تمدن غرب و بحران های معنوی از نظر شهید مطهری

0 281

شهید مطهری دارای دیدگاه‌های فرهنگی مبتنی بر اصول‌گرایی و آسیب‌شناسی فرهنگی بود[۱] و در همین راستا اعتقاد داشت که بحران معنوى نیز بزرگترین بحران عصر حاضر است[۲] و در کتاب فلسفه اخلاق، ذیل مبحث بحرانهاى معنوى و اخلاقى در عصر حاضر اشاره می کند؛  «امروز باریک‏بینان جهان به این نکته توجه دارند که بزرگترین بحرانى که الآن بر جامعه بشریت خصوصا بر جامعه‏هاى به اصطلاح پیشرفته و صنعتى حکومت مى‏کند، بحران معنوى است نه مثلًا بحران سیاسى یا بحران اقتصادى. البته در جهان کانونهاى بحران سیاسى وجود دارد، مثل جریان اعراب و اسرائیل یا مرزهاى چین و شوروى و امثال اینها که زیاد است. بحرانهاى اقتصادى نیز وجود دارد، مثل مسئله تورّم جهانى. این بحرانها اکنون مسائل حل‏ناشدنى تلقى نمى‏شود. حتى خطر جنگ جهانى تا ده سال پیش بیشتر از حالا بود. بحرانهاى حل‏ناشدنى که هنوز راه حلى برایش پیدا نشده است بحرانهاى معنوى است؛ یعنى نه مربوط به اقتصاد است نه مربوط به سیاست و نه مربوط به مثلًا صنعت، مربوط به جنبه‏هاى معنوى بشر است. حال، اینها را یک‏یک براى شما عرض مى‏کنم. بعضى از بحرانهایى که امروز حکومت مى‏کند، خود بحران ماهیت معنوى ندارد ولى ریشه‏اش امر معنوى است.»[۳]

