کودک ، مخاطب خاص تلویزیون مطالعه ای در باره کودکان و تلویزیون

0 86

 

در تحقیقات دانشگاهی و بحث های عمومی درباره ی تلویزیون، کودکان غالبا به عنوان مخاطبانی خاص با نیازها و ویژگی های متمایز درنظر گرفته می شوند. تماشای تلویزیون فعالیتی روزمره برای مردم در تمامی گروه های سنی به شمار می رود، اما کودکان به جهت دغدغه و توجه خاصی که به خود معطوف می کنند بیشتر مورد توجه هستند. رفتار آنها به دقت مشاهده وسنجیده می شود؛ دیدگاه های آنان مورد آزمایش، بررسی و نظر خواهی قرار می گیرد؛ «معضل» کودکان و تماشای تلویزیون غالبا کانون توجه والدین، کارشناسان و سیاستمداران است.

در یک سطح ممکن است این امرواکنشی به اهمیت نسبی تلویزیون در زندگی کودکان تلقی شود. از این رو، معمولا غالبا اینگونه تصور می شود که امروزه کودکان به جای مدرسه یا هر فعالیت دیگری به استثنای خواب، زمان بیشتری را صرف تماشای تلویزیون می کنند. با وجود پیدایش رسانه های جدید، آمارها حاکی از آنند که تلویزیون همچنان وسیله ی برتر در زندگی کودکان است حتی کشورهایی که دارای دسترسی سطح بالایی به تکنولوژی کامپیوتر هستند از این امر مستثنی نیستند. (Livingstone and Bovill, 2001; Roberts and Foehr, 2003)

درواقع اکثریت مخاطبان تلویزیون را افراد مسن تشکیل می دهند اما نیازها و آسیب پذیری آنان در این باره چندان مورد بحث و بررسی قرار نگرفته است.

تشخیص کودکان به عنوان مخاطبان «خاص» تلویزیون صرفا موضوع ساده ی مشخصه های تماشای تلویزیون نیست. برعکس، این امر انواع فرضیات آرمانی و اخلاقی را در این رابطه مطالبه می کند که ما اعتقاد داریم کودکان ـ و با گسترش معنایی بزرگسالان ـ چگونه باید باشند. همانطور که از پیشینه ی کودکی بر می آید، تعریف و جداسازی کودکان به عنوان طبقه ی اجتماعی مجزا، به خودی خود پیشرفتی نسبتاٌ جدید است، که به شکل مشخصی در جوامع صنعتی شده ی غربی مورد پذیرش واقع شده است(Aries, 1973; Hendrick, 1997). این فرآیند با انجام مباحث گسترده درباره ی دوران کودکی و نیز خطاب به آنها همراه بوده است. ظهور روان شناسی رشد، و به طور مثال تعمیم آن به صورت ادبیات نصیحتی برای والدین، از شیوه هایی است که توسط آن، هنجارها درباره ی آن چه رفتار «طبیعی» یا «مناسب» برای کودکان شمرده می شود، به اجرا در می آیند. هم چنین، ارائه ی ادبیات کودکان و اسباب بازی ها – و سرانجام برنامه های تلویزیونی کودکان – تمام انواع مفروضات درباره ی آن چه که یک کودک باید باشد را آشکار می سازد.

همان گونه که از این مثال ها فهمیده می شود، این تعبیر از «کودک» اقدامی هم مثبت و هم منفی است:: هم تلاش هایی را برای محدود کردن دسترسی کودکان به جنبه های خاصی از زندگی بزرگسالان ( به شکلی بدیهی تر روابط جنسی و خشونت) را در بر می گیرد و هم با وجود این هنوز متضمن فن آموزش و پرورش کودک است- درواقع تلاشی است در جهت « سود رساندن به آنها » و همچنین از آنها در برابر آسیب محافظت می کند. . در نظر گرفتن کودکان به عنوان مخاطبان تلویزیون، و نیز به عنوان موضوع تحقیق و مباحثه، توسط توازنی پیچیده بین این انگیزش های مثبت و منفی مشخص شده است.

برای مثال در اولین روزهای حضور تلویزیون،یکی از جذابیت های اولیه ی تبلیغاتی صورت گرفته توسط تولید کنندگان تجهیزات، در زمینه ی قابلیت های آموزشی این رسانه برای جوانان بوده است(Melody, 1973)؛ و در حالیکه بنا بر باور برخی، این انگیزش تربیتی به شکلی فزاینده قربانی تجارت گرایی شده است، اما تلویزیون همچنان برای کودکان به عنوان اصل مهم این خدمات عمومی باقی مانده است. علاوه بر آن، در بحث های اولیه ای که درمورد نقش بالقوه ی تلویزیون در خانواده، در پادشاهی انگلستان و نیز در ایالات متحده مطرح شده است،ما شاهد ظهور رویکرد دو سویه ای در باب استعداد بالقوه ی این رسانه، در حمله به زندگی خانوادگی و در عین حال ابزاری برای تأمین هماهنگی خانوادگی می باشیم.(Spigel, 1992; Oswell, 2002)

این تعریف از مخاطب کودک، یک روند در حال پیشرفت است که موضوع تعداد فراوانی از اختلاف های تاریخی و اجتماعی است. برای مثال  خطوط مشی در آیین نامه ی برنامه ریزی برای کودکان اغلب فرضیات بنیادینی را در رابطه با ماهیت کودکی منعکس می کنند که از یک بافت ملی تا بافت ملی دیگر متغیر است(Hendershot, 1998; Keys and Buckingham, 1999; Lisosky, 2001).

همچنین نزاع بین والدین و کودکان در رابطه با این که چه چیزی برای تماشا یا دانستن کودکان مناسب است بخشی از نزاع همیشگی در رابطه با مسئولیت ها و حقوق بچه هاست.در واقع تعریف این مسئله که چه چیزی “متناسب کودکان” یا “متناسب بزرگسالان” است، سبب اصلی مشغولیت ذهنی در کودکان است.  Buckinghamand Kelley, 1999).

 

تاریخچه این دغدغه

 

از لحاظ تاریخی، تعیین محل نگرانی در مورد رابطه ی کودک و تلویزیون در متن تعاریف در حال تکمیل از دوران کودکی و نیز واکنش های راجعه به اشکال فرهنگی جدید و فناوری های ارتباطات، حایض اهمیت است. ترس از تأثیر منفی رسانه برجوانان دارای تاریخچه ای طولانی است(Starker, 1989). افلاطون فلسفه دان یونانی، بیش از ۲۰۰۰ سال پیش پیشنهاد کرد که اشعار دراماتیک از جمهوری آرمانی او حذف شود، با ترس از این مطلب که داستان های آنها در رابطه با وضع غریب و غیراخلاقی خدایان بر روی اذهان اثر پذیر جوانان تأثیر بگزارد. در زمان های پیشتر، ادبیات عامه، تالار موسیقی، سینما و نمایش های فکاهی کودکان همگی « هراس های اخلاقی » را برانگیخته اند که به طور خاص منجر به طراحی سانسور شدید تر شد تا از کودکان در برابر اثرات به قول معروف مضر آنها محافظت کند. در این خصوص مباحث جدید تری همچون هراس از « فیلم های ممنوعه » در دهه ی ۱۹۸۰ یا مناظراتی در رابطه با حضور خشونت در تلویزیون که به دنبال قتل جیمز بولگر در سال ۱۹۹۳ رخ داد را می توان به عنوان میراثی از یک سنت بسیار طولانی تر دید (Barker, 1984; Buckingham, 1996). و البته این نگرانی ها هم اکنون دوباره دربحث استفاده ی کودکان از چت روم های اینترنتی و بازی های کامپیوتری طنین انداز شده است.

