قطار مهاراجه

(خاطرات هندوستان علی رضا قزوه در سال های 1386 تا 1391)

0 2

ما را چه به قطار مهاراجه؟ 

در هند خیلی چیزها برعکس است. در ایران که باشی می توانی بگویی ما را چه به هواپیما ، ما باید سوار همان قطار شویم. اما اینجا در هند قطاری وجود دارد به نام  “قطار مهاراجه” که مال از ما بهتران است. قطار مهاراجه همان قطاری ست که من هرگز نتوانستم سوارش شوم. آنقدر گران بود که به قول معروف به گروه خونی ما نمی خورد. ما باید می رفتیم سوار هواپیماهای هند می شدیم که قیمتش گاهی یک دهم این قطار هم نبود .

مسافرت زیاد می روم.  بیشتر با پروازهای ارزان قیمت شرکت های ایندیاگو[۱] ، اسپایس جت[۲] ، جت ایرویز[۳] و البته اینها هم کلاس های خودشان را دارند. دلم نمی خواهد برای یکی دو ساعت پرواز که بیشترشان هم به نوعی ماموریت است،  ولخرجی کنم. در  این پروازها  گاهی حتی یک لیوان آب یا چای هم نمی دهند . همه چیز فروشی ست. کم مانده که حتی هوای داخل هواپیما را بسته بندی کنند و بفروشند! پروازهایی هم هست که گران ترند و بیشتر متعلق به شرکت “کینگ فیشر[۴]” که یک شرکت انگلیسی و مشروبات الکلی اش هم معروف است و این پروازها را با کلاس بالاتری اجرا می کند. در این پروازها هر صندلی مانیتور خاص خود را دارد و پذیرایی اش هم مرتب تر است. البته من یکی دو پرواز هم با کینگ فیشر رفته ام. بیشتر در پروازهای گروهی که مثلا با برخی مقامات همراه بودیم . در هواپیماهای اینجا تا دلت بخواهد وسایل می فروشند . هواپیما انگار علاوه بر هواپیما یک فروشگاه سیار هم هست . برگه هایی به تو می دهند که می توانی مثلا فلان گوشواره و دستبند و گلوبند و عینک یا دوربین و موبایل و کیف و کفش را با قیمت کمتری بخری و سفارش بدهی . حتی به گمانم می توانی خود هواپیما را هم بخری .داشتم از قطار مهاراجه می گفتم و ناگهان به ذهنم گذشت که من چند تا کتاب دارم که با قطار شروع می شود. قونیه در قطار، قطار اندیمشک و اصلا چه عیب دارد که نام سفرنامه ی هندم را هم بگذارم همین “قطار مهاراجه”.

خاطرات فرودگاه

با سفیر نیمه شب در فرودگاه دهلی منتظر آمدن یک هیئت دیپلماتیک ایم. یک ایرانی زودتر از بقیه از پرواز پیاده شده و آمده تا مدتی را در هند بگذراند. در فروشگاه بزرگ فرودگاه مشروبات الکلی می فروشند و نمی دانم این دیگر چه مشروب عجیب و غریبی ست که فروشنده به هر مسافر فقط دو تا شیشه بیشتر نمی فروشد. کمی بعد این ایرانی هموطن عزیز به سراغ من و سفیر می آید و درخواست بسیار تا بسیار محترمانه ای دارد! می خواهد از سهمیه من و سفیر استفاده کند و چهار تا شیشه دیگر بخرد برای همین خیلی دوستانه در گوشش می گویم که آقای سفیر از این کارها نمی کند. طرف هم با شنیدن نام سفیر همان دو تا شیشه ی خودش را هم جا می گذارد و در یک چشم به هم زدن غیبش می زند. به راستی که ما ایرانیان گاهی چقدر آدم های دوست داشتنی و عجیب و غریبی هستیم و فکر می کنیم همه مثل ما فکر می کنند.

اتو ریکشا

اتو ریکشاهای هند هم برای خودشان موجودات عجیب و غریبی هستند. باید سوارشان شده باشی تا ببینی چقدر فرز و زرنگ جاخالی می دهند و در خیابان های شلوغ دهلی سالاری می کنند برای خودشان. قیمت شان هم خیلی ارزان تر از تاکسی هاست. در و دروازه ی درست و حسابی هم ندارند و اصلا اگر خوب دقت کنی می بینی یک موتور سه چرخه اند که ساخته شده برای گرمای هند و چقدر هم مقرون به صرفه است. منتها اسمش برای ایرانی ها کمی تا قسمتی سخت است. ایرانی ها به تسامح گاهی به آن ریشکا هم می گویند. خدا می داند چقدر از مردم هند از این همین اتوریکشاها ارتزاق می کنند.

ایندیا گیت و گم شدن

روزهای اول که هر مسافری به دهلی بیاید با جی پی اس و بدون جی پی اس خیابان ها را گم می کند. اینقدر خیابان ها شاخه شاخه می شوند و بیشترشان هم نام های هندی دارند. در این موارد بهترین جایی که می توان نشانه گذاشت که گم نشد همان ایندیاگیت است که می شود دروازه ی هند. کافی ست سرت را از پنجره ی ماشین بیرون بیاوری و به اولین عابر یا راننده اتوریکشا بگویی سیر! ایندیا گیت… یا بایا ایندیاگیت… طرف می فهمد که تو راه را گم کرده ای و با دست یک طرفی را نشانت می دهد. اما بعضی هندی های زرنگ هم هستند که زود می پرند بالا و راه خانه شان را نشان می دهند و تو را از مسیر کمی تا قسمتی دور هم می کنند. من که یکی دو باری گیر این آدم های زرنگ افتادم و بعد فهمیدم که از راه شرق رفته ام به مسیر غرب.

این نگهبانان خانه فرهنگ یک تعظیمی می کنند که بیا و ببین. تعظیم هایشان نفس آدم را بدجوری قلقلک می دهد و فکر می کنی که شده ای مهاراجه و نواب کل هند. استاد تمام عیار این تعظیم ها و احترام ها هم بهادر است با آن هیکل رشید و صورت سوخته و تکان های قشنگی که به عضلات صورت و دستش می دهد. مادهورام هم که یک هندوی مظلوم و مهربان است به سبک خودش دست را جلوی صورت می آورد و کمی خم می شود و تعظیم می کند.ما در خانه فرهنگ چند تا کارمند هندو هم داریم. زرنگ ترین شان که همه جور کار از دستش برمی آید سنجیو است که اگر بگویند این اورانیوم ۲۰ درصد را تا فردا تبدیل به ۴۰ درصد کن می گوید: چش آگا. زرنگ ترین خدمه مسلمان هم شانه حیدر است که هرچی بگویی به تو لبخند می زند با دندان های بزرگ و همیشه بازش. تمام فارسی یی که شانه حیدر در این سالها یاد گرفته همین است که : سلام. من شانه حیدر… به نظر من نصف هندی ها شبیه شانه حیدرند و نصف دیگر شبیه سنجیو.

