بحران ایدئولوژیک در جهان عرب

بحران در جهان عرب آیا سیاسی است و یا ایدئولوژیک و یا هردو

0 150

نشست بحران ایدئولوژیک در جهان عرب

رویوران:

”*

آنچه که در حال حاضر به عنوان جریان تکفیری در سوریه هست یک پدیده سیاسی- دینی جدیدی است که باید به صورت بسیار دقیق مورد بررسی قرار بگیرد. این جریان و ریشه های تاریخی آن کاملا باید بررسی شود. آنچه که الان ما در سوریه به عنوان یک پدیده سازمان یافته چند ملیتی تکفیری می بینیم نتیجه یک فرایند است که در نوع خود بحران ایدئولوژیک در جهان عرب را باز می نمایاند. اساسا دو جریان سلفی وجود دارد، یکی جریان سلفی دعوتی و دیگری جریان سلفی تکفیری است. خاستگاه جریان سلفی دعوتی یا همان وهابیت، عربستان سعودی است. محور اصلی این جریان یا فرقه عمدتا بحث توحید و بدعت است. این جریان در نتیجه یک نیاز سیاسی بوجود آمده است. گروهی مثل آل سعود دنبال قدرت بودند. قدرت در منطقه حجاز تمرکز داشت. هیچگاه از نجد قدرتی شکل نرفته بود. لذا برای شکل گیری قدرت در نجد نیاز به یک محمل فکری، دینی و ایدئولوژیک بود و در نتیجه یک فرایند تاریخی وهابیت و آل سعود در کنارهم قرار گرفتند. که اساسا یک پایه نظام سیاسی در عربستان سعودی آل الشیخ هستند یعنی فرزندان شیخ عبدالوهاب و پایه دیگر آن آل سعود هستند. این خود نشان می دهد که شکل گیری تاریخی این پدیده به چه صورت است. در قران آیه ای هست که می گوید: «الأَعْرَابُ أَشَدُّ کُفْرًا وَنِفَاقًا وَأَجْدَرُ أَلاَّ یَعْلَمُواْ حُدُودَ مَا أَنزَلَ اللّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَاللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ». معمولا مصداق دقیق اعراب، اهل نجد است و معمولا قرآن و اسلام به صورت یک جریان فکری افراد را به شناخت و تفقه در دین تشویق می کند. ولی در مورد این منطقه این آیه بسیار عجیب است. شاید بتوان نتیجه گیری کرد که نیازی نیست بدوی ها به تفقه در دین وارد شوند. الان مشخص شده است وقتی که وارد شده اند چه مصیبتی به بار آورده اند. اینها آمدند و با تعریف جدیدی از دین وارد عرصه فکری و سیاسی شدند و در نهایت نظامی که در عربستان شکل گرفت بر اساس این تفکر بوده است. در ابتدا این تفکر سلفی دعوتی، یک جریان سلفی جهادی بود. اینها بودند که به عراق، نجف، کربلا، بحرین، عمان و…  حمله کردند و این مصائبی که به وجود آوردند در نتیجه تفکر سلفی جهادی بود که خودشان را موحد می دانستند و دیگران را مشرک. اولین باری که واژه اخوان المسلمین شکل گرفت در ارتباط با وهابیت بوده است که به اصطلاح مجاهدین وهابی با واژه اخوان المسلمین نیروها را سازماندهی و آماده جنگ می کردند و این هدف را با ضرب و زور قدرت نظامی در مکانهای مختلف عربستان سعودی تحقق می بخشیدند و هر آنچه که آن را بدعت می نامیدند ازبین می بردند. بحث انحدام قبور ائمه هم در همین چارچوب اتفاق افتاده است ولی در مراحل بعد به دلیل اینکه دولت آنها نهادینه شد این جریان به صورت یک جریان کاملا دعوتی استقرار پیدا کرد هرچند در گفتمان کلامیش همچنان دیگران را مشرک قلمداد می کرد و درباره آنها حکم صادر می کرد. جریان دوم یا سلفی تکفیری یک جریانی است که عمدتا ظهور و بروزش در مصر بوده است و خواستگاهش بسیار متفاوت بوده است از عربستان سعودی و عمدتا در دهه شصت این تفکر شکل گرفت. سید قطب در زندان کتابی نوشت به نام «معالم فی الطریق» که تقریبا مبانی پیدایش این جریان در این کتاب دیده می شود. او گفت چون اهل سنت اجتهاد ندارد، الگو باید در سلف صالح یافت شود و مهم ترین فرد در سلف صالح خود پیغمبر اکرم می باشد که ۱۳ سال در مکه و ۱۰ سال در مدینه بوده است. او در این کتاب همین نکته را مبنای تحلیل قرار می دهد. این کتاب قبل از انقلاب توسط مقام معظم رهبری ترجمه شده است. سید قطب جامعه مکه را به عنوان جامعه دعوت می نامد زیرا در جامعه مکه رفتار اسلام و شخص پیامبر اکرم(ص) و تمام صحابه رفتار دعوتی بوده است ولی در مدینه رفتار جهادی می شود. سید قطب سوالی را مطرح می کند و آن این است که چه اتفاقی افتاد که رفتار اسلامی از مکه به مدینه تغییر پیدا کرد؟ از جامعه دعوت به جامعه جهاد مبدل شد. او در اینجا مسئله محیط اجتماعی را به عنوان مبنا مطرح می کند و می گوید در مکه، جامعه جاهلی و نادان است، این جامعه ناآشناست با مقوله های توحیدی و دینی، در حالیکه جامعه مدینه آگاه است ولی در تقابل با ان قرار گرفته است. به همین دلیل جامعه جاهلی در مدینه را یک جامعه کافر تعریف می کند. و ایشان با این مقدمه به این نکته می رسد که ما باید مصادیق را روشن کنیم. آیا جامعه ای که الان ما در آن هستیم یک جامعه جاهلی است؟ سید قطب قبل از اینکه پاسخ این سوال را بدهد، اعدام شد. به همین دلیل برخی گفتند ما پیرو جامعه مکه هستیم و وظیفه ای جز دعوت نداریم و برخی هم گفتند ما تابع جامعه مدینه هستیم و باید جامعه جاهلی را تکفیر بکنیم و تکلیف خود را نسبت به آن انجام بدهیم. گروهی که به نام «التکفیر و الهجره» شکل گرفت و این عبارت به معنای تکفیر جامعه جاهلی و مهاجرت از این جامعه است. البته در مراحل بعد آقای حسن هضیبی که مرشد اخوان بود اعتراض شدیدی نسبت به ایده سید قطب مطرح کرد و گفت که سید قطب فقط یک دعوت کننده اخوانی است و هیچ سمت دیگری ندارد و حرفهایی که گفته است اشکالات زیادی دارد. آقای هضیبی یک کتاب دیگر نوشت به نام «دعاه لا قضاه». “دعاه لا قضاه” یعنی دعوت کنندگان و نه داوران. داوری در جامعه کافر بر اساس باطن افراد است که خود پیغمبر هم به صورت علنی تکفیر منافقین را انجام نداد. این کار، بسیار بد است. ما هم تابع جامعه مدینه هستیم. ما دعوت می کنیم اما قضاوت نمی کنیم. ما تکفیر نمی کنیم. این تکفیر چون مبنای باطنی دارد، یعنی باید باطن افراد را بشناسیم و این خارج از توان یک انسان معمولی است. به همین دلیل ما هم تابع مکتب مدینه هستیم اما با این تفاوت که ما قضاوت نمی کنیم. لذا دو جریانی که از دل اخوان قبلی بیرون امده است هم جامعه دعوت و هم جامعه سلفی های جهادی هر دو تابع مکتب مدینه هستند. بعد از آن تکثری بین سلفی های جهادی ایجاد شد. دانشکده افسری و جماعت اسلامی جزو تکفیری ها بودند. در نهایت در دهه ۸۰ یک گروه جدید با نظریه پردازی های جدید شکل گرفت تحت عنوان گروههای جهاد. گروههای جهاد در زندان یک هسته مرکزی را برای نظریه پردازی در ارتباط با بحث سلفی جهادی ایجاد کردند. در نهایت کتابی نوشته شد که حاصل تفکر جمعی آنان است اما نگارش آن توسط فردی به نام عبدالسلام فرج انجام شد. نام این کتاب الفریضه الغائبه می باشد. جالب اینجاست که هم انتشار این کتاب و هم انتشار کتاب المعالم فی الطریق در کشورهای عربی ممنوع است. هرکسی هم که این کتاب ها را داشته باشد مجازاتش زندان است و کیفرهای خاص خودش را دارد. عبد السلام فرج در این کتاب روی رکن جهاد برای برپایی حکومت اسلامی صحبت می کند و می گوید که باید با جهاد به جامعه اسلامی رسید و تا زمانی که جامعه اسلامی تحقق پیدا نکرده است نمی شود جهاد را رها کرد. به همین دلیل باید برای رسیدن به حکومت اسلامی یک جهاد همیشگی باشد. این موضوع نشان می دهد که تا حدی در جریان سلفی جهادی یک نوع تشدید در فهم بحث جهاد دیده می شود. بعد از این مسئله ترور سادات [رئیس جمهور اسبق مصر] اتفاق می افتد. ترور کنندگان همین جهادی ها هستند که عمر استانبولی یکی از اینهاست. ظواهری هم یکی از اینهاست که رفت زندان و بعد هم آزاد شد. این جریان در مصر تا حدی تشدید شده است و به مراحل اقدام رسیده است.

بعد از مصر و عربستان، ایستگاه سوم این پدیده افغانستان است. نقطه تحول جریانهای سلفی از محلی به فراملی، یا منطقه ای و یا حتی بین المللی در افغانستان اتفاق افتاد. یعنی به عبارتی دو نماد از دو نقطه جغرافیایی در افغانستان کنار هم قرار گرفته اند. نوعی سازماندهی اتفاق افتاد برای اینکه افغانهای عرب از کشورهای مختلف در کنار هم قرار گرفتند و یکدیگر را در افغانستان پیدا کردند و در آنجا یک تجربه جنگی کسب کردند. بعد از آن در بوسنی هرزگوین تا حدود زیادی در کنار هم قرار گرفتند و جنگیدند، ولی تا همین جا ما شاهد یک نوع جهاد دفاعی با یک فرهنگ خاص، چه در افغانستان و چه در بوسنی که مسلمانها در معرض تهاجم شوروی و صربها قرار گرفتند و در یک جهاد دفاعی در کنارهم قرار داشتند، هستیم.