اما به آسانی نمی توان از چنین دغدغه هایی در رابطه با اثر مخرب تلویزیون برکودکان با تبلیغات سوءو نا معقول رهایی یافت. درواقع،  به نظر می آید که انواع متفاوتی از چنین نگرانی هایی در میان بسیاری از گروه های اجتماعی، و درست در میان طیف سیاسی دوباره مطرح شده است. منتقد ترین گروه ها، و شاید با نفوذ ترین آنها،همان هایی هستند که به اصطلاح اکثریت اخلاقی خوانده می شوند. در اینجا این دغدغه، که اغلب توسط عقاید مذهبی-سنتی تحریک شده است، لزوما با تأثیر رفتاری و اخلاقی تلویزیون همراه است، که بر حسب روابط جنسی، خشونت و “بد”زبانی وضوح بیشتری یافته است.اما هنوز دغدغه هایی وجود دارند که ممکن است به صورت “آزاد اندیشانه” تری دیده شوند، برای مثال دغدغه هایی در رابطه با تأثیر تماشای تلویزیون برپیشرفت تحصیلی کودکان، قوه ی تخیل و نیز ظرفیت آنها برای تعاملات اجتماعی.کتاب های مشهوری همچون کتاب Marie Winn با عنوان شاخص “مخدر دو شاخه دار” (۱۹۸۵)، نوعا والدین را بر می انگیزاند تا مشوق رفتار تماشای “سالم” تری باشند و جلوی “اعتیاد” کودکان خود به تلویزیون را بگیرند. در این میان در جناح چپ سیاسی، این امر ممکن است که منجر به ایجاد دغدغه هایی موازی در مورد اثرات منفی تلویزیون شود، برای مثال در زمینه هایی که مشوق مصرف گرایی، جنگ طلبی، تبعیض جنسی و نژاد پرستی هستند و نیز در رابطه با هر ایدئولوژی قابل اعتراض دیگری که برای ذکر نام آنها باید دقت داشت (e.g. Goldsen, 1977).

البته این امر حائض اهمیت است که بتوانیم بین این سطوح متفاوت ازنگرانی ها، و انگیزه هایی که زمینه ساز آنها هستند تمایز قائل شویم. با این وجود آنها در یک عقیده ی بنیادین در رابطه با قدرت شگرف تلویزیون، و آسیب پذیری ذاتی کودکان سهیم هستند. به نظر می رسد که تلویزیون نیروی مقاومت ناپذیری برای شستشوی مغذی و تخدیر کودکان دارد که آنها را از دیگر فعالیت ها و تأثرات ارزشمند تر دور می سازد.از این منظر،کودکان تواماٌ هم بی گناه هستند و هم به صورت بالقوه ای هیولا می باشند: سطح رویه ی تمدن تنها به ضخامت پوست بوده، و به سادگی می تواند مورد نفوذ جذابیت های اساساٌ نامعقول رسانه های تصویری قرار بگیرد(Barker, 1984). چنین بحث هایی اغلب در فانتزی “عصر طلایی” قبل ازتلویزیون، سهیم هستند که در آن بزرگسالان قادر به “حفظ راز” از کودکان بودند، و نیز دورانی که بی گناهی و هماهنگی در آن حکمفرما بود. تلویزیون به خاطر شیوه هایی که از طریق آنها به کودکان امکان دسترسی به جنبه های پوشیده، و گاه منفی، زندگی بزرگسالان را می دهد، به “ناپدید ساختن کودکی ” متهم می شود.(Postman, 1983; and for further discussion, see Buckingham, 2000a).

این مباحث نحوه ای از جانشین سازی را منعکس می سازند که اغلب مشخصه ی مناظرات رایج در باب رسانه هستند. تشویش های واقعی و ریشه دار درباره ی آنچه  به صورت تغییرات اجتماعی یا اخلاقی نامطلوب مشاهده می شود منجر به جستجو برای توضیحی سببی و واحد می گردد. بنابراین مقصر دانستن تلویزیون می تواند  توجهات را از سایر دلایل ممکن منحرف کند- دلایلی که البته ممکن است “خودمانی تر” بوده یا تنها اینکه درک آنها به علت پیچیدگی بسیارشان مشکل باشد.(Connell,  ۱۹۸۵). ارزش های نمادینی که به مفهوم طفولیت متصل هستند، و تداعی های منفی فناوری “غیر طبیعی” ای همچون تلویزیون، این امر را به ترکیب نیرومند خاصی برای مفسران اجتماعی در تمامی عقاید  تبدیل می کنند. با این وجود آنها دسترسی به برآوردی متعادل تر و عقلانی تر از نقش تلویزیون در زندگی کودکان را نیز بسیار مشکل می سازند.

تحقیق روانشناختی: از “تأثیرات” تا “مخاطبان فعال”

 

تحقیقات به خودی خود، بخشی لا ینحل از این فرآیند است. تولید دانش “علمی” درباره ی کودکان ضرورتا به ما کمک می کند تا به تعریف مشخصی از آنچه که کودک می نامیم، دست یابیم، و بنابراین انواع فرضیاتی را طلب می کند که درباره ی آنها سخن گفته ایم(Luke, 1990).علم روانشناسی – که، تا درست این اواخر، از انحصار مؤثر مطالعه ی کودکان بهره می بردـ به شکلی خاص لازمه ی این روند شده است(Burman, 1994).

به طورکلی می توان گفت که هدف بنیادی بیشتر تحقیق های روانشناختی در این زمینه تصدیق ادله ای برای حضور اثرات منفی است. مقایسه نشان می دهد که تحقیق روی اثرات مثبت، یک دغدغه ی کاملا حاشیه ای بوده است. همان طور که فناوری ها و اشکال رسانه ای جدید معرفی شده اند، گرایش برای ظهور مجددهمان پرسش های اولیه ی مشابه نیز به وجود آمده است(Reeves and Wartella, 1985). بنابراین سوالاتی که محققان دهه ی ۱۹۶۰ درباره ی تلویزیون مطرح می کردند بسیار مشابه آنهایی بودند که سی سال قبل از آن درباره ی فیلم مورد بررسی قرار گرفته بودند ( و در واقع، تا حد زیادی نیز کنار گذاشته شده بودند )–و اکنون نیز دوباره  در تحقیقات روی بازی های کامپیوتری و اینترنت ظاهر شده اند.

مشخصاٌ این امر آشکارترین مورد تحقیق در رابطه با اثرات خشونت تلویزیون بر کودکان است–حوزه ای که به طور جامع در جای دیگر بازنگری شده است (برخی گزارشات حیاتی دیگر را می توان در این جا یافت: Freedman, 2002; Gauntlett, 1995;
and Rowland, 1983 )مشکلات رودررو با تحقیق پیش رو نسبتا روش شناختی است – برای مثال، در رابطه با اعتبار محدود تجربیات آزمایشگاهی به عنوان راهنمایی برای رفتار در زندگی واقعی، یا با سردرگمی مکرر بین همبستگی و علیت در پژوهش های تحقیقاتی. این مشکلات، نظری نیز می باشند، سردرگمی های بنیادینی را منعکس می سازند که در رابطه با تعریف “خشونت” و شیوه هایی است که به نظر می رسد خشونت از طریق آنها  بر رفتار مردم تأثیر گذار است (Barker and Petley, 2001). گرچه فراتر از همه ی اینها، کلید نهایی، موضع سیاسی است: در این رابطه که چطور سیاستمداران از تحقیقات رسانه ای استفاده کرده تا توجهات را از سایر دلایل بالقوه ی خشونت که نام بردن از آنها بسیار مشکل تر است، منحرف کنند – برای مثال، بوسیله ی کنترل اسلحه. در اینجا همچون بسیاری از حوزه های دیگر، تمرکز بر کودکان، نامزدهای انتخاباتی را قادر می سازد تا با شیوه ای که انجام آن بسیار مشکل می باشد محدودیت ها را بر بزرگسالان اعمال کنند(see Jenkins).

بهتر است که مباحث مشابهی در رابطه با سایر مشغولیت های اصلی در بررسی اثرات رسانه انجام گیرد، مانند تحقیق روی اثرات آگهی های بازرگانی یا کلیشه سازی جنسیتی(for a review, see Buckingham, 1998). اما در حقیقت، پژوهش در این حوزه ها به طور تدریجی از شکل خام رفتارگرایی (به اصلاح “نظریه ی گلوله ی جادویی”) دور شده است؛ همان رفتار گرایی که در برخی از پژوهش های اولیه در مورد واکنش کودکان به خشونت در تلویزیون مشهود بوده است. با این که هنوز این تأثیرات یک سویه هستند، ولی حالا، تاکید بر دامنه ی “متغیرهای فرضی رابط ” می باشد که واسطه ی بین محرک و پاسخ هستند. در این فرآیند، محققان متمایل به قبول تخمین های نسبتا هوشیارانه تری از اثر رسانه هستند.

