فاطمه حقی: ادبیات هویت من است

0 223

اشاره: فاطمه حقی هستم،  متولد ۱۳۷۹/۱۰/۱۳ در اردبیل و دانشجو معلم رشته ی آموزش علوم اجتماعی در دانشگاه فرهنگیان و همچنین نویسنده،  منتقد و مترجم است. او صاحب صاحب ۳جلد کتاب/ ۲ کتاب کودک با نام های مبل سحر امیز و سرزمین مورچه/ was coming from the stories (از قصه ها می آمد) ترجمه ای انگلیسی از اشعار برگزیده ی دکتر وحید ضیایی در ضمن او در شعر نیز فعالیّت خوبی دارد.

 

فرهنگ اسلامی: چه شد که به شعر گفتن روی آوردید؟

فاطمه حقی: هر کسی برای ابراز وجودش راه‌های مختلفی را انتخاب می‌کند، یکی به نقاشی رو می‌آورد، یکی در موسیقی کار می‌کند، یکی در مورد ورزش‌های رزمی فعالیت می‌کند و یکی هم مثل من تنها چیزی که با آن آرام می‌‎شود و می‌تواند باآن ابراز وجود بکند و هویتش را برای خودش مشخص بکند ادبیات هست؛ من فعالیتم را با نوشتن داستان شروع کردم و رفته رفته که هم از لحاظ سنی و هم از لحاظ عقلی رشد کردم، باعث شد که دلم بخواهد، شعر هم بگویم نه در قالب‌های کلاسیک که در قالب شعر نو که آزادی عمل بیشتری را به کلماتم بدهم و به قولی روحم را به وجد بیاورم با نوشتن. شعر، قسمت‌هایی از زندگی شاعر و نویسنده را، به قالب‌های مختلف، با کلماتی که با دقت فراوان انتخاب شدند، ثبت می‌کند که برای هر خواننده‌ای، تداعی از خاطرات شخصی خودش هست. نه تنها شعر که نوشتن، باعث جاودانگی می‌شود.

 

فرهنگ اسلامی: شما گفتید با نوشتن متن شروع کردید. چه نوع متن؟ و چه‌ها نوشتید و چه کسانی تشویق‌تان کردند؟

فاطمه حقی: من با داستان کودک، کار خودم را شروع کردم. البته در عالم کودکی، شعرهایی هم میگفتم ولی فعالیت اصلی من با داستان بوده‌ است. مهمترین مشوقان من، مادر و پدرم بودند و هستند که از وقتی یادم است، برایم کتاب خواندند و اکثرا کتاب هم هدیه میگرفتند برای من. پدرم که مولف کتب آموزشی هستند، پیشنهاد چاپ داستانم را مطرح کردند و با حمایت‌های تمام قد مادرم و پدرم، من هم به جمع نویسندگان صاحب اثر ملحق شدم. در ۹ سالگی!

فرهنگ اسلامی: اولین شعرتان یادتان هست؟ اولین داستان که نوشتید چطور؟

فاطمه حقی: این شعر از ابتدایی ترین هایی هست که یادم هست:

ماهی تنگ بلور

با آرزوهای بزرگ و کوچکش

به اطراف خود چشم دوخته بود آرزوهایش را یکی‌یکی

به بند دلش آویخته بود

با خود می‌گفت:”

اول آسمون

بعدش دریا

بعدشم یه عالمه دوستای بزرگ و کوچولو!”

روزگاری آمد و دست کوچولوشو گرفت

اونو به آرزوش رسید

اول آسمون

بعدش دریا

بعدشم یه عالمه دوستای بزرگ و کوچولو

اولین داستانی هم که به صورت جدی کار کردم در کودکی و چاپ شد” مبل سحر آمیز”ی بود که به واسطه‌ی آن، بعنوان کوچکترین نویسنده شناخته شدم.

فرهنگ اسلامی: بیشتر شعر میگویید یا داستان می نویسید؟ چرا؟

فاطمه حقی: اواخر بیشتر شعر کار کردم ولی در تلاشم که داستان هم بنویسم و  قصه پردازی کنم. داستان یا شعر را، با تمنای روحم انتخاب میکنم؛ تصویری که دیدم، حالی که دارم یا تجربه ای که می خواهم منتقل کنم، خود آثارم تصمیم میگیرند که در کدام قالب، عرض وجود کنند و من هم بستر را برای هنرنمایی کلمات و ذهنم فراهم میکنم.

