تغییر در لیبی و تاثیر آن بر ساختار سیاسی و اجتماعی کشور

0 35

حسین جابری انصاری، سفیر اسبق جمهوری اسلامی ایران در لیبی،

رئیس مرکز مطالعات خاورمیانه در دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی.

 

۱٫مقدمه تحلیلی:نگاهی کلی به روند تحولات لیبی و جهان عرب

در پاسخ به این سوال که تحولات سالیان اخیر جهان عرب، از چه سنخی بوده و قالب یا قاعده ای کلی که برای تحلیل آن می‌توان در نظر گرفت چیست، غالباً دو دیدگاه کلی در ایران و منطقه ارائه گردیده است:

۱٫۱٫دیدگاه درون‌ زا: بر اساس این دیدگاه، تحولات اخیر، منشأ درون‌ زا داشته و به مسائل متراکم تاریخی درون کشورهای عربی بر می گردد که از زمان شکل‌ گیری و استقلال این کشورها، روی یکدیگر انباشته شده و به صورت تحولات اخیر، خود را نشان داده است.

۱٫۲٫ دیدگاه برون‌ زا: براساس این دیدگاه، ریشه­ی اصلی تحولات اخیر به عوامل خارجی باز‌گشته و قدرتهای بین‌المللی و به طور مشخص ایالات متحده زمینه‌ ساز تحولات اخیر بوده و مجموعه تحولات را به سمت منافع خودهدایت ‌کرده است.

   نگارنده بر این باور است که دیدگاه سومی هم از ترکیب این دو دیدگاه می توان ارائه نمود که مبتنی بر مقدمات و وموخرات و نتیجه گیریهای ذیل است :

۱٫۳٫ دیدگاه ترکیبی : از ترکیب عناصری از دو دیدگاه فوق، می‌توان دیدگاه سومی ارائه کرد. در این دیدگاه سهم هر کدام از عوامل درونی و بیرونی در کنار یکدیگر مورد توجه قرار می‌گیرد. مطابق این دیدگاه ترکیبی اگرچه تحولات در اساس، درون‌ زا هستند اما مجموعه ای از عوامل خارجی نیز به عنوان عوامل مکمل در بروز این حوادث موثر بوده و تحولات اخیر در جهان عرب نتیجه حاصل جمع آنها تلقی می شود:

۱٫۳٫۱٫ پیر و فرتوت شدن نظامهای سیاسی در جهان عرب: حل نشدن بحرانهای متراکم تاریخی، و سرکوب شدند و پنهان ماندن آنها و نیز راه‌ حلهای یک ‌جانبه و تحمیلی از سوی نخبگان حاکم و در نظر نگرفتن عقل جمعی، بحرانهای هویتی و ساختاری وکارکردی وضعیتی کاملا خاصی را برای نظامهای سیاسی عرب ایجاد کرده که منجر به فرتوت شدن این نظامها و در نتیجه، زمینه‌ سازی بسیاری از تحولات حاضر گردیده است.

۱٫۳٫۲٫عوامل تسهیل کننده­ی منطقه‌ای و بین‌المللی: عبارت است از مجموعه ای از تحولات منطقه‌ای و بین‌المللی تاثیرگزار در روندهای پدید آمده­ی حاصل از آن:

۱٫۳٫۲٫۱در سطح منطقه‌ای: در این زمینه، نخست می‌ بایست به پیامدهای انقلاب اسلامی ایران اشاره کرد و تاثیر انرژیها و امواج ساطع شده از این انقلاب – چه مستقیم و غیرمستقیم- در رویارویی با رژیم صهیونیستی را مورد توجه قرار داد. ایستادگی ایران در مقابل توسعه‌ طلبی رژیم صهیونیستی و ایجاد یک هژمون کامل در مقابل آمریکا ، شرایطی را آفرید که منجر به نوعی خودباوری و خودآگاهی و شناخت تواناییها در سطح منطقه شد. به عبارتی در طول سه دهه­ی گذشته، جوامع عربی با مشاهده­ی خط مقاومت در منطقه و فلسطین، به این جمع‌بندی رسیدند که اگر گروههای کوچک مقاومت می‌توانند در مقابل قدرتمندترین ارتش منطقه که از حمایت قدرتهای بین‌ المللی نیز برخوردار است، ایستادگی و به موفقیتهای نسبی هم دست یابند، آنها نیز می‌ توانند در مقابل نظامهای نسبتا فرتوت عربی حاکم در کشورهای خود بایستند. این موضوع به صورت یک عنصر روانی مرتبط با وجدان عمومی و افکار عمومی منطقه‌ ای تاثیرگزاری خود را در تحولات اخیر به صورت غیرمستقیم  نشان داده است.

