آغاز پایان عصر آمریکا

0 8

چکیده:

مهم‌ترین مشخصه دهه دوم قرن بیست و یکم میلادی کاهش تدریجی قدرت نسبی ایالات‌ متحده امریکا است. از دیدگاه کارشناسان، عمده رقبای ایالات ‌متحده در امور نظامی و اقتصادی در آسیا قرار دارند و این به معنای بازگشت تاریخی مراکز قدرت از غرب به شرق و آغاز تضعیف سلطه غرب بر سیاست و اقتصاد جهانی بوده است. وجه تمایزاین دوره با سایر دوره‌های انتقال قدرت در اروپا و بعدها انتقال قدرت از اروپا به ایالات‌ متحده امریکا در سده بیستم را در حافظه تاریخ نظام  بین الملل می توان دید. اصطلاح قدرت هژمونیک در روابط بین الملل به معنای برتری و تفوق است که استیلا و سلطه طلبی یک قدرت برتر در نظام بین الملل را تداعی می سازد. اما ما امروز تحت عنوان قدرت هژمون در سطح نظام بین الملل با ایالات متحده ای روبرو هستیم که دیگر شاخصه های یک قدرت هژمون را به لحاظ سیاسی، اقتصادی، نظامی و به عبارتی توان استیلا بر جهان را ندارد و شاید بتوان گفت که جوامع مختلف جهان دیگر نظام بین الملل مبتنی بر یکجانبه گرائی، زور، سلطه و دخالت را بر نمی تابند و نظام های مختلف در سراسر جهان به دنبال استقلال و آزادی و عدم وابستگی و رعایت انصاف و رفتار مسالمت آمیز هستند. چرا که ایالات متحده امروز، تحت رهبری فکری نومحافظه کاران تندرو و شخص دونالد ترامپ صرفا در صدد کسب خشونت آمیز هژمون از دست رفته، باز تعریف موقعیّت و جایگاه گذشته خویش در یک نظام تک قطبی و یکجانبه گرا  هستند. حال در این مقاله به دنبال پاسخی برای این سوال هستیم که چه عاملی می تواند سبب افول یک هژمون گردد؟ و با استفاده از تئوری قدرت هژمون آنتونیو گرامشی به تقابل جایگاه متزلزل هژمون در مقابل مقاومت و عدم رضایت دیگر کشورها درچگونگی ظهور و افول هژمون می پردازیم. با این مقدمه باید مفهوم هژمون وپیامدهای آن را بررسی کنیم تا نتیجه این رفتار ایالات متحده آمریکا را در آینده حدس بزنیم و ارزش همبستگی بسیاری از قدرتهای جهان با ایران و دفاع از توافق هسته ای را کشف کنیم . آمریکا از توافق هسته ای خارج گردید و با اعلام مجدد تحریم بر ضد ایران می کوشد ایران را تسلیم خود سازد وسلطه و هژمون خود در جهان را ترمیم سازد.

مقدمه:

یکی از اصطلاحاتی که در جوامع نخبگان و کارشناسان روابط بین الملل زیاد استفاده می شود اصطلاح هژمون است. بسیاری از کارشناسان سیاسی معتقدند که امریکا در چارچوب نظام تک قطبی کنونی جهان یک هژمون است و از موضع قدرت مسلط جهان، کشورهایی مانند ایران، ونزولا، کوبا، کره شمالی، واخیرا ترکیه و دهها کشور مخالف دیگر را تحریم کرده و تصور می کند که به علت سیادت هژمون امریکا بر جهان، این کشور های تحریم شده دیر یا زود  تسلیم سیاست های کاخ سفید خواهند شد. با توجه به اظهارات اخیر آقای ترامپ رئیس جمهور امریکا در اینکه ایران در آینده نزدیک ناچار به گفتکو با امریکا و تسلیم در برابر خواسته های آن خواهد شد واجب گردید که بحث موضوع هژمون و شرایط و تاثیرات دو طرف معادله مورد بررسی قرار گیرد در این مقدمه ابتداءا مفهوم هژمون وپیامدهای آن را بحث قرار می دهیم تا نتیجه این رفتار امریکا را در آینده بر خود و رقبای آن حدس بزنیم .

