شعر نهایت شعور است

گفتگو با ابوالقاسم حسينجاني- شاعر و قرآن پژوه

0 242

به عنوان اولین سوال به جایگاه ادبیات در زندگی امروز اشاره داشته باشید.

بسم ا… الرحمن الرحیم ، که بهترین آغاز است؛ که اگر غیر از این بود، خدا آغازهایش را با این عبارت قرار نمی داد. وقتی می گوییم “ادبیات” ، همه چیز را در بر می گیرد که می شود با آن زندگی کرد. اگر منظورمان از ادبیات، شعر باشد، روشن ترین شکلش این است که با یک روح و روان و ذهنیت باز با تصویر و رنگ آمیزی درست بتوان برای مردم و با مردم انتخابش کرد. شعر باید بتواند در زندگی مردم، نقش آفرینی کند. اما به نظر من آنچه الان می بینیم، با آنچه باید باشد خیلی فاصله دارد. شاعران و نویسندگان و هنرمندان باید روح های متعالی و وجدان های جامعه باشند و بتوانند به جامعه جان بدهند و راهگشا و پیشتاز مردمان باشند، اما مشکل اساسی این است که الان خود این هنرمندان و شاعران ما مشکل دارند؛ و تا وقتی که ما زیرساخت و نیازهای سخت افزاری شعر و ادبیات را نتوانیم درست کنیم، روبناها و نرم افزارها هم به صورت یک محتوا نمی تواند در ظرف خودش دقیقاً قرار بگیرد. ما باید از عقده ها عبور کنیم، تا بشود به یک عقیده ی درست برسیم.

 

* شاعران و نویسندگان و هنرمندانباید روح های متعالی و وجدان های جامعه باشند.
* در بسیاری از شعرها می بینیم که تنها ناله سرائی و اظهار ضعف و گلایه است و فرد شاعر درواقع زندگی به بن بست رسیده خود را مطرح می کند.
* انتظار در نگاه قرآنی نویده دهنده آینده ای است که همه جهان را در اختیار انسانهای شایسته قرار می دهد.
* بعضی ها شعر انتظار می گویند که سراسر آن عبارت است از آه و ناله و از غبارآلودی و گرفتگی حرف می زنند. با این نگرش ها چگونه می توان جهان را مدیریت کرد؟
* دنیا را به عنوان یک ظرف و ساختار مطلوب و زیبا باید در نظر گرفت و مهارت مواجهه کار با آن را آموخت.
* دنیا آیه خداست.
* هرجایی که شما فکر بکنید دیگر بزرگ شده اید و همه چیز را می دانید همانجا نقطه توقف شماست که خودش حجاب و ظلمت است.
* شعر و شاعری مقصد ما نیست و نباید باشد اما اگر مقصودمان از شعر و شاعری بیانگری و روشن سازی راه و رسم و روشمندی حیات باشد این می تواند به تلطیف و تازگی هوا و تنفس ها و تحرک ها یاری رساند.

شعر نهایت شعور است علیرضا قزوه

 

کمی درباره ی این مشکلات بیشتر صحبت کنیم؟ آیا این مشکلات متعلّق به روزگار فعلی است یا همیشه وجود داشته است؟

این مشکلات در همه ی زمانها کمابیش بوده، اما من فکر می کنم پیچیدگی آن الان بیشتر شده است. مشکل اساسی رسولان شعر و ادبیات و زبان همان مشکلی ست که اکثر آدم ها دارند؛ یعنی  مشکلات دست و پاگیر اقتصادی، معیشتی و زندگانی! و تا وقتی که ما مساله ی اقتصاد و تکلیف دنیا نتوانیم حل کنیم، در پهنه ی فرهنگ حرفهایی که می زنیم فقط در حدّ شعار و وعده و سخنرانی باقی می ماند. و من در این مورد شاهد مثال های زیادی دارم.

 

مثلا…؟

 به عنوان مثال، مسئله “انتظار” که عامل پویایی و حرکت باید باشد و مدعی هستیم که ما با “انتظار” وضع انسانها و جهان را می خواهیم عوض کنیم، اما در بسیاری از این شعرها می بینیم که تنها ناله سرایی و اظهار ضعف و گلایه است، و فرد شاعر در واقع زندگی به بن بست رسیده ی خود را دارد مطرح می کند. در صورتی که معنی انتظار در نگاه قرآنی آن نوید دهنده آینده ای است که همه ی جهان را در اختیار انسانهای شایسته قرار می دهد تا با استفاده از همه ی ظرفیتهای تعبیه شده در آن، بتوانند وضعیت خویشتن و جهان پیرامون انسان عصر ظهور را ترسیم کنند.

