عبدالملک الحوثی اسطوره ای که واقعیت دارد

0 175

داستان زندگی عبد الملک الحوثی، رهبر جنبش انصار الله یمن و راز محبوبیت این انقلابی مسلمان و اینکه چگونه توانسته است طی سالها به رغم محاصره و حمله های بی امان دشمن و شرایط اقتصادی بسیار دشوار یمن، مشعل انقلاب یمن در برابر تجاوزات مشترک سعودی امریکایی را همچنان روشن نگه دارد، موضوع این مقاله است.

راز جذابیت شخصیت این انقلابی مسلمان چیست و چرا مردم اینگونه اطراف او جمع شده اند؟

“عابد المهذری”، نویسنده و پژوهشگر یمنی در باره این انقلابی مسلمان در روزنامه الدیار[۱] می نویسد:

سازمان جاسوسی امریکا قبل از آغاز انقلاب یمن و شروع شعار مرگ بر آمریکا وی را خارج از مرزهای یمن تحت تعقیب قرار داد.

وی از همان ابتدای جنگ اول در مران و چند روز قبل از پایان این جنگ با شهادت برادرش حسین در منطقه “جرف سلمان” احساس کرد که باید تکلیف رهبری جنبش و مسئولیت آن را به دوش بکشد.

وی به قدری بخشنده و دست و دلباز است که املاک و دارایی هایش را برای کمک به دیگران فروخت و خود زندگی بسیار ساده ای مثل مردم عادی دارد. او زمانی که دوستان و همرزمانش خواب بودند لباس آنها را می شست و در سرمای زمستان رختخواب گرم خود را به آنها می بخشید.

ماجرای او با مرد بدوی در “نقعه” و نیز متوقف کردن نشست با “کمیته کشوری” به خاطر تأمین خواسته یکی از مجاهدان و نیز داستان زندگی سخت و طاقت فرسای او در دره “مطره” برای همه شناخته شده است.

عبد الملک حوثی فرزند یکی از خانواده های عادی و ساده یمنی است… او در یک خانواده روستایی رشد کرد خانواده ای که در طبقه مظلوم و فقیر جامعه زندگی می کند.. پدر مرحومش بدر الدین حوثی، مردی دانشمند بود که زندگی خود را وقف آموزش مفاهیم دینی کرد. او عالمی مشهور بود که نام و شهرت نیکش به همه جا رسیده بود. با این حال مردی زاهد و آبرومند و فاضل بود که نام نیکش پشتوانه با ارزشی در خدمت جامعه بود و خود، اسوه ایثارگری بود. او با اینکه می توانست زندگی راحت و مرفهی داشته باشد اما در برابر فریب دنیا می ایستاد و به مطامع دنیوی بی توجه بود. او عزت و افتخار خود را در قناعت و زهد می دید. او فرزندان خود از جمله عبدالملک را به گونه ای خاص و منحصر به فرد و بر اساس تعالیم اسلامی مبتنی بر دانش و صداقت و شجاعت و ایثار تربیت کرد.

عبد الملک در سال ۱۳۹۹ هجری به دنیا آمد و از همان سالهای نخستین عمر خود محبوبترین فرزند پدر بود زیرا از همان سال های اولیه نشانه های نبوغ و خاص بودن در او نمودار بود. او همراه خانواده از روستای “جمعه بن فاضل” در خولان بن عامر به “عزله مران” در شهر حیدان و “آل الصیفی” در شهر سحار صعده نزدیک شهر “ضحیان” نقل مکان کرد… پدرش علامه بدر الدین لحظه ای از تدریس علوم فقهی در روستاها و دهکده های دوردست باز نمی ایستاد و تمام زندگی و توان خود را وقف ترویج تعالیم اسلامی و جستجوی دانش و تألیف و تلاش برای حل مشکلات و اختلافات مردم می کرد. و اکنون تصور کنید سید عبدالملک با این همه هیبت و عظمت و جایگاه و شهرتی که امروز دارد نماینده تنها بخشی از فضایل پدر بود که مثل بقیه افراد عادی در میان راه های کوستانی می چرخید و راه می رفت.

