الهه سلطانی: شاعر و مخاطب شعر آشنا به زبان دل یکدیگرند

مصاحبه با خانم الهه سلطانی

0 553

فرهنگ اسلامی: از اینکه در خدمت شما هستیم، خرسندیم. لطفا خودتان را به مخاطبان ما معرفی بفرمائید.

الهه سلطانی: من الهه سلطانی گردفرامرزی هستم.متولد ۱۳۶۱٫ ساکن استان یزد هستم. کارشناسی ارشد اقتصاد دارم. و در مقطع رشته دکترا مشغول به تحقیق هستم.

 

 فرهنگ اسلامی: شعر گفتن را از کی شروع کردید  و چه چیزی باعث شد به شعر گفتن روی بیاورید؟ و آیا اولین شعرتان را هنوز در خاطر دارید؟ و از کی بطور جدی به شعر گفتن روی آوردید؟

الهه سلطانی: من از کودکی روحم با شعر آشنا بود. مادرم دیوان حافظی داشت که همیشه کنارش بود و شاید اغراق نباشد اگر بگویم روزی چهارساعت اشعار حافظ را برای ما می‌خواند .کم کم به یک سنی که رسیدم، که یک غزل را مادرم می‌خواند و یک غزل را هم من و حتی غزلیات حافظ را حفظ می‌کردم. پدرم هم طبع شعر داشت و گه‌گاهی شعری می‌نوشت.

اولین شعرم را به کمک پدرم نوشتم. روستایی که ما در آن زندگی میکردیم، تازه به شهر تبدیل شده بود و مدرسه خواسته بود اگر کسی می‌تواند در مورد شهر شاهدیه شعری بنویسد که من با کمک پدرم نوشتم. بعد از آن همیشه در حال نوشتن بودم. اشعار دست و پا شکسته می‌نوشتم ولی به کسی بغیر از خانوادم آن اشعار را نشان نمی‌دادم و یکبار هم که در مدرسه عنوانش کردم خیلی حمایت نشدم و این باعث سرخوردگیم شد. پس شعر را رها کردم تا شش سال پیش تقریبا که به خاطر یک کلکل در یک گروهی شروع به بداهه نویسی کردم و یکی از دوستان که نوشته من را دیده بود، خوشش آمد و من را ترغیب کرد که به نوشتن ادامه بدهم.

 فرهنگ اسلامی: آیا از محضر استادان شعر هم بهره بردید؟ در چه حد؟

الهه سلطانی: با هیچ انجمن و محفلی در یزد آشنا نبودم. در فضای مجازی با دو گروه آشنا شدم، یکی اصفهان و دیگری تبربز، مقدمات شعر را از آقای امین داوری و آقای حمزه کریم تباح‌فر فراگرفتم و به مدت یکسال بصورت تخصصی فنون نوشتن را از آقای دکترعلی اصغر مقنی آموختم که هنوز که هنوز است هرچه دارم را مدیون ایشان میدانم. بعد از آن هم چندسالی در انجمنی از یزد با خانم دکتر عالیه مهرابی کار کردم

 

 فرهنگ اسلامی: آیا وارد دیگر عرصه های ادبیات هم شدید؟ مثل داستان و رمان و غیره

الهه سلطانی: گه‌گاهی متن ادبی می‌نویسم و رمانی هم در دست نوشتن دارم، اما جدیت این کارها به اندازه کارهای شعر کلاسیکم نیست.

 

 فرهنگ اسلامی: نظرتان در باره فضای شعر یزد چیست و شعر زنان یزدی؟

الهه سلطانی: الحمدلله فضا برای کار ادبی در یزد بسیار مناسب و فراهم است، علی الخصوص برای بانوان و شاعران و نویسندگان زن بستر مناسبی وجود دارد. ارگان‌های مختلف به بهانه مناسبت‌های مختلف همایش‌ها و گردهمایی‌هایی را برپا می‌کنند و از ادیبان و ادب دوستان استان بسیار حمایت میکنند. مردم یزد هم که خودشان خیلی به ادبیات و شعر و شاعری علاقمند هستند از اینگونه برنامه‌ها و محافل استقبال میکنند.

زنان یزدی هم با توجه به همت والا، طبع خروشان و روحیه فعالی که دارند در هر زمینه‌ای که شروع به کار کنند، معمولا سعی میکنند در ردیف بهترین‌ها باشند و دین خود را ادا کنند. در زمینه شعر هم به همین گونه هست و همینطور که شاید در جریان باشید بانوان یزد الحمدلله ثابت کرده‌اند که قلم توانایی دارند و در عرصه‌های مختلف حرفی برای گفتن داشته و سراییده اند.