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین. (قصص/۵)

 و یا : ان الارض یرثها عبادی الصالحون! (انبیاء / ۱۰۵)

این نگاه و دیدگاه قرآن است که طیّ آن، همه ی جهان در اختیار بنده های شایسته قرار می گیرد. در صورتی که بعضی ها که شعر انتظار می گویند سراسر آن عبارت است از آه و ناله و غبارآلودی و گرفتگی حرف می زنند، با این نگرش ها چگونه می شود جهان را مدیریت کرد؟! دقیقاً با آن نگره ی توسعه مند قرآنی است که باید برویم به سراغ مدیریت جهان. وقتی ما موارد پیش نیاز را حل نکرده باشیم، نمی توانیم به درستی، از عهده ی حل مسایل و رفع نیازها برآییم.

 

حال که سخن به این جا رسید به نظر شما رابطه بین دنیا و قیامت در قرآن چگونه رابطه ای ست؟

 

در مورد رابطه ی دنیا و قیامت، بهترین مثال همین است که در قنوتهایمان می گوییم: ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار! یعنی قبل از اینکه، در آخرت به حسنه برسیم، باید بتوانیم در دنیامان به حسنه برسیم. کسی که  مساله کار کوچک خودش را نتواند حل کند، مساله و کار بزرگ را هم نمی تواند! منظور این است که قبل از همه باید تکلیف دنیامان را روشن کنیم، تا که دین خوبی داشته باشیم؛ و آنهایی که از راه دین، دنیاخواری می کنند، در واقع کسانی اند که دنیای خوبی هم ندارند!

 

البته، معنای حرف من، دنیامداری نیست. دنیا را به عنوان یک ظرف و ساختار مطلوب و زیبا باید در نظر گرفت، و مهارت مواجهه کار با آن را در یک طرح و برنامه حساب شده آموخت. دنیا، آیه ی خداست. نمی شود قدرش را ندانست، و به دستاوردهای فراخور آن، فرا رسید. الدنیا مزرعه الاخره، معنایش همین است ؛ یعنی نگذارید دنیای تان “بایر” بماند. دنیای تان را، “دایر” کنید… از راه یک دنیای “خراب” نمی شود به “آخرت آباد” رسید!

         در این میان نقش اخلاق چه می شود؟

          

از یک طرف اقتصاد بر اخلاق اثر گذار است، و اخلاق هم زیر بنای اعتدال است.

پیغمبر اکرم می فرمود: من برای آن که اخلاق را تکمیل کنم آمده ام. بُعثت لاتمم مکارم الاخلاق . و منطق اخلاقی، نه زمین پذیر است ، نه زمان پذیر. یک فرایند فراگیرانه ی فرانگرانه است!…

اخلاق یعنی این که انسان بتواند به هویت خدایی خود برسد. پیغمبر بزرگ اندیش و نازنین مان می فرمود: تخلقوا باخلاق الله . اخلاق خودتان را، اخلاق خدائی کنید.

سراسر قرآن درس اخلاق است. به قول مولا: التقی رئیس الاخلاق!(نهج البلاغه/ ح ۴۱۰) تقوا، ریاست و مدیریت اخلاقی ماست. و به قول قرآن: تقوا، تنها راه، برای برون رفت انسان از تنگناهاست؛ و من یتقی الله یجعل له مخرجاً.(طلاق/۲)

 

         در مورد اخلاق الهی کمی بیشتر صحبت کنیم…

 

اخلاق الهی، یعنی آگاهی . یعنی فرانگری، یعنی گیر ندادن، یعنی بخشیدن، یعنی دانایی؛ یعنی: آموزگاری و آمرزگاری!… و حتی خدا مساله ی آفرینش را با فرشتگان و در سوره بقره (آیه ی ۳۰) مطرح می کند، فرشته ها ایراد می گیرند و می گویند آیا کسانی را می خواهی به وجود بیاوری که خون بریزند و تباهکاری کند؟! که همین جا می‌خواهم بگویم که خدا تنها مدافع بزرگ انسان و انسانیت است؛ که بی‌درنگ، در پاسخ می‌گوید من چیزهایی از آدمی می‌دانم که شماها نمی‌دانید!