آیا عبدالملک در آن زمان می دانست که روزی چنین جایگاه و محبوبیتی بین مردم پیدا خواهد کرد. شاید همان زمان پدرش با زیرکی این

آینده را برای پسر پیش بینی کرده بود. او از همان سالهای ابتدای کودکی به فراگیری دانش و معرف پرداخت. ابتدا در یک کلاس درس روزانه که در یک خانه کوچک برگزار می شد، قرآن را حفظ کرد و الفبای خواندن و نوشتن را فرا گرفت. پس از طی مراحل ابتدایی تحصیل وارد حلقه های درس و بحث پدرش در مسجد جامع روستا شد. در آن زمان عبد الملک شش یا هفت ساله بود. اما در کنار جوانان و بزرگسالان در کلاس درس پدر حضور می یافت. او در این کلاس ها به حفظ احادیث پیامبر و فراگیری قرآن و ادبیات و تفسیر و علم کلام و فقه و مواریث و سایر شاخه های علوم پرداخت. تا حدی که از بسیاری از کسانی که از او بزرگتر بودند، پیش افتاد. و همین امر پدر را بر آن داشت تا کلاس درس اختصاصی برای او که سیزده سال بیشتر نداشت برگزار کند او در این سن در این کلاس کتاب هایی را می خواند که مخصوص انسان های چهل ساله بود. طلاب دیگر از این که می دیدند او به تنهایی کتاب های مهم و  بزرگ را می خواند در حالی که آنها مجبور بودند کتاب های کوچکتر بخوانند تعجب می کردند. آنها همواره از ادب و آرامش و حیا و سرزندگی او تعریف کرده اند. شجاعتی که پدرش در وجود او دیده بود در اوایل دهه بیست عمر وی یعنی در زمان جنگ اول صعده در سال ۲۰۰۴ نمودار شد. او در این جنگ حماسه پایداری اسطوره ای در کوه ها و روستاهای مران ساخت و از اولین لحظه جنگ تا آخرین لحظه پیوسته ایستادگی کرد.

***

عبد الملک و بدر الدین پسر و پدر ارتباطات معنوی و روحی نیرومندی با هم داشتند. وجود “حسین” برادر بزرگتر او این ارتباط قلبی را به روشی دیگر شفاف تر و صیقلی تر کرده و چندان به دانش عبدالملک افزود که او را در تقویت نمودهای هویتی اعم از علمی، اجتماعی و سیاسی کمک کرد. به این ترتیب این کودک باهوش از دامان پدر به آغوشی مهربان برادر منتقل شد برادری که برای او پدر معنوی و اسوه ای در خور افتخار بود… برادرش حسین در آن زمان نماینده پارلمان یمن در صنعا بود. عبدالملک در تمام مدت حضور خود در صنعا از محضر برادر استفاده کرد.. عبدالملک پس از گذراندن پانزده سال زندگی در روستا و در میان کوه های سر به فلک کشیده حیدان و مزارع آل الصیفی و ضحیان، در صنعا با دنیای جدیدی رو به رو شد. وی در آنجا با ابعاد فکری متنوعی رو به شد که از آن میان کشش وی به سمت دنیای سیاست بیشتر بود. او در آنجا به جای سرگرم شدن در فرهنگ پر زرق و برق شهری و برقراری دوستی و روابط با افراد و شخصیتهای مختلف از گرایش ها و وابستگی های مختلف حزبی و جغرافیایی و ایدئولوژیکی، به مطالعه و پی گیری اخبار سیاسی پرداخت و به تناسب شرایط حاکم بر جامعه در اواسط دهه نود و نیز به میزان توجه برادرش حسین به جزئیات حوادث در بحث و مناقشه درباره تحولات و اوضاع روز شرکت می کرد… تا اینکه ناگاه خود را در موقعیت جدیدی برای ترک وطن دید.. او در اولین سفر خود عازم ایران شد. و این اتفاق زمانی افتاد که پدرش بدر الدین حوثی از سوی مقامات یمنی عنصر نامطلوب تشخیص داده شد و با اینکه به عنوان یک شهروند یمنی از تمام حقوقی که در قانون اساسی تعریف شده بود، برخوردار بود، نظام حاکم تصمیم گرفت او را به دلیل مسائل سیاسی و مذهبی از کشور تبعید کند… این چنین بود که بی معطلی چمدانش را بست و همراه پدر پیر خود عازم سفر شد. پدرش او را برای همراهی در این سفر و این مهاجرت اجباری برگزیده بود. آنها در تهران رحل اقامت افکندند.

