخلۀ سازنده دارند. تفاوت آنها در این است. حالا من این را برای چی می‌گویم. همیشه این دغدغه را دارم. من می‌گویم اگر جمهوری اسلامی می‌خواهد آرمان‌های انقلاب بماند، اگر نظام سیاسی می‌خواهد بماند؟ اگر می‌خواهید نفوذ منطقه‌ای خودتان را حفظ کنید؟ اگر می‌خواهید موشک‌هایتان را حفظ کنید؟ نیازمند تغییر تصور و تصویر هستید. این یک امر کاملاً تاکتیکی است؛ با این هدف که شما بتوانید در مجموع بقای خودتان را حفظ کنید. باید راجع به این که الگوی رفتاری یک دولت میانی چیست صحبت کنیم. به نظرم اگر این الگو را در پیش گرفتید آیندۀ خوبی در پیش است. برای این که نقش‌آفرینی خوبی دارند. برای این که مشروعیت دارند. حتی می‌توانند در کنار هم علیه قدرت هژمون اتحادی را به منظور اصلاح رفتار هژمون تشکیل دهند. در کل اگر این مدل را پیش بگیریم من اعتقاد دارم چه نظام سده چینی یا آمریکایی و چه آمریکایی چینی شود ما می‌توانیم جایگاه خوبی داشته باشیم. بقائ شیعه، ایران و بقاء نظام می‌تواند حفظ شود. شکست کشور‌ها در طول تاریخ ناشی از عدم درک درست از شرایط زمانه بوده است. هر امپراطوری که فروپاشیده و هر کشوری دچار مشکل شده، شرایط زمانه را درک نکرده است. همین بزنگاه‌های تاریخی که ما می‌خواهیم بگوییم. الآن فضا، فضایی است که چین و آمریکا هر کدام شما را به طرف خود می‌کشانند. شما می‌توانید در این موقعیت رقابتی بازه‌ای برای بهتر شدن اوضاع داشته باشید. ناسیونالیزم سوری شما را از سوریه بیرون می‌کند. ناسیونالیزم عراقی شما را از عراق بیرون می‌کند. تاریخ این را می‌گوید. اگر می‌خواهید جایگاهتان حفظ شود بخشی از ساختار‌سازی دمکرات داری انجمنی را در این کشور‌ها شکل دهید که پایگاه شما حفظ و نهادینه شود. یکی هم در پیش گرفتن این رفتار است.