فرهنگ اسلامی: چه شد که به سمت ترجمه آثار ادبی تمایل پیدا کردید؟

فاطمه حقی: تقریبا از سه سالگی، در کلاس‌های آموزش زبان انگلیسی شرکت کردم و از زمانی هم که شاگرد آقای دکتر وحید ضیایی شدم، تصمیم گرفتیم که برای یادگیری بهتر، از زبان کمکی هم استفاده گرفتیم تا بهتر و روان تر بتوانم با ادبیات آشنا بشوم؛ بنابراین زبان انگلیسی را انتخاب کردیم که به هرحال خیلی وقت بود این زبان را یاد می‌گرفتم و پدرم هم مدرس زبان انگلیسی هستند، بهتر بتوانیم کارها را جلو ببریم. ترجمه کردن را با قسمت هایی از کتاب‌هایی که به تاریخ ادبیات و کوک و نوجوان مربوط بودند، شروع کردم تا آنها را به زبان فارسی برگردانم.

 

فرهنگ اسلامی: از شاعران شعر چه کسانی را مطالعه می‌کنید و چرا؟

فاطمه حقی: از شاعران کلاسیک، حافظ و از معاصران برخی از چهره های مشهور نوپرداز

شاید موضوعات شعرشان بهم نزدیک نباشند و هر کدام از دنیای خاص خودشان حرف بزنند، ولی جمع دنیای این شاعران، در یک کلمه، دنیای من هست.

من با شعرهای‌شان زندگی میکنم و در تک تک ابیاتشان ایستادم و هر کلمه‌شان، “مثل خون، در رگ‌های من” جاری‌ است.

فرهنگ اسلامی: برای شما چه چیزی باعث خلق شعر تازه‌ای می‌شود؟

فاطمه حقی: شعر، به اندازه زیبایی متولد شدن یک کودک است، و این زیبایی، یک اتفاق است. وقتی این اتفاق در من می‌افتد، شعری هم خلق می‌شود. وقتی که کتاب میخوانم و لحظه ای -به طور مثال- روی کلمه ی “چاه” مکث میکنم، وقتی رانندگی میکنم و دختر بچه‌ای را می‌بینم که با ترس می‌خواهد از خیابان عبور کند، وقتی مادرم از خوشحالی آنقدر می‌خندد که صدای خنده‌های پدرم هم بلند می‌شود، وقتی صبح ها میخواهم بیدار بشوم و نور خورشید چشم خواب آلودم را اذیت میکند…. شعری هم در من اتفاق می‌افتد.

 

فرهنگ اسلامی: و داستان چطور؟

فاطمه حقی: هر لحظه‌ی زندگی، به تنهایی خودش یک داستان هست؛ وقتی به روایت دقایق گوش میدهم و در عالم خیال، به ثانیه ها، زندگی می‌بخشم و این جرئت را به خودم میدهم تا درموردشان بنویسم، داستان های تازه ی من، خلق میشوند و همراه با من و در کنار من زندگی میکنند.

فرهنگ اسلامی: برای تقویت شعر و داستان در جلسات و کلاس های اساتید هم شرکت کردید؟

فاطمه حقی: بعد از مجموعه اولم، به دعوت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، در کلاس های مختلف ادبی شرکت کردم و الان هم به عنوان عضو ارشد، فعالیت هایی دارم. و شاگرد جناب آقای دکتر وحید ضیایی بودم و هستم و خواهم بود که کلاس‌های آموزشی‌شان، با عنوان “ادبیات خلاق” برگزار می‌شود و من هم بهره مند می‌شوم از علم و معرفت و ادبیات استاد ضیایی.

 

فرهنگ اسلامی: کمی راجع به کلاس های ادبیات خلاق بگویید.