***

این دو مسافر که از شمالی ترین نقطه یمن به جایی در شرق زمین آمده بودند، انسان هایی ساده و معصوم بودند دو یمنی ساده دل و پاک مثل هر انسان معمولی دیگر؛ تنها چیزی که داشتند اخلاق پاکشان و علم سرشارشان بود. اما این بار داستان اتفاق دیگری رخ داد. وزارت اطلاعات ایران یک گفتگوی تلفنی را از منزل بدر الدین حوثی در تهران با امریکا شنود کرد. بدر الدین و پسرش به خود مطمئن بودند که هیچ تماسی با آمریکا نداشته اند… آیا این یک دردسر بزرگ بود؟ حتی بیشتر از آن… وزارت اطلاعات تحقیقاتی را در این باره آغاز کرد. و مشخص شد که مهمان آنها با امریکا تماس گرفته است.

این مهمان دردسرساز چه کسی بود؟!

این مهمان دوست این خانواده بود. او از عراق با بدر الدین و پسرش در ایران تماس گرفته بود آنها لحظه ای تصور نمی کردند که آن دوست مأمور سازمان جاسوسی آمریکا باشد و سیا حتی در ایران هم تحرکات آنها را زیر نظر دارد و علیه آنها جاسوسی می کند. آنها خودشان هم نمی دانستند تا این اندازه مهم هستند، زیرا فعالیت های تبلیغی و سیاسی شان در یمن به قدری خودجوش و مردمی بود که تصور نمی شد حساسیت کسی را برانگیزد و چنین تصوری را از آنها به وجود بیاورد. کما اینکه در آن زمان هنوز جنبش انصار الله شکل نگرفته بود و هنوز مشی ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی اتخاذ نکرده بود. و این نشان می دهد که آمریکایی ها زودتر از خود خاندان حوثی به اهمیت کار آنها پی برده بودند. وقتی وزارت اطلاعات ایران، حقیقت را برایشان گفت آنها به شدت شوکه شده بودند. بیست سال بعد وقتی که همان دوست را در صفوف ارتشی دیدند که آتش جنگ را در صعده علیه آنها شعله ور کرده است فقط به جرم اینکه آنها می گفتند مرگ بر امریکا، حقیقت برایشان بیش از همیشه روشن شد. اما اکنون پس از طی سالیان طولانی که توانسته اند جامعه یمن را در برابر خطرات مکر آمریکا مصون کنند و آن را  بر اساس آموزه های قرآنی ایمن سازی کنند دیگر جاسوسی امثال این فرد برایشان اهمیتی ندارد. آموزه هایی که سید حسین بدر الدین پایه گذار آن بود و شخص عبدالملک به عنوان دانشجوی مکتب برادر یکی از نخستین پیشگامانی که به این جامعه قرانی پیوست و با شور و اشتیاق فراوان در تمام فعالیت های جوانان مؤمن شرکت می جست… تا اینکه در سال ۲۰۰۶ دست تقدیر او را به عنوان رهبر جنبش انصار الله برگزید و پرچم هدایت این جنبش را پس از شهادت برادرش حسین در اثنای جنگ سپتامبر ۲۰۰۴ به دست او داد. سید حسین بدرالدین حوثی در حین مقاومت در برابر توپ و تانک و هواپیماهای دشمن همراه با جمع کوچکی از افراد خود در منطقه جرف سلمان در حالی که در مقابل حمله شدید دشمن مقاومت می کرد به شهادت رسید. پس از او عبد الملک در روستایی موسوم به “جمعه” فرماندهی گروه رزمندگان را برای شکستن محاصره جرف سلمان به عهده رفت.