ایستگاه چهارم این پدیده انتقال جریان سلفی جهادی به قدرت است که باز هم در افغانستان اتفاق افتاد و طالبان [صرف نظر از نقشی که غرب در سازماندهی آن داشت] به قدرت رسید. در اینجا روی بحث جهاد ابتدایی کاملا کار شد و اینها، ائتلاف مجاهدینی که در افغانستان حاکم بودند را کنار گذاشتند. این پدیده تا حدودی به پاکستان کشیده شد و بعد به عراق، آفریقا، شبه جزیره عرب، لبنان و کشورهای مختلف دیگر منتقل شد.

ایستگاه آخری که در ان فعل و انفعالاتی زیادی اتفاق افتاده است بحث سوریه است. نصره به معنای یاری است. دولت عراق اسلامی که بعد شد دولت عراق و شام اسلامی، هردو [هم جبهه النصره و هم دولت عراق و شام اسلامی] وفاداری و بیعتشان با طالبان و القاعده مشخص است. هردو کاملا از چارچوب های دینی خارج شده اند. در سوریه پیش بینی اولیه سازمانهای اطلاعاتی غربی این است که اینها توانایی جمع کردن ۱۰۰۰۰ نفر نیرو را دارند. از طرف عرب این ماموریت به قطر داده شد تا از ظرفیت آنها در سوریه استفاده شود اما واقعیت میدانی خلاف این گمان را نشان داده است. یعنی بیش از ۶۰۰۰۰ نفر نیرو جمع شدند. علاوه بر بار فکری که اینها دارند، زنجیره ای از مساجد، قدرت گفتمان جذبیشان، قدرت تثبیت نیرو، باعث افزایش توانمندی های آنان شده است الان در بحث سوریه، همین که قطر کنار رفت فورا عربستان صعودی جایگزین شد. اجلاسی که در رم برگزار شد و بندر بن سلطان بسیاری از رهبران گروههایی که از قطر حقوق می گرفتند را جذب کرد. در بحث جهاد نکاح، اینها برای تثبیت نیروها ابزاری مثل سکس را هم به کار می گیرند. اینها سیستم تسلیحاتی و سیستم رسانه ای بسیار گسترده ای دارند. در فضای رسانه ای و سایبری شبکه های بسیار گسترده ای را به وجود آورده اند که گفتگوی اینها را مطرح می کنند. انجمن های خیریه و مراکز جمع آوری پول در کشورهای مختلف وجود داردکه به نفع آنان کار می کنند. در عربستان سعودی به تنهایی بیش از دو یا سه هزار انجمن خیریه برای اینها وجود دارد. در تونس ۴۰۰ مسجد در اختیار سلفی های جهادی وجود داشته است. قطعا در هر مسجدی یک روحانی از این تیپ وجود دارد. در حقیقت تمام کسانی که داوطلب می شدند نیاز نیست در جستجوی مکانیزم رفتن به سوریه باشند. کافی است یک نفر اعلام کند که می خواهد به سوریه برود، در این صورت بحث بلیطش، استقبال در استامبول، انتقال به جنوب ترکیه، آموزش و اعزام به سوریه همه اینها به صورت زنجیره ای تکمیل شده است و این نشان می دهد که ما شاهد یک نوع تکامل گسترده، از لحاظ سازمانی، آموزشی، گفتمانی و ایدئولوژیک در سطح منطقه هستیم.

زورق:

من در رابطه با این بحث یک زمینه تاریخی را مطرح می کنم.

نکته اول آنکه ما یک تاریخ معلوم داریم و یک تاریخ مکتوم. تاریخ معلوم آن چیزی است که رسما در عصر قدرت های حاکم نوشته شده و در اختیار است. تاریخ مکتوم آن چیزی است که باید تلاش بشود از حالت کتمان خارج شود و آشکار بشود.