چارچوب نظری

آنتونی گرامشی مبدع نظریه هژمون ، آن را اینچنین تبیین می کند، یعنى تولید قدرت و تسلّط فرهنگى به عبارت دیگر، هژمون به معناى نوعى تسلیم خود ساخته و خود انگیخته است. گرامشى معتقد است که هژمون ترکیبى از سلطه و مقاومت است. قدرت هژمونیک دقیقاً به این دلیل که به انقیاد اکثریت تحت سلطه نیاز دارد، هرگز نمی تواند کاملاً مسلط باشد مگر در جوامعی که کاملا تسلیم هستند. به عبارت دیگر، هژمون جهان شمول نیست و قدرتهای مسلط جهان هژمونی باید تأمین، باز تولید و حفظ قدرت خود کنند تا استمرار و تداوم هژمونیک داشته باشد و این نیازمند این است که گروه حاکم به گروه های تابع خود، امتیازاتی بدهد و رضایت آنها را تامین سازد. گرامشی بر آن است که قدرت و رضایت دو اصل اساسی و پایه‌های هژمون هستند. وقتی‌ که رضایت در کار نباشد شرایط براندازی قدرت فراهم می‌شود. اما آن چه که در عرصه جهانی و منطقه ای برای جایگاه و حاکمیت امریکا در حال رخ دادن است، نماد عینی دیدگاه گرامشی است. یعنی آنکه دیگر توان تامین و حفظ سلطه خود را در سطح جهانی ندارد و در حال حاضر از جایگاه هژمون سقوط می کند. نگاهی به  عرصه بین المللی نشان می دهد که امریکا شاخص های هژمون را از دست می دهد. تمکین نکردن دنیا در مقابل فرامین آمریکا در لغو توافق هسته ای و نپذیرفتن دیدگاه­ ها و اوامر اقتصادی ترامپ از سوی چین ، اتحادیه اروپا ،کانادا، مکزیک و ترکیه و تحریم متقابل امریکا از سوی این کشورها شاخص های جدیدی است که عمق تحولات جدید نظام بین الملل را نمایان می سازد. نگاهی گذرا به شاخص های سیاسی و اقتصادی ایالات متحده و جایگاه آن در عرصه سیاسی واقتصاد جهانی ، جایگاه دلار، تولید ناخالص داخلی، مقروض بودن به سازمان ها و نهادهای بین المللی و شاخص های سیاسی چون اعتراضات فراوان و گسترده به سیاست های داخلی و خارجی ایالات متحده، یکجانبه گرایی، سیاست های غلط و سلطه گرایانه و گزینشی بیش از پیش سبب گشت که تصویر ایالات متحده امریکا دیگر پرستیژ و جایگاه گذشته خویش را در صحنه­های عوام فریبانه­ای نظیر ادعای مبارزه به اصطلاح علیه تروریسم، جلوگیری از هرگونه تهدید علیه صلح و امنیت بین المللی، توسعه ارزشهای آزادی و دموکراسی آمریکایی، کمک های بشردوستانه و حمایت و کمک به اقتصاد اروپا و جهان در اذهان عمومی و دولتمردان از دست می دهد.

تعریف های جدید تر هژمون:

مقاومت یکی از اصطلاحاتی که در جوامع نخبگان و کارشناسان روابط بین الملل استفاده می شود. اما هژمون مفهومی است که پس از ورود به ادبیات روابط بین الملل بار معنایی سنگین تری پیدا کرده است و پیروان رهیافت های مختلف تئوریک از منظرها و نظرهای گوناگونی بدان نگریسته و تفاسیر خاص خود را  در باره آن  ارائه کرده اند. لذا ضروری است که در هنگام بحث پیرامون مفهوم هژمون به دقایق و ظرایف تعریف آن توجه ویژه ای داشته باشیم تا به روشنی مشخص شود که چه برداشتی از هژمون و از زاویه نگاه کدام رهیافت تئوریک ارائه می شود.