 

اصطبل ذوالجناح همایونی

یک طلبه جوان هندی آمده بود از دست خرافات مردم شیعه می نالید و می گفت هرچه به این مردم می گویم اسب مرده را که تشییع نمی کنند در گوش شان فرو نمی رود و برای ذوالجناح مرده تشییع جنازه ای راه انداخته بودند که بیا و ببین. هرچه تلاش کردم که به آنها بفهمانم که من عالم دین هستم به من گفتند ذوالجناح برای ما از ده تا مرجع تقلید شما هم مهم تر است. من هم گفتم انشاء الله فردای قیامت با ذوالجناح محشور شوید. بعد هم خواجه گفت که در لکنهو تا همین چند دهه گذشته بیش از هفتاد کتاب نوشته شده که ثابت کند ذوالجناح ذکور بوده و دوست دیگر می گفت همین مردمی که خودشان یک اتاق درست و حسابی برای زندگی کردن ندارند برای ذوالجناح حاضرند پول جمع کنند و اصطبل همایونی راه بیندازند. آن جور ذوالجناح لابد یک چنین تشییع و تدفین جنازه ای را هم می خواست. ضیایی هم درآمد و گفت: همین چند وقت پیش در جایی یک گروه متعصب کتاب سوزان از کتابهای شهید مطهری راه انداخته بودند و حرفشان این بود که چرا مطهری گفته تحریفات عاشورا ، مگر می شود عاشورا هم تحریف بشود!

بعد هم گریزی زد به جدال ادیان و دعوای خوک و گاو. به من گفت شنیده ای این دعوا را ؟ گفتم بگو، گفت که اصل دعوای هندوها و مسلمانان که منجر به تخریب مسجد بابری بود در این بود که مسلمانانی متعصب دم گاو را که برای هندوها مقدس بود پرتاب کرده بودند توی یک معبدی و بعد هم هندوهای متعصب سر یک خوک را پرتاب کرده بودند در مسجدی و خلاصه دعوا شده بود و منجر به تخریب مسجد بابری شده بود. گناهش به گردن راوی اش.

 

طایفه ی عروس و طایفه ی داماد

امشب عروسی نوه ی یکی از استادان زبان فارسی هند است. هم استاد و هم نوه اش مسلمان اند و داماد از هندوهاست. در این موارد که یکی از طرفین هندو و یکی مسلمان باشد بیشتر وقتها قهر و آشتی هایی هم در پی دارد . بعضی استاد را متهم به ولنگاری و بی دینی می کنند که چرا جلوی نوه اش نایستاده و با این وصلت مخالفت نکرده ، همین خودش می تواند دلیلی برای نرفتن به آن عروسی باشد. در خانه ی داماد هندو نیز همین قهر و آشتی ها و دلخوری ها وجود دارد که چرا مثلا پسرشان یک عروس مسلمان را به هندوان ترجیح داده؟ ما دعوت ایم و بدم نمی آید به این عروسی بروم. پیشتر بیشتر عروسی ها از جماعت مسلمان ها بود. اما به عروسی نرفتیم. بیشتر این مواقع وقتی از طرف داماد دعوت می شوی، ارج و قرب و مقامت بیشتر است. استاد را با آن همه سابقه و سن و سال حتی زیاد تحویل نگرفتند(این را فردای مراسم دوستانی که رفته بودند می گفتند). بعد هم شنیدیم عروس در یک جای پردرآمدی کار می کند و حدود دو لک روپیه حقوق می گیرد؛ یعنی چیزی بالغ بر پنج – شش میلیون تومان .  بعدها مشخص شد که این زندگی شش ماه بیشتر دوام نیاورد. چون خانواده داماد چشم طمع به حقوق عروس داشتند و عروس هم زیر بار نرفت. این هم یک نمونه از عروسی های اینجا. اگر می رفتیم خاطره ی بدش تا مدتها در ذهنم می ماند بخصوص که استاد برای ما خیلی عزیز بود.  از استادان زبان فارسی هند چند نفری رفته بودند . ماجرا را پروفسور شریف حسین برایم نقل می کرد که گویا رفته بود و بعد هم افسوس می خورد که چرا رفته است به آن عروسی. یکی از دوستان می گفت پدر و مادر داماد در شب عروسی تمام هزینه های داماد از کودکی تا جوانی حتی خرج پوشک نوزادی وی را هم از خانواده عروس می گیرند! بیراه هم نمی گفت.

 

فقط زیندَه هستم

حالا چند وقتی ست که پیرمرد دیگر به خانه ی فرهنگ نمی آید، یعنی دیگر هیچ وقت نخواهد آمد!

یادش به خیر! وسط بحث ها و حرفهای جدی علمی یک دفعه دلش هوای قم را می کرد و هوای سوهان های خوشمزه اش را و مثلا تو از خاقانی سوال می کنی و از نسخه های خطی حافظ، و او ناگهان تو را غافلگیر می کند که :

–  سوهان قم نداری؟

– چرا استاد! باید کمی باشد. بمان تا از خانه بیاورم.

مرتب به من می گفت تو محسن منی. من تا به حال این جمله را نشنیده بودم. فکر می کردم نام یکی از پسران استاد باید محسن باشد و از روی مهر و محبت مرا چون محسن خود دوست دارد. بعدها دانستم که این عبارت را به هر کس که به او احسان و مهربانی یی داشته باشد به کار می برد؛ عبارت قشنگی ست همین که گاهی به دوستان بگوییم شما محسن من اید. من در ایران این عبارت را نشنیده بودم. زیبایی زبانِ فارسی زبانان غیر ایرانی در همین عبارت هایی ست که لابد از زمان های نسبتا دور بر سر زبان ها مانده است.

پیرمرد دایره المعارف مهربانی بود. هر وقت که می آمد اولین کلام من این بود:

–         چطوری استاد جان؟

و اولین پاسخ استاد این سال های آخر این بود:” خوب نیستم . فقط زینده هستم”. زنده را با یای اضافه به شکل زینده ادا می کرد. بعدها در ترانه های هندی ها به فراوانی عبارت زیندَگی را می شنیدم . ما زندگی می کردیم و هندی ها، زیندگی! نمی دانم کدام مان راحت تر زندگی می کردیم. اما زیندگی در هند با زندگی ما از زمین تا آسمان فرق داشت. نمی شود گفت کدام زندگی شیرین تر است؟ نمی شود گفت کدام زندگی زیباتر است؟ فقط می شود گفت که زیندگی در هند سخت است. نان در آوردن دشوار است. و گاه تلخ و تلخ و تلخ. اما این مردم گاهی مزه ای به نام تلخی را فراموش کرده اند و گیرنده های زبان و نگاه شان انگار با تلخی سال هاست وداع کرده. آنها مجبورند زیندگی کنند. مجبورند مثل غزالی که می دود تا توسط شیر خورده نشود، بدوند در تمام شبانه روز و حتی اگر شیر باشی باید از سر ناچاری غزالی را پاره پاره کنی! نمی دانم حس غریبی است زندگی  یا زیندگی در هند. باید آمد و این فاصله های عمیق را دید . تخت های چوب آبنوس و گردو کجا و تخت درب داغانی که فقط با چند تکه تخته و طناب در گوشه ی خیابانی به سختی تعادل خود را حفظ کرده است کجا. تازه می بینی روی همین تخت یک مادر و یک فرزند و یک سگ با هم آرام به خواب رفته اند و هر کدام در رویای خود در تناسخ بعدی به  مهاراجه ای تبدیل شده اند.

 

این امرود چقدر خوشمزه بود!