نکته دوم این است که نبوت پیغمبر اسلام دو چهره داشت. چهره آسمانی ان بعثت بود و چهره زمینی آن یک انقلاب اجتماعی بود. نکته سوم این است که یک مسئله حقیقت اسلام است و یک مسئله قدرت اسلام. حقیقت اسلام نبوت و بعثت است و عده ای مجذوب حقیقت اسلام شدند و در همان سالهای اول ایمان آوردند. ولی با هجرت پیامبر به مدینه و با پیروزی در مقابل مشرکین و گسترش نفوذ پیامبر در عربستان در کنار حقیقت اسلام یک پدیده جدید به نام قدرت اسلام به وجود آمد و یک عده هم مجذوب قدرت اسلام شدند نه حقیقتش. بخشی از تاریخی مکتوم که می خواهم بگویم در اینجا نهفته است. ما هرچه تاریخ اسلام را بررسی می کنیم، تاثیر اسلام را روی ایمان آورندگان به اسلام بررسی می کنیم نه تاثیر اسلام را به روی مخالفین آن. این قسمت را کاملا نادیده می گیریم. در حالیکه تاریخ به وسیله همه کسانی که در ساختمان تاریخ دخالت داشتند ساخته شده است. منظور این است که در طول ۲۱ سال، [۱۳ سال در مکه و حدود ۸ سال در مدینه] عده ای از قریش با پیغمبر جنگیدند و با اسلام مخالفت کردند و جنگ های سهمگینی را هم به پیغمبر تحمیل کردند و در جریان فتح مکه ناگزیر شدند اسلام بیاورند. ما تحولات فکری این گروه را بررسی نمی کنیم. هر چه می گوییم راجع به تاثیر اسلام روی افرادی است که ایمان آوردند. در حالیکه اهمیت تحولات فکری این گروه در تاریخ بشر خیلی زیاد است. داستان از این قرار است که قریش [قبل از اینکه پیغمبر مبعوث شوند]، یک طیف اجتماعی را به وجود می آورد. یک سر این طیف بت پرستی بود و یک سر دیگر آن خداپرستی. شواهد تاریخی نشان می دهد که عبدالمطلب، ابوطالب، خدیجه (ع) و… قبل از بعثت پیامبر خدا پرست بودند. ولی همچنین شواهد نشان می دهد که تعداد افراد خداپرست خیلی کم بود. در نقطه کانونی بت پرست ها بنی امیه قرار داشتند که هم مواهب فرهنگی جامعه، هم بازار مکه و هم تجارت بین المللی در اختیارشان بود و از این شرایط بهره مند بودند. و به بت پرستی اعتقاد داشتند. تا آن زمان بت پرستی هم در مقابل آزمون قرار نگرفته بود تا معلوم بشود مجموعه ای از اساطیری که گرداگرد بت پرستی بوجود آمده در عمل جواب خواهد داد یا نه؟ به این معنی که بت پرستان معتقد بودند که بت مبارک است، اگر به ان تقرب بجویند باعث برکت در زندگی آنها می شود و باعث می شود در طول زندگی با مصائب کمتری روبه رو بشوند. آنها حتی در راه بت ها قربانی هم می دادند. بعضی وقتها پسرهایشان را که یک سرمایه اجتماعی بود قربانی می کردند. این گروه بت پرست که با پیغمبر می جنگیدند و جنگشان هم فقط جنگ اعتقادی نبود و ابعاد مختلف سیاسی و فرهنگی و اقتصادی هم داشت، این گروه هم به تدریج تغییر کردند. و تغییرات فکری آنها اهمیت بسیار زیادی دارد. وقتی که افراد بت پرست در جنگهای مختلف از مسلمانان شکست می خوردند، وقتی که قریش در ترور پیامبر ناکام ماندند، وقتی که آنها در محاصره اقتصادی اجتماعی مسلمانان در شعب ابی طالب ناکام ماندند، به این سؤال رسیدند که پس این بتها چه کاره اند؟ و در زندگی ما چه تاثیری دارند؟ و در نتیجه جبراً فهمیدند که این بتها منشاء اثر و خیر و برکت و تعیین سرنوشت نیستند. [این بتها] همان چوب و سنگ هستند. یعنی به تدریج بعثت پیغمبر(ص) و تحولات پس از آن باعث می شود که بت پرستی از سبد ذهنی آنها خارج شود و خدا پرستی هم به شهادت جنگ هایی که با پیغمبر و با اهل بیت ایشان کردند وارد سبد ذهنی آنها نشد. در نظر بگیرید که چه چیز در این سبد می ماند؟ بت پرستی خارج شده است چون عملا شکست خورده است و خدا پرستی هم وارد نشده است چون وقایع تاریخی نشان می دهد که آنها با پیامبر دشمنی می کردند. اولین چیزی که برای آنها می ماند اصالت طبیعت است. یعنی نمی توانند طبیعت را منکر شوند. باد می وزد و آنرا حس می کنند، کوه را می بینند، خورشید می تابد و آنرا حس می کنند و… . اصالت طبیعت یک امر کاملا طبیعی برای چنین انسانی است که از بت پرستی عبور کرده و به خدا پرستی نرسیده است. اصل دومی که در سبد ذهنی این انسان می ماند، اصالت لذت است. چون از طبیعت لذت می برد. آب می خورد و لذت می برد، غذا می خورد و لذت می برد، ازدواج می کند و لذت می برد و… اینها همه لذت بخش است. اصل سوم اصالت قدرت است. چون برای هر میزان لذت بردن از طبیعت احتیاج به قدرت است. یعنی اگر انسان بخواهد یک قاشق غذا را بلند کند و بخورد باید قدرت داشته باشد. پس در زمان پیامبر و از میان دشمنان پیامبر انسانی به وجود آمد که سه اصل دارد. اصلت طبیعت، اصالت قدرت و اصالت لذت. این انسان در جریان فتح مکه در مقابل دو انتخاب قرار گرفت. یا بر مواضع کهن اصرار بروزد و جان ببازد، و اگر زنده بماند به اسارت گرفته شود و یا اینکه بیاید و اظهار گروش به اسلام بکند و شهادتین را بگوید و مسلمان بشود. در این مقطع از تاریخ، اسلام برای این انسان به یک پدیده نفرت آور و شوق انگیز تبدیل شده بود. نفرت انگیز بود چون ۲۰ سال از آن شکست خورده بودند. شوق انگیز بود چون پیغمبر توانسته بود برای اولین بار در تاریخ عرب قبایل عرب را با هم متحد کند و از آنها یک نیروی سیاسی کارآمد و موثر به وجود آورد. آنها می دیدند کسی پیدا شده است که به نام اعتقاداتی که آورده است، قبایل عرب را با هم متحد کرده است و با این اعتقاد نیرویی ایجاد کرده است که می رود با روم هم بجنگد. این واقعیت در رؤیای هیچ عربی پیش از پیدایش اسلام نمی گنجید. این انسان جدید در مقابل آن دو انتخاب قرار گرفت، انسانی که تعصبات گذشته را تا حدودی از دست داده و به اصالت طبیعت و قدرت و لذت رسیده است، راهی هم جز پذیرش اسلام ندارد و می داند اسلام هم قدرت ایجاد کرده است و هم قدرت های بزرگتری را ایجاد خواهد کرد. به خاطر همین هست که همه اینها در فتح مکه مسلمان می شوند و ناگهان حجم اجتماعی این نو مسلمانان از جرم انقلابی مدینه بیشتر می شود. حالا این انسان جدید که ظاهراً مسلمان شده تبدیل به چه می شود؟ این انسان اعتقادی دارد که اعلام آن مغایر فلسفه وجودیش در جامعه جدید است. بنابراین دیگر نمی تواند حرفی از اصالت طبیعت و لذت و قدرت بزند. او هم باید بگوید «الله اکبر». او هم باید بگوید «لا اله الا الله». چون می خواهد خودش را به کانون این قدرت جدید نزدیک کند.و به اعتقاداتی تظاهر کند که به آنها بی باور است. نتیجه اش این می شود که هم باوران خودش را جذب کند و تبدیل به یک حزب مخفی سکولار شود. این حزب مخفی است چون نمی تواند عقاید خودش را ابراز کند که اگر عقاید خودش را مطرح کند نابود خواهد شد. در نتیجه در همان زمان پیغمبر یک حزب مخفی سکولار در جامعه اسلامی تشکیل شد. اعضای این حزب دیگران را می شناسند ولی دیگران آنها را نمی شناسند. نکته دوم این است که دیگران با اینها رابطه استراتژیک برقرار می کنند. چون احساس می کنند اینها مسلمان شده اند. اما اینها با دیگران رابطه تاکتیکی برقرار می کنند. چون مسلمان نشده اند و مسلمانها و اسلام را قبول ندارند. نکته سوم این است که چون در اقلیت هستند روابط تشکیلاتی شان نیرومند می شود. مثل آدم هایی که یکدیگر را در غربت پیدا می کنند. نطفه این پدیده در داخل جامعه اسلامی در زمان پیغمبر منعقد می شود. اما اثری که این جریان روی اصحاب پیغنبر می گذارد چیست؟ اصحاب پبغمبر تا قبل از فتح مکه [یا بهتر بگویم تا قبل از جنگ خندق] هم وحدت حقیقی دارند هم وحدت اعتباری. وحدت حقیقی یعنی وحدت نظر. وحدت اعتباری یعنی وجود وحدت خطر. وحدت خطر به این معنی است که شمشیر قریش را روی گردن خود احساس می کنند. جنگ بدر و احد و خندق عرصه همین خطر است. وحدت نظر یعنی اینکه همه آنها در اینکه بت ها خرافه هستند اشتراک نظر دارشتند. وقتی که همه قریش مسلمان می شوند و بنی امیه هم اظهار اسلام می کنند. هم وحدت خطر از بین می رود. [زیرا حالا دیگر ابوسفیان هم می آید مسجد و نماز می خواند. عمرو بن عاص هم تلاش می کند در مسجد نزدیک پیغمبر بنشیند. پس آن خطر نظامی که تا آن زمان وجود داشته است از بین می رود] هم وحدت نظر از بین می رود. زیرا عده ای از اصحاب پیغمبر که عمدتا قریشی هم هستند و عمدتا رگ و ریشه اجتماعی مشترکی دارند، بنی امیه را که مسلمان شده اند فرصت می بینند. شخصی که از نخبگان مکه بوده و به پیغمبر ایمان آورده است و می بیند ابوسفیان [همان کسی که با او در زیر سقف ارزش های مشترک اجتماعی قبل از اسلام زندگی می کرد] هم اسلام آورده است. این شخص به ابوسفیان بیشتر احساس نزدیکی می کند تا سلمان که از فارس آمده است یا بلال که از حبشه آمده است و برده هم بوده. بنابراین جامعه اصحاب پیغمبر پس از فتح مکه دو نیمه می شوند. یک نیمه نو مسلمانان را فرصت می بینند و یک نیمه تهدید. کسانی که این حزب سکولار را فرصت می دیدند، پل پیروزی این حزب شدند. یعنی بعد از پیغمبر به خاطر کسب قدرت با این حزب همگرا شدند. اینها علی (ع) را خطر می دیدند. چون علی در غدیر به عنوان امام و ولی امر مسلمانان اعلام شد و می توانست مدعی باشد اما عمرو بن عاص نمی توانست ادعایی داشته باشد، خالد بن ولید نمی توانست مدعی شود، ابو سفیان و معاویه بن ابوسفیان نمی توانستند مدعی شوند. اینها سابقه ۲۰ سال جنگ با پیغمبر را داشتند. اینها حتی برای قدرت جدید می شوند فرصت و خود به تدریج به محور جدید قدرت تبدیل می شوند. همکاری برخی از اصحاب پیامبر با این حزب سکولار استراتژیک بود، ولی همکاری این حزب با آنهاتاکتیکی بود. قدرت در خاندان هیچ یک از اعضای پل پیروزی نهادینه نشد و دو نفر از آنها ترور شدند و هر سه یعنی یکی پس از دیگری حذف شدند. تنها کسی که از خلفای راشدین در مقابل امویان ایستاد و با آنها مخالفت کرد و باعث شد این تضاد درونی و پنهان آشکار شود و حق و باطل از هم جدا شود و اگر نبود حق آشکار نمی شد، حضرت علی(ع) بود. علی (ع) در مقابل این جریان به ویژه در جنگ صفین محکم ایستاد. چندین بار به حضرت علی (ع) پیشنهاد کردند که معاویه را فعلا نگهدارد تا امور به سامان برسد، بعد فکری بکند. معاویه هم همین درخواست را داشت. او می خواست نخست کنار علی(ع) به عنوان فرماندار باشد، [بعد احتمالا حضرت علی(ع) را از میان بردارد] ولی حضرت علی در مقابل او ایستادگی کرد. یکی از ریشه های تضاد و بحران ایدئولوژیک در جهان اسلام و عرب در این مقطع تاریخی به وجود آمده است. اما مسئله دیگر اینکه پیغمبر هم نبی بود هم امام. پذیرندگان ثانویه به نبوت پیامبر “آری” گفتند و به امامت او “نه” گفتند. چرا به نبوت پیامبر آری گفتند؟ چون نبوت را ابزار قدرت می دیدند. چرا به امامت نه گفتند؟ چرا پیامبر که در غدیر حضرت علی (ع) را به عنوان امام معرفی کردند اینها قبول نکردند؟ آنها امامت پیامبر در مدینه را هم اجبارا پذیرفته بودند امامت را مانع امیال و هوس ها و آرزوهای بلند خود یافتند ولی مردمی که در آسیا و آفریقا و… به اسلام روی آوردند، تابع شمشیر عرب نشدند. چون اعراب در مقابل جمعیت آسیای غربی و امپراتوری روم شرقی یک اقلیت ناچیز بودند. در حقیقت ملت هایی که به اسلام روی آوردند، نمی خواستند با اعراب بجنگند. خسرو پرویز ناچار شد که سرداران خودش را با زنجیر ببندد. هرمزان، فرماندار خوزستان، راهنمای سپاهیان اسلام شد. به هرحال اسلام آسیای غربی را گرفت. این مردم به اسلام آری گفتند نه به عرب. اگر می خواستند پادشاه داشته باشند که کسری بود. برای رومیان هم قیصر بود. مردم آسیای غربی هم به اسلام آری گفتند. آنها می دیدند که عرب سوار بر مرکب قدرت شدند و قرآن را در دستشان گرفتند اما به آن عمل نمی کنند. این است که در سده دوم هجری زمینه انقلاب های اجتماعی و مبارزات سیاسی با امویان در آسیای غربی فراهم شد. این بار عباسیان به ایمان مردم خیانت کردند. عباسیان با شعار «الرضا من آل الرسول» آمدند و با امویان درگیر شدند و امویان را در شرق شکست دادند. بقایای امویان فرار کردند و به شبه جزیره ایبری رفتند چون عباسیان با شعار «الرضا من آل الرسول» آمده بودند و نیز چون با امویان درگیر بودند، از ابتدا نمی توانستند از «قدرت سخت» برای مقابله با امامان شیعه استفاده کنند. به همین دلیل از «قدرت نرم» استفاده کردند. سه امام ما در دورانی زندگی کردند که عباسیان از «قدرت نرم» استفاده کردند، سه امام هم در زمانی زندگی کردند که عباسیان از «قدرت سخت» استفاده کردند. میانگین طول عمر سه امام اول، بیش از ۲۶ سال بیشتر از سه امام بعدی بود. میانگین سنی امام صادق(ع)، امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) حدود ۵۸ سال است و میانگین سنی امام جواد(ع)، امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) ۳۱ سال است. یعنی طول عمر امامان شیعه در دوران استفاده از قدرت سخت، کمتر است. در دوران استفاده از قدرت نرم، از سیاست های فرهنگی و اجتماعی استفاده شد. سیاست های فرهنگی و اجتماعی سه مولفه داشت. یکی مناظرات بین ادیانی بود. یعنی تضاد داخلی را تبدیل به تضاد خارجی کردن. دوم نهضت ترجمه بود که تاثیرش بر تاریخ علم تا امروز ماندگار شده است. سوم حمایت از فقهای خوشنامی است که شهرت به تقوا و دانش دارند، اما تئوری سیاسی ندارند و از امامت حمایت نمی کنند. بدیهی است اگر اینها مورد رجوع مردم باشند خطرش برای خلافت کمتر از امامان است که از امامت سخن می گویند. به همین دلیل است که در این دوره مستقیم و غیر مستقیم از ابو حنیفه، مالک ابن انس، شافعی و… حمایت می شود.