دهقانی فیروز آبادی: از فرمایشات اساتید و دوستان ارجمند استفاده کردیم. نکاتی را من یادداشت کردم که تداخلاتی با فرمایشات اساتید دیگر هم دارد. اگر بخواهیم از نظم شروع کنیم، قبلاً هم عرض کردم که سه نوع نظم جهانی داریم. نظم به سه صورت قدرت محور، منفعت محور و هنجار محور شکل می‌گیرد. گر چه در روابط بین‌الملل بیشتر تأکید بر نظم قدرت محور است. یعنی چگونگی توزیع قدرت بین کشور‌ها نظم به وجود می‌آورد و نظامی شکل می‌گیرد. هنجار‌هایی به عنوان قواعد رفتاری در آن نظام بین‌الملل وجود دارد. گرچه‌گاهی مواقع نظم برحسب قواعد و الگو‌های رفتاری قانونمند تعریف می‌شود. نظم منفعت محور هم طبیعتاً بر اساس منافع مشترکی است که بعضی کشور‌ها دارند و بر اساس آن نظم را شکل می‌دهند. اگر مجموع این سه را با هم در نظر بگیریم و با وضع موجود تطبیق دهیم نظر من این است که نظام بین‌الملل موجود به لحاظ ساختار قدرت «یک چند قطبی» است. اگر بخواهیم مجموع آنها را در نظر بگییریم آمریکا قدرت برتر است و چند قدرت سطح دو و سطح سه وجود دارد که جلسۀ قبل عرض کردم. نظام بین‌الملل به لحاظ اقتصادی چند قطبی است. نظام بین‌المللی موجود ساختار‌های متعددی دارد. یعنی چون ما قدرت‌های مختلف داریم نظام بین‌الملل ساختار واحدی ندارد. آقای دکتر شفیعی به نوع دیگری به لحاظ امنیتی اشاره کردند. به لحاظ نظامی شاید بگوییم دو قطبی یا سه قطبی است. منتها قطب‌ها فرق می‌کنند. یعنی آمریکا و چین و روسیه هستند. به لحاظ اقتصادی نظام بین‌الملل چند قطبی است منتها لزوما قطب‌ها با نوع اول یکسان نیست. اروپا، چین، آمریکا و ژاپن هم هست. نظام بین‌الملل به لحاظ هنجاری هنوز یک نظم بین‌المللی لیبرال است. توضیحاتی که آقای دکتر متقی دادند کاملاً درست است و من هم عرض می‌کنم. یعنی نظم لیبرالی مبتنی بر لیبرالیسم! یعنی هنجار‌های بین‌المللی شکل‌دهنده به نظم، قواعد رفتاری را در نظام بین‌الملل شکل می‌دهد. هنجار‌های لیبرال است و ایدئولوژی نظم موجود لیبرالیسم است. منتها همان‌طور که اشاره شد ما شاهد تحولاتی هستیم که به این دوره، دورۀ بزنگاه یا پیچ تاریخی می‌گوییم. یکی این که نظم در حال گذار است. از سال ۱۹۹۱ نظام در حال گذار است. یعنی فروپاشی شوروی با فروپاشی نظم دوقطبی مصادف بود. منتها این که الآن چه نظمی جایگزین آن شده هنوز هم اجماع در مورد آن وجود ندارد. آمریکایی‌ها از ۲۰۰۱ شروع به شکل‌دهی نظم هژمونیک ادواری کردند که عملاً شکست خورد. قبل از آن هم در دهۀ ۹۰ تا ۲۰۰۰ بحث تاریخ فوکویاما بود. تلقی آمریکا این بود که با شکست کمونیسم تاریخ به معنای تعارض ایدئولوژیک تمام شده و دیگر نظام اندیشگی غیر از لیبرالیزم نخواهد بود. یعنی آن یک ایدئولوژی مبتنی بر اقناع و ایدئولوژی فرهنگی بود که در عمل شکست خورد. هژمونی قهرآمیز هم شکست خورد. آنها خودشان به جای هژمونی کلمه رهبری Leader ship را به کار می‌برند. در زمان اوباما رهبری آمریکا زیر سؤال رفت. اوباما گفت: من آمده‌ام این رهبری را مجددا بازسازی کنم. ترامپ که آمد مشکل دیگری اضافه کرد. نظم در حال گذار بین‌المللی را که خودش سیال بود، شکاف درونی آمریکا هم به آن اضافه شد. تا آن موقع به جز دورۀ بوش که آن هم به صراحت نمی‌گفت، خودشان نظم را بین‌المللی لیبرال می‌گویند. لیبرال اینترناشنالیزه. بعد از جنگ جهانی دوم نظم بین‌المللی لیبرال آمریکا ناظم آن نظم هست. دورۀ بوش پسر را انکار نمی‌کرد. منتها او بُعد نظامی را تقویت کرد. در همان دوره است که جوزف نای کتاب قدرت نرم را می‌نویسد و مطرح می‌کند آمریکا بیش از حد از قدرت سخت استفاده می‌کند. به قول ما ایرانی‌ها گره‌ای که با دست باز می‌شود را چرا با دندان باز کنیم. راه‌های بهتری وجود دارد. دقیقاً وضع الآن ترامپ و بایدن است. چون ترامپ تقریباً در راستای بوش است. بایدن در مورد ایران می‌گوید: راه‌های هوشمند‌تری برای مقابله با انقلاب اسلامی ایران وجود دارد. نمی‌گوید ایران را کنترل نکنید. دقیقاً همان بحث بوش و قدرت نرم است. عرضم این بود که در داخل آمریکا هم الآن شکاف دوگانه‌ای ایجاد شده است. چون استراتژی اول ترامپ مبتنی بر انزواگرایی و عقب‌نشینی آمریکا از نظم لیبرالی به داخلش بود. یکی از شعار‌های بایدن الآن بازگشت مجدد آمریکا است. شعار اصلی این است که آمریکا می‌تواند مجددا بازگردد و از ابزار‌های غیر خشونت‌آمیز در چارچوب مکانیزم‌های چند جانبه‌گرایی و قدرت نرم و اجماع سازی استفاده کند. برای بازسازی نظم لیبرالی که ترامپ چهار سال زیرآب آن را می‌زد و ریشه‌ها را می‌زد. دلیلی را هم که برای این کار داشت این بود که ما به اندازۀ کافی خودمان چالش داریم. چالش در خارج هم چین است. از سال ۱۹۹۱ دورۀ گذار نظام بین‌الملل شروع شد. چالش چین از سال ۲۰۱۲ به این طرف شدید‌تر شد. بعضی‌ها می‌گویند چین نظم لیبرال را به چالش می‌طلبد. قدرت اقتصادی چینی در مقابل قدرت سیاسی نظامی آمریکایی. عده‌ای می‌گویند نظم لیبرال، لیبرال خواهد بود. می‌گویند چین دارد جای آمریکا را می‌گیرد. پس این هم دو تا تلقی است. که آیا چین می‌خواهد نظم لیبرال کاپیتال را تغییر دهد؟ یا نه! جای آمریکا و چین دارد عوض می‌شود. مثلاً حتی هژمونی لیبرالی را هم که داشتیم اامریکا بود و حالا می‌خواهد چین باشد. پس در نظام بین‌الملل هم چالش وجود دارد. چرخش به اقیانوس آرام هم برای این بود. الآن هم بایدن می‌گوید چین چالش اصلی در نظام بین‌الملل برای آمریکا است. ما خودمان چالش اصلی را رها نکنیم و به چالش‌های درجه دو بپردازیم. آنها که می‌گفتند آمریکایی‌ها دارند از خاورمیانه خارج می‌شوند، نه این که واقعاً خارج شوند، بلکه یعنی اولویت آنجاست. حالا باید ببینیم مابه ازاء اولویت اصلی ما در خاورمیانه چیست؟ با همان میزان باید خاورمیانه را هم مدیریت کنیم. این قسمت را جمع بندی کنم. نظام بین‌الملل از سال ۱۹۹۱ در حال گذار بوده است. همان‌طور که جناب آقای دکتر زارعی و شفیعی گفتند ۵۰ تا ۶۰سال این دورۀ گذار طول می‌کشد. بنابراین چالش چین را داریم که چالش داخلی آمریکا هم به آن اضافه شده که آیا نظم لیبرال را آمریکایی‌ها مدیریت کنند یا نه؟ آیا می‌توانند یا نمی‌توانند.