برای مثال، تحقیق در مورد جایگاه تلویزیون در ترویج “نقش های جنسی” به طور فزاینده ای توجهات را به سوی اثر بافت اجتماعی گسترده تر، مانند الگوهای ارتباطی خانواده و روابط بین افراد در گروه ههای هم سن و سال، جلب کرده است. برای مثال دورکین (۱۹۸۵) تأیید می کند که تلویزیون به ایجاد تمثال های “کلیشه ” ای مردانه و زنانه کمک می کند، اما او این دیدگاه  که این موارد تا اندازه ای در ضمیر نا خود آگاه بیننده، “سوخته” هستند یا اینکه لزوما دارای اثر جمعی هستند را رد می کند. او بحث می کند که پژوهش در این زمینه نیازمند در نظر گرفتن تغییرات رشدی در ادراک کودکان و استفاده از رسانه، همزمان با بلوغ آنهاست، و نیز در نظر گرفتن اینکه چگونه کودکان آنچه را که می بینند به طور فعال درک می کنند.

دراین خصوص، تحقیقات به تدریج به الگوهایی که تداعی کننده ی کودکان به عنوان “مخاطبان فعال”هستند،جهت بخشیده است. مفهوم “فعالیت” در اینجا تا اندازه ای بدیعی است، و اغلب  به شیوه های غیر دقیقی از آن استفاده می شود. اما آنچه که این کار را یکپارچه می سازد نگاه کودکان است، نه به عنوان دریافت کنندگان منفعل پیام های تلویزیونی، بلکه به عنوان مفسران فعال و پردازش گران معنی. از این منظر،معنای تلویزیون به مخاطبان منتقل نمی شود بلکه توسط آنها ساخته می شود.

این تاکید در برخی از تحقیقات از طریق نظریه ی “استفاده و خوشنودی “مشهود است. برای مثال روزنگرن و ویندال (۱۹۸۹) تصویری پیچیده از استفاده های نا متجانس از تلویزیون در بین جوانان سوئدی، و نیز تعامل آن با سایر رسانه ها مانند موسیقی پاپ را نشان می دهند. در این روند، آنها چندین اظهار نظر مثبت کلی در مورد تأثیرات رسانه، حداقل نه درباره ی خشونت، را به زیر سؤال می برند؛ آنها این طور بحث می کنند که تأثیر اجتماعی گرای تلویزیون بستگی به ارتباط آن با سایر مؤلفه ها دارد و نیزدر پیوند با معانی متغیر و گوناگونی است که کاربران آن به آن نسبت می دهند. بنابراین- برای مثال- تماشای تلویزیون بسته به گرایش کودک نسبت به مدرسه، خانواده، و گروه هم سن و سالان اهمیت متفاوتی خواهد داشت. تأثیر متغیرهایی نظیر سن، جنسیت و طبقه ی اجتماعی بدین معناست که کودکان متفاوت می توانند به طور موثری در “دنیای رسانه” ای متفاوتی ساکن شوند– بحثی که به وضوح هر گونه تعمیم ساده ای را در رابطه با “کودکان” به عنوان گروه اجتماعی متجانس به خطر می اندازد.

مفهوم “تماشای فعال” بخصوص در مطالعات روانشناختی که رویکرد های شناختی یا “سازه انگاری” را به طور گسترده اقتباس می کنند، آشکار است (for reviews of this
approach, see Buckingham,  ۱۹۹۸; Gunter and McAleer,  ۱۹۹۷).  در اینجا از تماشاچیان خواسته می شود که به جای پاسخ ساده به محرک، به پردازش، تفسیر و ارزیابی اطلاعات بپردازند. برای فهمیدن آنچه که آنها تماشا می کنند، تماشاگران از “الگو” یا “متن” استفاده می کنند، مجموعه ای از طرح ها و انتظاراتی که از تجربه ی قبلی خود از تلویزیون و نیز از جهان به طور کلی دارند. روانشناسان شناختی در مطالعه ی درک کودکان از تلویزیون تمایل دارند که به جای ” کل ” روی “جزء” تمرکز کنند – برای مثال جنبه های پردازش ذهنی مانند توجه و ادراک، فهم داستان یا توانایی در تمایز بین خیالپردازی و حقیقت. بنابراین چندین پژوهش بسیار دقیق وجود دارند که در رابطه با شیوه هایی تحقیق می کنند که در آنها ممکن است عناصر ویژه ی ” زبان ” تلویزیون ( مانند زوایای دوربین یا ویرایش )” جایگزین ” فرایندهای درونی ذهن یا مهارت های شناختی ” نمونه ” ای شوند که کودکان فاقد آن می باشند(Salomon, 1979).این کار بیشتر تلاش کرده است تا شیوه هایی را معرفی کند که از طریق آنها درک کودکان از تلویزیون همراه با رشد عقلانی آنها تغییر یابد.

این پژوهش نظریه هایی در باب انواع فرآیند های ذهنی ارائه می دهد که در درک تلویزیون شریک هستند، اما همچنین دچار محدودیت هاییست که به طور کلی مشخصه ی روان شناسی اصلی می باشند.” قوه ی ادراک ” تا درجه ی زیادی به صورت جداگانه بررسی می شود، نه تنها از ” عاطفه ” یا احساس، بلکه از وجوه میان فردی و اجتماعی تجربه ی تماشای تلویزیون.

تمرکز بر فرآیندهای درونی ذهن افراد، مسئله ی ارزیابی نقش فاکتورهای فرهنگی و اجتماعی را در ایجاد هوشیاری و درک، مشکل می سازد. در حالیکه برخی از محققان روانشناختی حضور این فاکتورها را به طور نظری تصدیق می کنند، به نظر می آید که خود تحقیق آن مفهوم از “کودک” را پذیرفته است که از هر بافت تاریخی یا اجتماعی جدا می شود. در نهایت، از ارتباط بین کودکان و تلویزیون ، به صورت مواجهه ی افراد جدا افتاده با صفحه ی تصویر یاد می شود. سوالات اصلی درباره ی این هستند که تلویزیون با ذهن کودکان چه می کند- و یا سؤال جدیدتر این که ذهن کودک از تلویزیون چه بهره ای می برد. در این فرآیند، تلویزیون، و فرایندهای اجتماعی که معنی تلویزیون از طریق آنها ایجاد و تعریف می شود، مورد بی توجهی قرار می گیرند.

 

رویکردهای مطالعات فرهنگی:  بازنگری مختصر

 

موضوعات اخیر، کانون ویژه ی دغدغه برای محققان مطالعات فرهنگی بوده است – گرچه رابطه ی ویژه ی کودکان و تلویزیون پدیده ای نسبتا جدید در این زمینه بوده است. به طور کلی، به نظر می رسد که رویکرد مطالعات فرهنگی فراتر از بسیاری از محدودیت های تحقیق اثرات و نیز نظریه های “مخاطب فعال” برود. این رویکرد خصوصا پرسش هایی را درباره ی بافت سازمانی تولیدات تلویزیونی و نیز درباره ی ماهیت متن دیالوگ های تلویزیون مطرح می کند؛ و شرح نظری مخاطبی را ارائه می دهد که از مفهوم اجتماعی بینندگان به مثابه ی “پردازشگرهای شناختی” جدا افتاده، فراتر می رود. مطالعات فرهنگی، حداقل در نسخه ی اصلی ” بیرمنگهام ” خود، نوعا بر حسب تعامل بین سازمان ها، متن ها و مخاطبان متصور می شود (e.g. Johnson, 1985/6). و این امکان وجود دارد که دامنه ای از مطالعات مرتبط در هر یک از این سه حوزه را شناسایی کند.

