جایگاه سیاست در اسلام ناب محمدی از منظر امام خمینی

0 192

سیاست عبارت از تدبیر، سرپرستی، برنامه­ریزی و سامان بخشیدن به امور جامعه است. از سیاست به فن حکومت­داری نیز تعبیر شده است.[۱] سیاست، به معنای درست آن، بخش جدایی­ناپذیر از دین مقدس اسلام است که خداوند آن را برای جامعه بشری، از زمان بعثت پیامبر اکرم(ص) تا روز قیامت، برگزیده است؛ زیرا، سیاست که به معنای«اداره کشور و مردم» است در فرهنگ و قاموس اسلام جز به معنای راه و روش پاک و سالم عاری از هرگونه فریب و نیرنگ و ستم و خودکامگی نیست، و دربردارنده بالاترین آزادی­های انسانی است و دست انسان را می­گیرد و او را به کمال در دنیا و آخرت می­رساند.[۲] حضرت امام(ره)، در تعریف سیاست می­فرمایند: «سیاست خدعه نیست، سیاست یک حقیقتی است، سیاست یک چیزی است که مملکت را اداره می­کند، خدعه و فریب و اینها نیست، اینها همش خطاست..»[۳]. حضرت امام(ره)، با ارائه چنین تعریفی، تعریف ضداخلاقی از سیاست را نفی می­کنند. از منظر ایشان، سیاست همان حرکت انبیاء و اولیای خداوند در هدایت بشریت، به سمت صلاح و سعادت همه جانبه است: «سیاست این است که جامعه را هدایت کند و راه ببرد؛ تمام مصالح جامعه را در نظر بگیرد و تمام ابعاد انسان و جامعه را در نظر بگیرد. و این ها را هدایت کند به طرف آن چیزی که صلاحشان هست؛ صلاح ملت هست؛ صلاح افراد هست.»[۴]

در اسلام، اصول دین و مبانی سیاست با یکدیگر در آمیخته و کل واحد و تجزیه­ناپذیری را پدیدآورده­اند. از پیامبر اسلام (ص) نقل می­کنند که فرموده است، «دین و دولت توأمانند». پیداست که در چنین حالی گفتگو از سیاست جدا از شریعت اسلام کاری دشوار است، زیرا مباحث سیاسی با فصول دیگر شریعت آمیخته است.[۵] به طور کلی، دو برداشت از رابطه اسلام و سیاست به دو نوع سنتی و سیاسی تقسیم می­­شود. اسلام سنتی، دین را به حوزه امور فردی و عبادی محدود می­دانست و علی­رغم تعریف جامع دنیوی و اخروی از دین عملاً در کار سلطان دخالتی نداشت و کارویژه او توجیه و مشروعیت­بخشی به سلطان بود. اسلام از سنخ سنتی، اسلامی است که با هر نوع نظام سیاسی به بهانه­ها و توجیهات مختلفِ شرعی، عقلی، ضرورت و…بیگانه است. در این نوع رسوب شده­ی اسلام، حاکم و عالم مجزّا و در کنار هم هستند. حاکم امور دنیا و سرپرستی رعایا را برعهده را برعهده دارد و عالم مشغول امور اخروی و نماز و روزه است. در نهایت عالم و فقیه زیر نظر سلطان و امیر قرار دارند و کارویژه مشروعیت بخشی دینی به شخص امیر را برعهده دارد. اما قرائت امام خمینی ریشه در مبانی اسلامی دارد و به دنبال بازگشت و رجوع به اسلام اصیل است. در این دیدگاه تمایز بین دین و سیاست از بین می­رود و حدود و قلمرو بین دین و سیاست باطل می­شود. در اسلام اصیل، دین مرجعیت امور سیاسی و الزامات آن را برعهده دارد. در این دیدگاه مسلمانان به اسلام به­عنوان مکتبی فراگیر می­نگرند و آن را متفاوت با سکولاریسم دولتی موجود در کشورهای اسلامی می­دانند. در اسلام اصیل، «اسلام راه­حل است»، شعار اصلی آن است.[۶]  اسلام اصیل بر تفکیک­ناپذیری دین و سیاست تأکید کرده و مدعی است که اسلام از نظریه­ای جامع درباره­ی دولت و سیاست برخوردار است و به دلیل تکیه بر وحی از دیگر نظریه­های سیاسی ، برتر است. این برداشت از اسلام، از تعبیرهای اسلامی برای تبیین و توضیح وضعیت سیاسی جامعه استفاده می­کند و بازگشت به اسلام ناب محمدی و تشکیل حکومت اسلامی را تنها راه­حل بحران­های جامعه­ی معاصر به شمار می­آورد.[۷] بنابراین این برداشت از رابطه اسلام و سیاست، گرد مفهوم مرکزی حکومت اسلامی نظم یافته و مدعی است اسلام نظریه­ای جامع درباره دولت و سیاست دارد،[۸] و متکفل پرداختن به امور اجتماعی- سیاسی و تشکیل حکومت است.[۹] هدف نهایی اسلام ناب محمدی، بازسازی جامعه براساس اصول اسلامی است و در این راه به­دست آوردن قدرت سیاسی، مقدمه­ای ضروری تلقی می­شود.[۱۰] امام خمینی (ره)، در معرفی این تفسیر از اسلام می­فرمایند: «اسلام فقط عبادت نیست، فقط تعلیم و تعلم عبادی نیست، اسلام از سیاست دور نیست.»[۱۱]؛ «والله اسلام تمامش سیاست است، اسلام را بد معرفی کرده­اند سیاست مدن از اسلام سرچشمه می­گیرد.»[۱۲]. بدین ترتیب این برداشت از اسلام در تقابل(غیریت و تخاصم) با همه برداشت­های مدرن و سنتی که اعتقادی به التزام دین و سیاست ندارند، قرار می­گیرد. زیرا از دیدگاه مدرنیسم غربی نیز دین از سیاست جدا بوده و در نتیجه هرگونه حضور و دخالت دین در عرصه سیاسی امری نابهنجار، منفی تلقی می شد.[۱۳]