متقی: چون نظام جهانی پیچیده‌تر و ابزار‌های قدرت متنوع‌تر شده، این دفعه دورۀ گذار طولانی شده است. ولی دوران گذار قبلی ۵ساله یا ۱۰ساله و ۲۰ساله بوده است. مثلاً دورۀ گذار جنگ جهانی اول و دوم ۲۰سال بوده است.

دهقانی فیروز آبادی: جنگ‌ها مثل سزارین بوده است. زایمان طبیعی کمی بیشتر طول میکشد. بعضی‌ها بدون ارائه مستنداتی می‌گویند ۲۵سال است.

نکتۀ دوم این که ایران کجاست و چکار می‌کند؟ من تقریباً کلیت بحث اساتید را تأیید می‌کنم. خودم هم همین نکات را نوشتم. به نوعی تقسیم بندی قدرت‌ها را گفتیم. قدرت برتر و قدرت بزرگ، قدرت متوسط، قدرت منطقه‌ای که اینها در دولت‌های عادی هم وجود دارد. اما اگر بخواهیم ببینیم مجموع نظام بین‌المللی چه ساختاری دارد معمولاً برایند قدرت نظامی به اضافه قدرت اقتصادی و به اضافه قدرت گفتمانی است. البته با تکید بر قدرت نظامی و اقتصادی که پایه‌ی آن است. آنها که می‌گویند قدرت نظامی اصل است، نه این که منکر قدرت اقتصادی شوند. می‌گویند مقدمۀ واجب است. شما وقتی می‌خواهید نماز بخوانید باید وضو بگیرید. وضو خودش واجب نیست ولی چون شما برای قدرت نظامی نمی‌توانید قدرت تکنولوژیکی نداشته باشی مهم است. من دیگر تکرار نمی‌کنم که از نظر نظامی، اقتصادی و گفتمانی چه مؤلفه‌هایی داریم. اما اگر بخواهیم جایگاه ایران را تعیین کنیم من بحثی را اضافه بر فرمایش دوستان می‌گویم. ایران وقتی می‌خواهد جایگاه خودش را در نظام بین‌الملل داشته باشد ابتدا یا به صورت یک جانبه یا چند جانبه این کار را می‌خواهد انجام دهد. در ایران مقام معظم رهبری تحت عنوان ساخت درونی قدرت از آن نام بردند. در ادبیات بین‌الملل به آن توازن درون گرا می‌گوییم. Internal balansic. اگر نخواسته باشیم بالانس هم بکنیم و بخواهیم در نظام بین‌المللی جایگاهی داشته باشیم باید قدرت داشته باشیم. گفتیم توزیع قدرت بین کشور‌ها باید باشد.

۱٫ ایران یک جانبه چه جایگاهی دارد و چه جایگاهی می‌تواند برای خودش ‌تعرییف کند.

۲٫ یک الگوی چند جانبه داریم که ایران می‌خواهد با یک یا دو بازیگر دیگر جایگاه خودش را در نظام بین‌الملل تعیین کند.

البته منظور من از چند جانبه چسبیدن به یک قدرت برتر یا قدرت بزرگ نیست. چون آن دنباله‌روی است. ما می‌گوییم اگر ایران خودش بخواهد در نظام بین‌الملل جایگاهی داشته باشد باید یک جانبه یا چند جانبه عمل کند. در روش یک جانبه ایران باید حداقل جایگاهی را که الآن دارد تثبیت کند. اعتقاد من هم بر این است که ایران یک قدرت منطقه‌ای است. حال این که قدرت منطقه ای هژمون باشد، بعضی‌ها منظورشان از قدرت منطقه‌ای هژمون منطقه‌ای است. ما نه هژمون منطقه‌ای هستیم و نه صلاح است که هژمون منطقه‌ای بشویم. خیلی‌ها می‌گویند در نظام بین‌الملل و نظام منطقه‌ای هژمون شدن هزینه‌اش بیشتر از منافعش است. شما دیگران را علیه خودت بسیج می‌کنی تا در مقابلت موازنه‌سازی کنند. بنابراین به نظر من ما الآن هژمون منطقه‌ای نیستیم. به صلاح هم نیست یک جانبه هژمون منطقه ای باشیم. مگر این که در قالب همگرایی منطقه‌ای باشد. پس ما یک قدرت منطقه‌ای متعارفیم. دلایل آن هم مشخص است.

۱٫ ما یکی از قطب‌های خاورمیانه هستیم. به هر نحوی که شما تعریف کنید. اگر بگویید دو قطبی است، ما هستیم. اگر بگویید سه قطبی است ما یکی از آن‌ها هستیم.

۲٫ تغییر دستور کار منطقه‌ای است. ایران تعیین کنندۀ دستور کار منطقه‌ای است.

۳٫ تغییر‌دهنده دستور کار منطقه‌ای است.

۴٫ تأثیر تحولات داخل ایران بر منطقه‌ای.

۵٫ بدون حضور ایران مسائل منطقه قابل مدیریت نیست.