   همچنین در این سطح می‌ توان به تضعیف نظامهای عربی شکل دهنده­ی خط سازش در مقابل خط مقاومت، و در نتیجه تغییر موازنه­ی قدرت منطقه ای به ضرر آنان اشاره کرد. به این معنا که تضعیف نظامهای سیاسیِ هم پیمانِ قدرتهای غربی در مقابل خط مقاومت با  مشارکت راهبرانه­ی ایران در سطح رسمی دولتی ، گروههای مقاومت فلسطین و لبنان در سطح جنبشی، و افکار عمومی ملتها در سطح توده ای، به گونه ای غیر مستقیم و تدریجی موجب تغییر معادله­ی حاکم بر روابط این دولتها و ملتهایشان نیز گردیده است. تضعیف  حکام عرب معروف به خط سازش در مقابل خط مقاومت ، موازنه­ی منطقه‌ ای را به ضرر این حکام تغییر داد، آن گونه که آثار این مسئله در بروز حوادث اخیر کشورهای عربی باز به شکلی غیرمستقیم قابل مشاهده است.

۱٫۳٫۲٫۲٫در سطح بین‌المللی: بعد از حوادث یازده سپتامبر، بحثی به عنوان مبانی و خاستگاههای به اصطلاح تروریسم در غرب و آمریکا مطرح شد و این سوال را ایجاد کرد که آیا حمایت کامل غرب از نظامهای دیکتاتوری عربی در بلند مدت، به نفع آمریکا و غرب است یا کارکردی مخالف آن دارد؟ بروز این سوال و تردید موجود در پس آن ، نوعی دوگانگی را در سیاست تعامل غرب با نظامهای استبدادی منطقه‌ ایجاد کرد به گونه ای که در مقطع بعد از یازده سپتامبر، نظریه ای برای چند سال مبنای تعامل آمریکا با نظام‌ های عربی قرار گرفت. بر اساس آن نظریه، منافع بلند مدت امریکا در کمک به شکل‌ دهی دموکراسیهای هدایت شده و کاهش حمایت از دیکتاتورها تعریف می شد تا به این وسیله  پیش از حدوث انفجار درونی برعلیه نظامهای دیکتاتوری و فاسد و وابسته موجود در جهان عرب بتوانند به شکل مدیریت شده، منافع تاریخی غرب در منطقه را تأمین و بیمه نمایند.

البته این سیاست در شکل اجرایی و مستقیم  خود، سه تا چهار سال در دوره­ی بوش پسر ادامه یافت و تحت تاثیر عوامل مختلفی از جمله حضور موثر جریان‌ها و مراکز قدرت مخالف با این ایده در درون آمریکا و همچنین موفقیت نسبی رژیم های حاکم بر جهان عرب در برجسته‌ کردن خطر روندهای دموکراتیک برای منافع غرب،اجرای مستقیم این سیاست برای کوتاه‌ مدت کنار گذاشته شد و آمریکا تا حدود زیادی به سیاست تاریخی و سابق خود برگشت، اگرچه جلوه هایی از این سیاست جدید و تاثیرات  میان مدت آن همچنان باقی ماند.

یکی از مسائلی که به عنوان بهانه برای جا انداختن خطرات احتمالی دموکراسی سازی مورد بهره برداری قرار گرفت، پیروزی جنبش حماس در انتخابات مجلس قانونگذاری فلسطین در سال۲۰۰۶بود. این پیروزی بزرگ حماس، مورد سوءاستفاده­ی مخالفان روند به اصطلاح دموکراسی سازی قرار گرفت تا به غرب و آمریکا اعلام شود این روند در هر کدام از کشورهای عربی اعمال شود به حاکمیت نیروهای مخالف غرب و ضد صهیونیستی منجر خواهد شد. از این رو باید گفت  سیاست حمایت ویژه از رژیم صهیونیستی و نقش آفرینی و تاثیرگزاری جریانهای صهیونیست از جمله عوامل مهم موثر در تغییر نسبی رویه­ی جدید آمریکا و میل مجدد به سمت سیاستهای قبلی بود.با این حال اهمیت ایجاد تردید در آمریکا و غرب نسبت به اینکه آیا استمرار حمایت از نظامهای دیکتاتوری برای همیشه به نفع آمریکاست یا نه، در این بود که زمینه‌های تنفسی تازه برای جریانها و افکار عمومی مخالف وضع موجود ایجاد کرد که نقش آثار آن در بروز حوادث اخیر، قابل مشاهده است.