معنی انسان، یعنی جانشین خدا! آن که جانشین خدا نیست، معنایش آن است که هنوز انسان نیست! من می‌گویم اولین آیه‌ی مدیریتی را که خدا در قرآن مطرح می‌کند همین آیه است. خدا می‌خواهد مدیر پروری کند و کسانی را پرورش بدهد در مسیر الهی کار کنند.

العبودیه جوهره کنهها الربوبیه …

 

این سخن از کیست؟

 

حضرت امام جعفر صادق (ع): که همه‌ی جان و جهانم، فدای یک لحظه تنفس و تفکر او باد! ایشان به روشنی می‌گفت: عبادت و پرستشگری، گوهر و جوهره‌ای ست که ریشه و اصالتش همان عبودیت است؛ و کسی که دنبال عبودت برود، می‌تواند کارهای خدائی انجام دهد

و در حدیث قدسی داریم، که: عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی

بنده‌ام، مرا فرمانبری کن، تا که تو را، به گونه‌ی خویش درآورم.

انا اقول: کن فیکون، انت تقول: کن فیکون!

من که می‌گویم: بشو، بشود؛ و تو هم که بگویی: بشو، بشود! …

انسان یک چنین چیزی ا‌ست. ما چطوری می‌توانیم به این نقطه برسیم؟ راه حل، خودآگاهی‌ و خدا آگاهی‌ست:

و علم الادم الاسماء کلها (بقره/۳۱)

همه‌ی نام‌ها و عنوان‌ها، و همه فرمول‌ها را به آدم یاد داد تا که چاره و چاره‌‌گری چالش‌های پیش‌رو بتواند باشد. آگاهی و دانش و دانایی، راه حل جامعه‌ی انسانی، برای نجات و رهایی از چنگ کشت و کشتار و تباهی‌هاست.

تخلقوا باخلاق الله یعنی همین اگر ما بتوانیم برسیم، خواهیم دید که همه مشکل‌هایمان حل می‌شود. شاهد مثالش در نهج‌البلاغه هم هست:

الناس اعداء ما جهلوا (نهج‌البلاغه/ح:۴۳۸)

این مردمان، دشمنان ناشناخته‌های خویشتن‌اند! / یعنی اگر می‌خواهم دشمنی‌ها و تخاصم‌ها و تعدی‌ها از جامعه‌ی بشریت رخت بربندد، تنها راه آن است که آگاهی و شناخت و دانش و دانایی را، جایگزین ناآگاهی و نادانی و جهل و جهالت بکنیم.

اگر ما می‌خواهیم دوستی و آن اخلاق خدایی را به دست بیاوریم و نفخت فیه من روحی زنده بشود و از غفلت فاصله بگیریم، قفلی را باید باز کنیم که کلیدش غفلت زدایی‌ست. ما مقفولی داریم که مغفول مانده. از آن قفلی غافل شده‌ایم، که کلیدش فقط علم و آگاهی است. فرا رسیدن و قرار گرفتن انسان در جایگاه خویش بوسیله اخلاق الهی میسر است.

اخلاق همین این که انسان به جایگاهی رسد که شرمش بیاید از خطاها و کارهای حقیر و کوچک … و دروغ نگوید، و ناراست نپوید! که این، در رانندگی، در خرید و فروش و شعر گفتن و در همه‌ی کارهای انسان می‌تواند تسرّی پیدا کند.

ما وقتی از زبان و ادبیاتی که مربوط به جهان می‌شود، دم می‌زنیم؛ معنایش بزرگ اندیشی‌ست، معنایش بزرگواری است.

 با نگاه‌های کوچک، مسایل بزرگ را نمی‌شود حل کرد:

هیچ صیادی / در جویبار حقیری که به گودال می‌ریزد / مرواریدی صید نخواهد کرد!…

 

اینها که خواندید شعر بود . حالا سوال من این است که شعر چیست؟

 

شعر نهایت شعور است. این که شما در سطر و شعری بسیار کوتاه همه‌ی جان جهان را به صورت یک کپسول درآورید، به قول خواجه حافظ:

برسر آنم که چون ز دست برآید / دست به کاری زنم که غصه سرآید

خلوت دل نیست، جای صحبت اغیار / دیو چو بیرون رود، فرشته درآید!