 امام با انقلاب اسلامی، اسلام ناب محمدی را مطرح کرد. در یک بررسی واژگانی در می­یابیم که واژه «اسلام سیاسی» پیش از وقوع انقلاب اسلامی ایران در ادبیات سیاسی ایران و جهان وجود نداشته است و در واقع مولود سال­های پس از انقلاب اسلامی ایران و برگرفته از نقش اسلام و ایدئولوژی اسلامی در جریان شکل­گیری، پیروزی و تداوم انقلاب اسلامی و استقرار جمهوری اسلامی در ایران است. اهمیت مسئله(ظهور اسلام ناب محمدی) در آن است که به اسلام صرفاً حافظ وضعیت موجود و منبعی برای مشروعیت­بخشی به نیرویی برای دگرگونی و بازسازی دولت و جامعه درآمده است:[۱۴] «آنچه ما بدست آوردیم این است که ما اسلام را در اینجا زنده کردیم، پیش­تر اسمی از اسلام بود و لیکن اسلام اصلش نبود یعنی اصلش دعوا با اسلام بود می­خواستند اسلام­زدایی کنند.»[۱۵]. بدین ترتیب، اسلام وارد عرصه‌ی سیاست می‌گردد؛ چراکه دین از منظر ایشان «صرفاً به رابطه‌ی انسان با خدا توجه ندارد؛ بلکه رابطه‌ی انسان‌ها با یکدیگر در عرصه‌ی اجتماع را نیز مورد عنایت و توجه قرار می‌دهد. دینی که هم دنیا و هم آخرت را سامان می‌بخشد و پاسخ‌گوی تمامی اقتضائات زمانی و مکانی است.»[۱۶] اسلام، حقوق، وظایف و روابط متقابل حاکم اسلامی و اتباع و مردم را تعیین کرده است و به­زعم این اندیشه، حذف اسلام از حکومت­داری و سیاست، تحریف حقیقت اسلام است.[۱۷] گزاره‌ی جدایی دین از سیاست در این برداشت جایی ندارد؛ چراکه اسلام جامع امور سیاسی است و غیر این، آفریده‌ی کنشگرانی است که در برداشت­های غیراسلامی هویت یافته‌اند و منافع‌شان با تحکیم برداشت­های موجود پیوند خورده بود.[۱۸]  با در نظر گرفتن نقطه نظراتی می­توان اسلام را جامع ترین دین بزرگ جهان به­شمار آورد.

در اندیشه امام خمینی(ره) تشکیل حکومت توسط رسول خدا(ص) در مدینه، بهترین دلیل بر رابطه­ی دین با سیاست است[۱۹]: «رسول الله، پایه سیاست را در دیانت گذاشته است. رسول الله(ص) تشکیل حکومت داده است؛ تشکیل مراکز سیاست داده است. و سایر خلفای اسلام تا آنجایی که به انحراف کشیده نشده بود در صدر اسلام، باید همه آنها را نفی کنند. باید آنها را این آخوندهای درباری و این سلاطین نوکر مآب، باید پیغمبر اکرم و خلفای اسلام را طرد کنند، و بگویند که آنها مسلم نبودند. برای اینکه آنها دخالت در سیاست می‌کردند. سیاستی که در صدر اسلام بود یک سیاست جهانی بود. پیغمبر اسلام دستش را دراز کرده بود در اطراف عالم و عالم را داشت دعوت می‌کرد به اسلام؛ و دعوت می‌کرد به سیاست اسلامی و حکومت تشکیل داد، و خلفای بعد حکومت تشکیل دادند و از صدر اسلام از زمان رسول خدا تا آن وقتی که انحراف در کار نبود، سیاست و دیانت توأم بودند. این آخوندهای درباری و این به اصطلاح سلاطین آمریکایی یا شوروی، یا باید پیغمبر و پیغمبران را و خلفای پیغمبر و پیغمبران را تخطئه کنند یا باید خود و حکومت­های خود را تخطئه کنند.»[۲۰].