استاد عابدی امروز هم نفس نفس زنان و با عصا  آمده بود به رایزنی. می گفت شما را که می بینم دلم باز می شود. شاگرد ارشد استاد جناب پروفسور اظهر دهلوی (فلفل خوار اعظم هند!) هم بود. استاد عابدی نود سال را رد کرده و اظهر هم به گمانم هفتاد را چند سالی ست سپری کرده. با این همه استاد عابدی هنوز معتقد است که جوان است. می گوید دلم به جوان هایی مثل اظهر و محمد یوسف خوش است. محمد یوسف هم مثل اظهر با ماشین نوه اش آمده که سن و سالی از هر کدامشان گذشته. بعد هم استاد عابدی  این شعر را برایمان می خواند:

شکر نعمت های تو چندان که نعمت های تو

عذر تقصیرات ما چندان که تقصیرات ما

می گویم استاد! این بیت از کیست؟ هر چه فکر می کند یادش نمی آید. بعد می گویم برایت میوه پوست کنم؟ می گوید نه. من دیگر مزه میوه ها را متوجه نمی شوم. من هم تمرّد می کنم و یک امرود  که شبیه گلابی ماست، اما مزه اش کاملا فرق می کند برایش پوست می کنم و می خورد و بعد هم با با همان لحن کشدار و زیبای هندی اش با کمال تعجب می گوید: این امرود چقدر خوشمزه بود!…

 

 

با راجای محمودآباد

 

با نام راجا چند سالی ست آشنایم. راجای محمودآباد را به خاطر نسخه های خطی اش می شناسم که کتاب فهرست نسخه های خطی اش را آقای دکتر مهدی خواجه پیری در سال هایی که مدیر مرکز تحقیقات بوده منتشر کرده. محمودآباد جایی ست در نزدیکی شهر لکنهو و مثل لکنهو شیعه هم زیاد دارد. الان خیلی از آن کتابها وجود ندارند و سر از این کتابخانه و آن کتابخانه در هند و جاهای دیگر درآورده اند. نام کوچک راجای فعلی محمودآباد سلیمان است و مردی ست نسبتا مسن و مسلط به زبان های فارسی و انگلیسی و عربی و اردو و هندی. آدم تحصیل کرده و خوش برخوردی ست. پسرش را هم دیده ام و با او هم هم صحبت شده ام. از پدرش فاضل تر نباشد کمتر از او نیست. الحال در فرنگستان و در انگلستان درس می خواند و او هم تسلط خوبی به فارسی و عربی و انگلیسی دارد و مثل پدرش کلی شعر هم از شاعران فارسی از بر دارد. می فهمند شاعرم کلی با من مهربانی می کنند. دکتر خواجه پیری می گفت عموی سلیمان را هم دیده که قبل از سلیمان راجای محمودآباد بوده. خواجه می گفت عموی سلیمان بسیار قشنگ و شیرین حرف می زده و به همان شیرینی ادایش را در می آورد که :  حالا حاضر خدمت می شویم … کلیدها می آوریم …کتابها می نمایانیم…

بعد هم از انگشترها  و استخاره ها و و بخشش هایش می گفت.

می گفت این سالها هنوز سلیمان هر روز زیارت عاشورا می خوانَد و برایش به شیوه راجاهای قدیم و پدرانش  مراسم “دورباش- کورباش” را اجرا می کنند. قبل از آمدن راجا یکی از نوکرانش فریاد می زند که راجا می آید و همه دور می شوند و بعد راجا می آید و می نشیند روی صندلی و زیارت عاشورا می خواند و گریه می کند… انگار فرقی نمی کند سلطان سلیمان در محمود آباد هند باشد یا در قسطنطنیه!

اما چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد و  سلیمان، امروز بدون هیچ آداب و ترتیبی و بدون هیچ مراسم دورباشی، با ریش های تراشیده و کراوات، می نشیند کنارمان و از خاطرات پدرش می گوید که به وصیت او  در مشهد دفن شده  است. راجا حالا می خواهد به حضرت آیت الله خامنه ای نامه بنویسد که سنگ قبر پدرش را دوباره احیا کنند. می گوید آیت الله میلانی بر جنازه پدرم نماز خوانده بود. می پرسم قبر پدرت را می دانی در کجای حرم است؟ می گوید بله ، کنار پنجره فولاد.

نانواهای دهلی همه مرده اند!

 

روزنامه های ایران نوشته بودند در هند بیماری هپاتیت آمده و چند نفر را کشته. همین بهانه ای شده بود برای یک قصه نویسی که می خواست بیاید هند. پوسترهایش را زده بودیم و تشریف فرمایی اش را اعلام کرده بودیم و حالا کمی تا قسمتی ترسیده بود و داشت جا می زد که نیاید. پشت تلفن مدام از بیماری هپاتیت می پرسید و من هم مدام دلداری اش می دادم که هیچ خبری نیست. طرف با کلی ترس و لرز و دعا و صلوات شال و کلاه کرد و آمد . با محمدعلی راننده ی هندی مان که کمی تا قسمتی فارسی هم بلد بود تبانی کردم که چه بگوییم تا طرف – که از رفقا بود- در فرودگاه زهره ترک شود. به محمد علی گفتم: من می گویم هر روز چند نفر در هند بر اثر هپاتیت می میرند تو بگو آقا پنج هزار نفر! می گویم نانواهای دهلی همه چی شدند؟ تو می گویی مُردند آقا! می گویم مردم به جای نان چی می خورند؟ تو می گویی هندوانه می خورند آقا! می گویم هندوانه دانه ای چند است؟ می گویی هزار روپیه آقا! اتفاقا همه ی این سوال ها را از محمدعلی پرسیدم در جلوی چشم آن دوست قصه نویس. محمدعلی هم خیلی جدی همه را آن طور که از او خواسته بودم جواب داد و طرف کم مانده بود زهره ترک شود و از همان جا برگردد تهران. کلی طول کشید تا حالی اش کردیم که نترس بابا! اینجا هند است و تازه اگر روزی پنج هزار نفر هم بر اثر هپاتیت بمیرند هیچ اتفاقی نمی افتد! بعد هم سر به سرش گذاشتیم که آیا  اطلاع موثق دارد که راننده های اتوبوس شرکت واحد اینجا تا روزی چند نفر می توانند بکشند؟ که محمدعلی در آمد و گفت روزی پنجاه نفر آقا! این را هم با هم ساخت و پاخت کرده بودیم و باز قصه نویس قصه ما را برق گرفت که اینجا دیگر چه جور جایی است؟ خلاصه کلی سر به سرش گذاشتیم و کلی ترساندیمش تا کمی اوقات مان خوش شود و شد. محمدعلی هم حالا برای خودش کلی طناز شده است به خاطر همزیستی مسالمت آمیز با من!

 

 

