آشنایی بیشتر با شعر و اندیشه غالب دهلوی

0 604

شبه قاره از نظر شعر دوستی و شعر پروری اگر بینظیر نباشد، قطعاً کم نظیر است. در کنارِ شاعران بلند آوازه ای همچون میر تقی میر، میرزا رفیع سودا، میر ببر علی انیس، میرزا دبیر، میرزا غالب دهلوی و اقبال لاهوری که همه از بزرگان راستین شعر به حساب می آیند، شاعرانی مانند امیر خسرو دهلوی، بیدل دهلوی، فیضی دکنی، غنی کشمیری، غالب دهلوی و اقبال لاهوری از سرآمدان شعر فارسی زمان خویش و همه زمانها به شمار می روند. شاعرانی که اشعار و ابیات شان نه تنها در شبه قاره که در ایران، افغانستان، تاجیکستان و غیره شهرتِ فراوانی دارند و نقل محافل مردم بوده و هستند. امروز در کشورهای افغانستان و تاجیکستان اشعار بیدل دهلوی جایگاه بسیار بلندی دارد و در ایران نیز کتابهای ارزشمندی مانند “شاعر آیینه ها” نوشته استاد شفیعی کدکنی، “بیدل، سهراب و سبکِ هندی” نوشته مرحوم سید حسن حسینی، “کلیدِ درِ باز” نوشته استاد کاظم کاظمی و غیره در مورد او نوشته و باعث شده اند که شاعران و پژوهشگرانِ جوانِ زیادی به اشعار او روی بیاورند.

غالب دهلوی نیز بزرگترین شاعر فارسی پس از امیر خسرو دهلوی و بیدل دهلوی محسوب می شود. اشعار وی بسیار نغز بوده و او دیوان ضخیمی فارسی را به یادگار گذاشته است. غالب که در زبان اردو به وی “خدای سخن” نیز گفته شده است، در سرایش شعر فارسی نیز تسلط عجیبی دارد. غزل، قصیده، مثنوی، رباعی، قطعه، ترکیب بند، ترجیع بند و ماده تاریخ از جمله قوالب است که این شاعر هندی زبانِ فارسی سرا در آنها طبع آزمایی کرده است. دلیل اینکه غالب توانسته است همزمان به زبان های اردو و فارسی چنین اشعار نغز و ناب بسراید، رسمی بودن زبان فارسی در شبه قاره برای بیش از نه قرن است که در زمان غالب نیز بسیار رایج بوده است، هرچند پس از آن افول کرده و جای خود را اول به اردو و سپس به انگلیسی داده و امروزه در شبه قاره بسیار غریب واقع شده است!

 

سخنی چند در باره زندگی غالب:

میرزا اسد الله بیگ خان غالب (۱۷۹۷م-۱۸۶۹م) در هند به دنیا آمد. او یکی از سخنوران فارسی گوی شبه قاره محسوب می شود که زبان اصلی اش اردو بوده است. در قرن سیزدهم می زیسته و پس از امیر خسرو و بیدل بزرگترین فارسی سرای هند به شمار می آید.

نام او اسد الله خان و ملقب به نجم الدوله دبیر الملک، نظام جنگ و تخلص شعری اش غالب بوده است. در اوایل اسد تخلص می کرد. در شعر از پیروان سبکِ بیدل دهلوی است. خاندان پدری او ترک نژاد و از آسیای میانه به هندوستان آمده بودند.

در باره مهاجرت نیای خود به هند چنین می نویسد: “نهفته مباد که نیای نامه نگار ترکی بود از نژاد افراسیاب و پشنگ، از ترکستان به هند روی آورد و در لاهور، درِ دولتِ معین الملک را تکیه گاه و آرامش جای ساخت.”  (دیوان غالب، مقدمه، پانزده، به روایت از پنج آهنگ)

نیای غالب قوقان بیک در دهلی ساکن می شود و وارد کارهای دولتی و دیوانی می گردد، سپس به آگره رفته مشغول به کارهای دیوانی می شود.

قوقان بیک دو پسر داشت، یکی نصر الله بیک و دیگری عبدالله بیک (پدر غالب) که با عزت النساء بیگم دختر غلام حسین خان که در آگره صاحب جاه بود، ازدواج کرد. زمانی که غالب پنج سال سن داشت، پدرش در یکی از شورش های محلی کشته شد، سپس عمویش سرپرستی او را به عهده گرفت ولی او نیز پس از چهار سال توسط کارگزاران انگلیسی کشته شد. پس از آن مادر بزرگ و خویشاوندان مادری اش سرپرستی و تربیت او را به عهده گرفتند و برای فراگیری ادب فارسی و عربی و اردو وی را نزد معلمین فرستادند. غالب از ده سالگی سرایش شعر و سخنوری روی آورد و همزمان به دو زبان فارسی و اردو شعر نوشت. او بزم را بر بزم ترجیح داده از پیکانهای شکسته نیاکان خود قلم نویسندگی ساخت. خودش چنین می گوید:

گرفتم که از تخم افراسیابم

گرفتم که از نسل سلجوقیانم

دل و دست تیغ آزمایی ندارم

ره و رسم کشورگشایی ندانم

غالب در شهر دهلی با امرء بیگم دختر نواب الهی که مردی خوش مشرب و شاعر مسلکی بوده و در اشعارش “معروف” تخلص می کرده، ازدواج کرد. زنِ او هفت فرزند به دنیا آورد که هیچ یک زنده نماند. سپس آنها سرپرستی کودکی به نام “عارف” را به عهده گرفتند و او را مانند فرزند خودشان بزرگ کردند که او نیز در جوانی رخت از جهان بر بست و داغِ جدایی خود را به دل غالب گذاشت.

غالب در سال ۱۸۶۹ میلادی درگذشت و در نزدیکی آرامگاه خواجه نظام الدین اولیاء به خاک سپرده شد.

 

مذهب و روش غالب:

او مسلمان بوده و شیعه و علاقه فراوانی به اسلام داشته است. قصایدی فراوانی در توحید، نعت رسول گرامی اسلام، دیانت اسلام و ائمه اطهار علیهم السلام نوشته است. هرچند به خاندان پاک و مطهر ارادت او بسیار ستودنی است، اما عشق و علاقه او به حضرت امیر المؤمنین علیه السلام کم نظیر است. در مناقب و قصایدی که به آن امام همام علیه السلام تقدیم کرده است، این عشق و علاقه به وضوح به چشم می خورد. علاوه بر حضرتِ امیر علیه السلام، غالب در باره حضرت عباس علیه السلام نیز قصیده ای دارد. شهادت ائمه اطهار علیهم السلام را نیز به ماتم می نشیند. در باره اینکه رسول و علی (که درود و سلام خدا بر آنان باد) از نورِ واحدند، اینگونه می گوید:

دو چشم است و هر چشم را بینشی است

ولی آنچه بینند هر دو، یکی است

نگنجد دویی در نبی و امام

علیه الصلواه و علیه السلام

به دلیل گریز از اطاله سخن، از ذکر آثار و تصانیف این شاعر و مورخ دربار بهادر شاه ظفر پرهیز کرده و تنها به اشعاری می پردازیم که غالب آنها را با رویکرد مذهبی نوشته است.

هیچ شاعرِ مسلمانی نیست مگر اینکه اشعارش رنگ و بوی توحید و وحدانیت الهی دارد و نه تنها در زندگی که در شعر نیز در برابرِ خالق کلِ عالمِ بشریت سرِ تسلیم خم می کند. اظهار عبدیت در برابر یگانه معبودِ عالم نه تنها وظیفه شرعی بل وظیفه تکوینی انسان نیز به شمار می رود. اقرار به بزرگی خداوند در “الله اکبر” درحقیقت اقرار به کوچک و حقیر بودنِ خودِ ماست و مفهوم “انا الاصغر” را تداعی می  کند که پیشگاهِ خداوند هرچه خاکسارتر و افتاده تر باشیم، مانند آبشاری که از بلندای کوه فرود می آید، ایمان ما نیز زیباتر خواهد شد.