۶٫ مدیریت بحران‌های منطقه‌ای. اینها همه روی زمین است و ما روی هوا نمی‌گوییم ما قدرت منطقه‌ای هستیم. اینها نشان می‌دهد که ما مؤلفه‌های قدرت منطقه‌ای را داریم. این یعنی ما به صورت یک جانبه می‌توانیم قدرت منطقه را حفظ کنیم.

حالا به چند جانبه‌ای‌ها می‌رسیم. به نظر من چند جانبه‌ای چند الگو است. سه جور می‌توانیم عمل کنیم. جایگاهمان را حفظ کنیم یا ارتقاء دهیم. جناب آقای دکتر زارعی تاکیدشان بر جهان اسلام بود. این یک الگو است. یعنی ما می‌خواهیم در نظام بین‌الملل در چارچوب جهان اسلام جایگاهی برای خودمان تعریف کنیم. در جلسۀ قبل عرض کردم یک نظم چند مرکزی شکل بگیرد، اسلام یکی از مراکز قدرت باشد و ما هم آنجا باشیم. این که آیا قرار است ما در مرکز جهان اسلام قرار بگیریم یا جهان اسلام دوقطبی خواهد بود. ترکیه و مالزی و اندونزی هم هستند. یکی از نقد‌هایی که به هانتیگتون می‌کردند می‌گفتند تمدنی که تو تعریف می‌کنی در داخلش بیشتر از خارج دعواست. واقعاً هم همین‌طور است. یعنی اگر فردا اعلام کنند که ما می‌خواهیم یک کرسی دایمی در سازمان ملل را به جهان اسلام بدهیم تازه چالش شروع می‌شود. بنابراین این یک الگوست. ممکن است به سمت وحدت جهان اسلام برویم و خودمان هم یک بازیگر جهانی شویم.

دوم ایران در قالب منطقه‌گرایی! یعنی همگرایی منطقه‌ای در خاورمیانه شکل بگیرد و ما در ذیل آن بتوانیم به صورت چند بلوکی نقش ایفا کنیم. البته نمی‌خواهم بگویم ناشدنی است ولی خوشبینانه است. حداقل این که خاورمیانه مثل اروپا در کوتاه مدت اتحاد منطقه‌ای تشکیل بدهد که در درون خودش رقابت‌هایی وجود نداشته باشد. این در کوتاه مدت شدنی نیست. شاید در جهان اسلام قابل دسترس‌تر باشد. چون جهان اسلام خیلی مدعی دارد.

سوم محور مقاومت است. یک الگوی چند جانبۀ دیگر این است که الآن به نوعی سامان داده‌ایم. محور مقاومت درست کردیم و در چارچوب آن درآیندۀ نظام بین‌الملل می‌توانیم نقش ایفا کنیم.

اما چکار می‌توان کرد یا چکار باید بکنیم؟ اگر ما وضع موجود را حفظ بکنیم خوب است. یعنی جایگاهی که داریم را حفظ کنیم. چون کل نظام بین‌الملل بسیج شده که این جایگاه را از ما بگیرد. طبیعی هم هست. شما وقتی می‌خواهید قدرت را تغییر دهید نظام بین‌الملل محافظه کار است. اگر روسیه و چین و آمریکا هم جمع شوند برای این است که آنها نمی‌خواهند دیگران نظم بین‌المللی را بر هم بزنند. آستانۀ تحمل قدرت‌های بزرگ فرق می‌کند. آمریکایی‌ها خیلی آستانه‌شان کم است. آستانه تحمل چینی‌ها ممکن است از روس‌ها بیشتر باشد. ولی به هر حال به راحتی قبول نمی‌کنند که یکی نظم بین‌الملل را متحول کند. بنابراین اگر بتوانیم تثبیت قدرت کنیم و همین مؤلفه‌هایی که داریم را حفظ کنیم راهبرد عاقلانه است.

۱٫ قدرت مادی خودمان را حفظ کنیم.

۲٫ هویت انقلابی که برای خودمان تعریف کردیم را حفظ کنیم.

۳٫ گفتمان است که آقای دکتر متقی اشاره کردند.