در زندگی این سه امام اهل سنت سوابق طرفداری و ابزار ارادت به امامان شیعه دیده شده است. آنها از نهضت های علوی هم کمابیش حمایت کرده اند. خود ابوحنیفه در زندان هارون الرشید از دنیا رفت. ولی آنها رسماً و علناً از امامت حمایت نمی کردند. سه مذهب اهل جماعت در این دوره تاریخی شکل می گیرد و اتفاقا روابط پیروان این سه امام اهل سنت با شیعه بهتر از پیروان مذهب چهارم است. به عبارتی این سه مذهب از شاخسار درخت تحولات اجتماعی در این دوره تاریخی هستند.

مذهب چهارم مذهب احمدبن حنبل است. اساس مکتب احمد بن حنبل تبعیت از حاکم است حتی اگر فاسق و فاجر باشد. بر اساس این مکتب عباسیان اجازه نداشتند علیه امویان قیام کنند. به همین دلیل در اولین دوره از دوران حکومت خودشان از احمد بن حنبل حمایت نکردند، نه به این دلیل که به امام عادل معتقد بودند بلکه به این دلیل که ترویج مکتب احمدبن حنبل به معنی نفی فلسفه وجودی قیام خودشان بود. اما در دوره دوم که از بعد از شهادت امام رضا(ع) شروع می شود و می بینند که سیاست های فرهنگی اجتماعی دیگر در مقابل جاذبه اجتماعی امامان اثر ندارد از احمد بن حنبل حمایت می کنند و مذهب حنبلی از آن موقع شکل می گیرد. و در حقیقت در این دوره به شکلی، عباسیان رویکرد مذهبی امویان را بر می گزینند. بعدها از درون مذهب احمدبن حنبل، مکتب وهابیت در می آید. از درون مکتب وهابیت گروه طالبان در می آید. از درون طالبان سازمان سازمان القاعده در می آید. یعنی این رخدادهایی که امروز می بینیم چنین سابقه تاریخی دارد. آن پدیده سکولاریستی هم که در درون جامعه اسلامی وجود داشت کم کم بزرگ میشود پس از انتقال به شبه جزیره ایبری تمدن غرب از آن سر بر می آورد. پل پیروزی سلطنت اموی نظام خلافت بود و امروز نیز پل پیروزی غرب بر بیداری اسلامی سلفی گری به صورت تکفیری آن است. غرب امروز از تضادهای داخلی دنیای اسلام با قدرت و جدیت برای تبدیل تهدید بیداری اسلامی نسبت به منافع خود به فرصت جنگ شیعه و سنی به نفع خودش استفاده می کند. و متاسفانه در طول یکی دو سال اخیر توانسته توفیقات زیادی هم داشته باشد. دو سال پیش بیداری اسلامی یک تهدید جدی برای غرب تلقی می شد. اما این تهدید الان دارد شکل دیگری پیدا می کند.

تسخیری:

آقای ریوران برداشتی از اعراب دارند که خیلی خوب و قشنگ است و من از فرمایشات ایشان لذت بردم. بعضی از اعراب عناصری هستند که قدرت برداشت ندارند. و به حدی خشک هستند که هیچ چیز را درک نمی کنند. لذا تعبیر قرآن این است که اینها این ظرفیت را ندارند که بیندیشند. هر جا که چنین گروهی از اعراب باشند و هرکجا که خشک مغزی باشد، قدرت روشن فکری، قدرت درک، قدرت سعه صدر، قدرت جذب طرف مقابل، قدرت گفتگو با طرف مقابل، قدرت آزادانه اندیشی و… از خودش سلب می بیند.

به نظر من اطلاق بحران ایدئولوژیک به حوادثی که اخیرا در منطقه، مخصوصا در منطقه شمال آفریقا اتفاق افتاده است یک مقدار سخت است. یعنی ما وقتی شاخه های یک ایدئولوژی را در یک جامعه در نظر بگیریم، در جامعه اسلامی که بیاییم می بینیم میراث دینی ما در تمام مذاهب بالاست. مذاهب اسلامی کتاب های متعدد در رشته های مختلف، با دیدگاه های گوناگون دارند. اینطور نیست که فقط یک جریان سلفی یا یک جریان اشعری یا یک جریان تاریخی حکومت داشته باشد. در تمام زمینه ها، چه علم کلام، چه اصول، چه مباحث فقه، چه در فلسفه، چه در ادبیات و… دیدگاههای مختلفی در میراث دینی ما موجود است. اگر نقص در میراث است که ظاهرا نباید داشته باشیم. اگر بحث در رابطه با اندیشمندان جهان اسلام است، ما در طول تاریخ شخصیت های صاحب اندیشه داشته ایم، چه در قرون هفت گانه اول، چه در جهان معاصر امروز ما، آن هم در همه اصناف. از لحاظ تشکیلاتی هم که نگاه می کنیم در تمام کشورهای عربی، تشکیلات منسجم و منظم حزبی، که احزاب اینها عموما عقیدتی هستند. یکی از اختلافات محمد عبده و سید جمال الدین اسدآبادی، این بود که محمد عبده بر این باور بود که سید جمال با یک حرکت سیاسی به پیش رفت و قاعدتا اول باید یک پرورش فکری و ایدئولوژیک داشته باشد، بعد منتقل شود به حرکت سیاسی، بعد تغییر نظام ایجاد شود که این همان شالوده و اساس تاسیس اخوان المسلمین و حزب الدعوه بود. یعنی هم جناح سنی و هم جناح شیعه بر این اساس جلو امدند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی اکثر رهبران اینها می گفتند که امام خمینی توانست این مراحل سه گانه را همراه با هم طی کند. هم تربیت افرادی که بتوانند دیدگاه خودشان را تبیین بکنند و تغییر سیاسی و تغییر نظام را با هم دید. چون اگر هرکدام بر دیگری تقدم داشته باشد، به مرور زمان اگر مرحله بعد بیاید ممکن است مرحله قبل به فراموشی سپرده شود. پس از نظر تشکلاتی که کار می کردند مشکلی به عنوان بحران نداشتند. از نظر الگو هم همینطور بود. « لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ» پیامبر اکرم یک الگوی بسیار عالی برای تمام مسلمانان بود، بعد ائمه طاهرین، بعد رهبران مذاهب مختلف. مصلحین ما چه در قرون گذشته و چه در سده اخیر به گونه ای حرکت کردند که همه، بخشی از یک روابط بسیار عالی و برخورداری از ارتباطات اندیشه ای و گفتمان عالی و گفتگوی عالی تر. وقتی اینها را کنار هم می گذاریم می بینیم که درواقع چیزی به نام بحران ایدئولوژیک نداریم. با بحث بی سوادی دینی روبرو هستیم اما بحران ایدئولوژیک نداریم. [در برخی از نقاط] بی سوادی دینی هم در سطح علما و هم در سطح عوام بیداد می کند. یک حالت تقلید در علما هست که حاضر نیستند از یک چارچوبی [که در آن هستند] بیرون بیایند و دائما منتظر هستند که سری به سنگ بخورد تا عکس العمل نشان دهند. در جریانات فکری منتظر هستیم حوادثی اتفاق بیفتد تا بعد از آن راه حل اندیشه ای برای آن پیدا کنیم. متاسفانه عوامل دیگری هم هست که اینها ایجاد بحران نمی کند. بحران به معنای به بن بست رسیدن و نابودی است. ما این موضوع را در جامعه اسلامی خودمان نمی بینیم. درواقع بحرانی را که ما در جامعه می بینیم، بحران سیاسی است که تبعاتی را درپی داشته است. البته ایدئولوژی و اندیشه همیشه و همه جا پایه و اساس تغییر و تحولات است. چه اقتصادی، چه سیاسی  و چه نظامی. وجود حاکمیت مستبد در جوامع اسلامی نزدیک به ده، دوازده قرن و مخصوصا استبداد جدید باعث شده است تا ما وضعیت امروز را شاهد باشیم. یک حالت دگماتیسمی که ما داریم. یعنی وضعیت ما به جایی رسیده است که وقتی با زمان پیامبر مقایسه می کنیم می بینیم به جای اینکه مثل بقیه امور رشد داشته باشیم در این زمینه عقب گرد داشتیم. در زمان پیامبر گفتگو  و بحث ها بسیار عالی بود. ممکن بود بعضی وقتها نظرات کاملا متفاوتی با یکدیگر داشته باشند. اما در زندگی کردن و تبعیت از هدف واحد باورکردنی نیست که چگونه کنار یکدیگر می زیستند. این موضوع را ما دقیقا در رفتار حضرت علی(ع) نسبت به خلفا می بینیم. ضمن اینکه حضرت علی(ع) ذره ای شک در حقانیت خودش نداشت، هرگز اجازه نمی داد که بحث شمشیر، استفاده از خشونت غیر مشروع و… مطرح باشد.