ویلیام رابینسون[۱] که خود در حلقه نوگرامشین ها جای می گیرد معتقد است که با مطالعه ادبیات روابط بین الملل و اقتصاد سیاسی بین الملل می توان به چهار تعریف متفاوت از هژمونی رسید:

  • هژمونی به مثابه سلطه و به معنای سلطه فعال که در مورد سلطه شوروی در اروپای شرقی و سلطه نظام سرمایه داری جهانی در طول جنگ سرد به کار رفته است.
  • هژمونی به مثابه هژمونی دولت که در اغلب رهیافت های روابط بین الملل و نظریه های نظام جهانی به کار رفته است. بر این اساس این تعریف در ادوار مختلف سرمایه داری، دولت های هلند، بریتانیا و سپس امریکا دارای هژمونی بوده اند.
  • هژمونی سلطه مبتنی بر اجماع یا هژمونی ایدئولوژیک اشاره دارد این معنا از تعریف گرامشی، از هژمونی اقتباس شده و به معنای تسلط مبتنی بر رضایت و رهبری فرهنگی و فکری است.
  • هژمونی به اعمال رهبری از طریق بلوک های تاریخی در یک صورت بندی اجتماعی اشاره دارد بر این اساس آمریکا پس از جنگ جهانی دوم به رهبری طبقه سرمایه داری خود و به سبب ایجاد ساختار اجتماعی تولید فوردی- کینزی هژمونی پیدا کرد.(حاج یوسفی، ۱۳۸۶: ۹۵ )

از بررسی تعاریف چهارگانه رابینسون می توان به سهولت تشخیص داد که تنها تعریف سوم یعنی همان تعریف از آراء گرامشی با بحث فرهنگ انطباق و سازگاری مصداق پیدا می کند. چراکه اگر هژمونی را به معنای راهبردی فرهنگی، فکری و ایدئولوژیک جوامع بدانیم. آنگاه قادر خواهیم بود این فرض را مطرح کنیم که مولفه فرهنگ در راستای بسط هژمونی یک بازیگر در محیط بین الملل خصوصا به منظور جلسه رضایت سایر بازیگران که لازمه تحقق هژمونی یا تفسیر گرامشیستی است.(Griffiths and others,2008:139  )

اغازهژمون انقباضی امریکا:

در این بین با بررسی ریشه های سیاست خارجی ایالات متحده امریکا می توان ظهور و افول هژمونی امریکا را در مکاتب و دکترین های متفاوت مورد توجه قرار داد. مسیری که از زمان جرج واشنگتن اولین رئیس جمهوری آمریکا تا به امروز ادامه داشته است. درادامه می توان از مکتب هامیلتونیسم، جکسونیسم، ویلسونیسم تا دکترین های مونروئه، روزولت، ترومن و آیزنهاور و … نام برد. سه مکتب فکری فوق همگی قبل از جنگ جهانی اول شکل گرفتند و بعد از آن دکترین ها و استراتژی های امنیت ملی آمریکا از یک یا ترکیبی از این سه مکتب متأثر شده است. با توجه به جهت گیری های خارجی هر یک از مکاتب سه گانه، چنین بر می آید که سه مکتب مذکور شالوده و اساس سیاست و روابط خارجی آمریکا را در جهان شکل داده اند. البته لازم به ذکر است که به علاوه ماهیت و ساختار نظام بین الملل، تصمیم سازان مانند لابی ها( بخصوص لابی اثر گذار و بزرگ یهودی اسرائیلی آیپک)، افکار عمومی و رسانه ها و به تبع آن گفتمان های مسلط بر دولت های مختلف آمریکا، دوره های گوناگون سیستم روابط و تعاملات بین المللی این کشور را شکل داده اند.

آن چه که افول هژمون امریکایی را بیشتر مشهود می سازد ظهور کانون های مقاومت در نقاط مختلف دنیاست. ایالات متحده امریکا در آغاز دهه دوم قرن بیست و یکم مهمترین چالش پیش روی خود را قدرت چین قلمداد می کرد اما انقلاب ها و جنبش های اعتراضی دیگر  نشان دادند که تنها رقابت اقتصادی و تجاری بازیگران قوی تهدیدی برای رقابت آن ها نیست، بلکه شرایط و تحولات عرصه بازار جهانی تابعی از تحولات سیاسی است که رشد یا رقابت قدرت ها را با تهدید مواجه می سازد. در خاورمیانه مردم ناراضی اند و نه تنها از حکومت های سر سپرده به بیگانه در کشور­های خود بیزار شده اند بلکه از بی عدالتی های بین المللی و داوری ها و دخالت ها و سلطه جوئی آمریکا و غرب نیز به ستوه آمده­اند. حمایت غرب از آواره سازی ملت فلسطین و جایگزین کردن مهاجرین تا بن دندان مسلح صهیونیست از طریق اسکان آنها در فلسطین و حمایت از سیاست های جنگ طلبانه و توسعه طلبانه اسرائیل، ظلم بزرگی است که نه تنها مسلمانان که هیچ انسانی نمی تواند آن را بپذیرد . همین عدم رضایت و به چالش کشیدن قدرت مسلط می تواند سرآغاز شکل گیری جبهه تاریخی ضد هژمونیک در جهان باشد.