عبدالملک چند روز قبل از شهادت برادر، نامه ای را از او دریافت کرد با مضمون رهنمودهایی از یک استراتژی نظامی برای مقابله با دشمن. این نامه بیشتر شبیه یک وصیت نامه برای به دوش گرفتن مسئولیت رهبری پس از او بود.. انگار برادرش حسین هم بارقه ها و نشانه های لیاقت رهبری را در او دیده بود و این انتخاب با در نظر گرفتن انبوه موفقیت هایی ورای تصور عبدالملک انتخاب بسیار به جایی بود. تا به این ترتیب سیرسلوک دشوار او از مران تا آینده ای نامعلوم با همه سختی ها و خطراتش و حجم عظیم مشکلاتی که او را از طرف احاطه کرده بود، ادامه یافت. او در عین حال در دل شب به سیر و سلوک خود و راز و نیاز با خدا ادامه می داد و در آن لحظه های دشوار هیچ مأوا و مقصدی جز خدا نداشت. او همراه سه تن از دوستان مورد اعتمادش در گرماگرم جنگ به گشت زنی در ارتفاعات “مران الضاجه” و روستاهای ویران شده و صخره ها و دره ها می پرداخت آنهم در زمانی که بوی خون جنازه های پراکنده با بوی باروت در هم آمیخته بود… هیچ کس از خانواده و دوستانش خبر نداشت … گرسنگی و تشنگی و ترس و زخم و خستگی رنج هایش را دوچندان می کرد… پیاده و بی هیچ یار و یاوری به هر سو می رفت و می دانست که همواره چشمانی او را دنبال می کنند. و می ترسید با کسی برخورد کند یا کمک بخواهد شناسایی شود… هیچ کس نمی داند او چه اندازه زجر کشید. هیچ کس باور نمی کند که عبدالملک چه مسافتی را در میان کوه ها و صخره ها و در دل سخت طبیعت خشن از مران تا ضحیان طی کرد تا اینکه بتواند خود را زنده به منطقه نشور نزدیک شهر صعده و از آنجا به منطقه نقعه و منطقه کوهستانی و خالی از سکنه مطره در مرزهای عربستان برساند. در این بین فقط لطف خدا بود که عبدالملک را زنده نگه داشت زیرا حتی اگر در جنگ کشته نمی شد دشواری چنین سفری حتما او را از پای درمی آورد. اما او به وصیت برادرش حسین که تأکید کرده بود به هیچ وجه در آن روزها هویت خود را فاش نکند پایبند بود در حالی که این کار در آن شرایط برای عبدالملک به مراتب دشوارتر از ده سال قبل بود… یعنی زمانی که پدر پیر و بیمارش در سال ۹۳/۱۹۹۴ از سوی مأموران دولتی و طرفهای دیگر به همین اتهامات سیاسی و مذهبی شامل شیعه اثنی عشری بودن و وابسته بودن به ایران متهم شد.. علامه بدرالدین حوثی در آن زمان مورد حمله ظالمانه قرار گرفت … مأموران دولتی به منزل او در مران حمله کرده و آنجا را به گلوله بستند و ویران و غارت کردند. .. حسین در آن زمان نماینده پارلمان و ابو جبریل، ۱۴ ساله بود… در آن زمان خانواده آنها از مران به”جمعه بن فاضل” مهاحرت کردند. در آن جا نیز سید بدر الدین از احترام وافر مردم برخوردار بود… واحد ها و عناصر امنیتی می کوشیدند او را در محل جدیدش در بازداشت نگه دارند. اما اهالی و ریش سفیدان روستا دخالت کرده تا مانع این کار شوند. در نهایت تصمیم بر این شد که او نه تنها از روستا بلکه از یمن خارج شود. اینجا بود که روش تفکر عبدالملک عوض شد و او نگاهی عمیق تر و دقیقتر به زندگی پیدا کرد.