موضوع دیگر بحث غلو است. حضرت علی(ع) می فرماید دو گروه هلاک شدند، یکی گروهی که در محبت غلو کنند و چیزی بالاتر از واقع مطرح کنند. در جامعه ما دوگانگی گفتاری و نوشتاری هست. من وقتی که بعضی از کانالهای تلویزیونی [کشورهای دیگر] را می بینم، می بینم که بعضی از خطبا در سخنرانی خود می گویند ای مسلمانان جهان به داد برسید، شیعیان کودکان ما را سر می برند، به زنان ما تجاوز می کنند، اموال را سرقت می کنند، اینها قاتلند، اینها مشرکند و… . شما حساب بکنید که چند نفر از کسانی که پای صحبت های این شخص نشسته اند قدرت تحلیل دارند و ظرفیتشان بالاست؟ از سخنان این شخص بدنم می لرزید، از کسی که موالی او باشد چه انتظاری باید داشت؟ همین حرکت را دقیقا در طرف مقابل هم داریم. من تحلیل بسیار زیبایی از آقای زورق شنیدم و لذت بردم، اما اینها اندیشه های قرن پانزدهم است نه آن زمان. یعنی در آن زمان این عرب بدوی اینقدر خوش فکر بوده است؟! درست است که ما الان می گوییم حزب اموی، ولی حزب به معنای حزب امروز نبود. خودتان هم یک اشاره ای کردید و گفتید که بعضی ها واقعا با رسول الله (ص) صادق بودند ولی بعدا فریب خوردند. ما بعضی وقتها تاریخ را بگونه ای تجزیه و تحلیل می کنیم که گویا دارند الان زندگی می کنند، درحالیکه اینگونه نیست. اینها حوادثی است که باید در تاریخ خودش درنظر گرفته شود. به قول آقای شمس الدین تاریخ ما نیاز به غربال دارد. باید تکانش بدهیم تا بعضی چیزها از ان دربیاید. واقعیت هم همین است. پیامبر در گفتگو خطاب به دشمن می گوید:«انا او ایاکم لفی لعلی هدا او فی ظلال مبین» پیامبر که دیگر به خودش شک ندارد. اما در صحبتش می گوید بیایید تا با یکدیگر صحبت کنیم، شاید شما در گمراهی باشید و شاید ما در ظلالت باشیم. بلکه جلوتر می رود و می فرماید:«لا تسئلون عما اجرمنا و لا نسئل عما تعملون» از شما نمی پرسند که ما چه جرمی مرتکب شدیم و از ما نمی پرسند شما چه گناهی کرده اید. چون پیامبر می خواهد راه را باز کند. حضرت ابراهیم وقتی به پرستشگران آفتاب، می گوید من هم از شما هستم، به ستاره پرستان می گوید من هم از شما هستم. تا این حد مماشات می کند. ما ذره ای مماشات نداریم.  در طول تاریخ نمی توانید یکجا را پیدا نخواهید کرد که امامان ما [کسی] را لعن کنند یا به کسی فحاشی کنند. اگر آن زمان تقیه واجب بود در زمان فعلی تقیه واجب تر است. با این وضعیت نمی توانیم برای دیگران الگو باشیم. لذا من بر این باور هستم که بحرانهای موجود در جامعه بحران ایدئولوژیک نیست. این بحران بیشتر بحران سیاسی است و بحث غلو در ان مطرح است. بحث عدم گفتگو هست. بحث حق دانستن خود و عدم حق دانستن دیگران در آن مطرح است. بحث عدم احترام به مقدسات دیگران هست. متاسفانه ما در سخنرانی هایمان ی چیزی می گوییم اما در رفتارمان طور دیگری عمل می کنیم. باید مثل حزب الله عمل کنیم. حزب الله یک ماه تلاش می کند و به اندازه پنجاه سال کار، پنجاه مبلغ در کشورهای مختلف نتیجه می دهد.

مطهرنیا:

در موضوع بحران ایدئولوژیک یک چارچوبه ذهنی مستتر هست که باید آنرا باز کنیم. وقتی می گوییم بحران ایدئولوژیک در جهان عرب، شاه بیت آن ایدئولوژی است و اینکه ما چه برداشتی از ایدئولوژی داریم. من معتقد هستم که ایدئولوژی پژواک اثرگذاری عملی جهان بینی درحوزه کنش و اقدام، به ویژه حوزه سیاسی است، لذا از یک جوهره سیاسی برخوردار است. فردیناند دو موند در تعریف ایدئولوژی می گوید، مجموعه قضاوتهای سازمان یافته ای است که جایگاه فرد و گروه را تبیین و تفسیر و تعدیل می کند. اساسا این تبیین ها از ارزشها نشات گرفته است و ما را به سوی عمل، به ویژه عمل سیاسی سوق می دهد. اقای رویوران به بحث های سلفی گری و تقسیم بندی آن اشاره کردند. آقای زورق اشاره داشتند به مسئله ای تحت عنوان جهان اسلام، تاریخ تمدن اسلام و چگونگی شکل گیری جریان های سیاسی. همه این موارد پژواک همین معناست. انعکاس همین برداشت است که در حوزه عمل سیاسی وجود دارد. آن چیزی که بیشتر مطرح است این است که اینها ایدئولوژی در جهان عرب نیست، آن چه که بحث شد بیشتر درباره جهان اسلام است و لذا باید بگوییم در حوزه اسلام هست. پس یک تقسیم بندی عملیاتی و چارچوب بندی تئوریک می خواهد. ما در جامعه شناسی سیاسی بحثی را داریم به عنوان نقش دین در دگرگونی های اجتماعی. به هر ترتیب وقتی ما می خواهیم بحران ها را ببینیم و جنبه سیاسی دهیم، می خواهیم ببینیم آیا دین ثبات می بخشد، تحرک ایجاد می کند، در جریانها چقدر تاثیر دارد، چه چالش هایی دارد؟ نقش دین در اجتماع و حوزه سیاست به این نکته بر می گردد و باید چارچوبش مشخص گردد. یک عده ایده آلیست هستند و می گویند این علوم و هرچه که در تاریخ می بینیم محصول ذهنیات است. ذهن بشر بر عین و بر رفتارها و اقدامات حاکم است. اینها ایده آلیستی رفتار می کنند. بعضی ها رئالیست هستند که مارکسیست ها جزو آنها هستند. اینها ذهن را محصول عین می دانند. می گویند گادامر می گوید یک پیوند افق است، افق امروز با افق دیروز. با داده های امروز انچه که در دیروز رخ داده است تفسیر می شود. دو دیدگاه دیگر هم آمد، کنش متقابل و تغییرات متقابل. گفتند ما کاری نداریم که مرغ اول بوده است یا تخم مرغ. به هرترتیب عین روی ذهن تاثیر می گذارد و ذهن روی عین. ولی رابطه اینها را یک کنش متقابل دیدند. یک رابطه علّی دیدند. بعد تغییرات متقارن آمد. کرین برینتون در کتاب کالبد شکافی چهار انقلابش همین کار را می کند. می گوید. ولی هر ذهنیتی در تاریخ عینیتی را قرینه خودش می سازد. این صدا می ماند و جایی انعکاس پیدا می کند. هر عینیتی هم همینطور است. هر عینیتی هم یک تفسیر ذهنی را به دنبال خواهد داشت. لذا وقتی می خواهیم این ایدئولوژی را ببنیم، باید تاثیراتش را ببینیم و ببینیم این دگرگونی اجتماعی چه قدر تاثیر داشته است. من معتقدم در جهان عرب یک نوع تطبیق گرائی کهن، و تطبیق گرائی مدرن به وجود آمده است. سید جمال الدین اسدآبادی در مقام مقایسه جهان اسلام با جهان عرب، بازگشت به خویشتن خویش و اسلام اصیل را مطرح کرد. [سید جمال] استراتژی گفتگو با نخبگان بجای گفتگو با توده ها را در پیش گرفت و رویکرد سیاسی داشت نه رویکرد فرهنگی. این نکته، نکته اساسی ماست. لذا ما سید جمال الدین اسدآبادی را در حوزه تطبیق گرائی سنتی داریم. به همین جهت موضع سید جمال با اخوانهای اولیه مثل سید قطب و… تفاوت دارد. سید جمال الدین اسدآبادی در برخورد با غرب به نفی غرب نپرداخت، بلکه به نقد غرب پرداخت. بیگانگان را نفی نکرد، بلکه نقد کرد. غرب گل خوشبویی است. نمی شود ان را نفی کرد. خیلی از چیزهایی را دارد که ما نداریم. ایالات متحده آمریکا ظرف ۲۳۰ سال برترین قدرت دنیاست. هیچ امپراطوری در دنیا، قدرتی که هم اکنون آمریکا با همین معظلاتی که همین الان هم دارد نداشته است. ولی در عین حال تیغ های زهرآگینی دارد که باید خیلی مواظب آن بود. سید هم همینگونه صحبت می کند: «در غرب رفتم، اسلام دیدم، مسلم ندیدم. در شرق آمدم مسلم دیدم، اسلام ندیدم.» اما سیدقطب و سایرین غرب را نقد کردند. امام خمینی اسلام ناب محمدی را تفسیر کرد و لذا توانست یک انقلاب بزرگ و عظیم را راه بیندازد. فرقش این بود که کلام محورانه عمل نکرد. با نفی آنها نخواست خودش را اثبات کند. با اثبات خودش، انها در برابرش صف آرائی کردند. سپس گفت اینها نهادهای استکبارند. بحران اصلی که الان وجود دارد غلو گرائی و افراطی گری است که دوگانگی رفتاری و نوشتاری انجام می دهد و از بطن این موضوع افراطی گری جناح های شیعه و سنی برخاسته است. اگر این موضوع تبدیل شود به این مسئله که الان هم خشونت بار شده است، بحران خواهد بود. باید این بحران را آینده نگری بکنیم و برای آن راهکار داشته اشیم. لذا آنچه که من معتقدم بیشتر از هرچیز باید به آن توجه داشت این است که این بحث ها را هدفمند به سمتی برد، که این بحرانها در مرحله اول تشخیص داده شود، احصاء بشود، راجع به ان آینده نگری بشود و در چارچوب آینده نگری سناریوهای مبارزه با آن شکل و محتوا بگیرد. چه سناریوهای اکتشافی و چه سناریوهای هنجاری. وقتی ما می گوییم بحران ایدئولوژیک در جهان عرب، فقط از جنبه تاریخ، گذشته نگری و تاریخ نگری باید در خدمت این پیش بینی باشد. این نکته ای است که من احساس می کنم اینجا مغفول مانده است. ما یک وقت دیرینه شناسی تاریخ می خوانیم، یک وقت تبارشناسی تاریخ می خوانیم. دیرینه شناسی تاریخ واقعا مستند است و کشفی نمی باشد. اما یک وقت تحلیلی و تبیینی کار می کنیم. لذا تبارشناسی تاریخ باید در پرسشها و مسائل باید مد نظر قرار بگیرد و ما بتوانیم نقش دین در دگرگونی های اجتماع را ببینیم و بعد بگوییم چه چالش ها و بحرانهایی است. اگر بحرانی وجود دارد ما چگونه می توانیم آن بحران را در چارچوب گفتمان انقلاب اسلامی مدیریت کنیم و آینده مطلوب را بسازیم.