 فرهنگ اسلامی: انقلاب اسلامی چه تاثیری روی شعر کشور بخصوص شعر زنان یزد داشته است؟

الهه سلطانی: در کل هر انقلابی معمولا سلیقه و ذائقه و نگاه انسان ها را نسبت به زندگی و محیط پیرامونشان عوض می‌کند، و این تغییر نگرش بر روی زبان و فرهنگ و ادبیات آنها نیز بطور قطع تاثیر می‌گذارد. درست است که شعر زائیده احساسات و خلاقیت شاعر است، اما بطور قطع تاثیر کنش‌های سیاسی و اجتماعی بر روی ادبیات غیرقابل انکار است، ولی این تاثیرگذاری‌ها در دوره‌های مختلف متفاوت بوده اند. مثلا در اوایل انقلاب به گونه‌ای و در زمان دفاع مقدس به گونه ای دیگر. در کل ادبیاتی که بعد از انقلاب اسلامی ایران نقش گرفت، آیینه تمام‌نمای باورها و جلوه گاه آرمان‌ها و آرزوهای زلالی است که مردم ایران زمین را از سخت ترین حادثه‌ها گذرانده و به جایی که امروز هستند رسانده است. ادبیاتی که در آن شاعر و مخاطب همدردند و وقتی از گریه و لبخند، آرامش و اضطراب، سکوت و فریاد یا درد و مرهم سخن گفته می‌شود، هردوگروه جنس کلمات را با رگ و گوشت و خون خود درک می‌کنند و آشنای به زبان دل یکدیگرند. ادبیات بعد از انقلاب از قرآن شروع شده و تا کربلا و عاشورا ادامه دارد و بعد از مرثیه خوانی‌ها به آغوش انقلاب بازمیگردد.

ادبیات یزد هم با توجه به اینکه هم در زمان انقلاب و هم در زمان جنگ تحمیلی نقش موثر و پررنگی در این جریان‌ها داشته است، از این تاثیرپذیری مستثنا نبوده است و نویسندگان و شاعران یزدی هم در رگه‌های نوشتاریشان همیشه ردپایی پاک نشدنی از انقلاب و چشمه‌های زلال حقیقت و ایمان برجا گذاشته و میگذارند.

 

 فرهنگ اسلامی: دیدار و شعرخوانی بیت رهبری رو چگونه ارزیابی میکنید؟

الهه سلطانی: دیدار شعرا با آقا بدون اغراق بزرگ‌ترین اتفاق ادبی سال‌های بعد از انقلاب و همایشی باشکوه و بی بدیل است. این که رهبر انقلاب با بزرگواری تمام، بخشی از وقت خودشان را در طول سال به دیدار با اهالی شعر و ادب اختصاص می‌دهند، حاکی از بزرگ منشی و ادب دوستی ایشان است. راهنمایی‌های رهبری و نکانی که در این دیدارها بیان می‌فرمایند، در حکم نقشه راه برای رشد و اعتلای شعر و ادب فارسی است.

 

 فرهنگ اسلامی: به نظر شما شعر در بهبود وضعیت روحی و روانی جامعه چه نقشی را ایفا می کند؟

الهه سلطانی: وضعیت روحی و روانی جامعه در حال حاضر، علی الخصوص این روزها با وجود ویروس کرونا و محدودیت‌های قابل ملاحظه‌ای که در فعالیت‌های روزمره و فوق برنامه مردم به وجود آورده است، بسیار شکننده است، جامعه به مشکلات جسمی و به دنبال آن روحی ناشی از فشارهای اقتصادی، بهداشتی و… برخورده است و در این خانه نشینی‌ها، زهر مهلک تنهایی و فشارهای عصبی، نیاز به پادزهری دارد که در مرحله اول روح را صیقلی بدهد. هنردرمانی یکی از شیوه های رایج بین درمانگران روحی و روانی است. در این دوران بحرانی، یکی از بهترین سرگرمی‌هایی که هم از جنبه روان‌شناختی و هم از جنبه هنر شناختی به آن توصیه می‌شود، شعر است. می‌توان جامعه‌ای که به علت شرایط حاد خود در حال پیشروی به سمت افسردگی است را با تشویق به خواندن اشعاری با مضامین غنی، شاد، موسیقیایی و عاطفی به سمت ارامش و مثبت اندیشی پیش برد.

 فرهنگ اسلامی: از اینکه وقت‌تان را در اختیار ما گذاشته و در این گفت‌و‌گو شرکت کردید، از شما سپاسگزاریم و از خداوند برای موفقیت و پیش‌رفت روزافزون شما دعا می‌کنیم.