 

سازمان ها

 

شاید گزارشات نوشته شده در مورد تلویزیون کودک از درون خود این صنعت ، به ناچار نسبت به روابط عمومی گرایش دارد(e.g. Home, 1993; Laybourne, 1993). با این وجود مطالعه ی بافت سازمانی تولیدات تلویزیون کودکان دغدغه ای نسبتا حاشیه ای در تحقیقات ارتباطاتی است.

مطالعات اولیه مانند مطالعات Melody (1973) and Turow (1981) با تمرکز بر مسائل مالکیت، بازاریابی و آیین نامه، رویکرد گسترده ی “اقتصاد سیاسی” را اتخاذ می کنند. به استثنای Palmer (1986)  و  Buckingham et al. (1999) تحلیل بسیار کمی در مورد انتظارات و فرضیات سازندگان درباره ی مخاطبان کودک وجود داشته است؛ و درحالیکه مقداری کار تاریخی در مورد سیر تکامل سیاست تنظیمی در تلویزیون کودکان انجام گرفته است(e.g. Hendershot, 1998; Keys and Buckingham, 1999)، این حوزه نیز تحت تحقیق باقی مانده است.

با این حال اخیرا تجاری شدن فزاینده ی تلویزیون کودکان و پس رفت آشکار از سنت خدمات عمومی، بستر رو به رشدی از مباحثه و تحقیق دانشگاهی را به وجود آورده است(e.g. Blumler, 1992; Buckinghamet al., 1999; Kline, 1993; Seiter, 1993). از سوی دیگر، نگرانی هایی در رابطه با کاهش در میزان برنامه ریزی عملی برای کودکان وجود داشته است. این نگرانی در مورد میزان تولیدی که به طور فزاینده ای با تجاری شدن پیونده زده شده است نیز وجود دارد؛ اما درخواست هایی نیز برای شرحی مثبت تر (یا حداقل با بنیادگرایی کمتر) از میزان مصرف، و بحثی بسیار دقیق درباره ی آنچه که “کیفیت” معنی می دهد، وجود داشته است. مطالعه ی هندرشات (۲۰۰۳) در مورد شبکه ی کودکان نیکلودئون، این موضوعات را از طریق تحلیل مداوم تاریخی ابعاد سازمانی و اقتصادی تولیدات تلویزیون کودکان مورد خطاب قرار می دهد.

 

متن (دیالوگ)ها

 

البته تماشای تلویزیون درکودکان به برنامه هایی که به طور خاص برای آنها طراحی شده  است محدود نمی گردد؛ با این وجود تحلیل کردن تلویزیون کودکان ممکن است که بینش های جالبی را در زمینه ی برخی از تنش های گسترده تری فراهم کند که تعاریف بارز از کودکی را در بر می گیرد. در اینجا تحلیل بر آن روش هایی متمرکز است که در آنها تلویزیون کودکان فرصت هایی را برای “تعاملات فرا جتماعی” فراهم می کند(Noble,  ۱۹۷۵)، از جمله اینکه تلویزیون چگونه ارتباط بین “اطلاعات” و “سرگرمی” را اداره می کند(Buckingham, 1995)، و اینکه چگونه بیننده ی کودک رامورد خطاب قرار می دهد(Davies, 1995). اخیرا مباحث مفیدی درباره ی ژانر هایی مانند موضوعات تاریخی (Davies, 2002)، برنامه های خبری کودکان (Buckingham, 2000b; Banet-Weiser, forthcoming),، نمایش های اکشن و ماجراجویی(Jenkins, 1999) و برنامه های مربوط به سنین پیش دبستانی (Buckingham, 2002a; Oswell, 2002) وجود داشته است. این تحلیل، همان گونه که در مورد ادبیات کودک نیز جاری است، به این نتیجه می رسد که جایگاه تلویزیون به عنوان “والدین” یا “معلم” و روند تلاش جهت جذب کودک با مشکلات و تردید هایی آمیخته بوده است (cf. Rose, 1984).

شاید جالب توجه ترین کار در این زمینه بر حوزه ی بسیار بد نام کارتون های کودکان متمرکز شده باشد. با این حال برخلاف استفاده ی مداوم از تحلیل محتوای کمی(e.g. Kline, 1995)، مطالعات متعددی وجود داشته است که در جهت اجرای نشانه شناسی (Hodge and Tripp, 1986; Myers, 1995)، روانکاوی (Urwin, 1995)، و نظریه ی پست مدرنیست (Kinder, 1991) در تحلیل کیفی این گونه ی به ظاهر ساده به جستجو پرداخته اند. این کار فرضیات جالب توجهی را در مورد شیوه هایی مطرح می کند که از طریق آنها کارتون ها عاملی بالقوه را برای تفسیر های “خرابکارانه” عرضه می دارند و به مخاطبان خود این امکان را می دهند تا تشویش خود را بررسی و مدیریت کنند، بنابراین شایدموجبات وقوع اشکال ذهنی متغیر بیشتری را فراهم آورند(Hendershot, 2004b; Nixon, 2002; Wells, 2002).

 

مخاطبان

 

مطالعات فرهنگی چشم اندازی را به مخاطبان ارایه می دهد که به طرز معنا داری اجتماعی تر از پژوهشی است که پیشتر از آن بحث شد. در عین حال، این مطالعات در تلاش است تا از خطر تلقی بینندگان فردی به مثابه ی تنها نمایندگانی از طبقات جمعیتی معین اجتناب کند. Hodge  و Tripp (1986) دورنمایی از نشانه شناسی اجتماعی را به منظور تحلیل برنامه ریزی برای کودکان و نیز دانسته های مخاطبان به کار می برند. آنها مانند سازندگی گرا ها، کودکان را به جای مصرف کنندگانی منفعل به مثابه ی سازندگان”فعال” معنا تلقی می کنند؛ اگرچه همچنین درگیر محدودیت های رسمی و ایدئولوژیکی هستند که توسط متن اعمال می شود.

این رویکرد در کار خود من اجرا شده است، جایی که بیشترین تأکید بر شیوه هایی است که کودکان با استفاده از آنها، مشخصه های اجتماعی خود را از طریق صحبت درباره ی تلویزیون می سازند و تعریف می کنند (Buckingham, 1993a,b, 1996, 2000a,c). برای مثال، قضاوت کودکان در مورد ژانر و بازنمایی، و دوباره سازی روایت تلویزیونی توسط آنان به عنوان فرآیند های ذاتا اجتماعی مورد مطالعه قرار می گیرد؛ و پیشرفت علم تلویزیون (“سواد تلویزیونی”) و نیز دورنمای “بحرانی” آن بر حسب مقاصد و انگیزش های اجتماعی آنان دیده می شود. در این فرآیند، پرسش های بنیادینی  در رابطه با مشکلات روش شناختی تحقیق با کودکان، و نیز تفسیر دانسته های مخاطبان انجام می گیرد.

به موازات این کار، برخی از پژوهش گران رویکردی سخت گیرانه تر نسبت به قوم شناسی را جهت مطالعه ی عادت های تماشای تلویزیون در کودکان، در شرایط خانه(e.g. Palmer, 1986; Lindlof, 1987; Richards, 1993) و نیز در میان گروه هم سن و سالان (Wood, 1993)را اتخاذ کرده اند. برای مثال، مطالعه ی Marie Gillespie (1995) در مورد استفاده از تلویزیون درجامعه ی آسیای جنوبی در لندن، تحلیل نقش تلویزیون در خانواده و گروه هم سن و سالان را به گزارشی از پاسخ های کودکان به ژانرهای ویژه نظیر اخبار وسریال های دنباله دار و بی محتوا می آمیزد. تلویزیون در اینجا تا اندازه ای به صورت ابزاری ذهنی برای به دست آوردن بینش نسبت به سایر فرهنگ ها  استفاده می شود، گرچه (مانند کاری که پیشتر در مورد آن بحث شد)، تاکیدی خود پژواکی بر نقش پژوهش گر و همچنین در روابط قدرت بین پژوهشگران و سوژه های کودک آنها وجود دارد، که نوعا از مسیر اصلی تحقیق روانشناختی به دور مانده است.