در محاصره ی گدایان نظام الدین

گداهای درگاه امیرخسرو و نظام الدین اولیا شاید حرفه ای ترین گدایان دنیا باشند. من حتی به سامرا هم رفته ام و گدایان سامرا هم از من شکست خورده اند. اما گدایان نظام الدین هرکسی را ضربه فنی می توانند کرد. ناچارت می کنند که پولی بدهی و جانت را برداری و دربروی. آنقدر پیله اند و خودشان را با دست های چرک به تو می چسبانند که تو مجبور می شوی زودتر هرچی داری بدهی و از دستشان نجات پیدا کنی. رییس این گدایان در هفت هشت سال پیش جوانی بود با پای لنگ و ریش بلند و موهای ژولیده و مسلط به زبان فارسی هم بود. می گفت افغانی هستم و سالها در میدان شوش ایران هم در مغازه سبزی فروشی کار کرده ام. حتی می گفت مغازه سبزی فروشی داشتم. نمی دانم چرا به گدایی افتاده و چرا اینجا  و چطوری میان این همه سرگرد و سرهنگ به مقام سرلشگری گدایان رسیده؟ گداها ما را دوره کرده بودنمد. در محاصره گدایان مانده بودیم چه کنیم. ما ده دوازده شاعر بودیم. همه فحل و پیشکسوت و سن و سال گذشته اما حلقه محاصره کامل شده بود. پیشتر تمام سکه ها و پولهای اسکناس خردمان را خرج همین گدایان کرده بودیم و آن وقت شب سی چهل گدا خو را از حیاط نظام الدین اولیا و امیرخسرو کشانده بودند تا سر خیابان منتهی به مزار نظام الدین. همینطور می آمدند. کاش می شد از همه این ها فیلم گرفت. یکی روی دستانش راه می رفت . یکی با پای لَنگ، خود را می کشید. زنی بچه ای را کول کرده بود و می دوید دنبال ما و دخترکی با چشمانی کور همراه با صداها خود را می کشید و می آمد. حالا من مانده  بودم و فقط تعدادی اسکناس صد دلاری که هزینه ی یک هفته اقامت شاعران در هتل بود. اگر پولهایم را از جیبم می کشیدند که باید از فردا شب لابد ما هم می آمدیم اینجا و قاطی گدایان می شدیم! نگران بودم که چه جوری حلقه ی محاصره را بشکنم و از میان این همه گدا جانم، خودم و پولم را خلاص کنم. داد کشیدم سر بعضی شان که بابا به خدا ندارم! استاد جواد محبت هم همین قسم را می خورد و عبدالملکیان هم با خنده می گفت من دیگر شعرهای امیرخسرو را نمی خوانم با این گداهایش… خلاصه یک دفعه همان جوان افغانی به دادمان رسید. با یک پرچم در دست که پارچه ی سبزی داشت یک اشاره کرد همه ی گداها نشستند. بعد با ما به زبان شیرین پارسی سخن گفت و خلاصه به دادمان رسید. گفتم که تمام پول های خرد و اسکناس های ده و پنجاه روپیه ای مان را داده ایم و دیگر پولی برایمان نمانده. گفت خیلی خوب یک پولی به من بدهید تا همه را بفرستم بروند. گفتم باشد خلاصه یک جوری از خجالتت در می آییم. اما باور کن الان حتی یک سکه هم در جیب مان نیست. این دِین باشد به گردن من . می دهم. خلاصه همان رییس گدایان به داد ما رسید و ماجرا ختم به خیر شد.

حالا دوسال ازآن واقعه می گذرد و تقدیر چنین رقم خورده که من به هند بیایم و در مرکز تحقیقات فارسی رایزنی مشغول شوم. امروز برای ادای دین به سراغ همان گدایان رفتم. بعد از کلی پرس و جو رییس گدایان را دیدم. دلم سوخت. ریاستش را از دست داده بود. پنجاه روپیه از جیبم بیرون آوردم و به او دادم. گفت این خیلی کم است. خلاصه با کلی چانه زدن یکصد روپیه از من گرفت و رفت. دندانش تیزتر شده بود. می توانستم ندهم اما قول داده بودم. گفتم ما را یادت هست؟ خندید و گفت بله. بعد فلسفه ی آن پرچم سبز را هم در همان جا فهمیدم که برای باد زدن گدایان و فقرا بوده تا بتوانند از گرمای نیمه شب حیاط نظام اولیا نجات پیدا کنند  و یک پلک بخوابند.

 

یک میلیون پشه چند گرم است؟

این روزها یک حاج آقای باصفایی آمده است دهلی و چند شبی ست که در نمازخانه رایزنی برای ایرانیان صحبت می کند. خیلی هم خوش بیان و شیرین حرف می زند. نامش را قبلا نشنیده بودم. دیشب نشستم پای صحبت هایش می گفت عظمت خدا را ببین ، یک میلیون پشه یک گرم هم وزن ندارد. اتفاقا شب رفتم خانه و دیدم پشه ها از سر و کولم بالا می روند. شروع کردم به قتل عام پشه ها و شمردم  سی و هفت تا پشه جمع کردم. صبح قبل از رفتن به اداره صاف رفتم سراغ ترازوی آشپزخانه . خیلی دقیق نبود اما می شد حدس زد که این همه پشه ی خون و مالی شده دست کم یک گرمی وزن داشته باشند. همه را لای دستمال کاغذی پیچیدم و شب قبل از سخنرانی حاج آقا رفتم سراغش و گفتم حاج آقا! آدم وقتی حرف می زند، باید مستند باشد. خون این سی و هفت پشه به گردن شماست. دقیقا سی و هفت پشه یک گرم وزن دارند. شما چرا فرمودید یک میلیون پشه …. کلی خندید و سرم را بوسید و یحتمل خون پشه ها را هم به گردن گرفت و به من قول داد منبعد همین طور کیلویی و مثقالی و گرمی حرف نزند!

 

گدایی از گدایان

دیشب نه در خانه ما نان بود و نه در خانه دکتر نجفی. دکتر گفت برویم نان بخریم. رفتیم محله نظام الدین. همان جایی که من هیچ وقت طبعم نمی کشد از آنجا غذا و نان بخرم، اما دل دکتر نجفی را نشکستم و رفتیم. هنوز به سر کوچه نرسیده بودیم که گدایان دوره مان کردند. فکری به خاطرم رسید. به دکتر نجفی گفتم الان همه شان را فراری می دهم. گفت: گمان نمی کنم حریفشان بشویم. یک دفعه با جدیت تمام به طرف شان رفتم و به انگلیسی به گدایان گفتم : به من کمک کنید. اول کمی به من زل زدند و بعد با جدیت بیشتری به طرفشان رفتم و گفتم چرا به من کمک نمی کنید؟ …لطفا به من کمک کنید …. یک دقیقه بعد همه ما را ترک کردند و بدون این که حتی یک روپیه به من کمک کنند رفتند دنبال مشتری دیگرشان.

 

 

روسری بر سر در معبد سیک ها

امروز با خانواده سری زدیم به معبد سیک ها در خیابانی نزدیک کانات پلاس[۵]. بعدها فهمیدم کانات همان قنات بوده و پلاس هم که همان قصر است. یعنی قصر کاریز. برای ورود باید پارچه ای شبیه روسری را به سر می بستی. این تنها ایران نیست که سر جهانگردان زن خارجی روسری می کند ، در معابد سیک ها سر هر مرد و زن داخلی و خارجی را روسری  یا کلاه می گذارند. در بین هندوها و سیک ها رسم است که وقتی نزد مقام والایی می روند یا به معبد می رسند سرشان کلاه یا پارچه ای می گذارند. درست برخلاف ما که فکر می کنیم وقتی به حضور شخص والامقامی می رسیم باید به نشانه ادب کلاه را از سرمان برداریم. یاد خاطره ای افتادم که یک استاد زبان فارسی هند برایم تعریف می کرد از جناب تاراچند سفیر هندوستان در ایران در زمان شاه. می گفت هرچه ایرانی ها به تاراچند می گفتند کلاهت را نزد پادشاه ما بردار ایشان می گفت نه این بی احترامی ست و بعد به ایشان حالی کردند که کوتاه بیاید و کلاهش را بردارد. خلاصه یک دستمال نارنجی رنگی سر من کردند و پشتش را هم خودشان برایم گره زدند و وارد معبد شدم. با خانم و بچه ها عکس هم انداختیم و بعدها متوجه شدم که چرا مهدیه و مائده اینقدر در معبد به من می خندیدند!