   مجموعه­ی این وضعیت منطقه‌ ای  بین‌المللی به مثابه­ی فضای تنفس و فضای زیستی برای بروز عوامل و زمینه های متراکم تاریخی فوق الذکر عمل نمود و به خصوص بعد از تحولات مصر و تونس، مداخله‌گران خارجی تمام تلاش خود را حول این محور متمرکز کردند تا با همراهی با نهضتهای مردمی و تلاش در جهت موج سواری و مدیریت آن، امکان گذر از وضعیت بحرانی فعلی را با  حداقل ضرر ایجاد، و زمینه­ی تحقق بلندمدت منافع خود را فراهم نمایند.

   در مجموع می‌توان گفت اگرچه تحولات اخیر جهان عرب، غالبا از یک سنخ است اما میزان و جهت گیری دخالت خارجی و نقش آفرینی و تلاش قدرتهای بیگانه برای مدیریت یا تشدید بحران در کشورهای مختلف متفاوت است، چنان که در برخی کشورها  تعمیق بحران در دستور کار قرار گرفته و در برخی کشورها تلاش می‌شود بحران مهار شود. به عبارت دیگر عناصر مداخله گر خارجی در تعامل با بحرانهای جاری جهان عرب، بسته به منافع خود در برخی موارد نقش کاتالیزور و در برخی موارد نقش مانع و عایق را ایفا نموده ‌اند.

 

۲٫ساختار سیاسی لیبی در دوران قذافی:نظام جماهیری

نظامهای سیاسی جهان عرب در مرحله­ی پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی و استقلال کشورهای عربی، به صورت رسمی در قالب دو نظام معهود سیاسی جمهوری و پادشاهی می گنجیده است اما در عمل و از ترکیب دو نظام معهود جمهوری و ملکی، مدل سومی از نظامهای سیاسی نیز شکل گرفته بود که در زبان عربی به آن جملکیه(جمهوریه + ملکیه)نام می نهادند. نظامهای جملکیه به ظاهر جمهوری  اما در واقع مشابه نظام‌های ملکی موروثی بودند که برای سالهای طولانی، یک فرد حکومت و پس از مرگ وی فرزندش جایگزین وی شده و اداره­ی حکومت را برعهده می‌گرفت.

   نظام سیاسی لیبی در دوران قذافی، در ظاهر متمایز از هر سه این نظامها بود و به نام نظام جماهیری شناخته می شد که برگرفته از “کتاب سبز” قذافی یا همان مانیفیست سیاسی وی بود. در نظام جماهیری، انتخابات وجود نداشت و در تئوری تمایزی بین حاکمان و محکومان وجود نداشت.قذافی در کتاب سبز خود مدعی شده بود راه حل  سه مشکل تاریخی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بشریت را ارائه داده است. وی معتقد بود در زمینه سیاسی مشکل اصلی تاریخ انسان منازعه میان حاکمان و محکومان برای سیطره بر قدرت بوده و کنار گذاشتن مفهوم نمایندگی و مکانیزم آن یعنی انتخابات و ممزوج نمودن مفاهیم حاکم و محکوم یا دولت و مردم با هم، این مشکل اساسی سیاسی تاریخ بشر را حل خواهد کرد. مطابق این نظریه، مردم در یک نظام شورائی، اداره امور خود را مستقیما برعهده گرفته و بجای اینکه مطابق دمکراسی های مرسوم  کسانی را به نمایندگی از خود برای اداره امور کشور انتخاب ‌کنند ، خود راسا و به طور دائم حکومت برخود را برعهده خواهند گرفت(دمکراسی مستقیم). از نظر وی، با اجرای این مدل، دیگر دو مفهوم متمایز حاکم و محکوم وجود ندارد و دولت عبارت از خود ملت است. براساس تئوری جماهیری که مبنای نظام سیاسی لیبی بود، رهبری لیبی هیچ مسؤولیت خاصی جز توجیه سیاسی و ایدئولوژیک ملت نداشت و   ملت در تئوری آزاد بود راهبریهای قذافی را بپذیرد یا نپذیرد.