خانم حقی: ادبیات خلاق، یک مکتب هست برای ما. همه ی ما هنرجویان، باهم دیگر برای پیشرفت هم تلاش میکنیم و فارغ از بحث آموزش، شریک لحظات شاد و غمگین همدیگر هستیم؛ به همین خاطر هست که وقتی از مجموعه‌مان حرف میزنیم میگوییم خانواده‌ی ادبیات خلاق. ما باهم راهنمایی های دکتر ضیایی ادبیات را زندگی میکنیم و در تلاشیم با خلاقیتمان دریچه نگاه کردن به زندگیمان را گسترش بدهیم.

سالهای زیادی هست که من شاگرد آقای دکتر هستم ایشان کمک میکنند که سبک ادبی خودمان را پیدا کنیم.

از مجموعه ی ادبیات خلاق تا الان نزدیک ۲۵ جلد کتاب منتشر شده‌اند و همه ی عزیزان صاحب اثر، از نویسنده های بسیار خوب شهر هستند. البته ادبیات خلاق، فقط محدود به اردبیل نیست و کلاس هایش به صورت کشوری و خارج از کشور هم برگزار میشوند.

فرهنگ اسلامی: از اینکه امروز در خدمت شما بودیم بسیار خوشحال شدیم و از خدا دعاگو هستیم که به عمر شما و قلم شما برکت بدهد.

نمونه اشعار:

۱

تاکنون بارها

به عشق

کبوتر پرانده ام

خیره به آنها

تمام آنچه را که باید

نوشته،به پاهاشان بسته ام

بدون اینکه مقصدی بدانند… .

 

بارها

به جان قاصدک های حیاط افتاده ام

_ همانند کودکان _

برایشان زمزمه هایی

از تو کرده ام

بدون اینکه نشانی ای بدانم

به دست باد سپرده ام

_ که هیچ هوا،بادی نبود… _

 

قدم زده ام

تارهای مویی طلایی _ طلایی ام_ را

به البسه رهگذران آویخته ام

که بیابی

که بیایی

بدانی کیستم _  بفهمانی کیستم_.

 

در خیابانی شلوغ

خالی از مردم

زیر بارانی… _تو_

روبه روی گورستانی که زنده است…

۲

سایه بازی زن و مردیم

در شبگردی

با کودکی که ماه را هفت سنگ میزند.

سایه بازی زن و مردیم

روی لرزش برگ های بید مجنونی

با بیست سال شماتت شعر…

درختی که می تواند

جلوی هر خانه ای اتفاق بیفتد.

۳

چه کسی این خاک ملعون را

آبستن کرد

که جنین های مرده

از هفت سنگ و با هفت سنگ

و در هفت خواب متوالی

آرزوهاشان را بر دوش می کشیدند

مثل لبخند هاشان

که دهانی چاک خورده بود

مملو از خون و سنگ ریزه

و خاک اره های چوبه ای واژگون.

بر سر درختی مرده

به بوی کلاغ

تو فقط توانستی

برای هزار شب

لالایی بخوانی

۴

تاکنون به این فکر کرده‌ای

که درون درخت های خشک‌شده

کودکانی با آرزوهایی خفته اند

و مادرانی آذری

با غمگین‌ترین آواها…

سازی که سیمش

بهار به بهار کوک نمی‌شود

۵

برای حرف آخر من اصل و ترجمه ی یکی از شعرهای دکتر ضیایی را تقدیم میکنم:

First smile

 

You

had wept for me,

before our first greeting

in the first minute of the meeting,

and first smile.

your sob wasn’t deep

for momentary loving experience;

your sob

was the accepting of another deserve.

How is it possible to sing about fondling

for someone who released

your hands before holding them?

you are stricken for leaving,

and that is why “once upon a time”

came into the life.

 

نخستین لبخند

 

تو

پیش از سلام نخستین من

در همان دقیقۀ نخستین دیدار

نخستین لبخند

برایم اشک ریخته بودی.

بغض تو

از تجربۀ درک آنی دوست داشتن عمیق نبود

بغض تو

پذیرا شدن دل کندنی دیگر بود

چگونه به کسی که دست هایت را پیش از گرفتن

رها می کند

از نوازش می توان سرود؟

تو مبتلای ترک کردنی

و اینگونه است

که یکی بود و یکی نبود.

مصاحبه کننده: سید احمد شهریار

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.