پیشگویی فقیر شدن شاه ایران در سال ۱۳۵۵ در دهلی

حکایت روسری سر کردنم در معبد سیک ها را برای پروفسور شریف حسین قاسمی تعریف کردم و ایشان هم خاطره قشنگی از سفر شاه مخلوع و همسرش شهبانو در سال ۱۳۵۵ برایم تعریف کرد که به دهلی نو آمده بود و رفته بود تا مزار امیرخسرو دهلوی و نظام اولیا را زیارت کند. در همان محله نظام الدین که خاطراتش گذشت و محله ی فقرا و عرفا هم هست. شریف حسین می گفت در مقبره نظام اولیا هم زنان باید سرشان را بپوشانند و کسانی که در محله نظام اولیا بودند اجازه ندادند تا همسر شاه بدون روسری بر سر مزار آن عارف و صوفی نامی حاضر شود. دست آخر از یک زنی که در گوشه ای بیرون مزار نشسته بود روسری یی را قرض کردند و آن را بر سرش انداختند تا به زیارت برود. عارفی  که این لحظه ها  را دید گفت به زودی این شاه و زنش به روز سختی  و دشواری دچار می شوند چون مجبور شده بود روسری یک زن فقیر را سر کند.

 

 

از خاطرات دور

با شریف حسین قاسمی و محمد یوسف که هر دو از استادان بازنشسته و پیرمرد زبان فارسی هستند در باره گذشته خانه فرهنگ ایران در دهلی سوال می کردم که در زمان شاه فعالیت ها چگونه بود و حالا چگونه است؟ گفت بگذار یک خاطره ای بگویم که تا به حال نگفته ام. یک شب به مناسبت یک جشنی که گمانم تولد شاه یا پسرش بود جشنی از طرف خانه فرهنگ ایران گرفته بودند و بعضی ها آنقدر عرق خورده بودند که یک نفر دندان عاریه ای اش از دهانش افتاده بود و گم شده بود و فردا در میان چمن های حیاط گشتند و پیدا کردند.

امام حسین در قلب پیرمرد هندو

در هندوستان دوستان زیادی پیدا کرده ام. از جماعت مسلمان تا هندو. در میان اینها پیرمردی باصفا وجود دارد که نامش دهرمیندرنات است. پروفسور بازنشسته دانشگاه است در رشته اداره شهری . دهرمیندرنات شاعر است و به زبان اردو شعر می گوید و گاه در انجمن ادبی بیدل هم حضور پیدا می کند. اینها خانواده بزرگ و با اصالتی هستند. پدرش گوپیناد صاحب متخلص به  امان لکنهوی هفت زبان بلد بود و در کابینه دهلی وزیر ترقیات بود و با جواهر لعل نهرو و بزرگان دیگر بسیار دوست بود. همچنین با علی اصغرخان حکمت سفیر ایران نیز مراودات خوبی داشت. یکی از کسانی که این روزها گاهی به سراغم می آید و حال و احوالم را می پرسد همین پیرمرد باصفاست. او کتابهای زیادی دارد. ما دو سال قبل کتاب “انوار عقیدت ” او را چاپ کردیم. در این کتاب که نعت رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص)  و مدح و منقبت امامان معصوم سلام الله علیهم اجمعین است دهرمیندرنات با زبان شعر ارادت خود را به چهارده معصوم نشان داده است. ما برای چاپ کتابها مبلغی به استادان به عنوان حق التالیف می پردازیم. اما دهرمیندرنات هرگز از ما بابت چاپ این کتاب پول نگرفت. درست مثل پدرش که در زمان وزارتش حتی ماشین و خانه نگرفته بود و وقتی از دنیا رفت تنها بیست و نه روپیه پول از خود باقی گذاشته بود ! و همیشه می گفت مولا و مقتدای من علی ابن ابیطالب(ع) است. پدر و پدر بزرگ و عموی دهرمیندنات هم شاعر بودند. آنها هم اشعار زیادی برای امامان شیعه سروده بودند. عموی ایشان گویا حتی به عتبات عالیه هم رفته بود و مسیری از کربلا تا نجف را به خاطر ارادتش به امام علی و امام حسین پیاده سفر کرده بود.

ما یک بار دهرمیندنات را به عنوان شاعر به ایران فرستادیم تا در دومین جشنواره شعر فجر شعر بخواند که قسمتش نشد شعر بخواند و با همان مظلومیت خاص آمد و برگشت. بار دیگر که گفتیم برو گفت همان یک بار بس بود. چند وقت پیش خواستیم در برنامه محرم از او تقدیر کنیم گفت در ماه محرم هیچ تقدیری از من نکنید و فقط شعر خواند برای امام حسین و سقای دشت کربلا.

او با وجود بیماری تنگی نفس که دارد به دلیل ارادت خاصی که به زبان فارسی دارد و با داشتن سنی حدود ۷۶ سال تازه به کلاس های زبان فارسی رایزنی می آید تا زبان فارسی را یاد بگیرد. این کارش مرا یاد مظفرالنواب شاعر بزرگ عراقی مقیم سوریه می اندازد که با همین سن و سال همین کار را کرده بود.

این روزها تقریبا کار کتاب پژوهشی دهرمیندرنات در مورد نعت پیامبر در سروده های شاعران هندو تمام شده است و امروز آمده بود حروفچینی نهایی کتاب را تحویل داد و رفت. نام کتابش “هماری رسول ” است یعنی رسول ما. و در آن آثار ۴۰۰ شاعر هندو در نعت پیامبر گرامی اسلام است. او اصرار داشت که مقدمه این کتاب به نام من باشد که نوشتم و بعد قول داد بعد از این کتاب دو کتاب هماری علی و هماری حسین را بنویسد که سروده های هندوها در مدح امام علی(ع) و امام حسین(ع) را شامل می شود.

اما نکته ای که مرا وادار کرد این مطالب را بنویسم سخنان امروز و چند روز پیش ایشان بود. ایشان فوق العاده کم حرف اند. چای و خوردنی نمی خورند. و بسیار هم در زندگی و کار جدی هستند و خیلی از مسلمان های هند و استادان هم ایشان و خانواده شان را قبول دارند و احترام می کنند. دهرمیندرنات در این دو دیدار اخیرش با من مدام از معجزه و معجز و حسین و ماه می گفت و اشاره ای هم به شب دوازدهم داشت . چند روز قبل درست متوجه حرف هایش نشدم اما امروز تا رسید از من دو چیز خواست. یکی این که نامم را از پایین مقدمه بیاورم بالا که گفتم عادت ما ایرانی هاست که نام مان را پایین می نویسیم و دوم آن که در مقدمه ام او را در ردیف منشی نولکشور قرار داده بودم. منشی یک هندو بود که هزاران کتاب مسلمانی و تشیع را در زمان ۱۵۰ سال قبل چاپ سنگی کرده بود و خدمات بسیار بالایی به حوزه های دینی و تشیع و زبان فارسی کرده بود و در روزگاری ناصرالدین شاه پادشاه ایران آرزو کرده بود که بیاید هند و منشی را ببیند. دهرمیندنات می گفت من یک انسان کوچکم چرا مرا با ایشان مقایسه کردی او یک بیگ من بود. این را بردارید. و بعد دوباره بحث معجزه و ماه را مطرح کرد و این بار که دقیق تر شدم متوجه این ماجرا شدم:

شب دوازدهم محرم همین امسال ساعت دو نیمه شب دوست دهرمیندرنات آقای عرفان ترابی از کشمیر به ایشان تلفن می زند که برو به پشت بام ماه را نگاه کن . معجزه است.