اما در تجربه­ی عملی و در طول بیش از چهار دهه، حکمرانی لیبی مساوی با شخص وی بود و تصمیم‌ گیریهای کلان و اساسی، چه در زمینه­ی سیاست‌ داخلی و چه سیاست‌ خارجی به شکل مستقیم یا غیرمستقیم توسط شخص وی اتخاذ می‌  شد. در حقیقت تئوری‌ براق و زیبای نظام جماهیری در مرحله­ی عملی شکل ظاهری به خود گرفت و آنچه اجرا می شد، محوریت نظام سیاسی لیبی براساس رهبری شخص  قذافی بود. به این نحو که در لیبی، در طول چهار دهه­ی اخیر قبل از تحولات ، نظامی متمرکز و فردمحور حاکم بود و افراد جامعه و  سیاستمداران به میزان نزدیکی به شخص پیشوا (قذافی) امکان نقش‌ آفرینی در عرصه­ی عملی سیاست کشور را یافته بودند و به میزانی که از وی و افکارش فاصله می گرفتند از نقش‌ آفرینی در عرصه سیاست کنار گذاشته می شدند. در این زمینه می‌توان به تجربه آقای «جلود» نخست‌ وزیر و نفر دوم اسبق نظام  لیبی اشاره کرد که به محض اینکه مختصر مواضع متمایزی از شخص قذافی گرفت، به طور کامل از عرصه­ی قدرت کنار گذاشته شد و امکان ایفای نقش برای او باقی نماند؛ همان‌ طور که از اعضای ۱۲ نفره شورای به اصطلاح انقلاب لیبی که در سال ۱۹۶۹ با سرنگونی نظام پادشاهی لیبی در مصدر قدرت قرار گرفتند ، تنها سه نفر به خاطر قبول بازیگری در ذیل سیطره­ی شخصی قذافی تا پایان در چارچوب نظام سیاسی لیبی باقی ماندند و بقیه یا اعدام و یا حداقل از هرگونه نقش‌ آفرینی رسمی سیاسی کنار گذاشته شدند.

   در مجموع اگرچه نظام سیاسی لیبی به ظاهر از دیگر نظامهای عربی متمایز بود، امادر عمل کارکردی مشابه کشورهای دیگر داشت و بحرانهای متراکم تاریخی در کنار فضای تنفس ناشی از تحولات منطقه ای و بین المللی و وقوع انقلابهای تونس و مصر منجر به بروز اعتراضات گسترده مردمی د ر مناطقی از کشور و ایجاد شرائط بحرانی گردید. سپس با سرکوب خونین اعتراضات توسط گردانهای امنیتی قذافی و درخواست کمک معترضان از خارجی ها ،زمینه برای مداخله پیمان ناتو فراهم شد.

 

۳٫دخالت نظامی خارجی در لیبی

عمل قدرتهای بین المللی در اقدامات مداخله گرانه­ی خارجی خود، هیچ‌ گاه به صورت بنگاه خیریه نیست، بلکه بطور طبیعی براساس منافع خود عمل می‌کنند. از این رو اگرچه مدد خواهی مخالفان نظام لیبی از جامعه­ی بین المللی برای حمایت از آنان در برابر کشتار نیروهای دولتی به عنوان مهمترین عامل مداخله­ی خارجی مطرح شد، اما سرعت در تصویب قطعنامه های شورای امنیت و اجرای آن به این علت نبود. برخی از عواملی که باعث شد شورای امنیت به سرعت علیه لیبی قطعنامه صادر و عنصر مداخله‌ گر خارجی به طور مستقیم وارد عرصه­ی تحولات لیبی وسرنگونی نظام قذافی شود عبارت بودند از :

۳٫۱٫ وضعیت ژئوپلتیک: موقعیت ژئوپلتیک لیبی برای منافع غرب و به ویژه قدرتهای اروپائی از حساسیتی خاص برخوردار است. لیبی در همجواری دریای مدیترانه و در همسایگی اروپا قرار گرفته و ۲۰۰۰ کیلومتر مرز ساحلی با مدیترانه دارد و این مسأله، لیبی را به مانعی در مقابل مهاجرت از آفریقای سیاه  به سمت دریای مدیترانه و اروپا تبدیل کرده است.

۳٫۲٫منابع عظیم انرژی: وجود ذخائر گسترده وبا کیفیت انرژی لیبی و اهمیت آن ، مساله تامین امنیت انرژی لیبی را  برای غرب بسیار پراهمیت می کند.

۳٫۳٫کانون اجتماعی سلفی گری جهادی در شمال آفریقا: لیبی به دلیل نظام سرکوبگر و شبه توتالیتر حاکم بر آن در چهار دهه­ی گذشته ، به یکی از کانونهای اجتماعی تندروی سلفی‌ در شمال آفریقا و یکی از مراکز تامین نیروهای افراطی تبدیل شده است. از این رو، آینده­ی تحولات لیبی برای آمریکا و اروپا بسیار حائز اهمیت است.