همان گونه که این بررسی مختصر پیشنهاد می کند، هم اکنون بستر در حال رشدی از تحقیق در مورد کودکان و تلویزیون در زمینه ی مطالعات فرهنگی وجود دارد. با این وجود، مشکلات ویژه ای در هنگام یکپارچه کردن اشکال متفاوت پژوهش معرفی شده در اینجا وجود دارد. در واقع، سخن من این است که ایجاد ارتباط بین پژوهش هایی در زمینه ی سازمان ها، متون و مخاطبان به صورت اولویت اصلی در تحقیقات رسانه ای، که گسترده تر تلقی می شوند، باقی می ماند. این تنها در خصوص ایجاد تعادل در معادله و در نتیجه یافتن راه مصالحه ای بین”نیروی متن” و “نیروی مخاطب” نیست؛ و نه چیزی است که در چکیده قابل انجام باشد. درک کامل رابطه ی بین کودکان و تلویزیون، مانند بسیاری از بخش های دیگر ارائه شده در این کتاب، تنها در صورت تحلیل گسترده ی شیوه هایی است که در آنها هم کودک و هم تلویزیون ساخته و تعریف شده باشند.

 

جابجایی مخاطب کودک

 

در بخش پایانی این فصل، دوست دارم که شمای مختصری از پروژه ی تحقیقاتی اخیری را ارائه دهم که سعی در توسعه ی این روابط  دارد؛ و به شرح برخی از مشکلات پیش آمده بپردازم. این پروژه “فرهنگ رسانه ای کودکان” نام گرفته است، گرچه در عمل به جای بررسی ارتباط کودکان با رسانه های جمعی، عمدتا تنها به ارتباط آنها با تلویزیون پرداخته است ( برای اطلاعات بیشتر در این مورد می توانید به  Buckingham, 2002b; Buckingham et al., 1999; Davies, Buckingham and Kelley, 1999, 2000; Kelley, Buckingham and Davies, 2000.

مراجعه کنید ).

نقطه ی آغاز این پروژه به چالش کشیدن این طبقه بندی از ” کودک ” و خصوصا “مخاطب کودک ” بود. ما قصد داشتیم تا مفروضات مطرح شده درباره ی کودکان – درباره ی این که کودکان چه کسانی هستند، درباره ی آنچه بدان نیاز دارند، درباره ی آنچه بهتر است ببینند  و نبینند–را شفاف سازی و مو شکافی کنیم . اینها مفروضاتی هستند که به نوبت از زمینه ی کلی بحث های سازمانی استخراج شده اند. ما قصد داشتیم تا این مباحث متفاوت(واغلب متناقض) و نیز نظریه های آموزشی، روانشناختی، اقتصادی، سیاسی و اخلاقی را مورد بررسی قرار دهیم تا ببینیم که بر چه مبنایی قرار دارند. بنابراین پرسش اولیه ی تحقیق ما از این قرار بود: چگونه رسانه های جمعی (خصوصا تلویزیون) کودکان را مورد خطاب قرار می دهند؟  و کودکان چگونه با این ساختار ها ارتباط برقرار می کنند- آنها چه تعریفی از خود و نیاز هایشان در مقام مخاطب دارند؟ همچنین می خواستیم دورنمایی تاریخی را ارائه دهیم ، تا بفهمیم که چگونه آن تعاریف و ساختارها به صورت تاریخی تغییر کرده اند؟- و اینکه چگونه،آنها ساختارهای اجتماعی در حال تغییر دوران کودکی را به شکلی گسترده تر منعکس می کنند و یا اینکه چگونه منعکس نمی کنند.

نکته ی اصلی این بحث در این است که برای پاسخ به این نوع پرسش ها نمی توان تنها به نگاه کردن به یک جنبه از تصویر اکتفا کرد– برای مثال، فقط از طریق نگاه کردن به تلویزیون، یا فقط از طریق نگاه کردن به مخاطب.  بالعکس، ما نیازمند توجه به روابط بین مخاطبان، متون و سازمان ها هستیم. ما باید تحلیل کنیم که چگونه این مباحث متفاوت انتشار می یابند و در این سطوح متفاوت نمود دوباره می یابند: در خط مشی، در تولید، در آیین نامه، در انجام تحقیق، در برنامه ریزی، در انتخاب محتوا، در شکل متن، نقطه نظر خود کودکان و کاربرد های رسانه ها، و اینکه چگونه آن کاربرد ها در خانه قانونمند می شوند و مورد استفاده قرار می گیرند.

همچنین تاکید بر این نکته نیز حیاتی است که هیچ یک از این سطوح، تصمیم گیرنده نیستند: بالعکس، بین آنها تعاملی مداوم وجود دارد. هر یک از این روابط شامل شکلی از مذاکره، نزاعی بر سر معنا و مبارزه ای برای ثبات و نظارت هستند. متون، جایگاه خوانندگان (قرائت کنندگان) را مشخص می کنند؛ اما خوانندگان نیز از متن ها معنا را دریافت می کنند. سازمان هاخط مشی هایی را تعیین می کنند که در متن ها نمود می یابند؛ اما خط مشی ها به سادگی به اجرا در نمی آیند، زیرا سازندگان، خلاقیت و قضاوت حرفه ای خاص خود را اعمال می کنند. همچنین، سازمان هامخاطبان خود را حدس می زنند و آنها را مورد هدف قرار می دهند؛ اما مخاطبان جا خالی می دهند– همان طور که Ien Ang (1991) آنها را توصیف می کند،مخاطبان “وحشی های رام نشده” ای هستند که نمی توان آنها را کاملا شناخت یا کنترل کرد- و رفتار متغیر بینندگان نیز در عوض تغییراتی را در سازمان ها ایجاد می کند.

علاوه براین، تمامی این روابط در طول زمان به تکامل می رسند: خط مشی ها و سازمان ها در پاسخ به دیگر کانون ها در طول تاریخ به تکامل می رسند؛ متون نیز تاریخچه هایی از مناسبات نوعی یا میان متنی با سایر متون را بر دوش می کشند، که در حال تغییرند؛ و خوانندگان نیز نه مانند الواحی سفید نانوشته به این متون رجوع می کنند و نه به صورت مخاطبانی منتقد و آگاه- آنها نیز دارای تاریخچه ای از دانش ادبی هستند، تاریخچه ای ازمواجهه با سایر متون که آنها را قادر ساخته تا به عنوان خواننده نوع خاصی از شایستگی را توسعه دهند.

 

ساختارهای در حال تغییر کودکی:

سازمان ها، متون، و مخاطبان

 

ما سه حوزه ی اصلی را بر حسب سازمان ها یا تولید رسانه ای برای کودکان، در نظر گرفتیم. ما از لحاظ تاریخی  به سیر تکاملی تلویزیون کودکان، و انواع تلاش های سازمانی توجه کردیم که به سعی خود در جهت تقاضا و حفظ مکانی ویژه در فهرست برنامه های کودکان ادامه دادند؛ ما به اقتصاد سیاسی معاصر تلویزیون کودکان ، و بخصوص به سرنوشت تلویزیون عمومی در پرتوی حرکت به سمت سیستمی یکپارچه ، چند شبکه ای و تجاری تر، توجه کردیم ؛ و نمونه هایی از مباحث مربوط به خطوط مشی را به شکل گزارشات رسمی و مصاحبه با سیاست گزاران، گویندگان، تنظیم کنندگان، تبلیغ کنندگان و سایرین جمع آوری و تحلیل کردیم.

به طور گسترده، آنچه در اینجا یافتیم توازنی پیچیده بین ترس از آسیب رساندن ( مباحث حمایتی ) و تلاش در جهت سود رساندن به کودکان( مباحث آموزشی ) است؛ و این نظریات خود شامل مباحث جامع تری در زمینه ی کودکی می باشند. از آنجایی که فلسفه و رسوم مسلم در محیط رسانه ای در حال تغییر، تحت فشار هستند، ظهور برخی تغییرات تاریخی قابل توجه بدیهی می باشد. برای مثال در حال حاضر فلسفه های قدیمی تر کودک محور، که در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در پادشاهی انگلستان بسیارغالب بودند، برای مواجهه با مفاهیم مصرف گرایی بیشتر در دوران کودکی، و به طور هم زمان مواجهه با مفاهیم حقوق کودکان،که بخشی کلیدی از لفاظی تولید کنندگان بخش کودکان طی ۱۰ سال اخیر شده است، صف آرایی دوباره می کنند.