ما در ایران تلون گفتمانی داریم که از اول انقلاب بوده است. آن موقع رسم نبود که بگویند گفتمان و به آن ایدئولوژی‌های مختلف می‌گفتند. همین‌ها بود و الآن اسمش عوض شده است. این که ایران چگونه باشد ؟ چگونه خودش را تعریف کند؟ چه نقشی را ایفا کند؟ الآن استاد دانشگاه داریم که می‌گوید ایران برای چی باید قدرت منطقه‌ای باشد. سکولار‌ها که می‌گویند شما در منطقه چکار می‌کنید؟ ما آنجا چکار داریم؟ در داخل نیاز به وحدت نظر داریم. این که ما چه گفتمانی داریم حتماً مهم است. مهم‌تر از همه این که ما این گفتمان را غالب و حاکم کنیم. گفتمان که با زور حاکم نمی‌شود. یعنی از طریق اقناع صورت می‌گیرد. شما باید مردم را قانع کنید که این بهترین ایدۀ حکمرانی است. بهترین ایدۀ دولت این است که ما می‌گوییم. قانع شوند. آن وقت می‌تواند هویت ملی شکل بگیرد. بر اساس هر چی که هست حاضر است برای آن بجنگد. ما در سیاست بین‌الملل نیاز به یک سیاست خارجی متوازن داریم. آن زمان به آن موازنۀ منفی می‌گفتند. چون همیشه ایران به لحاظ جغرافیایی محل رقابت قدرت‌های بزرگ بوده است. حالا که عوامل دیگر هم به آن اضافه شده است. ما چه موضعی در بین قدرت‌های بزرگ می‌توانیم اتخاذ کنیم که به بهترین وجه جایگاهی برای خودمان تعریف کرده و آن را حفظ کنیم. اعتقاد من این است که ما باید با قطب‌های قدرت به صورت متوازن رابطه داشته باشیم. گرایش به یکی از آنها تأمین کنندۀ منافع ما نیست. من اعتقاد دارم یکی از دلایل شکست ایران در دو سدۀ اخیر عدم درک واقعی از نظام بین‌الملل بوده است. این که عده‌ای خائن بودند چنین افرادی همیشه بوده اند. صد سال دیگر گفته می‌شود که کی خائن بود. تخم آن را ملخ نخورده است. من بارها گفته‌ام انقلاب اسلامی که در ایران رخ داد، کل خائنین و خیانتکار‌ها از بین نرفتند. همۀ اینها را که کنار بگذاریم عدم درک نظام بین‌الملل بوده است. فتح‌علیشاه و عباس میرزا معادلات بین‌المللی را نمی‌دانستند. نظام بین‌الملل را درک نمی‌کردند. غربی ها بر اساس طراحی استراتژیک بارها کلاه سر ما گذاشتند. نمونۀ آن هم موضع غربی هادرجنگ‌های ایران و روس است که در آخر هم خودشان مصالحه کردند. پس ما باید ببینیم منافع ما ایجاب می‌کند که چه نوع روابطی با قدرت‌های بزرگ داشته باشیم. به نظرم نزدیکی بیش از حد به یکی از اینها تأمین کنندۀ منافع ملی ایران نیست. ما باید بین روسیه و چین و آمریکا سیاست متوازنی ایجاد کنیم. ما برای تأمین منافع ملی خودمان از آنها استفاده کنیم. جایگاهی که درنظام بین‌الملل می‌توانیم داشته باشیم بسیار مهم است. ما دو گروه غرب گرا و شرق گرا داریم که به نظرم هیچکدام خوب نیست. چه آنها که گرایش به غرب دارند و بر اساس آن رابطه با شرق را تعریف می‌کنند و چه برعکس آن!

دوم تقویت قدرت اقتصادی است. الآن مهمترین پاشنه آشیل ما قدرت اقتصادی است. الآن مردم حداقل معیشت را می‌خواهند. وقتی مردم درجۀ رفاه خودشان را با یک کشور اروپایی مقایسه می‌کنند قابل مقایسه نیست. همۀ ما اگر بخواهیم برای ایران کاری کنیم باید راه حلی برای تقویت قدرت اقتصادی پیدا کنیم.

نکته‌ی آخر سیاست همسایگی است. ما هرکدام از این الگو‌ها را بخواهیم پیش ببریم باید روابط تعریف شده مشخصی با همسایگانمان داشته باشیم. فارغ از آن که ما می‌خواهیم با دنیا چه رابطه‌ای داشته باشیم. بعضی معتقدند که ما با قدرت‌های بزرگ رابطه‌مان را تنظیم کنیم بقیۀ قدرت‌های منطقه با ما کنار می‌آیند. ولی به نظر من این گونه نیست. یعنی ما باید سیاست مستقل منطقه‌ای داشته باشیم. این یک بحث راهبردی است که ما از منطقه می‌خواهیم وارد نظام بین‌الملل شویم یا از نظام بین‌الملل می‌خواهیم وارد منطقه شویم؟ این دوگانۀ استراتژیک است. یک وقت شما می‌گویید من از منطقه شروع کرده قدرتم را تقویت می‌کنم بعد از آنجا وارد عرصۀ بین‌الملل می‌شوم. در مجموع ما باید تثبیت قدرت کنیم و بعد گام بعدی را برداریم. این خودش مهم است که ما چیزی را که داریم بتوانیم تثبیت کنیم. کل نظام بین‌الملل بسیج شده که همین را از ما بگیرد. چون هر سه تا هست. هم توان هسته‌ای،هم توان موشکی و هم سیاست منطقه‌ای ایران را هدف گرفته اند. یعنی چی؟ یعنی شما توی فضای خودتان بروید. یعنی ما از قدرت منطقه‌ای عقب‌نشینی کنیم و Normal State معمولی باشیم. پس این چیز کمی نیست. ما اول این را تثبیت کنیم، بعد وارد قدرت متوسط و قدرت جهانی شویم. چون برآورد بیش از حد از خود هم باعث فروپاشی است. تعیین اهداف خیلی کلان که شما توانایی تحقق آن را نداشته باشید برای کشور تهدید کننده است.