بر در ارباب بی مروت دنیا / چند نشینی، که خواجه کی ز درآید؟

صحبت حکام ظلمت شب یلداست؛ / نور ز خورشید خواه، تا که برآید!

یا به قول سهراب :

لب دریا برویم / روشنی را بچشیم …

دقیقا اینها همه در یک راستا هستند. این‌ها را، در کنار این آیه‌ی نورانی، نگاه کنید:

الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور …  (قرآن / بقره، ۲۵۷)

خدا یار آن‌هایی است که ایمان دارند،

و این خود اوست که آنان را از تاریکناهای پر پیچ و تاب، به سمت و سوی روشنی بیرون می‌برد …

و جالب این جاست که خدا در سراسر قرآن، نور را هیچ وقت جمع نمی‌بندد. اما از سوی دیگر، ظلمت را همیشه جمع می‌بندد؛ که یعنی یک ذره ظلمت خودش ظلمت‌های دیگر را جذب می‌کند و به دنبال دارد، و هر مرحله‌ی پایینی که نتواند شما را به بالا بکشاند، خودش با ظلمت‌های دیگر جمع می‌شود، و انبوهی از ظلمات را تولید می‌کند و پدیدار می‌سازد!

از امام صادق (ع) نقل می‌کنند که می‌گفت: العلم هو الحجاب الاکبر

هر جایی که شما فکر کنید دیگر بزرگ شده‌اید، و همه چیز را می‌دانید؛ همان جا نقطه‌‌ی توقف شماست، که خودش حجاب و ظلمت است!

همین صحبت نور و ظلمت را، اگر که در فرهنگ جهانی و در شعر و ادبیات مولانا و صائب و حافظ نگاه کنیم، می‌بینیم که بسیار دامنه‌دار است.

 

جا دارد کمی هم به ضرورت جدی نقد و  بررسی در ادبیات امروز از دیدگاه قرآن و فرهنگ اسلامی اشاره داشته باشیم. نظر شما در این باره چیست؟

 

من فکر می‌کنم چالش‌ اصلی‌یی که ما حالا دچارش هستیم این است که بسیاری از دوستان، به نوعی تعصب، نسبت به شعر و زبان شعری دارند. در صورتی که اصلا این گونه نباید باشد و ما نباید به حالت بت و بت‌گرایی و بت‌گری به آن نگاه کنیم. شعر، زبان و بیان ماست؛ که اگر ما نتوانیم مدیریت زبان را به درستی داشته باشیم، مدیریت زمان هم نمی‌توانیم داشته باشیم.

اگر صاف و صادق، بدون هیچ گونه تعارف ما می‌رفتیم به سراغ انسان، انسان شاعر و شاعر انسان؛ بسیاری از مشکلاتمان، حل می‌شد؛ بدون این که حتا نیازی به سانسور واژگان هم داشته باشیم: مثلاً، حافظ به عنوان یک شاعر انسان و انسان شاعر، قابل طرح است. اما من نظرم این است که به خودمان این اجازه را بدهم که شعرای بزرگ را هم نقد کنیم و ببینیم: همه‌ی حرف‌هایشان در برهه‌های مختلف زندگیشان با قرآن و فرهنگ اسلامی تطابق دارد یا نه یا حتی شاعران امروز را …. ببینید.

 

کاش شاهد مثالی می آوردید…

 

در مورد دنیا، حافظ بیتی دارد:

 

تا کی غم دنیای دنی، ای دل دانا؟

حیف است ز خوبی، که شود عاشق زشتی!

او، عبارت دنیای دنی را به کار برده! ببینیم آیا از نظر قرآن دنیا پست و دور ریختنی و پیش‌پا افتاده و به درد نخوردنی است؟! در صورتی که اصلا این طوری نیست. 

دنیا در قرآن اصلا زشت نیست؛ می‌توان این آیه را شاهد آورد:

ربنا آتنا فی الدنیا حسنه (قرآن / بقره، ۲۰۱)

و نتیجه گرفت که نه تنها دنیا زشت و محل زشتی‌ها نیست، بلکه در آن می‌توان به خوبی‌ها و زیبایی‌ها (حسنه / حسنات) هم رسید؛ و با خوبی‌ها، زشتی‌ها را از میان برداشت:

ان الحسنات یذهبن السیئات (قرآن / هود، ۱۱۴)

پس چرا از دنیایی به این قشنگی باید با بی‌سلیقگی به بدی و زشتی یاد کرد؟!