اما در واقع، تولید کنندگان و سیاست گزاران بخش کودک بدون بهره بردن از نیروی بی حد و حصر برای تعریف مخاطب کودک، تنها میزان قابل توجهی از عدم اطمینان را در این باب به نمایش می گذارند . اغلب به نظر می آید که تغییر شرایط اقتصادی موجب تشدید مجموعه ی گسترده تری از تردید ها در رابطه با ماهیت در حال تغییر کودکی می شود. برای مثال در دهه ی ۱۹۵۰، ظهور تلویزیون تجاری  و متعاقب آن کاهش شدید در رتبه بندی بی بی سی (شبکه ی خدمات عمومی)، منجر به ایجاد فرآیندی کامل از خود کاوی در این شبکه شد. کاهش تعداد مخاطبان کودک، آنهایی را که عهده دار برنامه های کودکان بودند بسیار وحشت زده کرد. این امر، به طور فزاینده ای رویکرد نسبتا پدر مآبانه و طبقه متوسط را که آنها اقتباس کرده بودند، دچار تردید ساخت. در نهایت، پس از گذشت دوره ای از بحران داخلی، بخش کودکان بی بی سی در اوایل دهه ی ۱۹۶۰ منحل شد: این بخش در بخش خانوادگی جدید بی بی سی ادغام شد، و هنگامی که دوباره در همان دهه احیا گردید، رویکرد پدرمابانه ی بسیار کمتری را نسبت به مخاطبانش مد نظر قرار داد.

درشرایط کنونی شک ها و تردید های مشابهی به وجود آمده اند: فرستنده های زمینی سعی می کنند تا با تهدید رقابت از سوی تولید کنندگان جدید کابل و ماهواره، و( به صورت گسترده تر ) با چالش های جهانی شدن و تجاری سازی کنار بیایند. در اواخر دهه ی ۱۹۹۰، کودکان بریتانیا (یا حداقل آنهایی که والدینشان متعهد پرداخت هزینه تلویزیون شده بودند) به صورت ناگهانی به تمامی شبکه های حرفه ای جدید دسترسی پیدا کردند؛ و در حالیکه دامنه ی عمومی برنامه سازی جدید، به طور قابل مقایسه ای محدود بود، بیشتر آنها به شکل متمایزی جدید و خلاقانه به نظر می رسیدند، و در نتیجه سبب ایجاد قدرت انتخاب بیشتری می شدند. مانند دهه ی ۱۹۵۰، کودکانی که فرصت انتخاب داشتند، به حمایت از چیزی که به نظر می آمد به شکلی مستقیم تر با آنها صحبت می کند، البته بدون لحن آموزشی یا حمایتی که هنوز مشخصه ی بارز تلویزیون کودکان بریتانیاست، شروع به ترک تلویزیون زمینی کردند.

مقابله ی اطلاعات عمومی تولید شده توسط بی بی سی با آنچه که توسط شبکه ی حرفه ای آمریکایی Nickelodeon تهیه شده است، نشانه ای نمادین از تعاریف متفاوت از دوران کودکی است. بی بی سی هنوز تمایل دارد که در طلب سنت ( یا در واقع اختراع دوباره ی آن )به گذشته رجوع کند– و در این روند با احساسات والدین برای تلویزیون زمان کودکی خود بازی کند. در تقابل با بی بی سی، نیکلودئون قصد ندارد که مشروعیت خود را از والدین کسب کند( و بنابراین رضایت همیشگی آنها را برای شارژ اجباری تضمین کند): این شبکه، کودکان را مستقیما مورد خطاب قرار می دهد، و این کار را به شیوه هایی انجام می دهد که بر طبیعت سرکش و نفس پرستی آنها تأکید دارد. آنچه ما در اینجا و نیز از اظهارات مدیران این شبکه در می یابیم، قدرت نطق و بیان است–هدف این شبکه، دادن حق اظهار نظر به کودکان و جدی گرفتن دیدگاه آنان در جایگاه یک دوست است. به نظر می آید که کودکان در اینجا اصولا با اصطلاح غیر بزرگسال تعریف می شوند. بزرگسالان خسته کننده هستند؛ کودکان سرگرم کننده هستند. بزرگسالان محافظه کارند؛ کودکان سرخوش و خلاقند. بزرگسالان به هیچ وجه درک نمی کنند؛ کودکان به طور حسی می دانند. این لفاظی، بسیار قدرتمندانه است؛ توسل به حقوق کودکان و تاکید زیرکانه بر قدرت مشتری ؛ و محبوبیت در حال افزایش آن، بیان کننده ی این مطلب است که فرستنده های زمینی باید به سرعت در باورهای خود از کودکی تجدید نظر کنند، دست کم اگر می خواهند نجات یابند.

ما با توجه به متن ها، علاقه مند بودیم بدانیم که چگونه این فرضیات و ایدئولوژی ها در مورد کودکی در محصولات سازندگان، و به شکل خود متن ها،آشکار یا وارد می شود. در اینجا دو جنبه وجود داشت. نخست آن که، ما سعی کردیم نظریه ی جامعی را ارائه دهیم که در مورد گستره ی مطالبی است که در طول زمان، از طریق بازنگری فهرست برنامه های تلویزیون کودکان در طول چهار دهه ی گذشته و نیز برنامه هایی که در بین کودکان بیشترین محبوبیت را دارا هستند، عرضه شده است.در مقایسه با تنوع مطالبی که امروزه آماده ی عرضه است، فهرست برنامه های تلویزیون کودکان در دهه ی ۱۹۵۰ آشکارا ساختاری بسیار متفاوت از فضای کودکی، و ماهیت تماشای تلویزیون در کودکان، مجسم می کند. همچنین تحلیل ما اوهامی در رابطه با زوال فرهنگی را مورد تردید قرار می دهد که اغلب مباحث مطرح در تلویزیون کودکان می باشند: این تصور که ما سابقا در نوعی عصر طلایی کیفیت زندگی می کردیم، و اینکه در حال حاضر در حال غرق شدن در برنامه سازی های نا مرغوب آمریکایی هستیم، در مواجهه با اسناد و مدارک چندان دوامی ندارد. دوم آن که، ما عهده دار انجام یک سلسله از مطالعات موردی کیفی در مورد متون یا ژانرهای ویژه، و نیز صحبت با تولید کنندگان آنها، شدیم. خصوصا به متون یا حوزه هایی از برنامه ریزی علاقه مند شدیم که دارای تاریخچه ی طولانی ای هستند، محل هایی که می توانیم نشانه های آشکار تغییرات تاریخی را ببینیم. ما متوجه شدیم که متن ها چگونه بیننده ی کودک را شکل داده و مورد خطاب قرار می دهند–برای مثال، شیوه های گوناگونی که به کمک آنها با مخاطب ارتباط بر قرار می شود؛ اینکه چگونه بیننده درگیر مسئله می شود یا برعکس؛ استفاده از کودکان در برنامه ها؛ اینکه چگونه ارتباط بین کودکان وبزرگسالان نمایانده یا وضع می شود؛ و تدابیر رسمی دیگر–اینکه چگونه جلوه های بصری استودیو، طرز فیلم برداری، گرافیک و موسیقی فرضیاتی را ایجاب می کنند که دررابطه با چیستی کودکان و آنچه به آن علاقمندند ( یا بهتر است که باشند ) می باشد. البته این تحلیل در رابطه با محتوا نیز هست– درباره ی این که چه موضوعاتی مناسب این نوع مخاطب می باشد، و این که چگونه حدود علایق درک شده ی مخاطب کودک از علایق مخاطب بزرگسال جدا می شود و یا توسط آنها هم پوشانی دارد.