۳٫۴٫مقاومت مسلحانه نظام قذافی در برابر اعتراضات مردمی و عدم وجود جایگزین قدرتمند در درون و بیرون نظام: ایستادگی نظام لیبی در مقابل مخالفان و عدم وجود نیروهای جایگزین در لیبی برای مدیریت کم هزینه تغییر در این کشور براساس الگوی مشابه مصر و تونس، به نوعی مداخله­ی مستقیم را اجتناب ناپذیر می ساخت. زیرا نظام لیبی در دوران قذافی برخلاف تونس و مصر فاقد هرگونه نیروی جایگزین، مانند ارتش و نهادهای سیاسی و بوروکراتیک بود و این نهادها در شخص قذافی ذوب شده بود‌ و بدون وی معنا نداشت.

   از سوی دیگر و در قالب اپوزیسیون نیز سازمانهای قدرتمند اجتماعیِ جایگزین وجود نداشتند.قذافی در مانیفست حکومتی خود به صراحت تاکید کرده بود: «من تحزب خان» یعنی هرکس کار حزبی کند، خائن است این مسئله و برخورد شدید با هرگونه کار حزبی و گروهی در لیبی شرائطی پدید آورده بود که در لحظه­ی سقوط نظام، اگرچه برخی گروههای سیاسی معارض وجود داشتند اما به دلیل منع فعالیتهای حزبی در داخل کشور، فاقد تجربه نهادینه و متمرکز بودند و نمی توانستند به عنوان نیروی جایگزین نقش طبیعی خود را ایفا نمایند. مجموعه این عوامل، باعث ایجاد وضعیت خاص بحران لیبی و  مداخله خارجی مستقیم و در نهایت سقوط نظام قذافی گردید.

 

۴٫پایان قذافی:پایان یک نماد سیاست ورزی جهان سومی

با سقوط معمر قذافی رهبر لیبی در سال ۱۳۹۰، دوران طولانی حکمرانی یکی از رهبران معروف جهان سوم و جهان عرب، خاتمه یافت. از آنجا که رهبر لیبی به نماد نوعی از سیاست ورزی جهان سومی در طی چند دهه­ی گذشته تبدیل شده بود؛ مرگ و پایان دوران حکومت وی ، از چند، جنبه پایان ویژگیهای منحصر به فرد و نحوه حکمرانی این شخصیت جهان سومی هم محسوب می شود:

۴٫۱٫پایان نماد انقلابی بازی نه انقلابی بودن: قذافی گرچه سعی می کرد خود را به عنوان یک چهره­ی برجسته انقلابی در سطح جهان عرب معرفی کند، اما مرز رفتارهای او با رویکرد دیگری که می توان نام ” انقلابی بازی” بر آن نهاد، شدیدا  درهم آمیخته بود.این رویکرد مبنای تلاش برای ارائه تصویری انقلابی از امری بود که در واقع ارتباطی با انقلابی بودن نداشت. از این منظر پایان قذافی نه پایان عصر انقلابی بودن، که پایان نوعی انقلابی بازی محسوب می گردد.

۴٫۲٫پایان نماد افراط و تفریط : شاید بتوان قذافی را یکی از برجسته ترین نمادهای افراط و تفریط در اعمال سیاست یا سیاست ورزی در جهان سوم و جهان عرب دانست. دوران چهار دهه ای حکومت وی، در نوسان میان سیاستهایی از چپ چپ تا راست راست و از تندروی تا کند روی و از افراط تا تفریط طی شد. تجربه حکومتی  قذافی در طی چهار دهه هیچ گاه مبتنی بر یک حد وسط و راه میانه و مستمر نبود و سیاستهای وی دائما با حرکتهای زیگزاگی و فراز و نشیب  و تغییر و تحول و دگردیسیهای پی در پی ،چه در سطح راهبردها و چه در راهکارها همراه بود؛ به نحوی که از برخورد اصطکاکی و رویارویی مستقیم با جهان غرب تا دوستی و اتخاذ سیاست نزدیکی وتعامل مثبت با غرب، در تجربه سیاسی قذافی مشاهده می شد.

۴٫۳٫پایان نماد نیات احتمالا خوب،عملکرد قطعاً بد: در تجربیات سیاسی و حکومتی، نیتهای خوب و ایده های بزرگ و ادعای حمایت از مردم و اتخاذ سیاستهای توده گرایانه به تنهائی کافی نبوده و الزاما به معنای در خدمت مردم بودن و نمایندگی افکار و آراء مردم را داشتن به صورت مستمر نیست. قذافی از این زاویه­ی دید، یک سرباز ساده اما پرشور جهان سومی بود که با ایده های بزرگ خدمت به مردم و برخورد با وابستگان غرب و حکومتهای غیر مردمی و سلطنتی و ارتجاعی، راه خود را در دنیای سیاست باز کرد و سپس با انتشار کتاب سبز خود مدعی ارائه مانیفست جدیدی شد که از آن تعبیر به ” راه سوم جهانی” در برابر سرمایه داری غربی و کمونیسم شرقی می نمود.