آیا این، خودش یک نوع ناسپاسی و کفران نعمت نیست؟! 

در نهج البلاغه داریم که یکی از دور و بری های حضرت مولا از دنیا به بدی یاد می کند . حضرت می فرمایند چرا به دنیا بد می گویی ؟ او خود ، از دنیا با عنوان نمازخانه ی دوستان خدا و مهبط وحی نام می برد .

ان الدنیا دار صدق لمن صدقها ، و دار عافیه لمن فهم عنها ، و دار غنی لمن تزوّد منا و دار موعظه لمن اتعظ بها ؛ مسجد احباء الله ، مصلّی ملائکه الله ، مهبط وحی الله … (نهج البلاغه/ح ۱۳۱)

    دنیا ، خانه صداقت ، برای صداقت مداران ؛ و آشیانه سلامتی و کامیابی ، برای دنیا شناسان ؛ و سرای توانگری ، برای بهره وران ؛ و خانه اگاهی و اندرز، برای تجربه اندوزان و پند پذیران است ؛ و همین دنیاست ، که سجدگاه محبوبان و یاران خداست ؛ نمازخانه ای برای فرشتگان الاهی ؛ و فرودگاهی ، برای وحی حضرت رحمان الله است.

ما یک مقدار افراط و تفریط ، داریم در شعر و ادبیات ؛ که باید تکلیف اینها را هم روشن کنیم .

وقتی حافظ می گوید : ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم ”

سئوال این جاست ، که ایا خود فقر یک ارزش است ؟ و آیا قناعت به معنی این است که با فقر و نداری مان بسازیم و کاری دیگر نکنیم ؟ ! اینها همه قابل بحث است .

– البته دنیای دنی در مقابل مقامات بلند اخروی است. بدیهی است که در تقابل مقام های اخروی دنیا مرحله نازلی است ولی یکی از مباحث جدی ما بحث بیداری اسلامی است. شما در این زمینه چه دیدگاهی دارید؟

 

ما شروع بیداری را باید از مرحله تفکر در نظر بگیریم و نیاز داریم به بازنگری بسیاری در تعریف ها و باز تعریف ها ، ما بیداری را باید جهانی بکنیم ، و از دل بیداری اسلامی باید به بیداری جهانی برسیم که در واقع ، این حرکت ها ، همان زیر ساخت ظهور است .

 

این روزها با برخی از فتواها و گاهی عرفان نمایی ها و قرائت های انزوا گرایانه از دین مواجهیم و این البته با یک دین جهانی مانند اسلام سازگاری ندارد.

 

بله ، نگاه های منفی چه از طرف ما، و چه از طرف دیگران خطاست . اخیرا با فتواهایی مواجهیم که تکفیری ها و وهابی ها می دهند. همیشه افراط ها و  تفریط ها وجود داشته .

ایا ما با ترک دنیا می توانیم دنیا را درست کنیم یا با درک دنیا؟

 عرفان مثبت عرفان درک دنیاست نه ترک دنیا .

آنهایی که می روند در خلوت خود و رهبانیت را پیش می گیرند و کاری به کار کسی ندارند ، به عبارتی دارند صورت مساله را پاک می کنند ! برای حل مساله آدم باید خودش را پاک کند نه صورت مساله را .

حضرت امام حسین(ع) عرفانی را که مطرح می کند که دقیقا یک عرفان متعادل و معقول است . عرفانی که موضع هایی هماهنگ و تاثیرگذار دارد . بجا و به هنگام مناجات می کند، بجا و به هنگام اشک می ریزد ، و بجا و به هنگام هم اموال به ناحق تصاحب شده ی نظام یزیدی را مصادره  می کند . یعنی : تصحیح و بازنگری و ویرایش مسیر راه و بازسازی و بازآفرینی اساسی شبکه ی حرکت.