غالب بعنوان یک شاعر مسلمان و شیعی نه تنها از این موضوع مهم چشم پوشی نکرده، بلکه بسیاری از ابیات و اشعارش رنگ و بوی وحدانیت و توحید به خود گرفته و به یکتایی خداوند اشاره دارند و از این مسیر به ماندگاری و پایداری رسیده اند:

ای به خلا و ملا خوی تو هنگامه زا

با همه در گفتگو، بی همه با ماجرا

شاهدِ حسنِ ترا در روشِ دلبری

طره پر خم صفات، مویِ میان ماسوا

آب نبخشی به زور، خونِ سکندر هدر

جان نپذیری به هیچ، نقدِ خضر ناروا

نکبتیانِ ترا قافله بی آب و نان

نعمتیانِ ترا مائده بی اشتها (غزلیات: ص: ۱۳)

در شعر “شان نبوت و ولایت” حضرت حق را تنها حق و منبع و منشأ کلیدِ زمینها و آسمانها می داند و او را نورِ خالص و اصل هستی و حیات می خواند و هرچه بجز خداوند را از نشانه های او می داند، و جهان را که فروغی برای انجمنی می پندارد، جلوه ای ذاتِ باری تعالی می داند که بر خود حضرتش و توسطِ خودش حضرتش در معرض وجود آمده است:

چنین می گوید:

حق بود حق کامد از نورش پدید

آسمانها و زمینها را کلید

نورِ محض و اصلِ هستی ذاتِ اوست

هرچه جز حق بینی از آیاتِ اوست

جلوه کرد از خویش هم بر خویشتن

داد خلوت را فروغِ انجمن (مثنویات: ص: ۳۲۹)

در غزل توحیدی اش در باره حضرت حق چنین می گوید:

تعالی الله به رحمت شاد کردن بیگناهان را

خجل نپسندد آزرمِ کرم بیدستگاهان را

به حرفی حلقه در گوش افگنی آزادمردان را

به خوابی مغز در شور آوری بالین پناهان را (همان)

در قسمت قصاید، قصیده ای در باب توحید دارد که برخی از ابیاتش را اینجا ذکر می کنیم:

ای ز وهم غیر غوغا در جهان انداخته

گفته خود حرفی و خود را در گمان انداخته

ای به نزهتگاهِ تسلیمِ رسولِ حق شناس

زآتشِ نمرود طرحِ گلستان انداخته

وی به رستاخیز تار و مارِ قومِ ناسپاس

جانِ اژدر در تنِ چوبِ شبان انداخته (قصاید: ص: ۱۶۹)

 

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله:

سعدی شیرازی چه خوش گفت که:

یا صاحب الجمال و یا سید البشر

من وجهک المنیر لقد نور القمر

لا یمکن الثناء کما کان حقه

بعد از خدا بزرگ تویی، قصه مختصر

غالب دهلوی نیز پس از خدای متعال که او را نیز بوسیله سید البشر و خاتم الانیباء صلی الله علیه و آله شناخته، سر تعظیم و تسلیم خود را در پیشگاه رسول عربی (ص) خم کرده و با تمام وجود به ثنا و توصیف ایشان می پردازد و اشعار زیادی را با چشمداشت لطف و مرحمت حضرتش در روز جزا تقدیم به آنحضرت می کند، که خود نیز چنین امید و آرزو را ابراز کرده و می گوید:

بر امتِ تو دوزخِ جاوید حرام است

حاشا که شفاعت نکنی سوختگان را (غزلیات: ص: ۱۴)

در قصیده ای که به سلطان انبیاء (ص) تقدیم شده است، ایشان را درخورِ اطاعت توسط همه عالم و آدم می داند و وکیل حضرت باری و با خطاب به رسول گرامی اسلام (ص) می گوید که یدِ بیضای حضرت موسی علیه السلام اجر خاک روبی درِ شماست و معجزه جان بخشی حضرت مسیح (علیه السلام) به مردگان بخاطر این است که ایشان هوادار شما بوده اند.

مطاعِ عالم و آدم محمد عربی

وکیلِ مطلق و دستورِ حضرتِ باری

شهنشهی که دبیرانِ دفترِ جاهش

به جبرئیل نویسند عزت آثاری

تو و کلیم و کفش اجرِ آستان روبی

تو و مسیح و دمش اجرتِ هواداری

ذکرِ پیامبر (ص) بدون علی بن ابی طالب (علیه السلام) که طبق گفته آیت قرآن کریم نفس پیمبر است، کامل نمی شود. از این رو در این قصیده غالب نیز از باب ارادت و عشق و علاقه به ساحت امیر مؤمنان علیه السلام، به معجزه برگرداندن خورشید یعنی حدیث رد الشمس اشاره کرده و چنین می گوید:

تو مه شکافی و خورشید را بگرداند

رفیقِ تو به قدم گاهِ قدت اظهاری (قصاید: صص: ۱۷۱-۱۷۲)

در قصیده ی دیگری چنین می سراید:

فخر بشر، امام رسل، قبله ی امم

کز شرعِ اوست قاعده ی دانش استوار

در معرض لطافتِ مهرش جهان جهان

گلهای شیشه می دمد از مغزِ کوهسار

دلیل اینکه چرا پیامبر صلی الله علیه وآله سایه نداشته اند، را اینگونه شاعرانه بیان می کند:

دانی چراست کز اثرِ جلوه ی قدش

بر خاک نقشِ سایه نگردید آشکار

وقتیکه ریخت طرحِ مثالش ز نورِ خویش

برداشت از میانه حجاب آفریدگار

اینجا نیز از سر ارادتی که به مولا امیر المؤمنین علیه السلام دارد، ذکری از ایشان به میان آورده و درکنارِ رسول الله (ص) ایشان را نیز چنین توصیف می کند:

در بزم، رنگ و بوی نگاهش ز مرتضی

در رزم، آبروی سپاهش ز ذوالفقار

در این قصیده، غالب نکته ای عجیبی را در باره نام “احمد” خاطر نشان می کند و می بینیم که از این نام عدد دوازه (تعدادِ ائمه معصومین علیهم السلام) را استخراج می کند و همین طور لفظ “الله” را. یعنی اگر از کلمه “احمد” که نام پیامبر اکرم است، میم را جدا کنیم که همان میم “محمد” است و اسمی دیگری برای پیامبر گرانقدرِ اسلام، آنگاه از آن کلمه “احد” به دست می آید که نمایانگر ذات پروردگار است. حالا اگر از این کلمه “الف” را نیز جدا کنیم که حرف اول “الله” است و به این اسم مقدس دلالت دارد، حروف “حا” و “دال” باقی می مانند که در علم ابجد عدد “ح” هشت است و عدد “د” چهار که باهم عدد دوازده یعنی تعداد امامانِ معصومین علیهم السلام را تشکیل می دهند. غالب این نکته را در شعر چنین بیان می کند:

حقا که لفظِ احمد و لطفی که تحتِ اوست

گنجی است شایگان و طلسمی است استوار

اما پی گشایش این معنوی طلسم

فطرت شگرف قاعده ای کرده اختیار

باید نخست میم ز احمد فراگرفت

کان میم اسمِ ذاتِ نبی راست پرده دار

هرگه به یمن معرفتِ ذاتِ احمدی

میم از میانه رفت و احد گشت آشکار

پی پرده بنگر از الف الله جلوه گر

وز حا و دال بشمر و دریاب هشت و چار (قصاید: ص: ۱۷۵)

در جای دیگر به همین نکته اینچنین اشاره می کند:

همانا پس خاتم المرسلین

بود تا به مهدی علی جانشین

در احمد لبف نام ایزد بود

ز میم آشکارا محمد بود

الب میم را چون شوی خواستار

نماند ز احمد به جز هشت و چار

در قصیده شماره ۶ که در منقبت حضرت علی علیه السلام سروده شده، شماره ابیات آن به تعداد عدد (ع، ل، ی) یعنی ۱۱۰ بیت است و در بیتی نیز به این اشاره کرده و می گوید:

نطقم به شمارِ عدد حرف علی شد

در رشته ی تحریر ز شوقی گهرآما

علاوه بر این او قصیده ای دارد که در آن پیامبر (ص) را نور خوانده و همه چیز را در پرتوی آن نور آشکارا می پندارد:

جلوه ی اول که حق بر خویش کرد

مشعل از نورِ محمد پیش کرد

شد عیان زان نور در بزمِ ظهور

هرچه پنهان بود از نزدیک و دور

دلیل اینکه چرا ما پیامبر را دوست داریم را اینگونه بیان کرده است:

حق فرستاده است بهرِ ما رسول

کرده ایم از بهرِ حق دینش قبول

گر به سوی خواجه رو آریم ما

دوست از بهرِ حقش داریم ما (مثنویات: صص: ۳۲۹-۳۳۱)

در مثنوی “نعت” که مشتمل بر ۵۷ بیت است، پیامبر اسلام را توصیف کرده و می گوید که پیغمبر (ص) کسی است که جبرئیل امین علیه السلام مگس ران سفره اش هست و ابراهیم خلیل علیه السلام هم خدمتکارش:

مگش ران خوانش پر جبرئیل

به خوانگستری پیشکارش خلیل

جمالش دل افروز روحانیان

خیالش نظر سوزِ یونانیان (مثنویات: ص: ۳۵۱)

در مورد معراج پیامبر نیز مثنوی دارد که حاوی ۲۸۰ بیت است که به تفصیل معراج رسول الله صلی الله علیه وآله می پردازد.