دهرمیندرنات می گوید من تا آماده شدم و به پشت بام رفتم ساعت دو و یک ربع شده بود. به علت بیماری و نفس تنگی و سرمای هوا فقط توانستم چند دقیقه به اسمان و ماه نگاه کنم. ماه کامل بود و درست در وسط ماه کمی بالاتر از مرکز ماه به خط نستعلیق با حروف سیاه که کاملا خوانده می شد نوشته شده بود : “یا حسین”

در خانه ما پسرم و خانواده خواب بودند. فردا ماجرا را به پسرم و دوستم غلام حیدر گفتم گلایه کردند که چرا به ما نگفتی. فردایش به آسمان و ماه نگاه کردیم هنوز از کلمه های وسط عبارت س و ی به هم چسبیده باقی مانده بودند.

به دوستم اکبر رضایی رییس صدا و سیما زنگ زدم گفت باید تصویر باشد تا ما تصویر بگیریم. دهرمیندرنات در تصویری که از ماه و نوشته کشیده بود دو نقطه را از هم جدا کرد و به زبان اردو گفت: گفت نقطه ها اینچنین بودند. بعد خداحافظی کرد و رفت.

بی خیال صدا و سیما شدم. گفتم دوستان عکسی به یادگار از من و پیرمرد بگیرند. بگذارم همین جا که بعدها اگر دلم برای این آدم ها تنگ شد یادشان کرده باشم.

بیمارستان حیوانات

در دهلی نو یک بیمارستان حیواناتی وجود دارد که وابسته به جین هاست، در روبروی قلعه ی سرخ .اگر حیوانی مریض شود هر وقت زنگ بزنیم با آمبولانس می آیند و حیوان را می برند. تا به حال چند گربه و یک بچه شاهین و یک غاز و یک بچه کبوتر را فرستادیم بستری شده اند و خیلی هم تلاش کرده ام فرصتی باشد یک عصر بروم به ملاقات سگی، الاغی ،گربه ای یا  میمونی که فرصت نشده است. چند وقت قبل هم یک پشه بدجور دور گوشم ویزویز می کرد، رفتم بکشمش که نیمه جان شد ، خواستم زنگ بزنم به بیمارستان که گفتم ممکن است بفهمند کار خودم بوده و خلاصه زنگ نزدم. یک بار هم دندان درد شدیدی داشتم و نمی توانستم رانندگی کنم و دکتر درست و حسابی هم پیدا نمی کردم ، کم مانده بود تلفن را بردارم و زنگ بزنم به همان بیمارستان که بیایند یک پستاندار مهره دار خونگرم را ببرند و یک فکری به حال دندانش بکنند…

 

آموزش تضمینی عروض به مارمولک

 

این روزها چند تا مارمولک در اتاقم می چرخند و سر به سر اعصابم می گذارند و نمی روند پی کارشان. یحتمل در تناسخ قبلی شاعر بوده اند و حالا مارمولک شده اند.  دست آخر هر وقت می بینم به یکی شان که از همه بزرگتر است هوس می کنم وزن عروضی یاد بدهم!! شاید در این دنیا یا در تناسخ بعدی دوباره شاعر شد . می گویم شاید این حیوانکی چیزی شد، بعضی از این  استادان ادبیات هند که هر کار کردم وزن شعر را یاد نگرفتند.

 

استاد سرکار علیه ی کرمانی

 

زن، شوهر و بچه ها و نوه اش را ول کرده از فلان شهر جنوبی ایران آمده اینجا بعد از بازنشستگی مدرک دکتری بگیرد و دارد می گردد که چه کتابهایی را به ایران معرفی کند که ایرانیان ندارند و ندانند. آن هم با استفاده از دانش من و درست در همین دهلی و در همین کتابخانه ی مرکز تحقیقات.  حتی حاضر نیست دو قدم آن طرفتر را پرس و جو کند. گاهی وقتها مخم سوت می کشد از این همه عجایب. جدا که ما ایرانیان استادیم در هدر دادن وقت و پول و انجام دادن کارهای تکراری و کم فایده.

حافظ پژوهی با سس اضافه

یک آقای مثلا حافظ شناس – که من اولین بار بود اسمش را می شنیدم-  زنش را فرستاده بود نسخه های درجه یک حافظ را ببرد. طرف فکر کرده بود از فرودگاه پیاده شود همانجا یک فروشگاهی هست و آن نسخه ها را می دهند ببرد و کلی هم تشکر مفت و مجانی بدرقه ی راهش می کنند. . بعد از پرس و جو آمده بود سراغ ما، من به احترام دوستی آن آقا با پدرخانمم چند نسخه خطی از حافط که بد هم نبود پیدا کردم، مال سیصد چهارصد سال قبل بودند  و در سی دی ریختم و مفت و مجانی تقدیمش کردم اما طرف به جای دستت درد نکند گوشی را داد به شوهرش و طرف با بدخلقی گفت من این نسخه ها را نمی خواهم . قدیمی ترین نسخه حافظ هند را بده بیاورد و گفتم که آن نسخه در فلان کتابخانه است و تا اینجا به اندازه سفر به ایران راه است و تازه نسخه را نمی دهند و هنوز دیجیتال نشده و … طرف گوشش بدهکار نبود. بعد هم به خانمش گفتم خانم به خدا این نسخه ها را نمی دهند حتی به خود ما هم نمی دهند به بهترین استادان دانشگاه ایران با وجود آن که نامی هم داشته باشند نمی دهند، مثال زدم که رییس انجمن استادان هند استاد اظهر دهلوی با شفیعی کدکنی همکلاس بوده و الان اگر استاد شفیعی به استاد اظهر بگوید فلان نسخه را می خواهم آنها به او هم نمی دهند طرف شاکی شد که چرا شوهر مرا با شفیعی کدکنی مقایسه می کنی؟ شوهر من بالاتر از اوست و کلی از این مزخرفات که سرم سوت می کشید و مانده بودم که چه کنم و چه بگویم.  بعد از این همه به خیال خودم لطف در حق آن طرف و بعد هم حرفهای سربالای آن آقا. بماند. ما اینجا همه جور مشتری داریم و باید مردمداری کرد و چیزی نگفت. گفتم حق با شماست. آقای قلیچ خانی ناراحت شد و حرفی از سر منطق زد، البته با احترام و  طرف به همراه خواهرش که دانشجوی دکتری در هند است شروع کردند به بد و بیراه گفتن به قلیچ خانی . گفتم این هم از عوارض حافظ شناسی آن آقاست که تسری پیدا کرده … بگذریم..

 

فارسی به سبک عبدالرحمان

این رحمان حرف ندارد. آنقدر آدم خوبی ست که هوس می کنم کاش جای او بودم. سی سال است در این مرکز کار می کند و هر صبح با قرآن خواندن کارش را شروع می کند. فردا عید قربان است و سفارش داده ام از برادرش که قصاب است یک گوسفند برای قربانی کردن بخرد. می گوید آقا یک جانور یا دو جانور؟ می گویم منظورت چیست؟ علی رضا کمک می کند که می گوید برای قربانی کردن چند تا گوسفند بیاورد.

بعد رحمان می گوید آقا تیل صفحات را زیاد می کند. می گویم مشکل شد دو تا . اول بگو تیل چیست و دوم بگو صفحات چیست ؟ بعد از کلی توضیحات می فهمم که صفحات همان مغز است و تیل هم همان سنجد . معنی عبارت هم مفهوم است. رحمان سنجد آورده همه سیاه ، می گویم این تیل که صفحات مغزت را خاکستر می کند. می خواهد بگوید حافظه را زیاد می کند . می گویم سیزن هم حافظه را خوب می کند . دوباره فکر می کنم به سیزن که یحتمل باید  انگلیسی شده ی کنجد باشد و بعدهم گیج می شوم که نکند همان تیل باشد.