به نظر امام، غربی­ها به خاطر منافع خودشان شعار تفکیک دین از سیاست را ترویج کرده­اند. هدف آنها ایجاد تفرقه بین اقشار مختلف مردم بود، زیرا تفرقه، اختلاف و عدم وحدت زمینه را برای رسیدن به منافع و  اهداف خودشان هموار می­نمود، در حالی که اتحاد مانع بزرگی جهت رسیدن به مقصود بود: «این معنا که دین از سیاست جداست، این مطلبی است که استعماری­ها انداخته­اند در دهن مردم و می­خواهند به واسطه این­ دو فرقه را از هم جدا کنند؛ یعنی آنهایی که عالِم دینی هستند، علی حدّه­شان کنند و آنهایی که غیر عالم دینی هستند، علی حدّه­شان کنند، سیاسیون را از بقیه مردم جدا بکنند تا استفاده­هایشان را بکنند، اگر قوا با هم مجتمع بشوند، آنها می­دانند که با اجتماع قوا نمی­توانند این­ها منافعی را که می­خواهند ببرند و لهذا دامن به این تفرقه­ها زده­اند زیاد.»[۲۱]. در اندیشه حضرت امام(ره)، تفکیک دین از سیاست، کاری است که دشمنان قبلاً با آیین مسیحیت کرده­اند، و حالا کید و مکر آنان متوجه دین اسلام شده است و قصد دارند اسلام را تنها به مسائل عبادی صِرف و دعا و… منحصر کنند: «یکی از بدترین چیزی که اجانب در میان مردم و در میان خود ما القا کردند، این است که اسلام برای این است که ما همان عبادت بکنیم، چنان­که مذهب مسیح را هم مسخ کردند، مذهب مسیح مسخ شد. مسیح هرگز نمی­شود که دعوتش این باشد که فقط عبادت بکنید، ظلم را بگذارید به کار خودشان. این نمی­شود، نبی نمی­تواند این طور باشد، مسخ شده است. اینها اسلام را در نظر ما، در نظر جاهلین مسخ کردند. اسلام را به­صورت دیگری نشان دادند و این از کیدهایی بود که با نقشه­ها پیاده شده است و ماخودمان هم باور کردیم، آخوند را به سیاست چه؟ حرف، حرف استعمار است. آخوند را به سیاست چه؟ «ساسه العباد» در دعای جامعه، زیارت جامعه است… چطور امام را به سیاست آره، اما آخوند را به سیاست نه.»[۲۲]

به نظر امام(ره)، حتی بسیاری از وجوه عبادی دین اسلام نیز، جنبه و وجه اجتماعی- سیاسی دارند. به عنوان نمونه، نماز جمعه صرفاً یک عبادت نیست، بلکه عبادتی سیاسی- اجتماعی است که در آن امام جمعه به بررسی و تبیین سیاست روز جامعه اسلامی می­پردازد و رهنمودهای سیاسی لازم را ارائه می­کند. همچنین، ایشان قرائتی کاملاً سیاسی از مسجد ارائه می­دهند و مسجد را نه­تنها محل عبادت، بلکه کانون تبادل افکار و زندگی بر طبق سنت الهی و کانون و مرکز سیاست تلقی می­کنند[۲۳]. به شهادت تاریخ نیز، «مسجد» به عنوان پایگاه دینی و معنوی در صدر اسلام محلّ رتق و فتق امور اجتماعی – سیاسی و حتی پایگاه نظامی نیز بوده و کارکرد عبادی- سیاسی داشته است[۲۴]: «مسجد مرکز سیاست اسلام بوده است. در روز جمعه با خطبه جمعه مطالب سیاسی است- مطالب مربوط به سیاست مدن، این­ها همه در مسجد درست می­شده است؛ شالوده­اش در مسجد ریخته می­شده است. در زمان رسول خدا و در زمان دیگران و در زمان حضرت امیر-سلام الله علیه»[۲۵]. جمهوری اسلامی تجلی اسلام ناب محمدی و اندیشه ولایت فقیه امام خمینی (ره) است که ریشه در دهه‏های ۱۳۲۰ تا ۱۳۴۰ دارد.[۲۶] اسلامیّت وجه پایه­ای این نظام است و کانون تمام نظریه­پردازی­ها در این شکل حکومتی است، لذا جزء امور ذاتی و خدشه­ناپذیر آن به حساب می­آید و زمینه­ای برای تمام قرائت­های سیاسی محسوب می­شود.[۲۷] تبلیغ جدایی دین از سیاست، طرح و نقشه­ی دشمنان این دین الهی است. امام خمینی(ره)، به مبارزه با این اندیشه پرداختند و سعی کردند آن را باطل سازند. امام(ره) این طرز تفکر که احکام اسلام، دارای مقررات اداره­ی زندگی مردم در تمامی جنبه­ها و شئون سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و.. است، را جایگزین تبلیغات دشمن کردند.