اینجا یکی از نعت های رسول الله (صلی الله علیه وآله) که در قالب غزل نوشته شده است را آورده و از ذکر بقیه اشعار پرهیز می کنیم:

حق جلوه‌گر ز طرزِ بیانِ محمد است

آری کلامِ حق به زبانِ محمد است

آئینه‌دارِ پرتوِ مهرست ماهتاب

شانِ حق آشکار ز شانِ محمد است

تیرِ قضا هر آینه در ترکشِ حق است

اما کشادِ آن ز کمانِ محمد است

به آیه مبارکه “لولاک لما خلقت الافلاک” اشاره کرده و می گوید:

دانی، اگر به معنیِ لولاک وارسی

خود هر چه از حق است از آنِ محمد است

هر کس قسم بدانچه عزیز است می‌خورد

سوگندِ کردگار به جانِ محمد است

واعظ، حدیثِ سایهٔ طوبیٰ فرو گذار

کاینجا سخن ز سروِ روانِ محمد است

در بیت ذیل به “اقتربت الساعه وانشق القمر” اشاره کرده و می گوید:

بنگر دونیمه گشتنِ ماهِ تمام را

کان نیمه جنبشی ز بنانِ محمد است

ور خود ز نقشِ مهرِ نبوت سخن رود

آن نیز نامور ز نشانِ محمد است

از آنجا که خداوند عالم که خود در مورد رسول گرامی اسلام (ص) فرموده است: (و انک لعلی خلق العظیم)، غالب در اینجا از ثنای آنحضرت عاجز مانده و ثنای رسول (ص) را به خدا واگذار می کند که تنها ذاتِ حق می تواند از عهده ثنای محمد (صلی الله علیه وآله) بر بیاید:

غالب ثنایِ خواجه به یزدان گذاشتیم

کان ذاتِ پاک مرتبه دانِ محمد است (غزلیات: ص: ۳۵)

 

امیر مؤمنان حضرت علی ابن ابی طالب علیه السلام:

همانطور که از اسم و تخلص اسد الله غالب پیدا است، او انس و محبت عجیبی نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام دارد. دلیلی بر محبتش نسبت به امیر مؤمنان علیه السلام این است که علاوه بر قصایدی که خاص الخاص در مدح یگانه مردِ روزگار امیر مؤمنان علیه السلام نوشته، در غزلیات خود ایشان را ذکر نموده است، مانند:

بزمِ ترا شمع و گل، خستگیِ بوتراب

سازِ تر زیر و بم، واقعه‌ی کربلا  (غزلیات: ص: ۱۳)

در باب مضامین، غالب از مضامین تکراری (هرچند در اشعار مذهبی که حرفِ تازه گفتن بسیار سخت است) روی گردانده و شجاعت و دلاوری علی علیه السلام را اینگونه نو بیان می کند:

دردی به شکستِ ما برانگیز

نی نی علیی به خیبر آور (غزلیات: ص: ۱۰۱)

او وردِ نامِ علی علیه السلام را اسم اعظم می داند:

وردِ من بود غالب، یا علیِ بوطالب

نیست بخل با طالب، اسمِ اعظم از من پرس (غزلیات: ص: ۱۰۵)

در جای دیگری می گوید:

منصورِ فرقه‌ی علی اللهیان منم

آوازه‌ی “انا اسدالله” در افکنم (غزلیات: ص: ۱۲۲)

مصراع دوم بیت ذیل به لحاظ این که هم خودش را معرفی کرده و هم نسبت و ارادتش را به مولای متقیان بیان کرده، بسیار خواندی است:

غالبِ نام آورم، نام و نشانم مپرس

هم اسداللهیم، هم اسداللهیم (همان: ص: ۱۲۲)

باده معرفت نیز آن وقت می نوشد که لبانش از قبل برای پذیرش آن آماده باشند و بر لبانش ذکر یا علی باشد:

بر لبِ یا علی سرای باده روانه کرده ایم

مشربِ حق گزیده ایم، عیشِ مغانه کرده ایم (همان: ص: ۱۲۲)

نو آوری در ابیات یکی از خصوصیات شعر غالب است. از این رو، از کلمه حیدر آباد که اسم مکان است، چه مضمون تازه ای آفریده است:

عالمِ توفیق را غالب، سوادِ اعظمم

مهرِ حیدر پیشه دارم، حیدرآبادِ خودم (همان: ص: ۱۲۳)

عشقِ حیدر و سالک مسیر حیدر علیه السلام بودن، توان و نیروی عجیبی به انسان می بخشد، از این رو از ما که از پیروانِ علی و راهِ علی علیه السلام هستیم، هیچ کارِ بظاهر محال، ناممکن نیست، حتا برگرداندن آفتاب از مغرب! بهتر است قبل از ذکر بیت ذیل که اشاره است به حدیث رد الشمس، متن حدیث را نیز ذکر کرده و در خوانش آن سهیم باشیم:

الإمام الصادق(ع): صَلّى رَسولُ اللّهِ(ص) العَصرَ، فَجاءَ عَلِیٌّ(ع) ولَم یَکن صَلّاها، فَأَوحَى اللّهُ إلى رَسولِهِ(ص) عِندَ ذلِک، فَوَضَعَ رَأسَهُ فی حِجرِ عَلِیٍّ(ع)، فَقامَ رَسولُ اللّهِ(ص) عَن حِجرِهِ حینَ قامَ وقَد غَرَبَتِ الشَّمسُ فَقالَ: یا عَلِیُّ، أما صَلَّیتَ العَصرَ؟

فَقالَ: لا، یا رَسولَ اللّهِ.

قالَ رَسولُ اللّهِ(ص): اللّهُمَّ إنَّ عَلِیّا کانَ فی طاعَتِک، فَاردُد عَلَیهِ الشَّمسَ.

فَرُدَّت عَلَیهِ الشَّمسُ عِندَ ذلِک.

(ترجمه: امام صادق(ع): پیامبر خدا نماز عصر را خواند. آن گاه، على (ع) آمد و [هنوز] نماز عصر را نخوانده بود. در این هنگام، خداوند به پیامبرش وحى فرستاد و [پیامبر(ص)] سرش را در دامن على (ع) گذاشت.

هنگامى پیامبر خدا از دامن على (ع) برخاست که خورشید غروب کرده بود. فرمود: “اى على! نماز عصر را نخوانده اى؟”

گفت: نه، اى پیامبر خدا!

پیامبر خدا فرمود: “خداوندا! على در اطاعت تو بود. خورشید را برایش برگردان.”

در این هنگام، خورشیدْ براى على(ع) بازگشت.)

غالب از این حدیث استفاده کرده و چنین می گوید:

ز حیدریم من و تو، ز ما عجب نبود

گر آفتاب سوی خاوران بگردانیم (همان: ص: ۱۳۲)

هروقت دچار مصیبت و بلا می گردد، به حضرت ابوتراب علیه السلام متوسل گردیده، چنین شکایت می برد:

غالب، به چنین کشاکش اندر

یا حضرت بوتراب، تاکی (همان: ص: ۱۶۴)

علاوه بر غزلیات غالب قصایدی بسیاری در وصف حضرت امیر علیه السلام دارد. در قصاید نیز ارادت و عشق و علاقه خود نسبت به امیر مؤمنان علیه السلام را بیان می کند و حضرتش را اینگونه توصیف می کند:

صبحی که در هوای پرستاری وثن

جنبد کلیدِ بتکده در دستِ برهمن

چون برگِ گل ز بادِ سحرگاهیم زبان

رقصد به نامِ حیدرِ کرار در دهن

خودش را منصور می داند، اما نه منصوری که انا الحق گفت و بر سرِ دار آویخته شد که عشق غالب از جنس حیدری است و انا الحق او نیز انا انا الحیدر و انا اسد الله است. این گفته را چنین به نظم در می آورد:

فیضِ دم انا اسدالله برآورم

منصورِ لاابالی بی دار و بی رسن

روش پر کردن ساغرش نیز عجیب است:

ساغر پیِ صبوح لبالب کنم ز می

چونان که لب ز زمزمه‌ی یا ابوالحسن

در ابیات بعد، به توصیف شاهِ نجف علیه السلام پرداخته و می گوید:

شاهِ نجف، وصیِ نبی، مرتضی علی

آن از ائمه اول و ثانی ز پنجتن

غالب با اینکه به صحابه رسول گرامی اسلام (ص) توهین نمی کند، در بابِ خلافت، آن را حقِ حضرت علی علیه السلام می داند و دلیلش نیز این است که او که رسول گرامی اسلام (ص) را خورشید و علی علیه السلام را ماه می پندارد، با آوردن دلیل منطقی و حسی که پس از غروب خورشید اول ماه در آسمان اشکار می شود و نه ستاره ها، می خواهد این نکته را به اثبات برساند که خلافت حق علی علیه السلام بوده است:

ذاتش دلیلِ قاطعِ ختمِ نبوت است

وقتِ غروبِ مهر دمد ماه، بی سخن

پیغمبر آفتاب و فروغش جمالِ دین

بعد از نبی امام مه و پیروان پرن

و رونق دینِ اسلام را نیز مدیون امام علی علیه السلام می داند. می گوید:

ای از تو بوده رونقِ دینِ محمدی

رویت سهیل و کعبه ادیم و عرب یمن

بالیده از تو علم و عمل در پناهِ هم

ای آبروی خلوت و ای فخرِ انجمن

دشمنان علی را (هرقدر هم که توانا باشد) از ذوالفقار به حدی هراسان می داند که جانش در بدن خون گشته و مدام در حال فرار است:

گر دشمنِ تو هست توانا، شگفت نیست

جانش ز ذوقِ تیغِ تو خون گشته در بدن

هنگامی که به یادِ غمهای امیر مؤمنان علیه السلام می افتد، به بختِ خود می بالد از اینکه خداوند او را در غم های امیر علیه السلام سوزانده و از این نعمت محروم نگذاشته است:

سوزِ غمِ تو بینم و نازم به بختِ خویش

کایزد مرا نسوخت به داغِ نسوختن

در بیت ذیل کیفیت عجیبی را بیان می کند. امام علی علیه السلام را بقدری دوست دارد که خودش از این دوست داشتن حسدش می شود، و می خواهد این عشقِ خود نسبت به ابوتراب علیه السلام را از خود بدزدد، انگار دو نفر باشند که یکی می خواهد چیزی را از دیگری به سرقت ببرد!

خواهم ز فرطِ رشک که در مجمع حواس

مهرِ ترا به خویش بدزدم ز خویشتن

در آخر این قصیده خطاب به حضرت امیر علیه السلام می گوید که شما که اینقدر غریب پرور هستید، نگاهی بر غالب بیچاره نیز بیفکنید که در وطن خویش غریب واقع شده است:

داری سرِ غریب نوازی، زهی نشاط

غالب ندیده ای که غریب است در وطن (صص: ۱۷۸-۱۸۰)

در منقبتی که پر از شور و هیجان است، در باره مولای متقیان علیه السلام چنین می گوید:

بلندم به دانش نه پستم همی

بدین نام یزدان پرستم همی

نیاساید اندیشه جز با علی

ز اسما نیندیشم الا علی

به بزم طرب هم نوایم علی است

به کنج غم، انده ربایم علی است

به تنهائیم رازگویی به اوست

به هنگامه ام پایه جویی به اوست

در آیینه ی خاطرم رو دهد

به اندیشه پیوسته نیرو دهد

مرا ماه و مهر و شب و روز اوست

دل و دیده را محفل افروز اوست

به صحرا، به دریا براتم از اوست

به دریا ز طوفان نجاتم از اوست (مثنویات: صص: ۳۶۱-۳۶۲)

تعظیم و تکریم او نسبت به امام متقیان علیه السلام بحدی است که هنگامی که نامِ حضرتش بر زبان قلم جاری می شود، با قلم خود خطاب کرده چنین می گوید:

در سجده رو ای خامه که این اسمِ مبارک

منجمله‌ی اسمای الهیست همانا

گردِ سرِ این نام که معراجِ بیانیست

سبحانک یا رب تقدس و تعالی

به حدیث (السلمان منا اهل البیت) اشاره کرده و می گوید:

آن مصطفوی رفته که تشریف ولایش

بر تارکِ سلمان بنهاد افسرِ منا

به آیه “راکعون” و واقعه اعطای انگشتر به گدا توسط امام علی علیه السلام اشاره کرده چنین می نگارد:

آن شاهِ کرم پیشه که هنگامِ رکوعش

بالید خمِ حلقه خاتم ز مصلا

زمین را در نقشِ سمِ دلدل حلقه بگوش گفته و گوید که فلک بر این غلامی رشک می کند:

تا حلقه به گوش است ز نقشِ سمِ دلدل

بر طالع این دائره رشک است فلک را

و دلدل را اینگونه توصیف می کند:

یال و دمش از پرتوی دیدار گل افشان

گردِ سمش از جلوه ی رفتار شفق زا

و ذوالفقار را اینطور تعریف:

وان تیغِ دو سر کز اثرِ شرک زدایی

بر کوکبه کفر زند صاعقه ی لا

چون طرح شور با الف صیقل ایمان

در دیده توفیق دهد جلوه الا

سپس امام علی علیه السلام را اینگونه تعریف و تمجید می کند:

ای داغِ غمت مردمکِ دیده ی اشیاء

عکشِ تو هر آیینه ز هر آینه پیدا

در جنبِ گرانمایگی قدرِ تو عالم

چون ذره به صحرا بود و قطره به دریا

نقشِ قدمِ مورچه پیشت به شبِ تار

چون جوهرِ آیینه ز آیینه هویدا

در پیشِ نگاهِ تو فلک پرده ی عینک

در چشمِ خیالِ تو جهان محمل لیلی

می گوید کسی که از پیمانه ولا و عشق شما شراب نوشیده، برایش بسی جای ننگ است که از پیمانه جمشید شرابی بنوشد و کسی که بیمارِ عشق شما باشد، برای عار است که توسط مسیحا معالجه گردد:

میخوارِ ترا ننگ ز پیمانه ی جمشید

بیمارِ ترا رنج ز تیمارِ مسیحا

و ادامه می دهد:

خاشاکِ درت تاجِ سرافرازیِ رضوان

نقشِ قدمت غازه ی رخساره ی حورا

هم موجه ی رفتارِ تو ذوقِ رخِ یوسف

هم جاده ی راهِ تو رگِ خوابِ زلیخا

رفتارِ تو گر آینه ی خاک زداید

از پرده ی هر ذره دمد دیده ی بینا

اعجازِ تو گر سوی نباتات گراید

از ریشه ی هر برگ برآید لبِ گویا

گویند که کوثر می ناب است سراسر

گویند که فردوس نگار است سراپا

آن چشمه ز طرفِ قدحت رشحه ی باقی

وآن سبزه ز بزمِ طربت خرده ی مینا

روی تو در این پرده به جوینده ی دیدار

امروز دهد حاصل دریوزه ی فردا

آن غالبی که در جای جای غزل در باره شعر خود تعلی می کند، هنگامی که به توصیف شاهِ مردان علیه السلام می رسد، سراپا عجز و انکساری می شود و اعتراف می کند که در مقابل وصف مولای کاینات علیه السلام بسیار کوچک است:

آنم که رباعی ز غزل باز ندانم

تاریخ به معنی نشناسم ز معما

اما این عشق علی علیه السلام که به او سخن گفتن می آموزد:

ذوقِ تو دمانیده ز لب سبزه گفتار

مدحِ تو دمانیده به دل ریشه احیا

در بیت ذیل به تعداد ابیات این قصیده که ۱۱۰ بیت دارد، اشاره کرده و می گوید:

نطقم به شمارِ عدد حرفِ علی شد

در رشته ی تحریر ز شوخی گهر آما

و این بخاطر ولای امیر مؤمنان است که لقبِ غالب را به او بخشیده است:

در عرضِ ثنایت نفسم جوهرِ معنی

در بزمِ ولایت لقبم غالبِ شیدا (صص: ۱۸۰-۱۸۴)

در قصیده ی دیگری، سند سرافرازی خود را (که مشت غباری بیش نیست) از شاهسوار دوش نبی (علیه السلام) می خواهد:

فرمانِ سرفرازیِ مشتِ غبارِ خویش

از شهسوارِ دوشِ پیمبر برآورم

یارب ز یا علی نشناسم، قلندرم

یک می ز آبگینه و ساغر برآورم

در دل به جستجو همه ایزد درآورم

وز لب به گفتگو همه حیدر برآورم

هر شکوه کز فلک به دل است از رهِ زبان

در بارگاهِ قاتلِ عنتر برآورم

و از لطف و عطای علی، از دلدل و دیگر اوصاف امام اول علیه السلام چنین سخن به میان می آورد:

گویم علی است آنکه ز فردِ عطای او

جویم اقل و یک قلم اکثر برآورم

از سمِ دلدلش چو غباری شود بلند

یاقوت ریزه بیزم و گوهر برآورم

در لجه ی خیالش اگر سر فرو برم

ناگاه چون حباب ز کوثر برآورم

جاییکه از صیانتِ عدلش سخن رود

پروانه را به طبعِ سمندر برآورم

چون سبزه هرسری که نهم در رهش بخاک

از در ز سقفِ گنبدِ اخضر برآورم

در شوق کویش از خس و خاشاکِ راهِ خویش

خاقانِ چین بچینم و قیصر برآورم

بر درگهش ز پیچ و خمِ نقشِ پایِ خویش

منشورِ سرفرازیِ سنجر برآورم

هم درمیانِ مدح ز اندوهِ بیکسی

افسانه های غیر مکرر برآورم

خلوت به درسِ معرفتِ حق طلب کنم

سلمان برون نشانم و بوذر برآورم

قنبر درین میانه اگر سرگران شود

برخیزم و ستیزه به قنبر برآورم

بیت ذیل نیز یکی از ابیات عجیب غالب است و بر نازکی خیال و چیره دستی او بر فن شعر دلالت می کند. برای اینکه امام علی علیه السلام هستی او را از آمال و هوس ها پاک گرداند، آرزو می کند که ذاتش قلعه خیبر شود و علی خیبر شکن علیه آن قلعه را از ریشه بکند:

تاخود اساسِ هستی من برکَنَد علی

خود را فرازِ قلعه ی خیبر برآورم

بعد به درگاه امام علی علیه السلام شکایت برده و می گوید:

شاها اگر ز درد ننالم بدین نمط

انده چگونه از دلِ مضطر برآورم

حیف است کز تو باشم و از بهرِ وجهِ رزق

دستِ طمع به پیشِ برادر برآورم

امروز دادِ خستگیِ من بده که من

از سینه خارِ حسرتِ محشر برآورم (صص: ۱۸۴-۱۸۵)

در قصیده ای دیگری که آن هم تقدیم شده است به امام عالی مقام حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام، ایشان را نفس نبی و امام خلق خوانده و چنین می سراید:

نفسِ نبی، خدای نصیری، امامِ خلق

آن منتِ عظیم که حق بر جهان نهاد

هنگامه گرم ساز شبِ واصلان علی

کز نورِ علم شمع به بزمِ عیان نهاد

پروردگارِ ناطقه ی عارفان علی

کز حرفِ حق به کام و زبان داستان نهاد

کوسِ بلند پایگیِ جاهِ خویشتن

نیز از فروتنی است که بر لامکان نهاد

یزدان ز رازِ خویش نبی را به لب سپرد

یزدان که سوزِ خویش علی را به جان نهاد

شمعی ز آتشِ شجرِ طور برفروخت

وان را به خلوتِ علی اللهیان نهاد

غالب دلیل اینکه چرا تخلص خودش را غالب گذاشته و چرا مردم او را بدین تخلص می شناسند، تأثیر اسم و رسم علی علیه السلام می داند:

ای کز نوازشِ اثرِ اسم و رسمِ تو

نامم زمانه غالبِ معجز بیان نهاد

غالب به پیشگاهِ امام انس و جان (ع) از ستمهای آسمان شکایتی می برد و می گوید:

فریادرس شها! ز سپهرم شکایتی است

کان جز به شاه خوش نبود در میان نهاد

زین رو بود که غالبِ مسکین به بندِ چرخ

دل بر عطای پادشهِ انس و جان نهاد

نازم به نطقِ خویش که در شاهراهِ مدح

خود مست رفت و بر دگران ترجمان نهاد (صص: ۱۸۷-۱۸۸)

غالب از هر فرصت استفاده می کند تا از امام علی علیه السلام تحتِ عنوانهای مختلف نام برده و قلبِ عاشق خود را تا حدودی آرام ببخشد. در یکی از مدح های بهادر شاه ظفر چنین می گوید:

مبنای می ز میکده ی جم خریده ایم

فتوای می ز ساقیِ کوثر گرفته ایم (ص: ۲۰۰)

در یکی از ابیات خود با این دلیل که تمام افتخار قطره به دریاست، می گوید که من از آنجا که مرد بودم و شجاع به استقبال و احترام شاهِ مردان علی بن ابی طالب علیه السلام رفتم و بس!

نازشِ قطره به دریاست، تکلف موقوف

مرد بودم به سجودِ شهِ مردان رفتم (ص: ۲۶۷)

هنگامی که در شب درد و غم مبتلاست، با همت مردانه بر آن می شود که باوجود دلِ حزین، سیاهی شب غم را از میان بردارد و بنا بر این هر نفسی که می کشد، آن را بیاد خداوند ذوالفقار علیه السلام می کشد:

دلِ حزین به سیاهی زدودنِ شبِ غم

نفس به یادِ خداوندِ ذوالفقار کشد

و باز هم به این امر اشاره دارد که امام علی علیه السلام این را ثابت کرده و نشان دادند که با تشریف آوری دوازده امام برحق علیهم السلام ختمِ نبوتِ خاتم النبیین (ص) تأیید شده است:

ابوالائمه علی ولی که از ذاتش

دلیلِ ختمِ نبوت به هفت و چار کشد (ص: ۲۷۱)

غالب با امام علی علیه السلام به حدی انس و ارادت دارد که گاهی به خود جرئت می دهد با حضرتش شوخی هم بکند، البته مستی و بیخودی را بعنوان دلیل این کارِ خویش ذکر می کند:

دگر در سرستم که از روی مستی

شرابی به ساقیِ کوثر فرستم  (قطعات: ص: ۴۱۷)

در شعر “فاتحه” امام علی علیه السلام، دلدل و ذوالفقار را چنین توصیف کرده و از مخاطب می خواهد که فاتحه ای نثار روح مولای متقیان (ع) بکند:

بهر ترویحِ امامِ رهنمای انس و جان

عابدِ الله و معبودِ خلایق بوتراب

دلدلِ برق آفرینش را رمی کاندر خیال

می جهد همچون نگاه از حلقه ی چشمِ رکاب

ذوالفقارش شاهدی کاندر تماشاگاهِ قتل

میکشد در شوقِ او از موج الف بر سینه آب

در خیالِ صدمه ی جاد دادگانِ ضربتش

می جهد از دیده ی عیسی چراغِ آفتاب (فاتحه: ص: ۴۳۳)

و باز در قسمت دوم این شعر چنین می نویسد:

بهرِ ترویحِ علی آن که به نزدِ جمهور

قبله ی آلِ رسول است و امامِ اول (ص: ۴۳۵)

غالب مخمسی هم دارد در مورد مولای متقیان علی علیه السلام که دو بند از آن در ذیل آمده اند:

در مهد دستبرد به اژدر کند علی

رفعِ نزاعِ باز و کبوتر کند علی

از جور چرخِ پرسشِ من گر کند علی

زور آزمایی که به خیبر کند علی

داتم همان به کنبدِ بی در کند علی

هرچند چرخ قاعده گردانِ عالم است

بعد از نبی، امام نگهبانِ عالم است

اندر کفِ امام رگِ جانِ عالم است

دل داغِ رهنوردیِ سلطانِ عالم است

بازش به جای خویش مقرر کند علی (صص: ۴۳۹-۴۴۰)

و نیز ترکیب بندی بنام “در منقبت حضرت علی مرتضی علیه السلام” که در ۹ بند نگاشته شده است و ما اینجا بندِ ششم آن را ذکر می کنیم:

صبح سرمستانه پیرِ خانقه را در زدم

او سخن سرکرد از حق، من دم از حیدر زدم

شیخ حیران ماند در کارِ من و غافل که من

بوسه ها از ذوقِ پای خواجه بر منبر زدم

کرد یاشد در صفِ اوباش دوشم شرمسار

خشتِ ازخم کنده را بر شیشه و ساغر زدم

برم شوقش را نو آیین شمع و خوش پروانه ایست

بسکه بیتابانه خود را بر دمِ خنجر زدم

یافتم خالی ز راهش اشکِ شادی ریختم

خواست از من پادشاهش خنده بر افسر زدم

غذر از حق خواستم تا خواجه را گفتم ثنا

رشته از جان تافتم تا صبحه را مسطر زدم

محضری آورد قاصد از علی اللهیان

پیش ازان کز خویش پرسم مهر بر محضر زدم

ذوقِ پابوسش جگر را تشنه تر دارد به وصل

در بهشت از گرمیِ دل غوطه در کوثر زدم

برنتابم آروزی چاره در دل خستگی

تکیه کردم بر علی تا تکیه بر بستر زدم

ناتوانی را که لطفش طرحِ نیرو افکند

فربهی حرزِ فسون سازان ز بازو افکند (ص: ۴۴۵)

همان طور که قبلا هم اشاره شد، غالب دهلوی خلافتِ بعد از پیامبر (ص) را حق امام علی و دیگر ائمه معصومین علیهم السلام می دانسته است که در رباعی ذیل با دلیل قاطع و قانع کننده ای به این امر پرداخته است.