سری برنامه های پیش دبستانی توپولو ها، تهیه شده توسط بی بی سی، و بحث های پیرامون آن، مطالعه ی موردی جالب توجهی را در مورد برخی از این تغییرات فراهم می سازد. توپولوها، که پخش آن در سال ۱۹۹۷ آغاز شد، محصولی مستقل و تحت لیسانس بود، که محدوده ی گسترده ای از تجارت فرعی و فروش خارجی فراوان را ایجاد کرده است. این برنامه به رها کردن “سنت عظیم” برنامه ریزی آموزشی متهم شده است، و در نتیجه، به علت بهره برداری تجاری از کودکان  و ( طبق برخی از انتقاد های خارجی ) امپریالیسم فرهنگی منتج از بازنمایی اجتماع و روش آموزش خود، دچار ” افت ” مخاطبان خود شد. مناقشه ای که این برنامه ایجاد کرده است، انعکاس نشانه ای گسترده ای است از بحران حاضر در بی بی سی، زیرا در حالی که این شبکه سعی دارد تا به سنت های خدمات عمومی ملی وفادار بماند، اما همزمان و به طور فزاینده ای به فروش جهانی و فعالیت های بازرگانی وابسته است.

توپولوها بر حسب شکل و نیز محتوا، ملغمه ای از دو سنت تاریخی رایج در تلویزیون کودکان است–رویکرد بیشتر آموزشی ( ولو اینکه با بازی همراه باشد)، ” واقع گرا ” و بزرگسال محور برنامه ی آموزش الفبای Playdays و جد آن Playschool از سویی، و سنت سرگرم کنندگی و سوررئالیستی بسیاری از نمایش های عروسکی و انیمیشن از سوی دیگر. اگر چه این مورد دوم است که بلافاصله بسیاری از منتقدان بزرگسال را متعجب و مبهوت می کند، اما مهم است که اشکال ویژه ی آموزشی را که در اینجا عرضه می شوند، و نیز شیوه های متفاوتی که از طریق آنها مخاطب کودک شکل می گیرد را بشناسیم. بنابراین، رویکرد آموزشی  ” کودک محور” در  میان نما های مستنداجرا می شود و از زاویه ی دید کودک روایت می گردد؛ با معرفی علم از طریق روایت؛ ونیز به روش مخاطب سازی ” پدر و مادرانه ” و حلزون وار. این مسئله با بیشتر عناصر آموزشی مرتبط با مهارت های شمردن اعداد و پیش خوانی و تمرین کارهای روزانه درتضاد است.

توپولوها  در میان مخاطبان ۲ تا ۳ ساله ی خود بسیار محبوبیت دارد؛ اما این برنامه همچنین در میان کودکان بزرگ تر و برخی از والدین به حالتی از تقدیس دست یافته است. این برنامه موضوع همیشگی گفتگو ها در پژوهش ما در رابطه با مخاطبان بود، اگر چه نمونه ی ما ( برنامه ی توپولو ها )بسیار مسن تر از مخاطبان مورد نظرمان بود. کودکان۷-۶ ساله اغلب مشتاق بودند که هر گونه علاقه به این برنامه را انکار کنند، در حالیکه به نظر می رسید که ۱۱-۱۰ ساله ها  با کنایه ای مخرب درباره ی آن سخن می گفتند–اگرچه این مطلب اغلب توسط آنهایی که خواهر یا برادر کوچک تر داشتند به تندی رد می شد. همانطور که این مسئله به طور ضمنی بیان می کند، قضاوت کودکان در مورد این برنامه در واقع منعکس کننده ی تلاش آنان در جهت مطرح نمودن خود به عنوان فردی کم و بیش بزرگسال می باشد. با افزودن اطلاعات داستانی بیشتر درباره ی محبوبیت برنامه در بین کودکان بزرگتر و جوانان، این گونه به نظر می رسد که محبوبیت تقدیس وار این برنامه ممکن است که حاکی  از حس طعنه ی گسترده تری باشد که فرهنگ معاصر تلویزیون–و نیز کسی که سرمایه گذاری های دو پهلو  را در ایده ی “بچگی” منعکس می کند–از آن در رنج است. ( برای اطلاعات بیشتر به Buckingham, 2002a رجوع کنید.).

پس آنچه که ما در سطح سازمان ها و متون می یابیم، برخی از تعاریف بسیار قدرتمند درباره ی کودک هستند – تعاریفی که تا اندازه ای قهری بوده، وتا اندازه ی زیادی نیز فرح بخش، و اغلب کاملا خام دستانه و متناقض هستند. سوال روشن در اینجا این است که چگونه کودکان با این تعاریف وارد تعامل می شوند: یعنی آنها چگونه خود را به عنوان مخاطب تعریف می کنند. این بعد سوم پروژه بود، و دوباره ابعاد کیفی و کمی نیز وجود داشتند.

رتبه بندی مخاطبان به روشنی به ما می گویند که چگونه کودکان خود را به عنوان مخاطب تعریف می کنند؛ و هر چقدر هم که این رتبه بندی غیر قابل اطمینان یا سطحی باشد، به روشنی نشان می دهد ( برای مثال ) که کودکان به طور فزاینده ای ترجیح می دهند که به تماشای برنامه های بزرگسالان بپردازند و نه برنامه های کودکان. در عین حال، تمایل دارند که انواع خاصی از  برنامه های بزرگسالان را تماشا کنند؛ و توجه به نسخه ها یا جنبه هایی از ” بزرگسالی ” که کودکان برای تماشا انتخاب می کنند، و آنهایی را که کنار می گذارند یا دربرابرشان مقاومت می کنند، جالب توجه است.

این نوع پرسش ها، مرکز توجه بسیاری از پژوهش های کیفی ما در مورد مخاطب کودک بودند، که روی کودکان ۷-۶ سال و  ۱۱-۱۰ متمرکز شدند. ما با استفاده از سلسله ای از فعالیت ها و مباحث در گروه تمرکز، به بررسی این موضوع پرداختیم که چگونه کودکان با این تعاریف بزرگسالان از کودکی وارد تعامل می شوند، چگونه خود را به عنوان کودک، فردی جوان، و نیز به عنوان کودکی با سنی خاص تعریف می کنند – و اینکه کودکان چگونه این کار را به شیوه های مختلف در زمینه های مختلف و در جهت اهداف مختلف انجام می دهند.

به عبارتی، ما دوباره به این موضوع توجه کردیم که تعبیر از ” کودکی ” چیست، چگونه کودکان به معنای کودکی ( و تلویحا به معنای بزرگسالی ) بصورت یکجا و در عین حال پراکنده شکل می بخشند. بنابرابن مقوله ی ” کودک ” و تعریف متضاد آن یعنی “بزرگسال” متغیر هایی بسیار انعطاف پذیر و بسیار چالش بر انگیز و نیز پارامتر هایی معرف خود و شکل دهنده ی هویت هستند.

درجستجوی این که چه چیزی یک برنامه را برای کودکان ” مناسب ” می سازد، محکم ترین دلایل همان دلایل منفی بودند. برنامه هایی که مشخصا به روابط جنسی ،خشونت و “بد زبانی” می پردازند، به عنوان برنامه های مناسب حال ” به بلوغ رسیده ها ” توسط هر دو گروه رد شد. بعلاوه، برنامه های کودکان غالبا بر اساس فقدان هایشان تعریف شدند – یعنی بر اساس آنچه که در خود ندارند. یکی از حوزه های تحلیل ما در اینجا مربوط به مباحث کودکان در مورد روابط جنسی و تمایلات جنسی بود. آشکار بود که مطالب مربوط به “بزرگسالان” در تلویزیون، می تواند به صورت نوعی از “میوه ی ممنوعه” عمل کند. در بحث در باب این نوع از مطالب، کودکان ترکیبی پیچیده از دست پاچگی، مباهات و عدم تایید اخلاقی را بروز دادند. بحث درباره ی روابط جنسی و عاشقانه در ژانر هایی مانند شوهای dating game، سریال های تلویزیونی و طنز های موقعیتی، اغلب به مثابه ی تمرین هویت های جنسی ( غیر هم جنس )برای آینده، بخصوص در میان دختر ها، به کار می رفت.پسرها در این بخش کمتر احساس راحتی می کردند و کوچکتر هایشان بیشتر تمایل به ابراز نفرت داشتند تا شیفتگی؛ اگرچه پسرهای بزرگتر چشم چران تر بودند. بحث در مورد تمایلات جنسی اغلب ابزاری برای کنترل های میان فردی در بین گروه بود، که دختر ها در این میان دست بالا را داشتند.