عبد الملک الحوثی لقب “ابو جبریل” را به عنوان اسم مستعار برای خود انتخاب کرد. او یکی از اهالی صعده بود که دست تقدیر او را برای تغییر تاریخ یمن انتخاب کرده بود. شهروندی که به ایمان و مردم وطنش وفادار بود اما شهرت و شخصیتش به ورای مرز ها رسیده بود. کسی که در حال حاضر از شهرت منطقه ای بر خوردار بوده و قویترین حضور و نفوذ را در عرصه داخلی دارد و در معادلات حال و آینده یمن از جایگاه ویژه ای برخوردار است. حال به بررسی ابعاد پنهان، دردناک، پرغصه و خونین زندگی عبدالملک می پردازیم. رزوهای بسیار سخت و دردناک… این داستان زندگی عبدالملک حوثی است با همه رنجهایش.. ابو جبریل خود سمبل پیروزی و اسوه صبر است. تمام حوادث تلخ و شیرینی که برای او رخ داده است تمام رؤیاها و ماجراجویی ها همه و همه نقش بسته اند و او را به بالاترین جایگاه عظمت رسانده اند. او رفیق قلم و تفنگ است رزمنده ای جسور مسلح به کلمه و فریاد.. حکیمی اندیشمند و ماجراجویی سرسخت. او محبوب مردم و مغضوب دشمنان مردم است. او که پیروزمند و شکست ناپذیر بنظر میرسد از نظر دوستدارانش، رحمتی است که از آسمان نازل شده است. متخصص در شگفتی آفرینی است… او جمع اضداد است. هم درد است و هم درمان.. هم سئوال است و  هم پاسخ او هم گلوله است و هم گل.. هم لبخند است و هم اشک.در؟؟ چون سنگ و در محبّت چون ابر هم صاعقه انفجار است و هم خوشه انگور… هم شیر دمان است و هم کبوتری آرام… او  رمز تخریب سنگرهای دشمن است و راز آبادانی خانه های مردم… بهشت آرزوی مردم است جهنم سوزان برای آزهای دشمنان مردم.. سرخ و سبز.. کلاغ بدیمن و گنجشک شانس… هم ترس است و هم آرامش.. هم بیم است و هم امید… یک کلام او ابو جبریل است… حماسه ای و اسطوره ای که واقعیت دارد شاید خودش نداند که اوست که مؤلفه های این حماسه را می سازد و شاید خودش متوجه اهمیت و عظمت آنچه که می سازد نیست. گرفتاری مداوم و مستمر او در جنگ و درگیری باعث شده است که خود و همرزمانش وقتی کافی برای فکر کردن به کاری که می کنند را نداشته باشند… درست است که این انسان ها جدا از جهان و به دور از هیاهوی رسانه ها در یمن جایی که بوسیله رسانه ها به فراموشی سپرده شده و در صعده جایی که زیر آوار تاریخ مدفون شده، هستند اما عبد الملک حوثی مهمترین شخصیت جهان است که یک تنه در برابر غرور و تکبر و خودسری ابر قدرت جهان امریکا ایستاده است… او از عدم از هیچ آمده است چیزی نداشت جز اندیشه ای برگرفته از رهبر شهید بنیانگذار. .. او هیچ نداشت جز مردانی که دربرابر پروردگار سر تسلیم در پیش افکنده اند و در مقابل اهریمنان سینه سپرنمئده اند هزاران هواداری که او را بیش از خود و فرزندانشان دوست دارند… حال همین یک نکته جزئی مستلزم درک و درنگ بسیار است.