شکل گیری تشکل های بین المللی جدید مانند مجموعه شانگهای تلاش آسیا برای کسب جایگاه متناسب را نمایان می سازد. شکل گیری مجموعه بین قاره ای بریکس متشکل از برزیل، روسیه، افریقای جنوبی، هند، وچین اقدام مهم دیگری در روابط بین الملل است چرا که این مجموعه حدود نیمی از جمعیت جهان و یک سوم تولید نا خالص آن را در اختیا دارد و در حال حاضر بسیاری از کشورها از جمله کشورمان ، عضویت در آن را درخواست کردند.

بررسی نظریه هژمونی و تئوری ثبات هژمونیک، قدرت هژمون سعی دارد تا نظم سیاسی مطلوب و نظم اقتصادی تعریف شده خود را بر جهان مسلّط سازد، در این میان مناطقی که بیشترین منافع را برای هژمون و در عین حال بیشترین تعارض را با نظم مطلوب تعریف شده داشته باشند بیش از همه کشور های هدف را تشکیل خواهند داد.

خاورمیانه با داشتن منابع غنی انرژی از یک سو و موقعیت خاص ژئوپولتیک، فرهنگی و دینی از سوی دیگرحوزه منفعتی غیر قابل اغماضی محسوب می شود. این در حالی است که خاورمیانه نه تنها با سلطه سیاسی و اقتصادی آمریکا هماهنگی ندارد بلکه به شدت ظرفیت مقاومت و استقلال طلبی و عدالت خواهی را دارد. حوادث پیشدستانه­ای از قبیل رخداد ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و حضور اتباع یک کشور نزدیک و هم پیمان امریکا  مانند عربستان سعودی در آن و ایجاد بنیاد گرایی دینی در منطقه( القاعده، طالبان ، داعش ، جبهه النصره احرار الشام و … ) توسط سازمان CIA نمایانگر جلوه ای از تضاد منفعتی و امنیتی قدرت هژمون و  مردم منطقه خاورمیانه است. سیاست در برگیری امریکا در اتحاد و ائتلاف با جریانهای تکفیری و استفاده از آنان برای ایجاد فتنه و درگیری در جهان اسلام موجب شد نیروهای محور مقاومت احساس کنند که باید سازمان یابند وبا کسب تجربه بیشتر از توان بالاتری برای کسب آزادی و برقراری عدالت برخوردار شوند.

از اینرو پی گیری اصلاحات سیاسی در راستای اصول سیاسی دموکراتیک به منظور استقرار نظم سیاسی مطلوب و اصلاحات اقتصادی در راستای نظم اقتصادی لیبرال و بازار باز  به منظور استقرار نظم اقتصادی مطلوب در دستور کار سیاست های خاورمیانه ای  امریکا به عنوان یک قدرت هژمون قرار گرفته است. بیداری اسلامی و دموکراسی خواهی ، به عنوان دو عامل اساسی،آمریکا را بیش از پیش به سمت توجه به سیاست تولید گروههای تروریستی از یک سو و اصلاحات نمادین در خاورمیانه از سوی دیگر سوق داد. آمریکا بیداری اسلامی و دموکراسی خواهی را  از عوامل اصلی تهدید امنیت خود تلقی می کند و بر این اساس درصدد است تا با تولید گروههای تروریستی و نیز باز کردن فضای سیاسی و بهبود شرایط اقتصادی در کشورهایی که بدلیل وابستگی رژیم­های آنها به غرب خاستگاه چنین حرکت های رادیکال محسوب می شوند،  ریشه  استقلال طلبی  و  آزادی­خواهی را بخشکاند. به عبارت دیگر بنیاد گرایی دینی و تروریسم در خاورمیانه از جمله وسایل و ابزار آمریکا برای مقابله با حرکت­های اسلام خواهانه و دموکراسی خواهانه در خاورمیانه و شمال آفریقا بوده است. سیاست های جدید محمد بن سلمان در عربستان سعودی در باز کردن فضای فرهنگی بدون گشایش سیاسی از جمله اقداماتی است که به دستور امریکا صورت گرفته است. تلاش برای تغییر از زاویه فرهنگی ونه سیاسی نشان از ترس و نگرانی امریکا از نسخه ای که تجویز کرده است دارد.