از دیدگاه شهید مطهری، حکمت عملى منشعب از اخلاق، نظام خانوادگى و نظام اجتماعى است و در این میان، اخلاق نیز علم چگونه زیستن را به فرد یا جامعه می آموزد. به همین دلیل است که مى‏گویند؛  اخلاق مى‏خواهد به انسان پاسخ بدهد که زندگى نیک براى انسان کدام است و آدمیان چگونه باید عمل کنند.[۴] در این راستا، سقوط ارزش های انسانی و کاهش جایگاه و ارزش انسانیت در زندگی ماشینی و پیشرفت های مادی یکی از مشکلات عصر حاضر است[۵] و به تعبیر شهید مطهری در کتاب “آزادی معنوی”، در قرون اخیر با پیشرفت عظیمى که علم کرد، انسانیت از آن مقام قداستى که بشر سابق براى آن قائل بود یک‏مرتبه سقوط کرد، سقوط بسیار بسیار خردکننده‏اى؛ چون یک موجود هر قدر بالاتر رفته باشد، وقتى سقوط کند قهراً سقوطش خردکننده‏تر است. انسان درست به یک مقام شامخی رسیده بود.  در دو سه قرن اخیر، انسان از این مقام شامخ و عالى که خود براى خود فرض کرده بود، یک‏مرتبه سقوط کرد، سقوط بسیار خردکننده‏اى. اولین اکتشافاتى که بشر کرد مسئله هیئت عالم بود که آنچه که سابق درباره زمین فکر مى‏کرد و زمین را مرکز جهان مى‏دانست و افلاک و ستارگان را سیار به دور زمین، یک‏مرتبه عوض شد و زمین به صورت ستاره کوچکى درآمد که گرد خورشید باید بچرخد، و تازه خود خورشید اهمیت زیادى در جهان ستارگان ندارد. آن وقت اینکه انسان مرکز دایره امکان و هدف خلقت است، سخت مورد تردید و انکار واقع شد و انسان آن فکر مرکزیت خودش در جهان را که با فکر مرکزیت زمین براى ستارگان و افلاک توأم کرده بود، با این ضربه علمى از دست داد. بعداً ضربه‏هاى بسیار بسیار خردکننده دیگرى بر پیکر انسان وارد شد. یکى از آنها این بود که انسان خود را موجودى تقریباً آسمانى مى‏دانست، خلیفه اللَّه مى‏دانست، خود را نفخه الهى مى‏دانست و بر این اعتقاد بود که روح خدا در این کالبد دمیده شده که انسان به وجود آمده است. تحقیقات بیولوژى در مسئله تحول و تطور انواع، یک‏مرتبه نسب و نژاد انسان را متصل کرد به همین حیواناتى که انسان آنها را خیلى پست و حقیر مى‏شمارد. آن جنبه به اصطلاح خدائی به این شکل از انسان گرفته شد، و این ضربه دیگرى بود که بر پیکر انسان و تقدس انسانى وارد شد. یکى دیگر از آن ضربه‏هاى بسیار مؤثر، ضربه‏اى بود که به سابقه و پرونده و عملیات ظاهراً درخشان انسان وارد شد. یعنى انسان در فعالیت خودش نشان مى‏داد که مى‏تواند فعالیتى داشته باشد پاک و منزّه و خدایى که جز عشق الهى انگیزه‏اى نداشته باشد، جز احسان و نیکى انگیزه‏اى نداشته باشد، هیچ جنبه حیوانى و عادى نداشته باشد. یک‏مرتبه فرضیه‏هایى پیدا شد و در آنها چنین وانمود گردید که این پرونده‏اى که انسان براى خود درست کرده است؛ این‏چنین مقدس‏ و پاک و پاکیزه نیست؛ تمام عملیاتى که بشر به آنها نام دانش دوستى و دانش طلبى داده است، نام هنر و زیبایى داده است، نام اخلاق و وجدان داده است، نام تسبیح و تقدیس و تعالى داده است و به آنها جنبه ماوراء الطبیعى داده است، از نوع همان فعالیتهایى است که در حیوانات هم پیدا مى‏شود ولى در انسان با یک مکانیزم و شکل پیچیده‏ترى است.  پس پرونده انسان از نظر سوابق درخشان، فعالیتهاى قابل تقدیس و تمجیدى که داشته است، با ضربه‏هایى خراب شد و از میان رفت. باز فرضیه‏اى به وجود آمد که هیچ تفاوتى میان این موجود پرمدّعا و گیاهان و حتى جمادات از نظر تاروپود نیست. از نظر بافتمان، از نظر نظم و شکل، تفاوت هست ولى از نظر تاروپود و آن ماده‏اى که اینها را به وجود آورده، فرق نمى‏کنند. میان انسان و گیاه یا جماد تفاوتهایى در ظرافت و بافتمان و خیلى چیزهاى دیگر هست ولى در اصل ماده‏اى که اینها را به وجود آورده، فرقى نیست. دیگر، روح و نفخه الهى وجود ندارد. انسان یک ماشین است مثل ماشینهاى دیگر، یعنى از نوع ماشین است. البته ماشین با ماشین تفاوت مى‏کند.  به نظر مى‏رسد که این، آخرین ضربه‏اى بود که بر پیکر انسانیت وارد شد. ولى با همه این حرفها، باز ارزشهاى انسانى صددرصد محکوم نشد مگر در پاره‏اى از فلسفه‏ها و سیستمهاى فلسفى که مفاهیمى از قبیل صلح، آزادى، معنویت، عدالت و ترحم را بکلى شوخى گرفتند.[۶]

برخی از بحران های معنوی و فروپاشی ارزش های انسانی در اندیشه مطهری به قرار زیر است؛

الف. افزایش خودکشی ها،

ب. خالی ماندن ساعات فراغت،

پ. ازدیاد بیماری های عصبی و اختلالات روانی،

ت. عصیان جوانان (هیپی گری)،

ث. کمبود عواطف انسانی،

ج. عرفان های کاذب و منهای مذهب،

چ. روشنفکری وابسته،

ح. ایدئولوژی های افراطی،

خ. علم زدگی یا ساینتیسم،

د. گرسنگی و کمبود مواد غذایی برای برخی از انسان ها،

ذ. تخریب محیط زیست و… .[۷]

مطهری این بحران های موجود در جهان معاصر را ناشی از «کمبودهاى معنوى» می داند و براساس شواهد موجود در جهان غرب و بحران های ارزشی، معنوی و انسانی در کشورهای غربی نیز نتیجه می گیرد؛

الف. جوامع غربى نباید الگو باشند.