وی مبتنی بر همین ایده­ی راه سوم خود، مدعی تاسیس و تجربه نظام سیاسی جدیدی در لیبی به نام نظام جماهیری (مردمی)شد که بنا برباور او و حامیانش تنها نظام مردمی و دموکراسی موجود در سطح جهان تلقی می شد. اما در عالم واقع قذافی در مسیر چهار دهه ای به جایی رسید که در سالهای اخیر حکومتش، خود را سلطان سلاطین آفریقا نامید. از این نظر اگرچه کودتای سال ۱۹۶۹ میلادی افسران آزاد به رهبری قذافی در لیبی حرکتی بود که با استقبال نسبی توده های مردم و بخشی از نخبگان درون و بیرون لیبی مواجه شد، اما نوع سیاستها و نگرشها و رفتارها و منشهایی سیاسی قذافی و ساختار حکومتی تشکیل شده توسط او، نهایتا قذافی را به نقطه ای کشانید که در مقابل مردم خود قرار گرفت. در واقع نظامی که برعلیه نظام غیر مردمی سلطنتی شکل گرفته بود ، به مرور ویژگی مردمی خود را از دست داد و به حکومتی ضد مردمی تبدیل شد.

تجربه حکومتی قذافی و پایان تراژیک نظام وی، بیش از آنکه مبنای خوشحالی یا ملامت قرار گیرد می بایست مبنای عبرت آموزی قرار بگیرد و به این نکته توجه شود که ساختارهای بنا شده بر چنین مبانی و سیاست هایی ضعیف، در نهایت با یک فروپاشی ناگهانی و تراژیدیک مواجه خواهد شد.

 

۵٫دولت انتقالی پس از قذافی و نظام سازی و دولت سازی

شرایط لیبی در بین کشورهای عربی، دستخوش تغییر در سالیان اخیر،حداقل از سه جنبه  شرایطی ویژه است:

۵٫۱٫عدم توازن جمعیت و مساحت : سرزمین لیبی سرزمین بزرگی است و در مقابل، جمعیت آن بسیار اندک. در بیش از یک میلیون و هفتصد هزار کیلومتر مربع مساحت لیبی، تنها حدود شش میلیون نفر جمعیت، آنهم عمدتا در نوار ساحلی مدیترانه ساکن هستند و بخشهای عمده ای از سرزمین لیبی خالی از سکنه است .از این رو توازن جمعیت در این کشور به یک معنا وجود نداردو بیش از هشتاد درصد جمعیت کشور در نوار ساحلی مدیترانه ساکن هستند.با این حال، عدم توازن میان مساحت و جمعیت کشور باعث شده است که حتی فاصله شهرهای نوار ساحلی با یکدیگر نیز طولانی باشد.

۵٫۲٫جامعه ای در میانه­ی بدویت و مدنیت : ترکیب سیاسی و اجتماعی لیبی­، یک ترکیب قبیله ای و عشیره ای است و شهر به مفهوم مدرن خود در لیبی هنوز به طور کامل شکل نگرفته است. البته بر اساس آمارهای رسمی و تقسیم بندیهای رایج بخش عمده ای از ساکنان کشور شهر نشین محسوب می شوند ،اما امتداد قبیله و عشیره در درون شهرها به وضوح مشاهده می شود.از این رو شاید اشتباه نباشد اگر وضعیت سیاسی و اجتماعی جامعه لیبی را در میانه بدویت و مدنیت دانست.

۵٫۳٫ویژگیهای منحصر به فرد نظام سابق کشور:بیش از چهار دهه حاکمیت انحصاری و مطلقه با ویژگیهای خاص قذافی، لیبی را عملا مساوی با شخص قذافی و به مثابه مزرعه شخصی او و فرزندان و خانواده و بستگان و نزدیکان او تبدیل و وضعیت سیاسی و اجتماعی خاصی در لیبی ایجاد کرده است. بعد از سرنگونی این نظام متمرکز و قائم به شخص، به طور طبیعی نوعی گریز از مرکز و آنارشی و درهم ریختگی در کشور ایجاد شده که نتیجه آن در تحولات فعلی به نوعی قابل مشاهده است.