***

عبدالملک در واپسین روزهای جنگ اول دستورات برادرش حسین را اجرا می کرد بدون اینکه بداند این، آخرین دستور و پیام اوست.. با اینحال همه را اجرا کرد.. او با درک عمیق از فرمان برادر به همراه همرزمانش از موضع خود عقب نشینی کرد. برادر در این پیام از او خواسته بود خود را برای مرحله جدید آماده کند.. آیا می دانست با وجود برادران دیگر و همرزمان برادر شهیدش که از او از نظر سن و مرتبه برتر بالاتر بودند، مسئولیت رهبری بر عهده او خواهد افتاد؟ آیا می دانست که کمتر از یک هفته دیگر برادرش شهید می شود؟! و آیا این سئوالها در چنان لحظه های دشواری به ذهنش خطور می کرد؟!بدیهی است که ابو جبریل اصلا به چنین چیزهایی فکر نمی کرد بلکه در مقایسه با جهشی که در آن زمان جنبش انصار الله تحقق بخشید بسیار فراتر از احتمالات می اندیشید… ولی پایبندی سرباز به دستور فرمانده بیانگر میزان اهمیت و ضرورت اطاعت از دستور فرمانده در زمان جنگ است… اگر عبدالملک در آن زمان به دستورات فرمانده گوش نمی کرد قطعا الان وضعیت دیگری حاکم بود… زیرا به احتمال قوی عبدالملک در جنگ کشته می شد و کار جنبش نیز با مرگ او تمام می شد و هیچ یک از دستاوردهایی که امروز می شناسیم محقق نمی شدند.. او موقعیت “مران” را با قلبی شکسته و خاطری آزرده ترک کرده و عقب نشینی کرد.. در حالی که به خاطر هموطنان بیگناهش و همرزمانش ازجمله برادران و خویشاوندان خود که در این جنگ شهید شده بودند، ناراحت بود… او در زمان آن عقب نشینی تلخ به این فکر می کرد که چه مصائبی برای برادرش سید حسین و خانواده او و سایر رزمندگانی که در جرف سلمان سنگر گرفته بودند و نیز پدرش که هیچ اطلاعی از سرنوشت آنها نداشت، پیش آمده است. اگر او اجازه می داد شکست در عمق روح و روانش نفوذ کند در همان قدم اول زمین می خورد.. اما او با صبر و شکیبایی و عزم فولادین ایستاد و پایداری کرد و اراده آهنینش به او کمک شایانی برای حفظ انسجام و حرکت به سمت گزینه های ممکن کرد. او به طور موقت با توکل به خدا و دعا و حفظ آرامش زخم های روحی و روانی خود را فراموش کرد و تسلیم اراده خدا شد و این چنین بود که فرجی شبیه معجزه برایش رخ داد… و این معجزه زمانی رخ داد که او در منطقه صباح مشرق در یک خیمه بدوی در اطراف منطقه ای خالی از زندگی به نام “نقعه” به نماز ایستاده بود… این منطقه بعدها خاستگاه تحولی عمیق و حرکتی مبارک شد.. آنها از میزبان بدوی سخاوتمند خود که اصلا شناختی از مهمانان تازه وارد نداشتند آب و غذا گرفتند و حتی اگر خود را معرفی می کردند میزبان باز هم انها را نمی شناخت چون اساسا در جریان تحولات و جنگ و درگیری های جاری در آن روزها نبودند… می گویند میزبان مهربان و باوفا راه را به آنها نشان داد و آنها را به مکانی امن راهنمایی کرد و مقداری آرد و یک گوسفند برای تأمین شیر مورد نیاز به آنها داد… با رسیدن به اولین غاری که دور از چشم بود زیر آسمان و روی فرش ریگ سر بر زمین گذاشتند و تصمیم گرفتند در همان منطقه صخره ای خشک و خشن و دورافتاده بمانند. جایی که نه پرنده ای بود و نه جنبده ای جز باد که در پیچ و خم سلسله ها و کوها می پیچید وزوزه می کشید و هر بار که احساس ناامیدی می کردند، بزرگی و عظمتشان را به آنها یادآوری می کرد.