 

 

 

 

نمونه اشعار:

 

۱

آخر مدینه در خبری سرشکسته شد

آمد خبر که حُرمتِ کوثر شکسته شد

 

آن روز هرچه شد به درِ خانه ربط داشت

در سوخت، در نشست به خون، در شکسته شد

 

تا آسمان رسید صدای شکستنش

وقتی که پشتِ در دلِ حیدر شکسته شد

 

گُلْ میخ تا نشست به گُل، غنچه ناله کرد

طوفان وزید و بالِ کبوتر شکسته شد

 

تنها نه پشتِ در کمرِ یک نفر شکست

با ناله هاش پُشتِ پیمبر شکسته شد

 

ای سوره ی صبور! چه شد بیعت غدیر؟

دیدی چگونه بیعتش آخر شکسته شد؟

 

 

۲

حق است اگر خوانده شود سوره امید

این آیه که بر ظلمت شب یک تنه خندید

 

صبر است که بر نام بلندش زده تکیه

شایسته تر از قامت زینب نتوان دید

 

این گل شده سیراب از آغوش پیمبر

در دامن آیینه و در سایه خورشید

 

با خود بجز از تلخیِ ایام نیاورد

هر میوه که از شاخه پربار دلش چید

 

خم شد به سخندانی او قامت تزویر

گم شد به رجزخوانی اش افسانه تردید

 

هر چند که خاموش شد آن شعله به ظاهر

اما رگ این داغِ به جامانده نخشکید

 

۳

اربعین_حسینی

 

بـا سوز باد زمزمه‌ ی آه می ‌رسد

آه از دمی که قافله از راه می ‌رسد

 

با اشک و آه داغ جهان تازه می ‌شود

غم می‌ شود مُسافر و ناگاه می ‌رسد

 

از بس که جانِ کاسته رفته است زیرِ خاک

از زیرِ خاک ناله ‌ی جانکاه می ‌رسد

 

افلاک را گرفته اگر ناله، شک نکن

این ناله‌ها ادامه ‌اش از چاه می ‌رسَد

 

وقتی که قصه‌ی تو به “سر” می‌رسد، به شام_

هفتاد و چند قصه ‌ی کوتاه می ‌رسد

 

دیگر به هیچ سلطنتی اعتماد نیست

با دستِ بسته لشکرِ یک شاه می ‌رسَد

 

حالا رسیده اهلِ حرم بر سرِ مزار

عشق از ازل به مردُمِ آگاه می ‌رسد

 

بیم است تا به لرزه درآیَد تمامِ عـرش

از جزر و مدِّ گریه که تا ماه می ‌رسد

 

با بوی اربعینِ تو خوش می‌شَود دلم

دل می‌دهم به عشق که دلخواه می‌ رسد

۴

امام_رضا (ع)

 

قِسمَتَم نیست اگر زائرِ مشهد بشوم

بگذارید پَری گوشه ‌ی گُنبد بشوم

 

نَفَسی تازه کنم گوشه‌ ی ایوانِ طلا

بینِ قُدس و رَضَوی باز مُردّد بشوم

 

کاش یک کاسه‌ی گندم بشوم دستِ کسی

تا که از بابِ جَوادَت بشود رَد بشوم

 

عقل و احساسِ من اُفتاده به پایِ حرمت

تا به هَر گوشه ی این خانه مُقیّد بشوم

 

تا کنارِ تو به آرامشِ کامل برسم

تا ابد دست به دامانِ تو باید بشوم

 

می‌شود ضامنِ من هم بشوی آقاجان؟!

بگذارند پَری گوشه ی گُنبد بشوم؟

 

۵

عید فطر

 

سی بار دلت را به درِ خانه رساندی

جان را که رها گشته چه جانانه رساندی

 

ده بار الهی بِکَ یارَب، بِعَلیٍ

اینگونه سرِ غمزده را شانه رساندی

 

ای حضرت خورشید! پر از حس طوافم

از شعله ی شمعی که به پروانه رساندی

 

خروار به خروار دل افتاده به سجده

از آبِ حیاتی که به این دانه رساندی

 

تا از غمِ راهی شدنِ ماه شکستیم

از رحمت خود مرهمِ عیدانه رساندی

 

دیوانه ی تو هم رمضان است، هم این عید

صد شکر که دیوانه به دیوانه رساندی

 

۶

سردار قاسم سلیمانی

 

سال‌ها دوخت به در چشم تری سوخته را

دود کرده است به راهت جگری سوخته را

 

همسرت آب شد از غصه، همان روز که باد

با خود آورد برایش خبری سوخته را

 