واقعیت این است که اساسادر لیبی از شکل گیری دولت به معنای مدرن آن در چهار دهه گذشته جلوگیری شده و بنابراین نظام جدید برآمده از تحولات، اضافه بر مواجهه با نتایج ویژگیهای اساسی که به آن اشاره شد، با این مشکل هم مواجه است که نهادهای دولتی به معنای مدرن آن در طول چند دهه گذشته در لیبی شکل نگرفته و رشد نکرده اند. لذا مسئولان جدید لیبی، اضافه بر بنا کردن یک نظام سیاسی جدید ، وظایف سنگین دولت سازی و جامعه سازی را نیز بر دوش دارند. از همین رو اگر در مصر یا تونس یک شکاف عمده­ی اجتماعی در چند سال اخیر، با توجه به وجود دولت ؛ هویت جدید این دولت (اسلامگرا یا سکولار؟)بوده است، در لیبی برآمده از دوران قذافی، بیش و پیش از آنکه مسئله عمومی مردم و نیروهای سیاسی تعیین هویت دولت باشد، دولت سازی و شکل دادن به خود دولت است؛ دولتی که به دلیل حکمرانی منحصر به فرد قذافی شکل نگرفته یا به تعبیر دقیق تر، تنها جنازه ای از آن باقی مانده است.

 

۶٫افق آینده لیبی

در مورد آینده لیبی، سه سناریو یا احتمال عمده وجود دارد:

۶٫۱٫سناریوی خوشبینانه: قائلین به این سناریو، برخی عدم تعادلها و برخوردهای غیرطبیعی در عرصه های سیاسی و اجتماعی امروز لیبی را ویژگی عمومی و همیشگی جامعه لیبی و تعیین کننده­ی آینده­ی آن ندانسته و آن را تحولات گذرایی می دانند که پس از یک دوره­ی موقت چند ساله و اعمال نوعی سیاست بازپرورانه ، پایان خواهد یافت. از نظر اینان رویدادهای خشونت بار چند سال اخیر لیبی، محصول لحظه جاری این کشور نیست ، بلکه نتیجه تراکم تاریخی برخی از مسائل و مشکلات در طول چند دهه­ی گذشته است و از این نظر شاید بتوان آن را کاملا طبیعی تلقی نمود.وقتی نظام سیاسی مستقر در یک کشور در طی چند دهه، در عوض اینکه تلاش کند اجزای مختلف جامعه را با سیاستهای خود از طریق اقناع همراه کند ، تصورات مبتنی بر منافع خود و طبقه­ی حاکمه را بر اساس نظریه­ی  غلبه یا تغلب (غلبه پیدا کردن یک رهبر، یا جزئی از نیروهای اجتماعی بر دیگران) بر جامعه تحمیل می کند، پس از سقوط این نظام باید منتظر همین رویدادهای خشونت آمیز نیز بود.

قذافی نظریه تغلب را با صیغه های تندروانه اعمال و در سطحی ملی ، لیبی را به آزمایشگاهی برای اعمال نظریه های خاص خود تبدیل کرد. اعمال مستمر چنین سیاستی، موجدوضعیتی غیرمتوازن و غیرطبیعی در جامعه و سیاست لیبی شد. زمانی که جامعه ای با چنین خصوصیاتی در معرض فرصتهای ویژه قرار بگیرد و دریچه های خاصی در برابر آن گشاده شود، این وضعیت غیرطبیعی خود را به شکلی به نمایش می گذارد. قائلین به این سناریو معتقدند اگر چه یک دوره­ی کوتاه و میان مدت از وضعیت غیرطبیعی در لیبی در جریان است، اما این دوران مرحله ای محدود خواهد بود و جامعه لیبی به مرور سلامت و روند طبیعی خود را باز خواهد یافت.

۶٫۲٫سناریوی بدبینانه: قائلین به این سناریو با استناد به مسائل مختلف از جمله ترکیب اجتماعی نیمه بدوی لیبی و مجموعه­ی تحولات این کشور در چند سال اخیر، نظامیگری و برخوردهای خشونت آمیزرا مرتبط با ذات، هویت و ساختارهای موجود در درون جامعه­ی تکه تکه و قبیله ای لیبی می دانند و این وقایع را تنها تصویر کوچک و نشانه ای از اتفاقات بزرگتری به حساب می آورند که درسالهای آینده شکل خواهد گرفت. از نظر اینان نابسامانی و بهم ریختگی در لیبی همچنان ادامه خواهد یافت تا هنگامی که نظامی مشابه نظام سابق لیبی امکان سیطره بر کل کشور را پیدا کند و بار دیگر نظریه تغلب را مبنای سیاست ورزی خود قرار دهد.