البته نقطه عطف برهم خوردن نظم موجود به نفع هژمون آمریکا را می توان در تاریخ معاصر، ظهور انقلاب اسلامی ایران در سال (۱۹۷۹) دانست. انقلابی که تمامی معادلات منطقه ای و بین المللی را برهم زد و مهمترین کشور اسیر سلطۀ آمریکا در خاورمیانه را از زیر سلطه امریکا خارج کرد و به مبارزه با هژمون امریکا در جهان اسلام برخاست . شاید از زمان تقسیم و جانمایی نقشه کنونی خاورمیانه در توافقنامه سایکس -پیکو کسی گمان نمی کرد که چنین قدرت منطقه ای با رویکرد مقاومتی بتواند در این منطقه در شاهراه انرژی دنیا به وجود آید و به این شکل در مقابل نظام جهانی سلطه قد علم کند. انقلاب اسلامی ایران در آن سال به ملت های بیدار منطقه و جهان این نوید را داد که فعل توانستن را می توان صرف کرد و در مقابل انبوه تجهیزات و تسلیحات و قدرت نظام های سلطه گر و مستبد می توان ایستاد چرا که وعده الهی چنین پیروزی را نوید می دهد. شکست جنگهای مستقیم وغیر مستقیم که علیه ملّت ایران به راه افتاد  و محاصره و تحریم بر ضد ایران در چهل سال گذشته ، اگر چه موجب مزاحمت برای ملّت ایران شد ولی شرایط هژمون آمریکا به ویژه در خاورمیانه را با بحران مواجه ساخت. تلاش مجدد امریکا برای اعاده هژمون با کلید زدن طرح خاورمیانه بزرگ و اشغال نظامی افغانستان وعراق، آغاز شد و با تقویت تروریسم در منطقه ادامه یافت ولی با شکست تروریست ها و نیرو­های مترقی عملا سلطه آمریکا در خاورمیانه را تضعیف کرد و آمریکا از این پس با اتحادهای منطقه ای از رژیم­های مرتجع و واپسگرا نظیر رژیم عربستان سعودی به جنگ محور ماوومت اسلامی رفت که این شاخص نشاندهنده ضعف هژمون امریکا است. امریکا اکنون در خاورمیانه به همراه ناتو در افغانستان استقرار دارد و به همراه ارتجاع عرب بر ضد محور مقاومت فعالیت می کند.

ظهور جنبش های اسلامی چون حماس، جهاد اسلامی برای آزادی فلسطین، حزب الله، انصارالله، حشد الشعبی در کشورهای فلسطین، لبنان، یمن، عراق و بحرین و … نشان از گسترش جریان مقاومت اسلامی در منطقه وجهان داشته است چرا که دیگر ملت های آزادی خواه منتظر اقدام دولتمردان وابسته و بی اختیار خود نیستند بلکه خودشان با پشتوانه امکانات نا چیز و مردمی دست به اقدامات اساسی و مقابله با جریان سلطه و رژیم های وابسته به آن می زنند و این پدیده در دنیائی که  در آن ارتش اسراعیل بعنوان چهارمین ارتش نیرومند جهان ازز بادبادکهای آتش­زای مردم محاصره شدۀ در نوار غزه احساس ترس و عجز می­کند پدیدۀ شگفت آوری نیست .

پس عجیب نیست که در این پیچ تاریخی که به نظر می­رسد پیروزی حق علیه باطل نزدیک است شاهد افول هژمون ایالات متحده به عنوان راس نظام سلطه غرب باشیم و تا آنجا که نظام سلطه در راه نجات خود از هیچ اقدامی فروگذار نکرده است. اسلام هراسی، شیعه هراسی و امروز ایران هراسی و تحریم و تهدید و ارعاب و تروریسم به جنگ، پروژه هایی است که بعد از فروپاشی شوروی سابق(۱۹۹۱) نماد کمونیستی جهان، در اولویت و در راس برنامه های نظام سلطه  امریکا قرار گرفته است.

***

به نظر می آید حکومت آمریکا در عرصه جهانی تحت فشار های داخلی و بین المللی محدود شده و نمی تواند نقش مدیریت جهانی را با اقتدار گذشته ایفا کند و به تنهایی و خودسرانه تصمیم گیری کند. همچنین باید اذعان داشت امریکا در پرداخت هزینه کسب قدرت در عرصه بین الملل دیگر توانایی سابق را ندارد و به شدت در حال افول است که این امر موقعیت برتری طلبانه اش را در موضع انفعال قرار داده است.