میرزائی:

فکر می کنم که این عنوان کلی را باید ریز کرد و هر عنوان فرعیش را در یک جلسه مورد بررسی قرار داد. من چند نکته را خدمت شما عرض می کنم. نکته اول این است که به نظر من ما با یک بحران تئوریک مواجه هستیم. ولی من این بحران را نه مخصوص اهل سنت می بینم و نه جهان عرب. این یک بحرانی است که جریان اسلام گرائی با آن مواجه هست. جمهوری اسلامی که کانون نهضت اصلاح طلبی فکری و ارائه چارچوب های نظری برای جهان اسلام هست، هنوز هم در یک دفتری ، مانیفست ها، نظریه ها و نظام های خودش را نتواسته است که ارائه بکند. ما امروز شاهد وجود رهبری تئوریک فردی در حد شهید مطهری هم در درون مجامع علمی و حوزه خودمان نیستیم. ما در حوزه علمیه فردی نزدیک به شهید مطهری هم نمی بینیم. با اینکه نظریه های شهید مطهری و حتی شهید صدر به نوعی واکنش گرا هست تا کنش گرایانه. یعنی به نوعی پاسخ بوده است به آن حمله های نرمی که آنوقت بوده است. اما همین پویش و جریان را هم، الان نداریم. در نتیجه یکی از بحث ها این است که گفتمان دینی، نیاز به یک مطالعه انتقادی و تفکر انتقادی دارد. اما مسئله اصلی که بخشی از بحران جهان عرب هم هست این است که تفکر انتقادی اگر معطوف به وجود یک نظام بدیل نباشد ولو در کلیات فلسفی فکری، تبعات مصیبت باری را خواهد داشت. در نتیجه ما نیاز داریم که تلاش کنیم، از نو قواعد و اصول کلی و مبانی اولیه و پایه را ارائه دهیم تا ذیل آن منطق کلی بتوانیم نظام های ریزتر و یا نظریه ها و بعد هم گزاره ها را عرضه کنیم. من فکر می کنم با تعمق در بحرانهای ایدئولوژیک می توانیم به راحتی بگوییم که پا به پای بحران های آنها ما هم بحران زده هستیم. البته به نظر می رسد کانون نهضت اصلاح طلبی و تحول خواهی در جهان اسلام کانون عربی بوده است. متاسفانه یا خوشبختانه پویش تئوری پردازانه ایرانی هم متاثر از نظریه های همین کانون عربی بوده است. به نظر من ظرفیت تمدنی خود ایرانی ها کافی بوده تا بتوانند آلترنتیو های جهانی ارائه بدهند. نقد گفتمان دینی یک ضرورت هست که الان موانع جدی بر سر راه این نقد هست و ما محدودیت هایی داریم در ارائه این نقدها. متاسفانه غالبا جریانهای سکولار نقد می کنند. به جای اینکه خود متولیان یا مدعیان این نظریه بیایند و این را نقد کنند دیگران نقد می کنند. نکته دیگر این است که به نظر من یک بحران مرجعیت سه ضلعی، اندیشه ایدئولوژیک اسلامی، عموما و عربها و کانون عربی خصوصا با ان مواجه هست. یکی بحران مرجعیت متن است. یکی دیگر بحران مرجعیت تفسیر متن است و سومی بحران مرجعیت تطبیق است. در بحث متن، ما فاقد مرجعیت هستیم. یعنی متن معیار نداریم. البته من متن معیار در نظام سازی را عرض می کنم. یعنی امروز هیچ فقیهی، هیچ متکلمی و هیچ فیلسوفی حاضر نیست که گزاره ها، نظریه ها و نظام های فکری خودش را بر قرآن به عنوان متن معیار و گزاره های قرآنی عرضه کند. من که می گویم بحران مرجعیت متن، ما متن مرجع داریم، اما حاضر نیستیم که این را به عنوان مرجع و حاکم، حاکمیت معرفتی بدهیم. اهل سنت به طریق اولی این بحران را دارند. چون اهل بیت بعدها که شیعیان مرجعیتشان را پذیرفتند، به نوعی بحران مرجعیت در بعضی از بخش ها حل شد. اما در اهل سنت صحابه هیچ وقت نمی توانند خلاء مرجعیت متن قرآن را پر کنند. این مرجعیت متن یک بحث بزرگی است که متاسفانه تئوری سازی و ایدئولوژی آنها هم مثل ما اخبار محور هست. انها خبر محور و حدیث محور هستند، ماهم خبر محورهستیم و نه نظام محور. ما هیچ هیچوقت سیره اهل بیت(ع) را به دنیا به عنوان سبک زیست ارائه نکردیم. یعنی ما فاقد متن مرجعی هستیم که بگوییم پیامبر اکرم(ص) منطق فکری و تعامل با مخالفینش اینگونه بود. آنها برای پیامبر ندارند، ما هم برای اهل بیت نداریم. این هم یک مسئله بسیار مهمی است. ما بحران مرجعیت تفسیر هم داریم. یعنی ما نمی توانیم بگوییم تفاسیری که از قرآن شده است برآمده از سیره و سنتی است که ائمه یا پیامبر داشتند. البته یکی از الزامات بحث مرجعیت قرآن که عرض کردم، باز ارائه روش تفسیر قرآن هست، نه به این روش های مالوف. باید چیز دیگری درست بشود. بحران آخر مرجعیت تطبیق است. بحث سیره اینجا مطرح می شود. مثلا ما روایاتی مبنی بر جواز لعن داریم. اما وقتی شما سیره اهل بیت را به عنوان مرجعیت برای بررسی اخبار و احادیث، اگر این را داشته باشیم، با یک عقل بسیط می شود اثبات کرد که شیوه حضرت امیرالمومنین که عمر می گوید: «لولا علی لهلک عمر» و «أعوذ باللّه من معضله لیس لها ابوالحسن» و… . ادبیات عمر نشان می دهد که این یک سیرتی از حضرت امیر بوده است که نقش ارائه مشورتهای فکری به خلفا را قبول می کرده. سیرت ائمه از منطق صب و لعن دورترین مسئله بوده است. حالا شما یک خبر بیاور در کنار این سیره. عالم ما باید با جرات بگوید سیره بر گزاره حاکم هست. نظریه بر گزاره حاکم هست. اگر ما در قرآن نظریه عدالت داشتیم و مرجعیت قرآن را قبول کردیم، اگر در گفتمان تعاملی نظریه اخلاقی داشتیم، هر گزاره ای خلاف این مبانی، نظریه ها و نظام ها و ساختمان کلی را مسکوت می گذاریم. آنرا رد نمی کنیم ولی مسکوت می گذاریم. این هم یک بحران بزرگ هست که اهل سنت بیش از ما این بحران را دارند. من در سفری که به مصر داشتیم می دیدم که اخوانی ها به شدت از استفاده از بحث حکومت دینی خوف داشتند. آنها می گفتند دولت مدنی با مرجعیت اسلامی. این نشان می دهد که اخوانی ها هنوز واجد یک نظام تئوریک اندیشه سیاسی نیستند. اگر کسی فکر کند که نظریه ولایت فقیه ایران با این ساختار تئوریک و ایدئولوژیک صلاحیت این را دارد که همین الان در کتابهایی به زبان های دیگر ترجمه کنیم و آنها هم می توانند در مصر و جاهای دیگر استفاده کنند، واقعا ساده اندیشی است. یعنی ما باید بپذیریم که یک نظریه امامت مبتنی بر همین نظریه ولایت فقیه اما با تضمین یک سازکارها و تئوریها و نظریه های خاص باید به دنیا باز ارائه شود. اهل بیت به عنوان مرجعیت فکری [معرفی شوند] هیچ سنی نسبت به سهم اینها در سامان دادن به این بحران ایدئولوژیک حساسیت ندارد. حساسیت های آنها جای دیگری است. حداقل بهانه ای برای برخورد با این مسئله ندارند. لذا فکر می کنم الان باید روی این کار کرد که مهندسی ایدئولوژیک ایران باید بر چه اصول و اساس هایی باشد و اقتضائات این مهندسی و مدیریت نرم فکری چیست؟ گفتمان اسلامی که ایران باید رعایت کند چگونه است؟

بحران اخلاقیت و عقلانیت بحران بزرگ جهانی است که فقط تشیع می تواند این بحران را حل کند. برخی دیگر هم عقلانیت ندارند و هم اخلاقیت ندارند. جمهوری اسلامی می تواند با دو بال عقلانیت و اخلاقیت برای اولین بار طعم جدید آلترناتیو تمدنی به دنیا ارائه بدهد. به نظر من باید این را موضوع اصلی بحث کرد چون ایرادهایی که ما به کانون عربی می گیریم، خودمان هم تا حد زیادی دچار آن هستیم. به جای اینکه حرکت های اسلامی را محور اهتمام کنیم، خود ایران باید گفتمان اسلامی جهانی تاسیس کند. در مصر اخوانی ها حتی فاقد یک نیروی متفکر هستند. اگر ما افرادی مثل غزالی را می بینیم که تا حدی متفکر بوده است، از اخوان فاصله گرفته است. یعنی متاسفانه درون تنظیمات و تشکیلات اخوانی صلاحیت و حاصلخیزی یک نظام تمدنی فکری وجود ندارد. یک سلفیت خاصی است با طعم خاص خودش. ایران هنوز قانع نشده است که به جای پشتیبانی از تشکیلات و تنظیمات بیاید از جریانهای فکر تمدنی در جهان عرب حمایت کند و بگذاریم به جای اینکه جلساتی در ایران درباره بحران اینها منعقد بشود، خود همان جریانهای رشد یافته عربی در مصر بسیار زیاد هستند و در همه جا هستند. من بعد از انقلاب مصر یک جمله ای نوشتم و آن این بود که مثل انقلاب خودمان که عقلی و معتزلی شروع کردیم، بعد اشعریانه ادامه دادیم، خود مصری ها هم با اندیشه حنفی شروع کردند. اما متاسفانه ما فکر کرده ایم که بنیان اشعریت ظرفیت انقلاب سازی و تحول آفرینی را دارد و این فقط یک توهم است. حتما از درون چارچوب اندیشه اشعری انقلاب در نمی آید.