شرط است که بهرِ ضبطِ آداب و رسوم

خیزد بعد از نبی امامِ معصوم

ز اجماع چه گویی به علی بازگرای

مه جای نشینِ مهر باشد، نه نجوم (ص: ۴۶۵)

از آنجا که خانه دوست نیز بوی دوست می دهد، دلپذیر است و پسندیده. غالب نیز علاقه فراوانی به مدینه و نجف و کربلا نشان داده است که اینجا مثال هایی را می آوریم که در آنها غالب از نجف اشرف نام برده و عشق خود به این دیار پاک را نشان داده است:

غالب از هندوستان بگریز، فرصت مفتِ توست

در نجف مردن خوش است و در صفاهان زیستن (غزلیات: ص: ۱۴۱)

در قصیده ای که در مدح واجد علی شاه نوشته، از او درخواست صله کرده و می گوید که با آن صله می خواهد از هند به نجف مهاجرت کند:

خوش آن عطیه که غالب بدان توانایی

به سوی دشتِ نجف رخت زین دیار کشد (قصاید: ص: ۲۷۲)

در شعری که برای غسل صحت نواب یوسف علی خان نوشته، اشاره ای به واقعه غدیر می کند و می گوید:

امروز میرِ هند بود انجمن طراز

آن روز گشت شاهِ نجف بر همه امیر (قصاید: ص: ۲۹۸)

در شعر فاتحه پس از التماس فاتحه برای یکایک ائمه اطهار علیهم السلام، از خوانندگان می خواهد درباره او نیز دعا کند که:

شاد شادان به نجف بال گشاید که شود

گردِ آن بادیه از بهرِ صداعش صندل (قطعات: ص: ۴۳۵)

خلاصه اینکه غالب عشق عجیبی به مولا امیر المؤمنین علیه السلام دارد و بهتر است این را نیز با یکی از ابیات خودش اثبات کنیم که گفت:

از فنا فی الشیخ مشهودم فنا فی الله باد

محو گشتم در علی، دیگر سخن کوتاه باد (ترکیب بند: ص: ۴۴۶)

 

حضرت امام حسن علیه السلام:

غالب تنها در شعر فاتحه از امام دوم شیعه امام حسن مجتبی علیه السلام نام برده و ایشان را فرماندهِ اقلیمِ دین، خسروِ عرش نشین، شاهِ جنت مآب و چشم و جراغِ آفاق خوانده و چنین می گوید:

بهرِ ترویحِ حسن فرماندهِ اقلیمِ دین

خسروِ عرش آستان شاهنشهِ جنت مآب

توسنِ قدرش که سطحِ عرش جولانگاهِ اوست

از خمِ زانوی جبریل امین دارد رکاب

و در قسمتِ دوم این فاتحه می گوید:

بهرِ ترویحِ حسن، چشم و چراغِ آفاق

که خیالش دهد آیینه ی جان را صیقل (قطعات: صص ۴۳۴-۴۳۵)

 

سید الشهداء حضرت امام حسین علیه السلام:

هیچ شاعری (اعم از شیعه و سنی) نتوانسته است در اشعار خود از کنار شهامت و شهادت سید الشهداء امام حسین علیه السلام بدون ذکرِ بزرگواری و احسان سالارِ شهیدان بر اسلام و مسلمین عبور کند. غالب که شاعر شیعه است، هرگز نمی توانست این موضوع مهم و انقلابی را نادیده بگیرد و اشعار و ابیات فراوانی در مورد امام حسین علیه السلام، اصحاب و انصار ایشان (که رحمتِ خداوند بر آنان باد) و کربلا نوشته است و حتی غزلیات غالب نیز از این موضوع بی نصیب نمانده اند. اینجا برخی از مثال های آن را ذکر می کنیم:

در بیتی بسیار زیبا و البته جانگداز از کم همتی و گله های بی موردِ انسان سخن گفته و سختی هایی که امام حسین علیه السلام در راهِ احیای دین نابِ محمدی (ص) کشید که رفتنِ سرِ مبارکِ ایشان بالای نیزه یکی از آنها بود، را یاد آور می شود و می گوید:

تو نالی از خله‌ی خار و ننگری که سپهر

سرِ حسینِ علی بر سنان بگرداند (غزلیات: ص: ۹۵)

غالب دو منقبت در مدح سید الشهداء علیه السلام دارد که در منقبت اول که حاوی ۱۱۲ بیت است امام عالی مقام (ع) را چنین توصیف می کند:

عنایت ازلی گاهواره جنبانش

بزرگوارِ جهان تا به آدم از اجداد

هدایتِ ابدی پیشکارِ دیوانش

خدایگانِ امم تا به خاتم از اولاد

گزین امامِ همامی که در خدا طلبی

فزوده پیش خداوند آبوری عباد

بهین شهیدِ سعیدی که باجِ تشنه لبی

گرفته حبلِ وریدش ز خنجرِ جلاد

پس از آن به افتخارات امام حسین علیه السلام رشک کرده و می گوید:

زهی به رتبه ملقب به سید الشهدا

زهی به نطفه موشح به سید السجاد

سپس هنگامی که به یادِ مصیبتهای سید الشهدا علیه السلام می افتد، چنین می گوید:

زند ز موجه ی خون دیده در هوای تو بال

بود ز لختِ جگر ناله را به راهِ تو زاد

حتی هنگامِ ذکر و نیایش خداوند به یاد امام حسین علیه السلام می افتد:

تویی که یادِ تو وقتِ نیایشِ یزدان

مبارک آمده همچون درود در اوراد

پس از چند ابیات، به افتخارات و سعادتهای امام حسین علیه السلام قسم یاد می کند، مانند:

به رسم و راهِ تو کاورده رنگ و بوی وفاق

به خاکِ پای تو کافزوده آبروی وداد

به نه گهر که تو آن را سحاب نیسانی

نفوسِ قدسیه یعنی ائمه امجاد

و می گوید:

که ذره ذره ی خاکم ز تست نقش پذیر

نه نقشبندِ ازل، نی ز مانی و بهزاد

غمت اگر همه مرگ است من بدان زنده

ولایت ار همه دردست من بدان دلشاد

در آخر هم امیدوار اینگونه می سراید:

امید را به دعایی همی دهم تسکین

خرابه را به هوایی همی کنم آباد

که چون به حشر غلامانِ خویش بشماری

“کجاست غالبِ آواره” بر زبانت باد! (قصاید: صص: ۱۸۸-۱۹۲)

در منقبت بعدی که با مطلع:

ابر اشکبار و ما خجل از ناگریستن

دارد تفاوت آب شدن تا گریستن

شروع می شود و با دو مطلع و ۶۳ بیت به پایان می رسد، در بابِ گریه بر امام حسین علیه السلام چنین می سراید:

رشک آیدم به ابر که در حدِ وسعِ اوست

بر خاکِ کربلای معلی گریستن

وفت آنچه رفت بایدم اکنون نگاه داشت

از بهرِ نورِ دیده ی زهرا گریستن

آن خضرِ تشنه لب که چو از وی سخن رود

در راه برخورد ز تپش با گریستن

و هنگامِ شهادتِ امام حسین علیه السلام را چنین به تصویر می کشد:

وقتِ شهادتش به صفِ قدسیان فتاد

از اضطرابِ آدم و حوا گریستن

و دلیل اینکه چرا بر حسین علیه السلام گریه کرد را دستمزدِ شفاعت از جانبِ حسین علیه السلام قملداد می کند:

مزدِ شفاعت و صله ث صبر و خونبها

چیزی ز کس نخواسته الا گریستن

در آخر درباره مدیحه سرایی حضرتش (ع) چنین می گوید:

غالب منم که چون به طرازِ ثنای شاه

سنجم ز غصه در دمِ انشا گریستن

گویند قدسیان که ورق را نگاه دار

از تو گهر فشاندن و از ما گریستن

و اینکه:

جز در ثنای شاه مبادا نفس زدن

جز در عزای شاه مبادا گریستن (قصاید: صص: ۱۹۲-۱۹۴)

در شعرِ فاتحه هنگامی که به امام حسین علیه السلام می رسد، چنین می گوید:

بهرِ ترویحِ شفیعِ یک جهان عاصی، حسین

آنکه مینو راست از گردِ قدم گاهش سحاب

درگهش را مخمل خواب زلیخا فرشِ راه

خیمه گاهش را نگاهِ ماهِ کنعانی طناب

عاشقِ الله و معشوق و وفادار رسول

قبله ی عشق و پناهِ حسن و جانِ بوتراب (قطعات: ص: ۴۳۴)