زورق: من می‌خواهم از زاویۀ دیگری به قضیه نگاه کنم. همۀ دوستان قبول دارند نظمی که وجود داشت در حال افول است. دوستان از دوران گذار صحبت کردند. سؤال این است که چرا در حال افول است؟ من فکر می‌کنم سه تا بن‌بست در مقابل نظم موجود وجود دارد. یکی از آنها بن‌بست در ماتریالیزم است. زمانی بود که طبیعت آنچنان که طبیعت است برای انسان شناخته شده نبود. جستجو در طبیعت حس کنجکاوی و حقیقت‌یابی انسان را ارضاء می‌کرد. انسان فکر می‌کرد خودش می‌تواند با حواسی که دارد و علم به معنای Science به آسایش و آرامش برسد. تمام پویشی که در ۵۰۰سال اخیر صورت گرفته آرمانش این است که ما می‌خواهیم با استفاده از این طبیعت زندگی شادکامی داشته باشیم. با توجه به این که توانمان هم نامحدود است و همۀ مشکلات را می‌توانیم حل کنیم. تمدن فعلی آسایش را آورده ولی روح انسان را سیراب نکرده است. حرف این نیست که امام خمینی چشم و گوش ما را به عنوان یک شیعه به روی دنیا باز کردند. خود هانتینگتون هم عین این حرف را زده است. گفته است مردم دنیا می‌گویند: بعدش چی؟ همۀ رفاه و آسایش نتیجه‌اش این است که خانم‌های خانه‌دار در مورد رختشویی فقط وظیفه دارند لباس‌ها را در ماشین لباسشویی بریزند و یک دکمه را فشار دهند. در قدیم زیر طشت آتش روشن می‌کردند. ظرف هارا با چوبک می‌شُستند. آب از سر چشمه می‌آوردند. همۀ آن سختی‌ها کنار رفته است. شیر را باز می‌کنند آب سرد، گرم و ولرم می‌آید. ولی بیماری‌های روان تنی، قلبی، گوارشی و سرطان افزایش پیدا کرده است. بیماری‌های عفونی کاهش پیدا کرده است. با وجود این ویروس‌های جدید آن مزیت هم از دست می‌رود. یعنی ویروس‌های جدید جهش‌یافته و مقاوم پیدا شده‌اند. تازه وقتی همۀ آسایش را داشته باشی می‌گویی پس چی؟ برای چی؟ یکی از بن‌بست‌های نظام بین المللی بن‌بست ماتریالیزم  و بن بست فلسفی است. من برای چه آمده‌ام و در این دنیا چه‌کاره‌ام؟

دوم، بن‌بست لیبرالیزم است. جاذبۀ لیبرالیزم در مقابله با استبداد مطلق و استبداد نسبی کلاسیک بود. یعنی وقتی از ایران به اروپا می‌رفتند می‌دیدند در اینجا اول و آخر مملکت اعلیحضرت همایونی است و در آنجا هر چهارسال یک بار نخست وزیر عوض می‌شود. شیفته می‌شدند. اما حالا می‌بینند نخست وزیر هم‌کاره‌ای نیست. عده‌ای سرمایه‌دار و گردن کلفت و به قول امروزی‌ها Deep State وجود دارند. تازه اگر انتخاب هم کردند می‌آید. در آمریکا ترامپ می‌آید. تضمینی وجود ندارد که در آینده این حوادث تکرار نشود. لیبرالیزم هم جاذبۀ خودش را از دست داده است.

سوم، بن‌بست کاپیتالیزم است. کاپیتالیزم نتوانست با آن ادبیاتی که در اقتصاد می‌گفتند به نیاز های پاسخ دهد می گفتند گردش پول مثل گردش خون می‌تواند همۀ بافت‌های جامعه را تغذیه کند. در عمل دیدید چه مشکلاتی به وجود می‌آید. خودمان هم بعد از جنگ به دنبال کاپیتالیزم رفتیم که به اینجا رسیدیم.

این نظام سه بن‌بست در ماتریالیزم، در لیبرالیزم و در کاپیتالیزم دارد. مشکل اصلی این است که بقیۀ مشکلات ناشی از این سه بن‌بست‌است. اتفاقا روزی آمریکا پرچمدار حل مشکل هر سه حوزه بود. در لیبرالیزم جاذبۀ جهانی ایجاد کرده بود. در قدرت نظامی و اقتصادی همین‌طور! ولی با این بن‌بست‌ها مواجه شده است. برای این که یک چرخه رهبری به وجود بیاید باید چهار عنصر در کنار هم قرار بگیرند.

۱٫ مشکل. اگر ما مشکلی نداشته باشیم احتیاج به رهبر هم نداریم.

۲٫ کسی که مشکل داشته باشد. اگر کسی مشکل نداشته باشد احتیاج به رهبر هم ندارد.

۳٫ راه حل. اگر راه حلی وجود نداشته باشد سیستم رهبری هم شکل نمی‌گیرد.

۴٫ کسی که راه حل را بداند. اگر راه حلی وجود داشته باشد و کسی نداند سیستم رهبری به وجود نمی‌آید.