آیت اللهی:

یک بحثی در مورد جهاد هست. جهادی که در شیعه مطرح شده است به خصوص جاهایی که شفاف مطرح شده است، جهاد تا جایی است که مسلم مورد تهدید قرار می گیرد. یعنی دفاعی است. سید عبدالحسین لاری وقتی بعد از آن چهار فتوایی که برای مجاهدین جنوب داد و بعد از مشکلاتی که پیش آمد و از طریق فیروز آباد به شیرازرفت، علمای شیراز از او پرسیدند جهاد تا کی؟ می گوید «الجهاد من المهد الی اللحد» در همان جلسه یک نفر می پرسد یعنی تا زمانی که همه مسلمان شوند؟ می گوید: ما برای مسلمان شدنشان وظیفه تبلیغ داریم، اما زمانی که تهدید می کنند و به مسلمانان حمله می کنند وظیفه دفاع داریم. در حقیقت جهاد شیعه به این شکل معرفی شده است. اینکه چه مقدار از این حرکتها [که امروزی شود در سطح منطقه] اعتقادی است و چه مقدار تحریک دیگران است که چهره جهاد اسلامی را بد جلوه بدهند، بحثی است که باید [بررسی و] تفکیک بشود. یعنی برای جهان روشن بشود که چه اتفاقی دارد می افتد که کاملا با آموزه های دینی، سیره اهل بیت و سنت نبوی متفاوت است. به نظر می رسد که باید یک مقدار روی این قضیه کار تبلیغی [در سطح] جهانی بشود. حرکتی هایی که طالبان و القاعده و… انجام می دهند همگی توسط صهیونیست ها به پای اسلام گذاشته می شود.

قزوه:

من یک مقدار دقت کردم روی بحث خودسوزی ها در قیام های منطقه. احساس خودم این است که این بیشتر یک سناریو است. بیشتر این خودسازی ها در یک ماه خاص صورت می گیرد و بیشتر در ماه ژانویه است. بعد از ان ۱۸ دسامبر که ان دست فروش در تونس خودش را آتش می زند، در کشورهای دیگر دقیقا پشت سر هم هست. یعنی الجزایر ۱۳ ژانویه، ۵ اتفاق پشت سر هم در الجزایر می افتد. بعد در موریتانی، بعد در ۴ مورد در مصر، ۲ مورد در عربستان و آخرین مورد هم در سوریه اتفاق می افتد که  بیستم و ششم ژانویه روی داد. رویوران:

من تصور می کنم در مقابل یک پدیده ی سیاسی-اجتماعی هستیم. حالا ممکن است به عنوان کشتار هایی تحت عناوین یک پدیده ی سیاسی-اجتماعی مطرح شود اما تحت عناوین دینی گاهی اتفاق می افتد. طبق آمار ها مثلا در سوریه نزدیک به  ۷-۶ هزار شیعه سر بریده شدند. در همین ماه گذشته داشتیم حمله ی سلفیهای تکفیری که به ۱۰ روستای علوی نشین در شرق رازقیه. حدود ۳۰۰ نفر که سازمان حقوق بشر هم اعلام کرد ۳۰۰ نفر کشته شدند و ۲۰۰ نفر به اسارت برده شدند و زنان هم مورد تجاوز قرار گرفتند ،در منطقه ی راس العین  این پدیده را داریم که ۴۰۰ کرد از طریق گروهک القاعده سربریده شدند و موجب شد در یک روز نزدیک به ۵۰-۴۰ هزار کرد ها فرار بکنند و وارد منطقه ی کردستان عراق شوند و این پدیده است و ما تکلیف داریم این پدیده را بررسی کنیم . من شک ندارم که این یک پدیده ی سیاسی است ولی از دین استفاده می کند. افراد شاخص فکری در راس  این جریان نیستند ، گاهی برخی در کنار این جریان هستند . اما اساسا این یک پدیده ی سیاسی است  که از دین کمال سوء استفاده را می کند. نوعی فضای مدرنیستی نیز به این پدیده کمک می کند . من تصور می کنم در این جلسه آشنایی تنها فرصت با برخی از واژگان این را داریم و قطعا شناخت این پدیده نیاز به جلسات متعدد دارد. نیاز هست این پدیده در ابعاد سیاسی- رسانه ای و فکری مورد بررسی  قرار گیرد. اگر بخواهیم مطالعات ما منتج به یک نتیجه ی جدی شود. در مورد بحث رسانه ای ،الان شاید نزدیک به ۸۰-۷۰ شبکه ی مذهبی وجود دارد . ما به اصطلاح در عصر انفجار اطلاعات هستیم ، جریان اطلاع رسانی رسانه ای به خوبی  گسترده است به صورتی که قطعا پیام گیرنده ناچار به گزینش است و روزانه باید به این و آن رسانه توجه بکند و ببیند چه خبر است. همچنین در بعد فضای سایبری جستجو کند ممکن است تصور شود بحث سلفی تکفیری و جهادی ، از عربستان به مصر وارد شده ولی گذشته از مصر از لیبی تا مغرب یک فضای فاطمی قرار دارد و مردم آنجا یک رفتار نزدیک به شیعه دارند. چگونه این سلفی گری آنجا بروز پیدا کرد؟ من خودم یک  case study  درباره تونس کردم. جریان سلفی در آنجا یک جریان تکفیری است با بسیاری از افراد که در آنجا صحبت کردم گفتند این پدیده نتیجه ی فعالیت رسانه است. مذهب غالب مردم، مذهب مالکی است. چگونه چنین اتفاقی در چنین جامعه ای افتاده است؟ چون از رسانه و نمادهای دینی استفاده شده است و اینها فرهنگی را القاء می کنند و موثر تر از آنها روحانیونی هستند که در داخل این کشورها همراه با این جریان دارند کار می کنند و در نهایت میبینید از تونس نزدیک به ۶۰۰۰نفر داوطلب می شوند و به سوریه می روند و در جریان تکفیری مشارکت پیدا می کنند. لذا رسانه یکی از مهمترین متغیرهاست این چنین است که تکفیری ها که در سوریه تجمیع شده و تبدیل به یک پدیده ی چند ملیتی شده اند. من تصور می کنم بعد رسانه ای این پدیده خود نیاز به یک جلسه بحث دارد که چگونه این رسانه ها کار می کنند، جذب می کنند، سازمان دهی می کنند. این یک متغیر  در کنار سایر متغیر هاست . در مصر شاهد سازمان هایی بودیم که فعالیت می کردند. جریانهای تکفیری و مفتی هایی که با آنها همراهی می کنند و حتی از شبکه مساجد هم استفاده می کنند.

مطهرنیا:

من می خواهم یک نکته ای را اینجا مطرح کنم .متن مرجع ما قرآن است .قرآن یک جایگاه ویژه ای دارد اما وقتی این وحی نازل می شود به چه چیز نازل می شود؟ به عقل. وقتی مرجعیت عقل را بپذیریم باید تکثر را بپذیریم . من بر این باورم که سرانگشت های هیچ کس یکی نیست . خیلی شبیه است اما یکی نیست.  برداشت های ما هم به همین اندازه ممکن است شبیه به هم باشد اما یکی نیست. لذا مرجعیت متن را می توان به وجود آورد به این معنا؟ بله قرآن را داریم. قرآن را یک عالمی می خواند یک برداشت دارد، بنابراین برداشت های متفاوتی ممکن است وجود داشته باشد. این را چگونه حل کنیم؟

میزایی:

من یک مثال یک دقیقه ای عرض  می کنم. ما قانون اساسی را به عنوان متن مرجع قبول کردیم. قانون اساسی چون متن مرجع ماست منافاتی با تکثر فهم از قانون اساسی ندارد. وقتی ما بحث مرجعیت متن را مطرح می کنیم منظور ما این است که به جای  اینکه ما مرجعیت  دینی را به خبر بگیریم باید به دستگاه معرفت ببریم پس ما نیاز به یک متن مادر و مرجع داریم. نافی تکثر نیستم . بحث برون دینی و فلسفه ی دینی را جای دیگرباید طرح کنیم . بحث من درون دینی است .

مرجعیت و قانون اساسی فهم محور است یا عقل محور؟ یعنی ما یک قراردادی می بندیم لذا همین نکته است. آنچه در جهان اسلام وجود دارد ما داریم برداشت های مختلفمان را در ارتباط دین در حالت پادگفتمانی قرار می دهیم. در حالی که پاد گفتمانمان شکل نگرفته است . این بحران اصلی است که نمی خواهیم بپذیریم  که وحی به عقل رجوع می دهد. مرحوم آوینی رنسانس را کامل رد می کند . من می گویم رنسانس خیانت به بشریت کرد اما خدمت هم کرد. عقل را در جایگاه خود نشاند

زورق:

بحران سه ویژگی دارد. اولین ویژگی بحران این است که آینده نا معلوم است نمی شود آینده را به دقت مشخص کرد. دومین ویژگی این است که فرصت محدود است  زمان کافی در اختیار نیست. سومین ویژگی آن این است که عوارضش زیاد است. این سه ویژگی الان در شرایط فعلی در خاورمیانه دیده می شود، یعنی هیچ کس نمی تواند بگوید آینده چه خواهد شد. دوم اینکه با این آهنگی که سیر حوادث دارد  فرصت محدود است و ما نمی توانیم بگوییم چقدر فرصت داریم . سوم اینکه عوارضش بالا است. اینکه چرا جهان عرب را ذکر کردیم؟ اولا بیداری اسلامی در آنجا رخ داد [بیداری اسلامی نه انقلاب اسلامی] . ثانیا جهان عرب مرجع جهان اسلام است . یعنی اگر اتفاقی در عربستان مصر و مراکش رخ دهد، اثر آن در اندونزی و مالزی ظاهر می شود پس بحران هست. کانونش هم مشخص است ، اینکه این بحران، بحران ایدئولوژیک هست یا نه؟ به هر حال به دلایل متعددی اعراب به اینجا رسیدند که السلام هو الحل ، ولی امروز جوان عرب می بیند که این اسلامی که قرار بود راه حل شود ، الان چه شرایطی را در کشوری مثل سوریه به وجود آورده است؟ من قبول دارم که این یک پدیده سیاسی است ولی این پدیده از احساسات مذهبی اهل سنت کمال استفاده را کرده است و بیداری اسلامی را که جهت گیری ضد صهیونیستی داشت به استخدام اهداف آنها در آورده است. بنابراین سیاست می آید روی بعد ایدئولوژیک سوار می شود .