در شعر و ادبیات هم ، زبان آوران و مصلحان و منتقدانی را می توان نام برد ، که منادیان عرفان درک و عرفان سرخ بیداری و احیاگری بوده اند :

 

مثل؟ …

مثل سیف فرغانی:

هم مرگ ، بر جهان شما ، نیز بگذرد

 هم رونق زمان شما ، نیز بگذارد

آن کس که اسب داشت ، غبارش فرو نشست

 گرد سم خران شما نیز بگذرد

یا اقبال لاهوری:

آدم از بی بصری ، بندگی آدم کرد

گوهری داشت ، ورا نذر قباد و جم کرد

یعنی : از خوی غلامی ، ز سگان ، پست تر است

من ندیدم که سگی ، پیش سگی سر خم کرد !

یا این بیت های حافظ را ببینید:

چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد !

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک … 

یا:

گرچه ، بر واعظ شهر ، این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس ، مسلمان نشود !

یا:

 شهر ، خالی ست زعشاق ؛ بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند ؟!

 

یا این ابیات از غزل شگفت مولانا بلخی:

 

زین همرهان سست عناصر ، دلم گرفت

شیرخدا و رستم دستانم آرزوست !

جانم ملول گشت ، زفرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم ارزوست

 زین خلق پر شکایت گریان ، شدم ملول

آن های و هوی و  نعره مستانم آرزوست

دی شیخ ، با چراغ ، همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند : یافت می نشود ، جسته ایم ما

گفت : آنکه یافت می نشود ، آنم آرزوست !

یا این بیت صائب:

تیشه را ، باید از اول ، بر سر خسرو زدن

جوهر مردانگی ، در تیشه ی فرهاد نیست !

شعر و شاعری مقصد ما نیست ، و نباید باشد ! اما اگر مقصودمان از شعر و شاعری ، بیانگری و روشن سازی راه و رسم و روشنمندی حیات باشد ، این می تواند به تلطیف و تازگی هوا و تنفس ها و تحرک ها یاری برساند ؛ وگرنه چه فایده ای جز سردرگمی ها و گم کردگی ها می توان داشت : والشعراء یتبعهم الغاوون ! الم تر انهم فی کل واد یهیمون ؟ ؟ و انهم یقولون مالا یفعلون ؟!  الا الذین آمنوا و عملوالصالحات، و ذکرو الله کثیرا ؛ و انتصرو من بعد ما ظلموا ؛ وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون ! ( شعرا ، از ۲۲۴ تا ۲۲۷)

و شاعران ، همان هایی اند که گمکرده راهان ، دنباله روی شان را می کنند ! ؟ مگر ندیده ای که آنان ، در هر وادی  سرگشته و سرگردان اند ؟! و چیزهایی را به زبان می رانند ، که خود هرگز آن ها را ، در کار نمی آرند ؟! مگر آنهایی که چنگ در ایمان و عمل صالح در آویخته اند ، و خدای خویش را فراوان به یاد می آرند ؛ و به دنبال ستمدیدگانی ، با موضع گیری و اقدامی قاطع ، داد خویش می ستانند ؛

و زودا که ستمبارگان خواهند دانست، که به کدامین بازگشتگان، باز خواهند گردید!

 

چندگانگی در کارهای گونه گون ، نشان دهنده ی این است که ما تمرکز نداریم . بعضی مدیریت مان به یک جا بر نمی گردد . انسان با نگرش خودش نگارش می کند . نمی شود آدم خوب فکر کند و خوب ننویسد. همین جا می توان مطرح کرد که پس فرهنگستان چه دارد می کند. چرا هر کدام برای خود کشت و زرع خاصی دارند؟! نمی شود که فرهنگستان و دانشگاه ها و مدارس هر کدام ساز خودشان را بزنند !

منظور من از بیان این گفته ها آن است که پس این انبوهه های بی شمار شعر و ادبیات و شاعرانگی ها را بی هیچ تعارف و رو در بایستی و بسیاری هم به جد و قاطع نقد و بررسی می باید کرد ، و بود و نبودشان را هم حتا به چالش می باید کشید . وگرنه ، چه فایده یی از این همه گفته ها و سروده ها ؛ که حتا خود گوینده هاشان هم به درستی نمی دانند که چه می گویند و چرا می گویند ؟!

 

 تا ما از عقده ها عبور نکنیم ، هیچ گاه به عقیده یی درست نمی توانیم رسید .