***

ابو جبریل در مسیر حرکت به سوی “نقعه” کاملا محرمانه و سری به چند منطقه از جمله نشور، ضحیان، آل الصیفی و روستاهای دیگر سر زد و در منطقه چشمانی همواره مراقب آنها بودند و نیروهای ارتش و مقامات دولتی سرمست از پیروزی در مران، تمام حوثی ها را به اتهام شورش تحت تعقیب قرار داده و می کوشیدند تمام پیروان و مریدان سید حسین بدرالدین حوثی را نابود کنند. معلوم نسیت کی و چگونه عبد الملک از سرنوشت انها در جرف سلمان مطلع شد و چگونه با آن اخبار ناراحت کننده و تأثیرات منفی آن بر روحیه رزمندگان آگاه شده بود… تا اینکه جنگ دوم و سوم به سرعت برق آسا و در مدت کوتاهی آغاز شد و جان بسیاری را گرفت. همان کسانی که پیوستن به کاروان رهبر شهیدشان حسین را وظیفه خود می دانستند آنهم شهادتی به روش شهدای کربلا و به این ترتیب فشار مسئولیت و تکلیف بر شانه عبدالملک دو چندان شد در حالی که او غرق تفکر درباره وصیت رهبر و برادرش بود زمانی که به او دستور عقب نشینی برای کسب آمادگی کامل برای مرحله بعدی داده بود… او با آگاهی کامل مسئولیت خود را احساس کرده و با دو رکعت نماز در دل شب، از خدا خواست او را هدایت کند. تعدادی از یاران مخلص و صادق جنبش انصار الله به رغم محاصره شدید تمام راه ها و مبادی ورودی، به محض اینکه با رعایت پوشش فراوان فهمیدند که دوستانشان به نقعه پناه برده و در آنجا جمع شده اند، تواسنتند با رعایت اصول امنیتی وارد این منطقه شوند. و در آنجا با ده ها نفر که دین و آزادی و باورهای فکری و عقیدتی و مذهبی خود را برداشته وبه این منطقه پناه برده بودند، ملاقات کردند. اغلب آنها کسانی بودند که از تعقیب و شکنجه و تحقیر و تهدید به زندان و مجازات فرار کرده بودند.. آنها شروع به ساختن خانه های کوچکی در اعماق دره ها و نزدیک یک چاه آب کرده بودند تا حداقل امکانات زندگی را داشته باشند؛ زندگیی که به یکباره و ناخواسته زیر ورو شده بود تا آنها را در یک مسیر بسیار دشوار قرار دهد که به زودی عبدالملک از آن یک حرکت انقلابی می سازد. آرام آرام خانه هایی در آنجا ساخته شد و هواداران و دوستداران عبدالملک در آنجا جمع شدند. و عبدالملک سر به سجده شکر می گذاشت و خدا را برای این منت بزرگ و بروز نشانه های پیروزی موعود که در جنگ چهارم بالاخره خود را نشان داد شکر می کرد. در جنگ چهارم بود که عبدالملک به عنوان رهبر جدید جنبش حوثی مطرح شد و پیوسته و در هر حالت همه جا این سئوال پرسیده می شد که عبدالملک حوثی کیست؟