در بعد اقتصادی امریکا  دیگر اقتصاد اول جهان نیست و تلاش ترامپ برای تعامل با روسیه برای مقابله با چین دور از ذهن رهبران کرملین نیست ولی  روسیه اولویت روابط خارجی خود را به چین اختصاص داده و تبادل تجاری بین دو کشور  در چند سال اخیر گسترش یافته و از صدها ملیارد دلار فراتر رفته است. در سال ۲۰۱۷ تولید ناخالص چین از ۲۳ تریلیارد دلار گذشته در حالیکه امریکا با همه اقدامات حمایتی ترامپ در همان سال تولید ناخالص امریکا کمی فراتر از ۱۹ تریلیارد دلار بوده است  و جالب تر این است که رشد اقتصادی در چین همچنان بالای ۸% است در حالیکه رشد اقتصادی در  امریکا زیر ۲% است و این تفاوت فاحش فاصله  میان این دو را هر روز بیشتر می کند. شرایط امریکا با اتحادیه اروپا نیز مانند گذشته نیست . تولید ناخالص اروپا در سال ۲۰۱۷ نزدیک به ۲۱ تریلیارد دلار بود یعنی با برتری نزدیک به دو تریلیارد دلار از امریکا پیشی گرفته است . سیاست های تحقیر ترامپ در برابراتحادیه اروپا می تواند این غول خفته را دوباره بیدار کند و تلاشهای ترامپ برای از هم پاشاندن این تشکل حتی در گام اول یعنی حمایت از خروج انگلیس از این اتحادیه با هزار اما و اگر همراه است وهیچ بعید نیست که مردم انگلیس هر آن از رای قبلی خود در خروج از اتحادیه عقب نشینی کنند.

پس به نظر می آید امروز دیگر حکومت آمریکا در عرصه جهانی تحت فشار های  بین المللی محدود شده و نمی تواند نقش چماقدار جهان را با اقتدار گذشته  ایفا کند و به تنهایی برای جهان تصمیم گیری کند.  در سال ۲۰۰۲ و۲۰۰۳ امریکا با عبور از اعتراض گسترده جهانی به افغانستان وعراق حمله  نظامی کرد اما امروز نمی تواند در باره سیاستهای نا پخته خود به ویژه در باره تحریم مجدد ایران حتی اجماع سازی حد اقلی ایجاد کند. همچنین باید اذعان داشت امریکا با داشتن بیش از بیست تریلیارد دلار بدهی در پرداخت هزینه های کسب قدرت بیشتر در عرصه بین الملل، دیگر توانایی سابق را ندارد و به شدت در حال افول است که این امر موقعیت برتری طلبانه اش را در موضع انفعال قرار داده است. در خواست از عربستان و دیگر شیخ نشینهای خلیج فارس برای تامین مالی حضور نظامی  خود در خاورمیانه در عین اینکه سیاستهای غارتگری امریکا را اشکار می سازد ، واقعیت های بسیار سیاسی در باره افول هژمون امریکا را نمایان می سازد.

کار آمریکا بجائی رسیده است که ترامپ جیب ولیعهد جوان و تازه­کار عربستان را خالی می­کند و این ولیعهد خام هم جیب بقیه شاهزاده­های عربستان را خالی می­کند و برای این که نشان دهند این جیب بریی­ها در کمال رضایت صورت گرفته ، ترامپ و شاهزاده­های سعودی دسته جمعی رقص شمشیر می­کنند .

 

جمع بندی:

در جمعبندی می توان گفت که هژمون امریکا در ابعاد سیاسی و اقتصادی با شاخصهایی که گفته شد در حال افول است و توان نظامی امریکا که پایه دیگر این هژمون است مورد تردید قرار گرفته است. توان عملیاتی ارتش امریکا از زمان واگذاری افغانستان به ناتو و عقب نشینی نظامی از عراق زیر سئوال رفته هرچند که اقای ترامپ با افزایش بودجه نظامی تلاش دارد این تصویر را ارائه دهد که ارتش امریکا همچنان بزرگترین قدرت نظامی و مهمترین پایه هژمونیک امریکا در جهان است.