به علی رضا می گویم چرا دیروز به اداره نیامدی؟ می گوید ببخشید آقا بخار کرده بودم. دوباره رحمان کلی توضیح می دهد تا بفهمم بخار کردن یعنی تب کردن. اینها خودش یک فرهنگ کامل است برای ساختن یک فیلم کمدی. همه اش از جنس صحبت های آن هندی که به راننده تاکسی ایران گفته بود آقا من را همینجا لطفا پرتاب کن پایین…

با عبدالجلیل

این روزها عبدالجلیل زیاد به من سر می زند. مترجم سابق سفارت هند در ایران  و سفارت مالزی بوده. خودش می گوید ۲۲ سال در ایران بودم و الان ۱۸ سال است به هند برگشته ام و دل من و خانواده ام  حسابی برای ایران تنگ شده . می گفت در بلوار کشاورز و خیابان فلسطین و شریعتی و میرزای شیرازی خانه اجاره ای داشته اند و الان یک و نیم سال است در خانه فرهنگ پیش خواجه کار می کند. چند وقتی ست با همان پول مترجمی ایران خانه ای در منطقه ای در جنوب دهلی خریده و الان در خانه ای وقفی در کنار مسجد جامع دهلی با ۴ برادرش زندگی می کند . می گوید پسرش در قطر شناسنامه ایرانی دارد ولی گذرنامه اش هندی است .می گوید خیلی فرزندانم دوست دارند برگردند ایران و از عدم بهداشت هند خیلی ناراحت اند. می گفت پسرم گفته شما برگردید ایران من می روم و در تیم فوتبال ایران بازی می کنم و خرج تان را درمی آورم. می گفت این همان پسری است که  هر وقتی برمی گشتیم به هند زود مریض می شد. بعد هم می گفت دعا کنید بتوانم بروم ایران… انگار خاک ایران هم مثل خاک هند دامن گیر است…

حالا این قلاده ی گل را می اندازیم گردن آقای قزوه

خیلی بد است که تو را ببرند بالای صحنه ی مراسمی و کلی از تو تعریف کنند و بخواهند به احترام زحماتت برای زبان فارسی به گردنت چیزی مثلا یک حلقه گل بیندازند و به جای حلقه گل بگویند حالا ما این قلاده گل را می اندازیم گردن آقای قزوه. خدا وکیلی اگر شما جای من بودید ناراحت نمی شدید. خاصه آن که گل همان پنج روز و شش هم نبود و بعد از یکی دو روز حلقه ی گل پژمرد و قلاده و خاطراتش تا هنوز بر گردن من سنگینی می کند. همان جا مجبور شدم بروم پشت تریبون و به استاد پروفسوری که آن قلاده را به گردن من انداخته بود بگویم استاد عزیز! قلاده را برای سگ به کار می برند. در فارسی واژه حلقه ی گل را داریم. این دفعه که قلاده را به گردن من انداختید اما لطفا بعد از این به گردن خودتان و دیگران حلقه ی گل بیندازید!

بزرگداشت پروفسور اختر مهدی در بزرگترین هتل دهلی

این آقای اختر مهدی انصافا آدم باصفایی است. خیلی سال است که می شناسمش . خیلی قبل تر از آمدنم به هند. در ایران هم یکی دوباری با ایشان دیدار داشتم. این روزها به عنوان استاد دانشگاه جواهرلعل نهرو و معاون انجمن استادان هند زیاد به سراغم می آید. ایشان همان کسی ست که یک بار قلاده گل را به گردن من انداخت. هر وقت می گویند اختر مهدی یاد قلاده گل می افتم. آدم خونگرمی ست و این روزها به مجله ی اردوزبان رایزنی فرهنگی هم کمک می کند و گاهی مترجم سمینارها و شخصیت ها هم می شود. خلاصه کلی برای زبان فارسی زحمت می کشد. من هم به شیوه ی خودش بدم نیامد سر به سرش بگذارم و برایش بزرگداشتی بگیرم. گفتم استادجان برو بزرگترین هتل دهلی را پیدا کن که دست کم هزار نفر ظرفیت پذیرایی داشته باشد و همه رقم غذا داشته باشد. مدام می گفت نه ، من راضی نیستم ، من قابل نیستم و از این حرفها. من هم گفتم استاد عزیز ! شما برو پیدا کن بیا به من خبر بده. باز می گفت آخر زحمت می شود. گفتم استاد جان پولش را خودت باید حساب کنی. من فقط آدم هایش را می آورم و خودم هم یک سخنرانی خوبی برایت می کنم. کلی خندید و رفت.

 

 

دعوای گاوهای سفید و سیاه

 

دیشب خسته و کوفته از مراسم بزرگداشت خانقاه پتنای شریف آمدیم تا شهر پتنا. سه چهار ساعتی در راه و کلی کوفتگی در ماشینی که مدام تو را در دست انداز می انداخت. شب دیروقت رسیدیم به هتلی در مرکز شهر پتنا. من و دکتر نجفی با هم یک اتاق گرفتیم و دکتر که حسابی خسته بود هوس کرد برود دوش بگیرد. سرویس تمیز و شیکی اتاق ها سبب شد شک کنم که قیمت اتاق چند است. رفتم به طبقه پایین دیدم قیمت اتاق دوازده هزار روپیه است. آمدم بالا و به دکتر گفتم جمع کن برویم. گفت چرا؟ گفتم قیمتش خیلی سرسام آور است. گفت حالا کوتاه بیا. گفتم نه پاشو برویم. رفتیم و دکتر محمد عابد هم همراهی مان کرد و یک هتل ساده و تمیز گرفتیم به یک چهارم قیمت آن هتل. جای جمع و جور و کوچک و تمیزی بود. فردا صبح رفتم پایین دیدم دو تا گاو سیاه و سفید محله را به هم ریخته اند و با شاخشان همدیگر را حسابی هل می دهند و شیشه می شکند و بساط دستفروشان را چپه می کنند. خیلی از مغازه دارها با چوب و آب و شلنگ سعی می کردند این دو تا گاو را منصرف کنند و نمی توانستند. زور هر دو تا گاو هم زیاد بود و کسی هم جلودارشان نبود. خلاصه یک محله را به هم ریختند و بعد کلی چوب خوردن و خیس شدن آتش بس دادند. مانده بودم که راز و راز دعوای گاو سفید و سیاه چه می تواند باشد و دریافتم که گاوهای هند همیشه هم مقدس نیستند . اگرچه گاو سفید حرمتش در بین هندوان کمی بیشتر بود اما من طرفدار گاو سیاه بودم و سرانجام هم بازی شان یک یک تمام شد. رفتم بالا توی اتاق و دکتر نجفی را بیدار کردم و گفتم پاشو بیا پایین ببین عجب محله ای ست اینجا. گفتم که اگر ما دیشب در همان هتل می ماندیم به مراسم دعوای گاوها نمی رسیدیم. خندید و گفت جایی که تو ما را بیاوری از این بهتر نمی شود!َ

 

خاطرات میمون ها

خجسته ترین خاطرات من در هند با میمون هاست.