ما باید ببینیم از این چهارعنصر چند تا وجود دارد. آیا همه وجود دارد یا چند تا از آن وجود دارد؟ همه توافق داریم که حداقل یکی وجود دارد و آن وجود مشکل است. جهان مشکل دارد. همه در جهان حتی در کشور‌های ثروتمند راضی نیستند. وضع را در آمریکا می‌بینید چه جوری است. همه گاوچران‌ها طرفدار ترامپ هستند و به کنگره حمله می‌کنند. سیاهپوستان هم تظاهرات می‌کنند. هم مسلمان‌ها و حزب Nation Slam ناراضی هستند. در فرانسه جلیقه زرد‌ها ناراضی هستند. در انگلیس هر سال روز جهانی کارگر شرایط ویژه است. هر دفعه به مظاهر سرمایه‌داری حمله می‌شود. یکسال به مجسمۀ چرچیل حمله کردند. آن موقع ما نفهمیدیم یعنی چی؟ ولی حالا که با مسائل آمریکا مواجهیم می‌بینیم یک نوع خودآگاهی تاریخی در متن جوامع غربی وجود دارد که ما نسبت به آن بیگانه‌ایم. چون ما با غرب در رویۀ ارتباطات رسمی آشنایی داریم. از لایه‌های پنهانی که در جوامع غرب وجود دارد و در متن زندگی مردم جریان دارد آگاهی نداریم. ما رفته بودیم کلیسای کانتربری را ببینیم سر ظهر بود و گفتند می‌شود ساندویچ ماهی خورد. از یک جوان انگلیسی آدرس مک دانل را پرسیدیم. گفت: چرا می‌خواهی از آنها خرید کنی؟ مگر نمی‌بینی چه بلایی سر دنیا آورده‌اند. چرا این سرمایه‌داران را تقویت می‌کنید ؟ این از کشور‌های مرفه! کشور های فقیر که مگر پس قبول داریم که مشکل وجود دارد.

دوم، آیا راه حل وجود دارد؟ به نظر من راه حل وجود دارد. بن‌بست ماتریالیزم با فلسفۀ اسلامی قابل پاسخگویی است. ما نمی‌توانیم خودمان را ببینیم. انسان خیلی از جا‌های بدنش را نمی‌تواند ببیند. هیچکس پشت سر خودش را نمی‌تواند ببیند. مگر این که دو تا آیینه را کنار هم بگذارند. این است که مرتب می‌گوییم دیگران در مورد ما چه می‌گویند. چون خودمان نمی‌توانیم خودمان را ببینیم. دانشگاه لندن یک مرکز ویژۀ مطالعات جهان اسلام دارد که اسمش را مرکز مطالعات شمال افریقا و خاورمیانه گذاشته‌اند. اغلب زمامداران کشور‌های منطقه در آنجا تربیت شده‌اند. بعد از انقلاب هم بعضی از ایرانی‌ها در آنجا دکترا گرفتند. این مرکز یک بولتن ماهانه داشت که حوادث علمی و فرهنگی در سطح دانشگاه‌های انگلیس را منعکس می‌کرد. دفتر صدا و سیما هم مشترک بود و این ماهنامه می‌آمد. ماهی نبود که یک نشست، سمینار یا سمپوزیوم در مورد فلسفه‌ی وحدت وجود ملا صدرا درجزیرۀ انگلیس برگزار نشود. مرحوم جان کوپر را من در دانشگاه آکسفورد دیدم. در آنجا سمیناری بود. در این زمینه با او صحبت کردم. می‌دانید که خودش به ایران آمد و شش سال ماند و مسلمان شد. بعد از رفتن به آنجا به او یک کرسی در دانشگاه آکسفورد دادند. بعد هم تصادف کرد ومرد. می‌گفت: الآن در هر کوچۀ لندن بساطی برای بحث‌های تصوف و عرفان اسلامی وجود دارد. البته در حرف‌هایش اغراق می‌کرد. فلسفۀ اسلام مخصوصاً با قرائت ملا صدرا بن‌بست ماتریالیزم را می‌شکند. این فلسفه خیلی معقول است. متأسفانه در کشور ما محجور است. ادبیات ملا صدرا به ریاضیات خیلی نزدیک است و سعی می‌کند شما را قانع کند. مثلاً وقتی در مورد تعریف‌ناپذیری خدا صحبت می‌کند می‌گوید: وجود غیرقابل تعریف است. چون تعریف یا به حد است یا به جنس و غیر از وجود حد و جنسی وجود ندارد. یعنی ذهن شما را با دو دوتا چهار تا آشما می‌کند.

امّا در مورد لیبرالیزم اگر بن‌بست ماتریالیزم با فلسفۀ اسلامی پاسخ داده می‌شود. بن‌بست لیبرالیزم با امامت پاسخ داده می‌شود. فرق امامت با دمکراسی غربی در چیست؟ فرق امامت با دمکراسی غربی در دو چیز است. امامت و دمکراسی غربی حق انتخاب سرنوشت را به مردم می‌دهند. علت این که حضرت علی بعد از حضرت رسول وارد زدوبند سیاسی نشدند این بود که بنا نیست امام خودش به وسیله‌ی نظامی یا زدوبند‌های سیاسی کسب قدرت کند. مردم باید به آن سطح آگاهی برسند که نظام امامت ایجاد کنند و به سراغ امام بروند. یعنی مردم نباید منتظر امام باشند، امام منتظر مردم است. امام حسن به این دلیل کناره گرفت چون مردم آماده نبودند. وگرنه امام حسن در مقابل معاویه کم نمی‌آورد. پس این دو معتقدند حق تعیین سرنوشت با مردم است. اما تفاوت در این است که لیبرالیزم می‌گوید من هیچ معیاری برای انتخاب تو ندارم، هر کس را خواستی انتخاب کن! ریگان هنرپیشه بود. بوش از دستۀ گاوچران‌ها بود. اوباما که می‌آید سیاهپوست از طبقۀ متوسط به دنبال قدرت است. ترامپ می‌آید. هرکس بیاید مهم نیست. نمایندۀ پارلمان در تلویزیون انگلیس به صراحت می‌گفت من همجنسبازم. هیچ معیاری وجود ندارد. اما در امامت ما معیار داریم. باید کسی باشد که صفات خدا را بیشتر در خودش متجلی کرده باشد. چون ما محدود هستیم و خدا مطلق است. برای این که نمونه‌ای از خدا باشیم صفت عدالت شرط لازم است. کسی که در مدیریت خود و جامعه از همه قدرتمند‌تر است. کسی که از همه دانشمند‌تر، عادل‌تر، لطیف‌تر، خلاق‌تر است. اینها صفات خداست. حتی در شرایط مساوی کسی که از نظر ظاهری از همه زیباتر است. اگر دو نفر از همه جهت با هم مساوی بودند آن که از نظر ظاهری زیباتر است ارزشمند‌تر است. امام باید اکتشاف شود نه اینکه انتخاب شود. این که فرموده‌اند هرکس بمیرد و امام زمان خودش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است. جاهلیت همین جاهلیتی است که الآن وجود دارد. باید امام را شناخت.