مادرت آمده تا شانه کند موی تو را

مانده باید چه کند موی سری سوخته را؟

 

ای پرستوی حرم، از تو گرفتیم به دوش

روز تشییع تنت، بال و پری سوخته را

 

پیکرت را مگر این خاک در آغوش کشد

آسمان تاب ندارد قمری سوخته را

 

وای از آن دم که یکی با جگری سوخته‌تر

در دل خاک نهد همسفری سوخته را

۶

محرم

 

شب به شب ماه به یاد لب عطشان حسین(ع)

میکشد آه به یاد لب عطشان حسین(ع)

 

شک ندارم که دلِ عرشِ خدا می‌لرزد

گاه و بیگاه به یاد لب عطشان حسین(ع)

 

آسمان گریه کنان یکسره با هق هقِ ابر

شده همراه به یاد لب عطشان حسین(ع)

 

کاسه آبی شده خورشید و دلش می‌جوشد

هر سحرگاه به یاد لب عطشان حسین(ع)

 

مطمئنم شده تر دیده ی یوسف آری!

در تهِ چاه به یاد لب عطشان حسین(ع)

 

از خجالت شده سرگشته و می‌پیچد رود

راه و بی راه به یاد لب عطشان حسین(ع)

 

خم شده مثلِ کمانی به شکستن نزدیک

کمرِ ماه به یاد لب عطشان حسین(ع)

 

تا به “سر” می‌رسد این واقعه لب میبندم

قصه کوتاه! به یاد لب عطشان حسین(ع) …

 

۸

انتظار

 

‍ تمامِ جمعه نفس‌های بی‌قراری که…

تمامِ عالمِ امکان سرِ قراری که…

 

هوای من شده آکنده از غمِ غربت

درست مثلِ صداهای آن قناری که_

 

به یادِ جُفتِ جدا گشته‌اش نمی‌خوانَد

که بُغض کرده فقط پشتِ یک حصاری که…

 

خودت بگو نشدی خسته از نبودن‌هات؟

بجای خالیِ خود بغض میگذاری که…

 

بس‌است حضرتِ امیدِ من! بیا دیگر

نفس نمانده برایم، از انتظاری که…

 

 

۹

میلاد کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام

 

ای ملائک! بنوازید نوید آمده است

در دلِ شب خبر از نور امید آمده است

 

کِل زنید آینه بندید به سر تا سرِ شهر

عود و اسفند بیارید که عید آمده است

 

گُل بریزید و به هم مژده دهید ای مردم!

سومین ماه در این خانه پدید آمده است

 

سرو شرمنده شد و خم شد و بر خاک افتاد

تا خبردار شد آن نخل رشید آمده است

 

شِبهِ پیغمبرِ ما، مظهر جود است و سخا

آنکه دنیا مَثَلش را نشنید آمده است

 

زندگی کاسه‌ی زهری ‌است که باید نوشید

نامِ این طایفه از ریشه شهید آمده است

 

۱۰

تقدیم به همسرانِ چشم انتظارِ شهدای هشت سال دفاع مقدس

 

هرکجا که می روم پیراهنت را میبَرم

مثل گنجشکی میان خانه هایش میپرم

 

پیرُهَن آری اگرچه ظاهرا مردانه است

بوی یک زن میدهد از بس گرفتم در برم

 

شب به شب پیراهنت شد آشیان شعر من

سایبانی از خیالت مانده اینجا بر سرم

 

از سرم هرگز نمی افتد_خیالت تختِ تخت_

خاطرت را بافتم با تارو پود چادرم

 

راستی! دلتنگی ام در سنگرت جا می شود؟

من که اینجا با خیالت دائما همسنگرم…

 

۱۱

یاصاحب الزمان (عج)

 

حال و روزِ هیچ کس مانندِ من بدخیم نیست

آه ای ابر بهاری! موقعِ تسلیم نیست

 

فصل هایم را بزن برهم، شکوفا کن مرا

حال من دربندِ برگِ خشک یک تقویم نیست

 

آتشِ عشقت درون سینه ام گل کرده است

کم بزن آتش به جانم، نامم ابراهیم نیست

 

می شود خم قامتِ صدها قلم بر پای تو

جز مقام قامتت شایسته ی تعظیم نیست

 

چلچراغِ چشم هایت تا نتابد بر زمین

آسمانی پرستاره سهم هفت اقلیم نیست

 

جمعه ها جمع اند صدها ندبه ی چشم انتظار

چیزی از این شب نمانده، موقع تسلیم نیست

مصاحبه کننده: سید احمد شهریار

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.