کودکان با تعریف بزرگسالان از متناسب بودن بسیار آشنا بودند، گرچه تمایل داشتند تا هر ” تأثیر ” منفی تلویزیون را به کوچکتر از خودشان، یا به طور کلی به ” کودکان ” نسبت دهند. اگر چه برخی از کم سن و سال ترین کودکان با ناراحتی از ابراز هر گونه مطلبی در باب مسایل بزرگسالی امتناع می کردند، اما این امر در بین بچه های بزرگتر، که در آرزوی استقلالی بودند که آنها آن را با طبقه ی ” نو جوان ” در ارتباط می دانستند، کمتر اتفاق می افتاد. دوباره در اینجا، این مباحث می توانستند به صورت شکلی از کنترل متقابل، به ویژه در میان پسرها، به کار رود. روی هم رفته، این گونه به نظر می رسد که در بحث واکنش کودکان نسبت به تلویزیون، آنها نوعی از “کار هویتی” را انجام می دهند، خصوصا با ادعا درباره ی “بلوغ” خودشان. در این فرآیند، این مباحث تا درجه ی زیادی در خدمت تقویت تعاریف هنجاری مفهوم ” کودکی ” و نیز هویت جنسی هستند( برای مباحثات کامل تر بهKelley, Buckingham, and Davies, 2000 رجوع کنید).

جنبه ی دیگر  تحقیق ما در اینجا در رابطه با موضوع سلیقه ی بچه هاست. ما علاقمند بودیم بفهمیم که آیا کودکان به عنوان مخاطب سلایق متمایزی دارند، و اینکه چگونه این سلایق در متن بحث های گروه های هم سن و سال مطرح می شود. ما مشخصه ها و عملکرد های اجتماعی اظهارات کودکان از سلیقه ی خود را با استفاده از مجموعه ای از متضاد های پارادیگماتیک هم پوشاننده تحلیل کردیم : والدین ::کودکان؛ مادربزرگ ها:: نوجوانان؛ خسته کننده::با مزه؛ و صحبت ::عمل. در هر مورد، کودکان عموما از جزء اول (مرتبط با کودکان) حمایت کردند و جزء دوم (مرتبط با بزرگسالان) را رد کردند. با وجود این، آنها مکررا بین سلایقی که به طور کلی به والدین نسبت داده می شود و سلایقی که در والدین خود ملاحظه می کردند، تمایز قائل می شدند. کودکان بزرگتر تمایل داشتند تا از طریق ابراز سلایق ویژه، خصوصا کمدی، به هویت ” نوجوان ” نزدیک شوند. در مقابل، سلایق برخی از بزرگسالان به سبب تعلق به ” پیرزنان “، مظهر ” از مد افتادگی ” و ” عدم جذابیت “، از رده خارج شدند. کودکان به شدت برنامه هایی با مشخصه ی ” گفتگو” را تحقیر می کردند و برعکس نسبت به برنامه هایی که دارای جنب و جوش ( یا کنشی )–نه حداقل از نوع خشن یا نمایشی –اشتیاق نشان دادند. همانطور که این مطلب به طور ضمنی بیان می کند، آنها مکررا سلسله مراتب فرهنگی را بر هم زده و در برابر نظر والدین در مورد “سلیقه ی خوب” مقاومت می کردند.

مناقشات معاصر در مورد تلویزیون کودکان، نیاز به برنامه های عملی، مناسبات ادبی و درام معاصر که به لحاظ اجتماعی دارای مسئولیت است، را مورد تاکید قرار دادند. تحلیل ما بدون هیچ منازعه ای، بر این اشاره دارد که کودکان نیازمند برنامه های سرگرم کننده نیز هستند – و در واقع نیازمند برنامه هایی هستند که بیشتر بزرگسالان آنها را “بچگانه”، “کودکانه”، یا به عبارت دیگر “بد سلیقگی” در نظر می گیرند. قضاوت کودکان در مورد سلیقه و درک آنها از آن به مثابه ی “سرمایه ی فرهنگی”، بدون شک در محبوبیت چنین متون کنایه آمیز خود هوشیاری مانند پارک جنوبی و بیویس و  باتهد کاملا آشکار است. با این همه، سلایق کودکان نمی تواند بیشتر از آنچه سلایق بزرگسالان می تواند، به شیوه ای ماهیت گرا تعریف شود: هر دو گروه غیر متنجانس تر از آن چیزی هستند که به طور نمونه فرض می شد(see Davies, Buckingham, and Kelley, 2000)..

 

نتیجه گیری

 

من در این فصل استدلال کرده ام که ما نیازمند درک مخاطبان در ارتباط با متن و نیز سازمان ها هستیم. مخاطبان در واقع “فعال” هستند، اما تحت شرایطی عمل می کنند که انتخاب خود آنها نیست – و تا به این جا، یکسان فرض کردن “فعالیت” با عاملیت یا قدرت کاملا اشتباه بوده است. در مورد کودکان، روابط آنها با تلویزیون توسط مباحث و سازمان های اجتماعی گسترده ساخته و پرداخته شده است. این مباحثات و سازمان ها ( در میان دیگر چیز ها ) در جستجوی تعریف ” کودکی ” به شیوه ای خاص هستند. بنابراین مخاطب کودک – و در واقع “خاص بودن” آن مخاطب– از طریق فرآیندی پیش رونده از مناسبات اجتماعی ساخته شده است.

این نوع رویکرد میان رشته ای یا چند وجهی نسبت به مطالعه ی تلویزیون، بخشی از پروژه ی این کتاب است. اما همانطور که در پروژه ی تحقیق توضیح داده ام، قابل ذکر است که این جنبه های متفاوت مطالعه ی تلویزیون، در عمل به ندرت به طور کامل جامه ی عمل پوشانده شده است. برای مثال این پروژه نسبتا به طور مرتب به بینندگان، متون و سازمان های مورد خطاب پرداخت، و رئوس مطالب هم پوشانی نسبتا کمی با یکدیگر داشتند. برخی از قسمت های مخاطب محور کوشیدند به موضوعاتی بپردازند که از این مرز ها عبور کند. برای مثال تنظیم وقت کودکان و آن چیزی که از آن به عنوان شیوه ای بی حاصل یا سودمند برای پر کردن اوقات کودکان نام برده می شود، موضوعی است که مقررات وضع شده در خانه توسط والدین را به موضوعاتی نظیر زمان بندی در تلویزیون و پرسش هایی در رابطه با خط مشی تنظیمی مرتبط می سازد(see Davies, Buckingham, and Kelley, 1999). همچنین، ما تلاش کردیم تا سلایق کودکان را درک کنیم؛ نه به صورت ابراز تمایلات و ویژگی های ذاتیشان، بلکه ( دست کم تا اندازه ای ) به صورت عملکردی از این که چگونه ” حالت بچگی ” توسط خود رسانه تعریف می شود.(Davies, Buckingham, and Kelley, 2000). اما در عمل، بدون منصرف شدن ازیکی از مواضع متقابل که پیشتر مورد بررسی قرار گرفت، درک کامل این ” توازن نیرو ها ” دشوار است. همچنین، دیدگاهی سخت گیرانه در رابطه با کودکی ( و، با بسط معنی، در رابطه با ذهنیت کودکان ) وجود داردکه توسط تعامل های سازمانی قدرتمند ارائه شده است؛ در حالی که در مقابل دیدگاهی وجود دارد در این رابطه که کودکان واقعی، بی اختیار و بناچار از آن ساختارها سرباز می زنند. در این جا توجیه تناقضات و لغزش های واقعی– وکار تحت شرایط تجربی به جای رجوع به سلسله ای از صلاحیت های نظری” کلی ” –تلاشی لاینقطع است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.