در نظام سیاست بین‌الملل و مناسبات دولت‌ها، هژمونی یا چیرگی مفهوم بسیار مهمی به شمار می‌آید. فهم نوع هژمون، ستیزه‌جو یا صلح‌جو بودن و ماهیت آن، در تحلیل و تبیین مسائل بین‌المللی بسیار تعیین‌کننده است. بر این اساس و با یک نگاه تاریخی تحول هژمونی آمریکا را می‌توان در چهار دوره مورد بررسی قرار داد:

  1. هژمونی مطلق: که دوران ایجاد، تثبیت و حاکمیت هژمونی مطلق ایالات متحده محسوب می شود. سال های ۱۹۴۵ تا ۱۹۶۹ دوران وفور منابع عظیم و امکانات بود که عوامل و ابزارهای قدرت آمریکا به این کشور اجازه می‌داد تا بتواند به راحتی پیگیر منافع اقتصادی و عمومی خود در سطح بین المللی باشد. در این دوره بالاترین میزان رضایت‌مندی و وحدت نظر میان قدرت هژمونیک آمریکا و هم پیمانانش حاکم بود . این دران پس از بمباران اتمی دو شهر هیروشیما و ناکازاکی آغاز شد .
  2. هژمونی در افول: دولتمردان آمریکایی، پس از سپری کردن عصر طلایی خود، در سال ۱۹۷۳ با بحران اضافه ‌انباشت روبرو شدند که در پاسخ به این بحران، رویه و خط‌ مشی اقتصادی جدیدی را دنبال کردند. دوران افول هژمونی آمریکا مربوط به سال‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۹ است که طی آن مؤلفه‌ها و شاخص‌های مشروعیت هژمونیک آمریکایی کمرنگ و روابط هژمون با اعضای نظام بین‌الملل در ابعاد گوناگون ضعیف گردید. در این دوره دلار مستظهر به طلا که به ارز جهانی تبدیل شده بود ناچار به جدایی از ذخیره طلا شد ولی توان اقتصادی امریکا این جایگاه را برای امریکا حفظ کرد.
  3. پساهژمونی: سال‌های پس از ۱۹۸۰، دوران تضعیف هژمونی آمریکا است. در این دوران تفاهم حاکم بر روابط هژمون ایالات متحده و هم پیمانان بین‌المللی آن در ابعاد مختلف سیاسی، اقتصادی و نظامی در حال ضعیف شدن است .
  4. تجدید هژمونی: این دوره بعد از پایان جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق و نیز حوادث یازده سپتامبر سال ۲۰۰۱ جلوه‌گر شده است. دوره‌ای که مصادف با قدرت نومحافظه‌کاران در آمریکا بود که طی آن از جهت‌گیری‌های سیاسی و انزوای بیل کلینتون به شدت انتقاد می‌شود. نو محافظه‌کاران نقش و جایگاه راهبردی برای ایالات متحده درجهان قائل بودند که باید به عنوان ژاندارم جهان و نگهبان بین‌المللی ایفای نقش نماید. از این رو از این تاریخ به بعد آمریکایی‌ها به دنبال جایگاهی جهانی هستند که طی آن هیچ قدرتی توان مقابله با آن را نداشته باشد. در دوران تجدید هژمونی، امنیت آمریکا از طریق ایجاد نوعی عدم موازنه بین‌المللی حاصل می‌گردد نه از طریق موازنه قوا. لذا سیاست‌مداران و حاکمان آمریکایی در صددند با افزایش قدرت خود رقابت های استراتژیک، امنیتی و نظامی بین قدرت‌های بین‌المللی را از بین ببرند و خود را در وضعیت مطلوب قرار دهند.

البته باید به این نکته نیز اشاره کرد که پس از دوران چهارم رفتار کاملاً هژمونیک و سلطه­‌طلبی به عنوان یک ایده ذهنی که همواره در ذهن نخبگان آمریکایی جریان داشته نمود بیشتری یافته است. مداخله آنها در امور سیاسی بسیاری از کشورها ناشی از همین نگاه است. بی‌شک عامل بسیار مهم و تعیین‌ کننده در قدرت و سودای هژمون آمریکا مقوله انرژی است. بر این اساس آمریکایی‌ها همواره به دنبال انرژی ارزان بوده‌اند و برای رسیدن به آن جنایات بسیاری را در منطقه خاورمیانه مرتکب شده و همواره چماق تمامی گزینه‌ها روی میز را تکرار کنان به این و آن نشان می­دهند . به نظر می‌رسد اکنون قدرت هژمونی آمریکایی‌ها کاهش یافته یا در خوش بینانه ‌ترین حالت نقش آفرینی آن‌ها در رهبری جهانی کمرنگ شده است. شاید بخش عمده‌ی آن مربوط به اتحاد و ائتلاف‌های منطقه ای و گسترش  فرهنگ مقاومت در شرق و به ویژه جهان اسلام است.