[۱] . حسین جوان آراسته، مبانی حکومت اسلامی، پیشین، ص ۲۱٫

[۲] . بتول محمود مولایی کرمانی و همکاران،«تبیین جامعه شناختی مؤلفه­های قدرت نرم اسلام»، پیشین، ص ۵۹٫

[۳] . صحیفه امام، جلد ۱۰، ص ۱۲۵٫

[۴] . صحیفه امام، جلد ۱۳، ص ۴۳۲.

[۵] .  غلام­رضا بهداروندپانی،«رهیافت­های مختلف پیرامون اندیشه سیاسی در اسلام»، پیشین، ص ۱۰٫

[۶] .  محمدصادق جمشیدی­راد و سید محمدرضا محمود­پناهی، «مفهوم اسلام سیاسی در انقلاب اسلامی ایران»، فصلنامه پژوهشنامه انقلاب اسلامی، سال دوم، شماره ۵، زمستان  ۱۳۹۱، ص ۱۲۷-۱۲۸٫

[۷] . محمدعلی حسینی­زاده، اسلام سیاسی در ایران، قم، دانشگاه مفید، ۱۳۸۶، ص ۱۸٫

[۸] .  سید مرتضی هزاوه­ای ،«انقلاب اسلامی، بیداری اسلامی و آینده اسلام سیاسی در منطقه»، فصلنامه پژوهشنامه انقلاب اسلامی، سال اول، شماره ۴، پاییز ۱۳۹۱، صص ۱۲۰-۱۲۱٫

[۹] .  سیدصادق حقیقت، «از اسلام فرهنگی تا اسلام سیاسی»، بازتاب اندیشه، ۱۳۸۵، شماره ۷۹٫

[۱۰] .  محمدعلی حسینی­زاده، اسلام سیاسی در ایران، پیشین، ص۱۹۵٫

[۱۱] . صحیفه امام، جلد ۶، ص ۲۰۰٫

[۱۲] . صحیفه امام،جلد ۱، ص۲۷۰٫

[۱۳] . غلام­رضا بهروز لک، «اسلام سیاسی و اسلام­گرایی معاصر»، پگاه حوزه، شماره ۲۰۹، خرداد۱۳۸۶، ص ۳۹٫

[۱۴] .  سید عبدالامیرنبوی، «اسلام سیاسی در مصر: گذار به حداقل­گرایی سیاسی»، پیشین، ص ۵۸٫

[۱۵] . صحیفه امام، جلد ۱۷، ص ۱۷۰٫

[۱۶] . علی­رضا دهشیری، علامه مصباح و مسیر اصول­گرایی تکلیف گرایی؛ نقشه راه اسلام ناب»، صص۱۸۶ و ۳۳۸٫

[۱۷] . منصور میراحمدی و اکرم شیری،«عدالت سیاسی در گفتمان اسلام سیاسی فقاهتی»، فصلنامه علوم سیاسی، سال دوازدهم، شماره ۴۵، زمستان ۱۳۸۸، ۶۹-۷۰٫

[۱۸] . علی­رضا دهشیری، «علامه مصباح و مسیر اصول­گرایی تکلیف گرایی؛ نقشه راه اسلام ناب»، صص۱۸۶ و ۳۳۸٫

[۱۹] . حسین جوان آراسته، مبانی حکومت اسلامی، پیشین، ص ۲۸٫

[۲۰] . صحیفه امام، جلد ۱۷، صص ۲۰۴-۲۰۵٫

[۲۱] . صحیفه امام، جلد ۶، ص ۲۰۲٫

[۲۲] .  صحیفه امام، جلد۶، ص ۲۸۶٫

[۲۳] . متین انصاری، «اسلام سیاسی: زمینه­ها و پیشگامان»، پیشین، صص ۲۴-۲۵٫

[۲۴] . حسین جوان آراسته، مبانی حکومت اسلامی، پیشین، ص ۲۹٫

[۲۵] . صحیفه امام، ج۲، ص ۳۲٫

[۲۶] . سیدصادق حقیقت، «از اسلام فرهنگی تا اسلام سیاسی»، پیشین.

[۲۷] .  منصور میراحمدی و اکرم شیری، «عدالت سیاسی در گفتمان اسلام سیاسی فقاهتی»، پیشین، ص ۶۹٫

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.