و در قسمت بعدی فاتحه اینگونه می سراید:

بهرِ ترویحِ حسین آنکه دو چشمِ جبریل

از پی سرمه ی خاکِ درش آمد مکحل (همان: ص: ۴۳۵)

علاوه بر مناقب سید الشهداء علیه السلام، غالب پنج تا نوحه نیز در باره این امامِ مظلوم نوشته است که برخی از ابیات را اینجا ذکر می کنیم:

نوحه یک:

ای فلک شرم از ستم بر خاندانِ مصطفی

داشتی زین پیش سر بر آستانِ مصطفی

سایه از سروِ روانِ مصطفی نفتد به خاک

هان، چه بر خاک افکنی سروِ روانِ مصطفی

نیک نبود کز تو بر فرزندِ دلبندش رود

آنچه رفت از مرتضی بر دشمنانِ مصطفی

یا تو دانی مصطفی را فارغ از رنجِ حسین

یا تو خواهی زین مصیبت امتحانِ مصطفی

آن حسین است این که گفتی مصطفی “روحی فداک”

چون گذشتی نام پاکش بر زبانِ مصطفی

نوحه دو:

ای کج اندیش فلک حرمتِ دین بایستی

علمِ شاه نگون شد، نه چنین بایستی

تا چه افتاد که بر نیزه سرش گردانند

عزتِ شاهِ شهیدان به ازین بایستی

حیف باشد که فتد خسته ز توسن برخاک

آنکه جولانگهِ او عرشِ برین بایستی

حیبف باشد که ز اعدا دمِ آبی طلبد

آنکه سائل به درش روح امین بایستی

نوحه سه:

وقت است که در پیچ و خمِ نوحه سرایی

سوزد نفسِ نوحه گر از تلخ نوایی

تنهاست حسین ابن علی در صفِ اعدا

اکبر تو کجا رفتی و عباس کجایی؟

غالب جگری خون کن و از دیده فروبار

گر روی شناسِ غمِ شاهِ شهدایی

نوحه چهار:

سروِ چمنِ سروری افتاد ز پا، های

شد غرقه به خون پیکرِ شاهِ شهدا، های

بر خاکِ ره افتاده تنی هست، سرش کو؟

آن روی که فروزنده و آن زلفِ دوتا، های

عباس دلاور که در آن راهروی داشت

شمشیر به یک دست و به یک دست لوا، های

آن قاسمِ گلگون کفنِ عرصه ی محشر

وآن اکبرِ خونین تنِ میدانِ وغا، های

آن اصغرِ دلخسته ی پیکانِ جگر دوز

وآن عابدِ غمدیده ی بی رنگ و نوا، های

ای قوتِ بازوی جگر گوشه ی زهرا

دستِ تو به شمشیر شد از شانه جدا، های

غالب به ملائک نتوان گشت هم آواز

اندازه ی آن کو که شوم نوحه سرا، های

نوحه پنج:

شد صبح بدان شور که آفاق بهم زد

مانا که ز خون ریزِ بنی فاطمه دم زد

این روزِ جهان سوز کدام است که غالب

شد صبح بدان شور که آفاق بهم زد (قطعات: صص: ۴۳۶-۴۳۸)

در آغازِ قصیده ضریحیه، مصایب کاروانِ حسینی را چنین به تصویر می کشد:

بیا در کربلا تا آنس ستمکش کاروان بینی

که در وی آدمِ آلِ عبا را ساربان بینی

نباشد کاروان را بعدِ غارت رخت و کالایی

ز بارِ غم بود گر ناقه را محمک گران بینی

نبینی هیج بر سر خازنانِ گنج عصمت را

مگر در خار بنها تار و پود طیلسان بینی

همانا سیلآ آتش برده بنگاهِ غریبان را

که هرجا پاره ی از رخت و موجی از دخان بینی

ببینی چشمه ای از آب و چون جویی کنارش را

ز خونِ تشنه کامان چشمه ی دیگر روان بینی

ببینی سرخوشِ خوابِ عدم عباس غازی را

نه مشکش در خمِ بازو، نه تیرش در کمان بینی

گرفتم کاین همه بینی دلی داری و چشمی هم

به خون آغشته نازک پیکرِ اصغر چسان بینی؟

چه دندان در جگر افشرده باشی کاندران وادی

حسین ابن علی را در شمارِ کشتگان بینی

تنی را کش رگِ گل خار بودی بر زمین یابی

سری را کش ز افسر عار بودی بر سنان بینی (قصاید: صص: ۲۷۴-۲۷۵)

ابیاتی هم در مورد کربلا دارد مانند:

به خون تپیدنِ گلها نشانِ یکرنگی است

چمن عزای شهیدانِ کربلا دارد (غزلیات: ص: ۸۵)

بیا در کربلا تا آن ستمکش کاروان بینی

که در وی آدمِ آلِ عبا را ساربان بینی (قصاید: ص: ۲۷۴)

گفتمش: بازگو طریقِ نجات

گفت غالب: به کربلا رفتن (قطعات: ص: ۳۸۹)

 

امام زین العابدین علیه السلام:

در مورد اکثر ائمه اطهار علیهم السلام، آنها را تنها در شعر “فاتحه” ذکر کرده و اشعار زیادی در دیوان غالب در مورد آنها یافت نمی شود، یکی از آن ائمه اطهار امام چهارم امام سجاد علیه السلام هستند که تنها در همین شعر به ذکر ایشان پرداخته شده است. غالب ایشان را امام ابن امام ابن امام و آدم آلِ عبا خوانده و می گوید:

بهرِ ترویحِ امام ابن امام ابن امام

آدمِ آلِ عبا، شاهنشهِ علی جناب

لابه را هم رنگ چشمِ به خون آلوده اش

می زند بر فرق از داغِ غلامی انتخاب (قطعات: ص: ۴۳۴)

و در قسمتِ بعد:

بهرِ ترویحِ امام ابن امام ابن امام

آدمِ آلِ عبا زآدم و عالم افضل (همان: ص: ۴۳۵)

 

امام باقر:

همانطور که اشاره شد، در مورد سایر ائمه اطهار علیهم السلام تنها چند بیت شعر و آن هم در شعر “فاتحه” دارد که اینجا ذکر می گردد:

بهرِ ترویح ِ محیطِ فیض، باقر کز شرف

در هوای آستان بوسیش می بالد ثواب

امام محمد باقر علیه السلام را گلِ باغِ محمدی (ص) خواند و می گوید:

بهرِ ترویحِ گلِ باغِ محمد باقر

آنکه جان داده مخالف ز نهیبش چو جعل

 

امام صادق علیه السلام:

امام صادق علیه السلام را ستوده و تنها راه و روش او را راه درست می داند:

بهرِ ترویحِ علی جعفرِ صادق که اوست

وارثِ علمِ رسول و خازنِ سر کتاب

تکبه جز بر قول او کردن خطا باشد خطا

راه جز بر جاده اش رفتن عذاب آمد عذاب

و اینکه:

بهرِ ترویحِ به حق ناطق امامِ صادق

آنکه دانای علوم است و توانای عمل

 

امام کاظم علیه السلام:

در مورد امام کاظم علیه السلام نیز اشعاری زیادی ندارد، همین یک مورد یعنی شعر فاتحه است که میگوید:

بهرِ ترویحِ شه کاظم که در هر عالم است

چون قضا حکمش روان و چون قدر رایش صواب

و

بهرِ ترویحِ شهِ موسیِ کاظم که بود

جلوه ی طور به آرایش بزمش مشعل

 

 

امام رضا علیه السلام:

در مورد امام هشتم امام رضا علیه السلام علاوه بر شعر فاتحه که می گوید:

بهرِ ترویحِ رضا کز بهرِ تعمیرِ جهان

گشته معمارِ کرم را جاده ی راهش طناب

و

بهرِ ترویحِ رضا ضامنِ غربت زدگان

خضر را ناصیه بر خاکِ درش مستعمل

ترکیب بندی نیز دارد که در آن قصه حمله افراد مأمون به امام رضا علیه السلام بقصد شهادت ایشان را آورده و پس از اینکه امام علیه السلام در این یورش بحکم الهی از هرگونه گزند در امان می مانند، ذکر اینکه چرا و چگونه مأمون امام (ع) را مسموم کرده و به شهادت می رساند، را اینگونه بیان می کند:

حسبِ دعوت به مامن مامون

گشت مهرِ سپهرِ دین مهمان

آن ستم پیشه را همی بایست

که کند خدمت از بنِ دندان

به ریا و نفاق و خدعه و زرق

کرد لطف و مروت احسان

به ولی عهدیش فریفت مگر

می ندانست پایه ی سلطان

و داستان یورش افراد مأمون به خانه علی بن موسی الرضا علیه السلام به قصد قتلِ ایشان را اینگونه آورده است:

گفت مامون شبی به چند غلام

که همیدون درین شباهنگام

پای از سر کنید و بشتابید

سوی بنگاهِ قبله گاهِ انام

گر بود در فراز، زودا زود

باید آمد فردوز از رهِ بام

پس بدان پای کش صدا نبود

جانبِ خوابگه کنید خرام

یکسره بر سرش فرود آرید

تیغهای برآمده ز نیام

اهرمن گوهرانِ تیره درون

خانه زادِ سوادِ ظلمتِ شام

شاه را یافتند تا جستند

صحن و ایوانِ آن خجسته مقام

بود آن دم درونِ حجره ی خاص

بر نهالی به رخت خواب امام

اوصیا راست از نهایت قرب

جامه ی خواب جامه ی احرام

تیغها بر سرش فرود آمد

همچنان کز خدا درود و سلام

همه باز آمدند و دانستند

کارِ ماهِ تمام گشت تمام

بستر از خونِ پاک نم نگرفت

بر تنش هیچ موی خم نگرفت

پس از ناکام ماندن در هدف شوم خود، مأمون از فرطِ کینه و عداوتی که به امام عالی مقام داشت، ایشان را مسموم کرده و به شهادت رسانید:

پیکرِ خواجه بود چشمه ی نور

چشمِ بد باد از نکویان دور

نور دیدی شود به تیغ دونیم؟

خون شنیدی چکد ز رخشان هور؟

تو و یزدان، بود چنین پیکر

در خورِ زخمِ دشنه و ساطور

نه پیمبر گذاشت در گیتی

اهل بیت و کلامِ ربِ غفور؟

حاسدان را از این مشاهده شد

سینه ها ریش و ریشه ها ناسور

عاقبت میزبانِ مهمان کش

شاه را زهر داد در انگور (ترکیب بند، صص: ۴۵۰-۴۵۱)

 

امام محمد تقی علیه السلام:

در مورد این امام همام علیه السلام نیز همین یک مورد شعر دارد که می گوید:

بهرِ ترویحِ تقی کاندر تماشگاهِ اوست

طاق ایوان آسمان مرآتِ روشن آفتاب

و

بهرِ ترویحِ تقی وز پی ترویحِ نقی

هر دو در دفترِ ایجاد دو فردِ اکمل

 

 

امام علی النقی علیه السلام:

در شعر فاتحه در باره امام علی النقی علیه السلام چنین آمده است:

بهرِ ترویحِ نقی کر بهرِ تقریبِ نیاز

هدیه آوردست نرگس دان به بزمش ماهتاب

و

بهرِ ترویحِ تقی وز پی ترویحِ نقی

هر دو در دفترِ ایجاد دو فردِ اکمل

 

 

امام حسن عسکری علیه السلام:

غالب در مورد امام حسن عسکری علیه السلام نیز ابیاتی زیادی ندارد. در شعر فاتحه می گوید:

بهرِ ترویحِ حسن آن آفرینش را پناه

کز ترفع آستانش عرش را باشد جواب

و اینکه:

بهرِ ترویحِ حسن، عسکر دین را سالار

قبه ی بارگهش گنبدِ گردون به مثل

 

امام عصر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه:

علاوه بر شعر فاتحه که در مورد حضرت مهدی علیه السلام چنین می نویسد:

زین سپس بهرِ ظهورِ مهدیِ صاحب زمان

ظلمتستانِ شبِ کفر و حسد را آفتاب

قول و فعلش بی سخن کردار و گفتارِ نبی

رسم و راهش بی تکلف رسم و راهِ بوتراب

و:

بعد از این بهرِ طلوعِ مهِ اوجِ عرفان

مظهرِ عدلِ حقیقی و امامِ اعدل

حضرتِ مهدیِ هادی که وجودش باشد

شانِ ماضی و گرانمایگیِ مستقبل

غالب منقبتی هم در مورد ایشان (عجل الله تعالی فرجهم) دارد که چنین می گوید:

کام دلم که پرسشی از شه نبود بیش

گر مرزبان نداد امامِ زمان دهد

سلطانِ دین محمدِ مهدی که رای او

منشورِ روشنی به شهِ خاوران دهد

اوباش را به بزمِ شهنشاه بار نیست

گردون چه هرزه دردِ سرِ پاسبان دهد

زان رو بود چنین که ز روی ادب سپهر

صد جا ز دور بوسه بر آن آستان دهد

ناگفته ماند مدح ز افراطِ ذوقِ مدح

تا این کشاکشم چه سخن بر زبان دهد

در اینجا غالب از امام زمان (عج) می خواهد که هرچه زودتر ظهور کنند که مقدم همنام پیامبر (عج) جهان را با تازگی باغِ بهشت آشنا سازد:

زود آ که فیضِ مقدمِ همنامِ مصطفی

آفاق را طراوتِ باغِ جنان دهد

زود آ که شهسوارِ نظرگاهِ لافتی

پردازشِ رکاب و طرازِ عنان دهد

غالب می خواهد که امام زمان علیه السلام نام او را بر زبان مبارک خویش جاری سازند و از این طریق به طوطی هند یعنی غالب شکری عنایت کنند:

نامم برد بدان لبِ شیرین و زین ادا

شکر به خورد طوطیِ هندوستان دهد

در قسمت بعدی این قصیده چنین می گوید:

مهدی که در روش ز محمد نشان دهد

سروش رواست سایه اگر توأمان دهد

بادا نسیمِ باغِ ولای تو عطربیز

تا نوبهار تازگیِ بوستان دهد

بادا گلیمِ بختِ عدویِ تو شعله خیز

تا در زمانه دود ز آتش نشان دهد (قصاید: صص: ۱۹۶-۱۹۸)

 

حضرت عباس علیه السلام:

غالب علاقه زیادی به حضرت عباس علیه السلام دارد و از رشادت های ایشان در میدان کربلا ذکری به میان آورده و نیز قصیده ای را به ایشان اختصاص داده است. در شعر فاتحه در باره حضرت عباس علیه السلام چنین می نویسد:

سیما از بهرِ ترویح علمدارِ حسین

پیشوای لشکرِ شبیر و ابنِ بوتراب

و در قسمت دوم فاتحه می گوید:

سیما از پی ترویحِ علمدارِ حسین

آنکه در لشکرِ اسلام بود میر اجل

در قصیده ای تحت عنوان “در منقبتِ حضرت عباس علیه السلام” در مدح ایشان چنین نگاشته است:

رو همت از آن تشنه جگر جوی که از مهر

بر تشنگیِ شاه فدا ساخته دم را

عباسِ علمدار که فرجامِ شکوهش

بازیچه ی طفلان شمرد شوکتِ جم را

آن شیرِ قوی پنجه که گردیده ز بیمش

دائر بتِ دیگر تبِ شیرانِ اَجَم را

آن راد که رد ساخته بر خاک نشینان

آورده ی کان را و برون داده ی یم را

و در موردِ اینکه آرامش حضرت عباس علیه السلام بستگی به این داشته است که کنار مولایش امام حسین علیه السلام قرار داشته باشند، میگوید:

خوابش به شبستانِ حسین ابن علی بین

دریاب به حهلوی هم آرامش هم را

و اینکه:

ای هم گهرِ ختمِ رسل گِردِ تو گردم

چندان که کنم چلقدِ تن ظلِ علم را

از کودکیم درسِ ولای تو روان است

دانی خود از این بیش که گفتم به تو کم را (قصاید: صص: ۱۹۴-۱۹۶)

 

خلاصه اینکه اسد الله خان غالب دهلوی یکی از بزرگان شعر فارسی در هند و یکی از دلدادگان ائمه اطهار علیهم السلام بوده که اشعارش در این خصوص بسیار نغز و خواندنی است و از خلوصی که در ابیاتش موج می زند، حتما سامانِ نجاتِ آخرتِ خود را از پیش فرستاده است! باشد که در این مورد تحقیقات و نوشته های بیشتری را شاهد باشیم.

 

کتابنامه:

کلیات دیوانِ غالب، به اهتمام محسن کیانی، انتشارات روزنه، ۱۳۷۶

شعر العجم، علامه شبلی نعمانی، ترجمه فخر داعی، چاپ دوم، ۱۳۶۳

کاروان هند، احمد گلچین معانی، آستان قدس رضوی، ۱۳۶۹

کلیات سعدی، نشر محمد، ۱۳۶۶

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.