راه حل در بن‌بست کاپیتالیزم هم برقراری عدالت است. پس راه حل هم وجود دارد.

کسی که راه حل را بداند وجود دارد؟ از نظر من بله! امام به ما راه حل را داده است. الآن هم مقام معظم رهبری راه حل را پیگیری می‌کند. بنابراین هر چهار شرط وجود یک سیستم رهبری وجود دارد. وجود مشکل، وجود راه حل، وجود کسانی که مشکل دارند، وجود کسی که راه حل مشکل را می‌داند. علت بالندگی انقلاب اسلامی ایران پیدایش این سیستم است. این قدرت نوظهور مثل جوانه است. شما نگاه می‌کنید ابتدا یک جوانه بیش از دو سانتی متر طول نداشت. ولی بعد از چندسال یک درخت تنومند شده است. به این حرکت، حرکت بالنده می‌گوییم. یک بچۀ دو ساله قدرتش از یک جوان بیست ساله خیلی کمتر است. اما سی سال بعد، آن در حال فرو ریختن و این در حال بر آمدن است. اگر ۲۵سال بعد با هم کُشتی بگیرند این، آن را زمین می‌زند. وحشت غرب از این حقیقت است که یک قدرت بالنده به وجود آمده که اگر مجال رشد پیدا کند آینده با او است. این انقلاب در استراتژی احتیاج ندارد با کسی همگرا شود. اما در تاکتیک چرا! همان‌طور که یک جوانه باید حفظ شود. اگر حفظ نشود از بین می‌رود. هیچ وقت آن درختی که در رؤیا داریم در عینیت ظاهر نمی‌شود. ما باید درتاکتیک این جوانه را حفظ کنیم. اما در عین حال باید بدانیم بنا نیست ما یک قدرت در سطح Deep State راه بیندازیم. ما ذات مردم اروپا را نمی‌شناسیم. ما فقط همین چیز‌هایی که در کتاب‌ها چاپ می‌شود را می‌خوانیم. بازی Nation State ما را در یک قفس قرار داده‌است که این قفس هیچ تعریف هویتی ندارد. کردستان ما با کردستان عراق مشترک است. خراسان ما با خراسان افغانستان مشترک است. بلوچستان ما با بلوچستان پاکستان مشترک است. خوزستان ما با بصره عراق مشترک است. مرزی ما را از هم جدا نمی‌کند، اِلا مرزی که به زور بر همۀ ما تحمیل شده است. ما باید بدانیم که یک قدرت بالنده هستیم. آینده با ما است. اما نه به شکل ایده‌آلیستی. به شکل واقع‌بینانه! باید بدانیم خطر‌های زیادی ما را تهدید می‌کند. ممکن است جوانه‌ای که به وجود آمده اگر حفظ نشود، نابود شود. بنابراین من بسیاری از فرمایشات دوستان را تأیید می‌کنم. یعنی همۀ ملاحظات درست است و باید در نظر گرفته شود. ممکن است لازم باشد ما در مقابل سه گانۀ ایدئولوژی آمریکا، اقتصاد آمریکا و قدرت نظامی آمریکا سه گانۀ جدیدی ببینیم که ایدئولوژی آن از ایران باشد. قدرت نظامی آن از روسیه باشد. قدرت اقتصادی آن از چین باشد. اتفاقا این سه کشور یا مسلمان هستند (ایران) و یا جمعیت مسلمان زیادی دارند(چین و روسیه). اگر این واقعیّت به آنها و به ما تفهیم شود ممکن است در تاکتیک مؤثر باشد ولی بنا نیست در استراتژی ما برای روسیه و چین قمر باشیم. بنیان این حرکت به نهاد نبوت و امامت مربوط می‌شود. ارتباطی هم به ایران و آرش و پاسارگاد و کورش ندارد به نهاد نبوت و امامت در تاریخ مربوط است. می‌خواهم بگویم قهرمانانی که به روح ما جنس و شخصیت ما معنی بخشیده‌اند و در میان ما سردار سلیمانی را ایجاد کرده‌اند الهام گرفته از  محمد، عباس وعلی و حسن و حسین و زینب و حضرت فاطمه هستند. نه از آرش و تهمینه و رستم و افراسیاب.

ماباید به هویّت راستین خود و ماهیّت واقعی جریان حاکم بر جهان پی ببریم تا بتوانیم نقشی را در تاریخ جهان ایفا کنیم که شایسته ماست.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.