ب. درباره سه امر حیاتى، بشر کنترل خود را از دست داده است: جمعیت، سیستم تولید و وضع مصرف.

پ. اشکال اساسى کار در تمدن غرب این بوده که بیشتر متوجه این نکته بوده است که قدرت بشر را بر طبیعت افزایش دهد.

ت. مسئله انسان یک بعدى و مسئله فرهنگ انسان گرا از آفت های جامعه غربی است.

ث. توسعه فقط یک امر فنى نیست، بلکه به ابعاد انسانى هم باید توجه شود.

ج. مسئله آزادى انسان و تحقق یافتن شخصیت او باید به خوبی مورد توجه قرار گیرد.[۸]

با توجه به همین آفت های سقوط ارزش های معنوی و بحران های اخلاقی است که مطهری در کتاب “سیری در نهج البلاغه” اشاره می کند که «بنا بر جهان‏بینى مادى، ترک لذت گرایى و ماده پرستى و پول پرستى براى یک سلسله کمالات معنوى، بى معنى است. اگر کسى بویى از معنویت برده باشد مى‏داند که تا انسان از قید هواپرستى آزاد نگردد و تا طفل جان از پستان طبیعت گرفته نشود و تا مسائل مادى از صورت هدف خارج نشود و به صورت وسیله در نیاید، سرزمین دل براى رشد و نموّ احساسات پاک و اندیشه‏هاى تابناک و عواطف ملکوتى آماده نمى‏گردد. حق پرستى به معنى واقعى کلمه، یعنى شور محبت و خدمت حق را داشتن و با یاد او مأنوس بودن و از پرستش او لذت بردن و در حال توجه و حضور و ذکر دائم بودن، با خودپرستى و لذت گرایى و در اسارت زرق و برق مادیات بودن به هیچ وجه سازگار نیست. نه تنها خداپرستى مستلزم نوعى زهد است، هر عشق و پرستشى‏ (خواه در مورد وطن یا مسلک و مرام) مستلزم نوعى زهد و بى‏اعتنایى نسبت به شئون مادى است.»[۹]

[۱]. رمضان شعبانی‌سارویی، اندیشه مطهر: نگاهی به دیدگاه‌های فرهنگی، سیاسی، مدیریتی، آموزشی و پژوهشی علامه شهید مرتضی مطهری، قم، نشر اعتدال، فصل اول.

[۲]. مرتضی مطهری، مجموعه آثار شهید مطهری، جلد‏۲۲، ص۶۱۷٫

[۳]. مرتضی مطهری، فلسفه اخلاق، تهران، انتشارات صدرا،۱۳۹۲، ص۱۷۶٫

[۴]. مرتضی مطهری، کلیات علوم اسلامی، تهران، انتشارات صدرا،۱۳۹۰، صص۳۸۱-۳۸۰٫

[۵]. مرتضی مطهری، مجموعه آثار شهید مطهری، جلد‏۲۳، صص۶۷۱-۶۶۸٫

[۶]. مرتضی مطهری، آزادی معنوی، پیشین، صص۲۴۴-۲۴۲٫

[۷]. مرتضی مطهری، فلسفه اخلاق، پیشین، صص۱۸۷-۱۷۶ و مرتضی مطهری، مجموعه آثار شهید مطهری، جلد‏۲۲، صص۶۲۹-۶۱۴٫

[۸]. مرتضی مطهری، یادداشت های شهید مطهری، جلد‏۸، ص۱۰۲٫

[۹]. مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، تهران، انتشارات صدرا، ۱۳۹۲، ص۲۳۲٫

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.