***

این جوان فرزند کیست؟

او فرزند زنی آزاده از اهالی صعده و از خاندان “آل العجری” از اهالی شهر علما یعنی ضحیان و پدرش از علمای بزرگ روزگار است… پدرش سید بدرالدین حوثی دانشمند و عالم و مرجع بزرگ است.. او تنها مردی از خاندان خود است که فرزندانش در عصر حاضر تاریخ ساز شدند… بدر الدین در رفتار روزمره و زندگی، انسانی کاملا عادی بود او متواضع، زاهد و باتقوا بود که زندگی بسیار ساده ای داشت…اما از دانش، کرامت و بخشندگی بسیار برخوردار بود.. هیچ نشانه ای از رفاه زدگی در او نمی شد دید. قیافه و نحوه حرف زدنش کاملا یمنی بود… بر خلاف برخی هاشمیها و علما و روحانیون یک کشاورز و کارگر .. یک روستایی و سرباز ساده بود.. پسرانش هم مثل او متواضع و ساده و عالم هستند.. او مردم را دوست داشت و مردم هم او را دوست داشتند. آنها به نیروی صداقت و استقامت و عشق در کنار پیام ارشادی و تبلیغی خود دل مردم را به دست گرفتند و این چنین رشته محبت و مودت بین آنها محکم و استوار شد. این رهبر جوان حتی بدون اینکه رفقایش متوجّه شوند لباس آنها می شست… و اگر نیازمندی داشتند آنها را بر خود ترجیح می داد همانطور که پدر و برادرش پیش از او در حق مردم ایثار می کردند. آنها در آن شبهای سیاه در مران و نقعه مصائب و مشکلات غیر قابل باوری را پشت سر گذاشتند. تشنگی و گرسنگی.. سرما و گرما .. درد و رنج.. اما مردم پیوسته به او احترام می گذاشتند و جایگاه خاصی برای او بین خود قائل بودند.. او یارانش را در خواب می گذاشت و پتو و هر وسیله گرمایی که خود داشت به آنها می بخشید و با عزت نفس فراوان و مناعت طبع بی نظیری به آنها خدمت می کرد.. این کارهای او گاه باعث رنجش دوستانش می شد چون او اجازه نمی داد که آنها لطفش را جبران کنند. و همان کارها را برایش انجام دهند. و همین ماجراها باعث محبوبیت او بین دوستانش شده بود تا حدی که انها حاضر بودند برایش جان فدا کنند. و وقتی یکی از دوستان عبدالملک ماجراهایی را از ابعاد پنهان زندگی این مرد و خانواده اش برایتان تعریف کند به تفکر عمیقی فرو رفته و چشمانتان پر از اشک می شود و بغض راه گلویتان را می بندد. وقتی که بدانید ابو جبریل وقتی که
می فهمید دوستانش به غذا دسترسی ندارند خودش از مصرف غذا صرف نظر می کرد.. یک بار یک جلسه مهمی را با کمیته میانجی گری کشوری نیمه کاره گذاشت تا نیاز یک هموطن زحمتکش را که به دادخواهی نزد او آمده بود برآورده کند. او می دانست که به تعویق انداختن تأمین نیاز این هموطن تا پایان جلسه ممکن است تأثیر منفی بر ذهنیت این هموطن داشته باشد آنهم زمانی که ابو جبریل خود را وقف دادرسی هموطنانش کرده بود… و عزم جزم کرده بود تا به یاری مظلومان برخیزد و در برابر اشرار و ظالمان بایستد … و عدالت و آزادی و کرامت و عزت و انسانیت را سرلوحه کار خود قرار دهد و در این راه از هیچکس جز خدا نترسد… و به همین دلیل بود که نام نیکش همه جا بلند آوازه شد… او در خانه ای مثل خانه همه مردم عادی زندگی می کرد.. هیچ کدام از چیزهایی که از تلوزیون درباره او می بینیم و می شنویم و تمام مبالغه هایی که درباره او می شود حقیقت ندارد.. او ممکن است زمانی که بخواهد در مقابل رقیب حاضر شود ظاهری مناسب شأنش داشته باشد .. اما در زندگی عادی مثل همه فقرا و مردم طبقه متوسط جامعه زندگی می کند… او بی نهایت بخشنده و کریم است و بیشتر از آن شجاع و عالم است… صادق و وفادار است.. هرگز لطف آن مرد بدوی را که آن هدیه ارزشمند یعنی گوسفند خود را به او داد فراموش نکرده و مرتب به دیدار او می رود… در زندگی خود، با انضباط است صبح زود بیدار می شود و شب زود می خوابد.. فراوان مطالعه می کند، روزنامه می خواند به اینترنت سر می زند و با کودکان بازی می کند.. به ورزش شنا می پردازد و پیاده روی می کند و مرتب با دوستان قدیمی و رفقای دوره کودکی اش ملاقات می کند… شوخ است و جوک تعریف می کند.. شعر می نویسد و از سرودها و هنرهای اسلامی لذت می برد.. گاهی خود را از قید و بندهای امنیتی خلاص می کند و بدون محدودیت های موجود به زندگی خود می رسد و در مناطق مختلف رانندگی می کند.. به دیدار علما در مناطق مختلف می رود و ضریح اولیا خدا را زیارت می کند. او نسبت به جایگاه خود به عنوان یک رهبر مردمی و رهبر سیاسی و رئیس قوی ترین جماعت کشور، بسیار متواضع است… مردی که راه خود را از میان غیرممکن ها باز کرد و به اوج عظمت رسید و مایه افتخار تمام کسانی شد که او را می شناسند… هر چیزی که به ابو جبریل مربوط باشد مهم می شود .. هر چیزی که به زندگی و شخصیت او مربوط می شود و لو به طور تصادفی اهمیت پیدا می کند. خلاصه اینکه عبدالملک حوثی شبیه هیچ کس نیست او تفاوت بسیاری با دیگران دارد.

ما در اینجا به شرح خطوط کلی زندگی مردی پرداختیم که به دنیا آمد تا دنیا را تغییر دهد.. در آینده شرح مفصل تری از حکایت ها و ماجراهای مربوط به عبد الملک خواهیم شنید و روزی خواهد آمد که همه بدانند ابوجبریل کیست.

[۱] .چندی پیش این روزنامه بدلیل یک جمله ساده به این مضمون:«کسانی که صاحب نفت و ثروت هستند و مردم را به قتل می رسانند قانون نیز تعیین می کندد»تحت تعقیب قضائی قرار گرفت زیرا این جمله توهین به ملک سلمان پادشاه عربستان شناخته شد و عربستان در لبنان یعنی کشوری که روزنامه الدیار در آن منتشر می شود بوسیله پول نفوذ تعیین کننده ای دارد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.