همان روزهای اول حضورم در هند اولین کسی که به دیدارم آمد یک میمون سفید بود که بدون گرفتن وقت قبلی از در پشتی دفتر کارم و از راه یک درخت به پشت پنجره اتاقم آمد. عبدالرحمان کارمند محلی دفتر مرکز تحقیقات فارسی دهلی نو می گفت که این میمون هرچند وقت یک بار می آید. یحتمل خبردار شده بود که مدیر این مرکز عوض شده و آمده بود خوشامد بگوید. روی میز دفتر کارم یک میز کوچک میوه گذاشته بودم با چند نارنگی و موز. میمون احتمالا به خاطر ارادت قبلی و قلبی به موز به سراغ من آمده بود. از پشت شیشه پنجره نگاهم می کرد و من این صحنه ها را ندیده بودم. آن روز کمی سرماخورده بودم و از دستمال کاغذی هم استفاده کردم و عبدالرحمان می گفت وقتی شما رفتید میمون وارد سالن شد و دقیقا مثل شما دستمال کاغذی را برداشت و بینی اش را پاک کرد و رفت. می گفت اگر به این میمون خوراکی بدهی همیشه می آید. گفتم رحمان جان ما نیامده ایم اینجا میمون بازی کنیم. این را به میمون حالی کن که اگر در تناسخ بعدی آدم شدی و اهل جستجو بودی بیا کار تحقیقی کنیم وگرنه خدا روزی ات را جای دیگر حواله کند.

ماجرای میمون را به دوستان دیگر که گفتم دیدم هند پر است از خاطرات مردم با میمون ها. دکتر نجفی می گفت داشتیم با ماشین به شهر دانشگاهی علیگر می رفتیم و ماشین حدود صد کیلومتر سرعت داشت که ناگهان میمونی از آن طرف خیابان با سرعت آمد و با صدای مهیبی به ماشین ما خورد و رادیاتور ماشین سوراخ شد اما میمون مثل یک تایر ماشین حدود پنجاه متری را غلت خورد و ما همه فکر کردیم که میمون بیچاره الان دیگر تلف می شود اما با کمال تعجب دیدیم از جایش پاشد و در حالی که گیج و منگ بود سگی را در کنارش دید و یحتمل فکر کرد که کار سگ باشد که به این روز افتاده، با دستش ضربه محکمی به کله ی سگ بیچاره زد و از درخت به سرعت بالا رفت. دکتر نجفی می گفت ما همین طور چند دقیقه ای را زیر درخت ایستادیم به گمان این که الان میمون بخت برگشته از بالای درخت می افتد و می میرد اما میمون بعد از چند دقیقه جست و خیزی کرد و پرید روی درخت دیگر و ما ماندیم با یک ماشین که رادیاتورش سوراخ شده بود و به زحمت بعد از تعمیر ماشین راه مان را ادامه دادیم.

یکی دیگر از دانشجویان ایرانی که در دهلی تحصیل می کرد می گفت با دوست هندی اش به یکی از روستاهای اطراف دهلی رفته بودند و در آنجا میمونی کفش او و دیگر دوستانش را دزدیده بود و با خود به پشت بام خانه برده بود و منتظر بود که ما بیرون بیاییم و از ما یک چیز خوردنی بگیرد و کفش ها را تحویل بدهد. می گفت این کار برای میمون ها نوعی تفریح شده و می دانند که چه طور سر به سر آدم های غریبه بگذارند.

فرق بین میمون ایرانی و میمون هندی

اردوی دانشجویی گذاشته بودند برای شهر شیملا. من درگیر بودم و شلوغی کار اجازه نمی داد با دانشجویان همراه شوم اما مهدیه و مائده و مادرشان همراه تعدادی از خانواده های ایرانی به این اردو رفتند. آنجا به دانشجویان گفته بودند که مواظب دوربین و عینک تان باشید که میمون ها ندزدند و بعضی این نکته را جدی نگرفته بودند . انگار خانواده ما هم از حمله میمون ها بی نصیب نمانده بودند . خانمم می گفت من اصلا تصورش را هم نمی کردم که میمونی بتواند با آن مهارت از پشت سر عینکم را بردارد بدون آن که حتی متوجه شوم. یک دفعه دیدیم عینکم نیست و بچه ها جیغ زدند و من دیدم سایه ای از کنار سرم گذشت. انگار میمون های شیملا از همین راه ارتزاق می کردند و تازه وسیله ای بودند برای ارتزاق بعضی آدم های آنجا. یعنی زد و بند داشتند با بعضی آدم ها که عینک جهانگردان و مسافران را بدزدند و به بالای درخت ببرند و بعد یک هندی که زبان میمون ها را می دانست بیاید و مثلا پنجاه روپیه ای بگیرد و یک مشما میوه برای میمون پرتاب کند و میمون هم عینک یا دوربین را پس بدهد. این طوری هم میمون به حقش می رسید هم صاحب میمون چیزی گیرش می آمد و هم اضطراب زیبا و قشنگی همراه با خاطره ی خوبی در دل آن مسافر می نشست. خودش یک جور تفریح بود. بدون آن که کوچکترین خراشی به صورت و دست کسی بیفتد. حالا اگر میمون های ایرانی بودند طرف را زهره ترک می کردند. همین بهتر که اصلا ایران میمون ندارد.

میمون های متمدن

یکی از ایرانیان مقیم هند که بیست سی سال قبل در لکنهو درس می خواند می گفت ما چند دانشجو بودیم که یک اتاق اجاره کرده بودیم و گاهی وقتها که لباس زیرمان را می شستیم و آفتاب می کردیم می دیدیم که روی بند نیست و دوستان دیگرمان را متهم می کردیم که شاید به اشتباه مثلا زیرپیراهن مرا برداشته اند. یک بار کشیک کشیدیم دیدیم کار میمون هاست که برای نجات از سرمای زمستان زیر پیراهن و شورت ما را می برند و می پوشند. خلاصه بی خود نیست که یک بنده ی خدایی به نام داروین گفته انسان از نسل میمون است. یحتمل روزی گذر داروین هم به همین لکنهو و میمون هایش افتاده و زیر پیراهن و شورت داروین را هم  یکی از همین میمون ها از روی بند رخت دزدیده اند و او هم به این نتیجه رسیده…

تو بزرگ شی چی میشی

رفته بودیم باغ وحش دهلی نو. میمونی که سی سانت بیشتر قد نداشت جلوی چشم آن همه آدم داشت کارهای نسنجیده انجام می داد. طرفش رفتم که بترسد و راهش را بگیرد و برود دیدم طرف با همان قد سی سانتی اش به تحکم به طرفم می آید که مرا بزند. کمی که ایستادم او هم همین طور ایستاد و به من زل زد. خیلی هم حق به جانب بود. یحتمل بیمه ی تکمیلی انجمن میمون پرستان هند در جیبش بود . گفتم آینه بدهم خدمت تان. ایستاد و همین طور مرا نگاه کرد و یک قدم هم حتی جلوتر آمد . پایم را محکم به زمین کوبیدم که بترسد و برود .یک قدم دیگر هم جلو آمد. گفتم حیف که در ایران نیستی، وگرنه حسابی گوشت را می کشیدم و یک حیوان آزاری یی می کردم که بیا و ببین. حالا که بزرگترت جلویت را نمی گیرد… خلاصه دیدم هند است و همین میمون هایش. از گوشه چشم بدجوری نگاهش کردم و گفتم: میمون هم میمون های قدیم… بچه! تو بزرگ شی چی میشی !

میمون بی شعور

می گویند میمون ها حیوانات با فهم و شعوری هستند و مغزشان نسبت به دیگر حیوانات پیشرفته

تاریخ مقاله: بهمن ماه ۱۳۹۳

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.