۶٫۳٫سناریوی تجزیه لیبی: برخی دیگر از تحلیلگران از سناریوی بدبینانه فوق نیز فراتر رفته و موجودیت لیبی یک پارچه را در پرتو تحولات جاری در خطر می بینند . اینان معتقدند وضعیت نابسامان فعلی لیبی که در عدم توانائی دولت مرکزی در بسط سیطره خود بر کل کشور و تلاشهای جاری در مناطق مختلف برای حصول به نوعی خود مختاری نمود یافته است در نهایت منجر به  تجزبه لیبی خواهد ‌شد. طرفداران این سناریو به عوامل ذیل در تائید این احتمال استناد می‌کنند:

۶٫۳٫۱٫ناتوانی جریانهای مسلط بر مناطق مختلف کشور و دولت ضعیف مرکزی در حذف یکدیگر

۶٫۳٫۲٫منافع مداخله‌گران خارجی در تقسیم کشور بزرگ لیبی ؛ تجزیه لیبی و قرار گرفتن دو یا چند کشور پدیدآمده از آن در مقابل یکدیگر، می‌تواند کارکردی به سود منافع استراتژیک غرب داشته باشد و دخالت ناتو در سرنگونی قذافی بی هدف نمی­تواند باشد. ضمن اینکه در سطح منطقه‌ای نیز رژیم صهیونیستی همواره به دنبال تجزیه کشورهای منطقه بوده است.

۶٫۳٫۳٫ تجربه تاریخی تقسیم لیبی : در تجربه تاریخی، پیش از شکل گیری پادشاهی متحد، لیبی از سه اقلیم جداگانه برخوردار بود: اقلیم شرق(برقه) به مرکزیت شهر بیضا، اقلیم غرب (طرابلس) به مرکزیت طرابلس پایتخت فعلی لیبی و اقلیم جنوب (فزان) در مناطق جنوبی کشور. این سابقه تاریخی و بافت قبایلی و عشایری جامعه لیبی و اختلافات تاریخی موجود میان مناطق مختلف کشورو به ویژه مناطق شرقی و غربی به تجزیه لیبی کمک می‌کند.

   اما در مقابل برخی معتقدند تجربه­ی اتحاد لیبی در دوران پادشاهی و دوران قذافی و همچنین تاکید جریانهای اصلی سیاسی کشور بر ضرورت اتحاد لیبی، زمینه‌های داخلی تجزیه لیبی را تضعیف می‌ کند، ضمن اینکه قدرتهای موثر خارجی نیز ممکن است به طور جدی  به دنبال تجزیه لیبی نباشند زیرا تجزیه می‌تواند به ناامنی و عدم ثبات فعلی کشور دامن زده و در نتیجه زمینه‌های نقش‌ آفرینی بیشتر نیروهای تندرو سلفی را فراهم و منافع غرب را به خطر اندازد.

 

۷٫مؤخره(جمع بندی):میراث قذافی

میراث قذافی برای لیبی، علی رغم همه­ی شعارهای براق و ایده آلیستی ، جامعه ای متشتت همراه با وجود کینه عمیق میان اقشاراجتماعی و مناطق مختلف کشوراست. در چارچوب نظام سیاسی مورد نظر قذافی که در مانیفست او مطرح و در عمل هم ظاهرا اجرا شده بود، ادعا این بود که یک نظام مردمی خالص در لیبی مستقر است که نمایندگی مردم را ندارد بلکه این خود مردم هستند که امور کشور را اداره می کنند. در واقع گویی با نظریه قذافی، شکاف تاریخی موجود میان دولت و ملت خاتمه می یافت زیرا مهمترین ادعای قذافی در مانیفست حکومتی اش این بود که  به یک مساله تاریخی بشر که نزاع میان ملت و دولت بوده، خاتمه داده است ؛ در حالیکه در میراث عملی او نه تنها بحران دولت و ملت خاتمه نیافت بلکه در قالب تحولات سالیان اخیر با تندترین شکل ممکن خود را نشان داد و به نوعی رویارویی مستقیم و جنگ مسلحانه میان اجزاء مختلف جامعه لیبی منجر شد.

اینک قذافی دنیا را در حالی ترک کرده که از آنچه ادعا می کرد نه تنها در شکل ظاهری چیزی باقی نمانده، بلکه در عمل بحران میان دولت و ملت تعمیق شده است، تنشهای شدید میان اجزاء مختلف ملت به وجود آمده و شرایط گذار از وضعیت کنونی بیش از پیش دشوار گردیده است. اکنون ملت و نخبگان لیبی در خوشبینانه ترین سناریو، حداقل یک دوره­ی طولانی انتقالی را پیش رو دارند، آنها باید این دوره­ی پر تنش را با درمان دردها و آلام ایجاد شده در چهار دهه گذشته پشت سر گذارند تا شاید بخت یارشان باشد و به مرور به وضعیتی عادی دست یابند.

تاریخ مقاله: فروردین ۱۳۹۳

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.