برخی از نمونه‌های آن عبارتند از بلوک‌بندی جدیدی که در آمریکای لاتین، خاورمیانه و شرق آسیا ایجاد شده است، یا ائتلاف منطقه‌ای، توسعه اقتصادی مابین پاکستان، عراق، ایران و سوریه و یا حتی در حیات خلوت آمریکا در جایی که کشورهایی نظیر ونزوئلا بولیوی،و اکوادر قدرت‌های مستقل در حوزه انرژی شکل داده‌اند که دیگر حاضر به پذیرش نقش سروری و ارباب خواندگی آمریکایی‌ها نیستند.

پس سخن پایانی این که براساس اتفاقاتی که در عرصه بین‌الملل در حال وقوع است می‌توان گفت هژمونی آمریکا رو به افول است. با تداوم افول هژمون آمریکا شاهد ظهور هژمونی جدید که بعضی از نظریه‌ پردازان آن را جمهوری خلق چین از یک سو و بیداری اسلامی از سوی دیگر می‌دانند خواهیم بود. به طور حتم اگر این افول ادامه یابد با گذشت زمان، منافع رژیم­هایی که همچنان وابسته به هژمونی آمریکا هستند نیز تحت تأثیر قرار می‌گیرد و این رژیم­ها مجبور می‌شوند در پاسخ به شرایط جدید جهان، سیاست‌های متفاوتی اتخاذ کنند در غیر این صورت جای خود را به رژیم­های جدید خواهند داد و در رأس آنها دو رژیم صهیونیستی و سعودی قرار دارند که قطعاً با چالش­های جدید روبرو خواهند شد. با مرور تاریخ سیاسی جهان در می‌یابیم که در اوایل قرن بیستم و مصادف با افول هژمونی انگلستان، تا سال ۱۹۴۵ که هژمونی ایالات متحده سربرآورد، جهان دوران پرآشوبی را گذراند. در دوران افول یا انتقال قدرت هژمونیک، بی‌ثباتی‌های فراوانی به وقوع خواهد پیوست که باید در مواجهه با آنها نهایت دقت به عمل آید.

همچنین باید اذعان داشت ایالات متحده در پرداخت هزینه کسب قدرت در عرصه بین الملل دیگر توانایی سابق را ندارد و در حال افول است که این امر موقعیت برتری طلبانه اش را در موضع انفعال قرار داده است. شاید چالش مقابله مستقیم با انقلاب اسلامی از سوی آمریکا آخرین ماجراجویی کاخ سفید باشد و سقوط  قطعی هژمون آمریکا را تسریع کند.

 

منابع :

  1. بشیریه،حسین(۱۳۷۹ ). نظریه های فرهنگ در قرن بیستم ، تهران : موسسه فرهنگی آینده پویان ، چاپ اول
  2. پوراحمدی،حسین (۱۳۸۶).اقتصاد سیاسی بین الملل و تغییرات قدرت آمریکا،از چند جانبه گرایی هژمونیک تا یکجانبه گرایی افول، تهران : مرکز پژوهش های علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه،چاپ اول
  3. جکسون، رابرت و سورنسون ، گئورگ(۱۳۸۵)، درآمدی بر روابط بین الملل، ترجمه مهدی زاکریان و دیگران ، تهران ، نشر میزان ، چاپ دوم
  4. حاجی یوسفی، امیرمحمد(۱۳۸۶). جهانی شدن از دید نظریه نوگرامشین در اقتصاد سیاسی بین الملل، فصلنامه رهیافت سیاسی و بین الملل، شماره ۱۲، زمستان.

۱ . Griffiths,Martin and others(2008) International Relations:The key concepts,London and new York:Routeledge.

  1. www.mehrnews.com
  2. www.farsnews.com
  3. www.isna.ir
  4. www.qodsna.ir

[۱] . William Robinson

تاریخ مقاله: آبان ۱۳۹۷

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.