کسی که جز شکایت چیزی ندارد ، کسی که جز افسوس خوردن و حسرت کشیدن کاری ندارد ، کسی که جز قرض و قوله و بی نانی  و بی نوایی چیزی ندارد ، کسی که جز گیر دادن و عقده گشودن منظور و نظری ندارد ، کسی که جز توصیف و تخیل های گیر کرده در لایه های اطناب و ابهام آن هم ، لابد برای رو کم کنی سایران و اثبات و تثبیت و به ثبت رساندن خود کار دیگری نداند ؛ آخر چه دارد که بگوید ، و چرا باید بگوید ؟ !

نه شعر و نه نثر ، و نه هیچ گفته  و نوشته ای به خودی خود هیچ ارزشی ندارد .

 همه هویت و خاصیت آدمی در زبان آوری و بیانگری اوست : … خلق الانسان ، علمه البیان  (سوره رحمان ، ۳،۴ ) خدای رحمان که انسان را آفرید ، به او بیانگری آموخت ؛ که یعنی : همین که آفرینش انسان مطرح می شود ، بی درنگ ، بیانگری و تبیین و گفت و گو و گفتمان او در میان می آید ؛ و از همین رو بود که گفتم ما مدیریت زبان را اگر به درستی در نیابیم و نیاموزیم ، هرگز نخواهیم توانست از عهده ی مدیریت زمان بر آییم! و العصر ، ان الانسان لفی خسر  (سوره عصر ۱و۲)

و از دست دادن زمان یعنی از دست دادن انسان … نشانه ی معرفت، تعریف های درست و درمان است .

ما بسیاری از تعریف هایمان نادرست است . مثلا ببینید همین دعوای بیهوده ای را که بین عقل و عشق ، خیلی ها در انداخته اند ! آیا این دراز گویی ها ، درست است ؟! آیا عشق ، بی عقلی است ؟! آیا عقل و عشق ، با هم در گیرند ؟! آیا عشق و انگیزه و ایثار ، اوج گیرانه ترین محصول و دستاورد عقلانیت نیست ؟!

آیا می شود بدون دست یازیدن به عقل و عقلانیت که مرکز ثقل و گرانیگاه انسان و جهان است به تعادل و ثبات و آرامش پایدار رسید .

اگر در این گفته تردید دارید ، پس بگویید که تکلیف مان با این همه تاکید قرآن و فرهنگ اسلامی بر عقل چه می شود ؟!

 اصلا بیایید فقط همین یک جمعه ی کوتاه قرآن را بخوانیم :

و ما یذکر الا اولوالباب ! (ال عمران ، ۷ )

هیچ کس ، از این ذکر ، سر در نمی آورد ؛ مگر خردمندان !

و یا فقط این یک کلام کیمیایی پیامبر پاک اندیش آگاهی و رهایی را :

الناس یعملون الخیرات ؛ و انما یعطون اجورهم یوم القیامه علی قدر عقولهم  (نهج الفصاحه  ش ۳۱۵۵)

مردمان ، کارهای نیک ، فراوان می کنند ؛ اما پاداش آنان را در روز قیامت ، فقط به اندازه ی عقل هاشان می دهند .

 

و حرف آخر…

 

پیشنهاد و تاکید صریح و صادقانه ی من ، به همه دلسوزان و دل آگاهان جامعه ی ایران و جهان آن است که تا می توانید نگذارید ناآگاهی و ندانم کاری و روزمرگی بر انسان و جهان حاکم شود . آخر این چه فرمول کج اندیشانه و محافظه کارانه ای ست ، که گفته می شود :

 آن را که خبر شد ، خبری باز نیامد !

 اگر برایند خبردار شدن و آگاهی یافتن ، کتمان و سکوت کردن است ؛ پس چرا مولا می گفت: سلونی قبل ان تفقدونی ؟ پیش از آن که مرا از دست بدهید ، از من بپرسید و خبر بگیرید !… و یا برتر از آن سراغ قرآن برویم ، می بینیم که سکوت و کتمان کردن به هنگام ضرورت در بیان حق و حقیقت _ را ، هرگز مجاز نمی شمارد:

 ولا تکسبو الحق بالباطل و تکتموا الحق ، و انتم تعلمون ! ( بقره ۴۲ )

حق را ، به باطل نپوشانید ؛ و در حالی که آگاهی یافته اید ، حق را هرگز پوشیده مدارید !

پس : حق ، از جنس دانش و دانایی و آگاهی است ؛ و حق این نعمت آگاهی و دانایی را جز از راه انتشار و دانایی نمی توان ادا کرد .

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.