تسخیری:

این طور تصور نشود که تصویر از جهادی که الان به عنوان مظهر خشونت در جهان پیاده می شود به این راحتی درست شده است. این طور نیست و در طول ۱۵-۱۰ سال کار به اینجا رسیده است. پارسال کتابی را به عنوان مراکز، مساجد و حسینیه های شیعه در آفریقا تالیف کردند .القا کردند که تشیع آفریقا را گرفت و یا کتابی تالیف کردند که ۷۰۰-۶۰۰ صفحه فتوای جهاد دارد. این چنین مجوز شرعی دادند برای جگر انسان خوردن. این یک فعالیت سیستماتیک است . حتی به عنوان دفاع از مذهب شیعه نیز [در جهت ایجاد اختلافات و یا تشدید اختلافات] به صورت سینماتیک عمل می شود. دهها کانال تلویزیونی در لندن و کانادا و… در جهت اختلاف شیعه و سنی عمل می کنند.

رویوران:

گفته می شود ۲۰شبکه ی شیعه  و ۷۰-۶۰ شبکه سنی وجود دارد.

تسخیری:

وقتی شخصیتی مثل قرضاوی  فتوای قتل کسی را می دهد که دوست نزدیک ۵۰ ساله ی خودش بوده. شما چه توقعی از عوام الناس دارید کسی اگر غیر از آقای سیستانی در عراق بود الان عراق منفجر می شد . بعضی ها به او فحش می دهند که چرا می گوید اختلاف نکنید. ریشه پدیده اختلاف افکنی بین شیعه و سنی در غرب است در ایران هم گروه منافقین بودند و یا سایر گروه ها.

لذا یک حرکت سیستماتیکی صورت می گیرد ولی متکفل آن جمهوری اسلامی نیست ولی دشمنان سعی می کنند به نام جمهوری اسلامی انجام دهند. به اسم دفاع از تشیع عده ای می کوشند احساساست اهل تسنن را جریحه دار کنند واقعیت این است تشیع هم به ایران گره خورده است و تفکیک آن هم خیلی سخت است . در رابطه با موضوع ریشه های تاریخی قبول دارم که امویان قدرتمندان تاریخ شدند. می خواهم بگویم این گونه نیست که زمانیکه بدوی بودند نقشه هایی کشیدند.

باید دنبال این باشیم که راه های اختلاف افکنی را ببندیم. شما بیابید مرجعیت علمی اهل بیت را تبیین کنید  و نقش والای آنها را در دفاع از اسلام ناب محمدی (ص) نشان دهید. حرف من این است. یکی از دانشمندان می گوید بنی امیه آنقدر زرنگ هستند که اهل سنت را در برابر تشیع قرار دادند بحران وجود دارد اما بحران سیاسی است تا ایدولوژیک.

 

آقای شیخ الاسلام:

من رودز بودم  نمی دانم می دانید کنفرانس رودز چیست؟ رودز پایتخت ارتودکس دنیاست. یک جزیره نزدیک خاک انتالیاست. زیر ترکیه . جایی که محل جنگ های مسیحیت و اسلام و ایران و یونان بوده است. آنجا را به علت اینکه محل جنگ هایی در قدیم بوده است برای گفت و گوی تمدن ها آ انتخاب کردند و یازدهمین سال این کنفرانس بود و امسال می خواستند درباره ی سوریه صحبت کنند و مرا دعوت کردند. رودز یک بحث شیعه و سنی داشت . واقعا دلم برای اسلام می سوزد. بحث های دیگر هم بود. یک سردرگمی جدی بین بعضی از اهل سنت وجود دارد در این که یک فرهنگ تروریستی دارد  ایجاد می شود و این فرهنگ در غرب نسبت به اسلام نفرت ایجاد کرده است می کشد ، قلبش را گاز می زند ، کشیش مسیحی را آتش می زنند ، خود انجام دادن اینها جای خود ولی اینکه این هارا در رسانه ها تبلیغ می کند در رسانه ها به نمایش می گذارداین یک نقشه سیاسی است. در آن کنفرانس. یک آلمانی در ارتباط با سوریه یک گزارش داد و گفت اصلا ملت سوریه حق داشتند علیه بشار اسد اعتراض بکنند. ولی آنچه که بعد از آن اتفاق می افتد از نظر حقوقی جایی ندارد. آن وقت من سوال کردم و گفتم حالا این فرهنگ تروریسم را غرب کمکش می کند ، گفتم تروریسم را دسته بندی کردید در سومالی و مالی با آن می جنگید . در افغانستان قابل مذاکره است و در سوریه از آن پشتیبانی می کنید . این چه جور برخورد است؟ گفت جای کار حقوقی زیادی دارد . به نظر من به بعد سیاسی این مسئله بپردازیم خیلی بهتر است تا اینکه آنرا ایدئولوژیک کنیم نظر من این است.

مارتین ایندیک سال ۲۰۰۶ یک مصاحبه دارد درست بعد از جنگ ۳۳ روزه. می گوید درست است که حزب الله از نظر نظامی پیروز شدند ولی از نظر سیاسی هم پیروز شدند؟ بعد پاسخ می دهد نه. الان اسرائیل یک متحد سنی قوی در جهان دارد. ببینید، حتما باید توجه به بعد سیاسی مسئله کرد. از نظر من این پدیده سیاسی است. الان آمریکایی ها، اسرائیلی ها، تروریست ها و رژیم های پادشاهی در منطقه همه در یک جبهه قرار گرفته اند. و این طرف ملت ایران و مقاومت و ملت ها هستند  می شود این را بحث کرد . ولی اشغالگر اسرائیلی و دخالت کننده ی خارجی و نیروهای ضد مردمی همه یک جبهه اند. همه انهایی که نا مشروعند در یک جبهه هستند. این ربطی به ایدئولوژی ندارد و سیاسی است از دیدگاه من قضیه کاملا هم سیاسی است. از ایدیولوژی به عنوان ابزار سوء استفاده می شود. در این شکی نیست. در آن کنفرانس عده ای تلاش می کردند بگویند درگیری شیعه و سنی ریشه در اسلام دارد . از اول تاریخ اسلام.

ولی آقائی مقاله ای ارائه کرد که نه این قضیه الان ماهیتش سیاسی است . ما خطای بزرگ کردیم و آن اینکه گفت و گوی نظام سازی و گفتمان حکومت سازی را با اهل سنت آغاز نکردیم و اگر این کار را کرده بودیم شاید اخوان این طوری گیج نمی خورد .

آقای مطهر نیا:  آیا بیداری اسلامی یک بحران است یا یک حرکت؟ خودش تحرک و جنبش است. آنچه که وجود دارد این است که مهندسی معکوس شد بله آینده عدم قطعیت است . انسان در برابر زمان آینده . عدم قطعیت دارد. ولی غرب می گوید آینده آن جایی نیست که ما به آنجا می رویم بلکه آینده آن است که ما آنرا می سازیم. این بر می گردد به مرجعیت عقل. سرنوشت ما دست خود ماست. خداوند  به ما اختیار داده است. این منم که آینده را می سازم. غرب می گوید یکجا سر رشته کار از دستم در رفت و آن هم انقلاب اسلامی ایران بود  و دیگر نمی گذارم سر رشته از دستم در برود. لذا یکجا با عدم قطعیت روبرو شد و می گوید دیگر نمی گذزارم این عدم قطعیت بر من بار شود باید آن را مدیریت کنم.

جناب شیخ الاسلام بدرستی می گویند . ولی اگر بخواهیم الان با اخوان بنشینیم ویک تئوری حکومتی که مشترک برای جهان اسلام باشد بسازیم آیا دیر نشده است؟

شیخ الاسلام:

هم اخوان هم ما و همه مسلمان ها. ما می گوئیم این قرآن و این احکام الهی آمده که به دست مردم در زمین اجرا شود. اینها نیامده که ما فقط بخوانیم . این که خوب است حتما بخوانیم باید هم بخوانیم . ولی احکام اسلام نیامده است که در فقط حوزه های علمیه درس دهیم . باید اقدام کنیم ولی همه ی ما موظف هستیم ما و اخوان. که این احکام آمده تا در زمین بدست ملت اسلام اجرا شود غیر از این است؟ ما یک روش ارائه کردیم .حضرت امام با درکشان از نظریه ی ولایت فقیه یک روش ارائه کرد. این روش قابل بحث است. ما نمی گوئیم همین است و جز این نیست . بعضی ها هم روش طالبان را اجرا کردند. طالبان هم می گوید حکومت اسلامی هستیم منتها حکومت اسلامی طالبان ضد رای گیری و ضد پارلمان است. اخوان در طول قضیه ی مصر یک بازنگری کرد یعنی ناچار شده روی خطی جدید قرار بگیرید و آن خط چیست؟ خط مشروعیت رای مردم.

البته بگذارید من نکته ای را توضیح دهم. درست است که اخوان در چهارچوب تئوری غلبه و پذیرش مبارک ابتدا عمل کرد. ولی زمانی که اخوان می خواست وارد فرآیند سیاسی علیه مبارک بشود تئوری غلبه را گذاشت کنار. بعد تئوری دولت مدنی با مرجعیت اسلامی را مطرح کرد. این تئوری جدید را مطرح کرد. و یک تحول فکری اتفاق افتاد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.