گفتگو با دکتر سید سلمان صفوی: امام خمینی(ره) به مقام ظل اللهی رسیده بود

0 5

دکتر زورق:

بسم الله الرحمن الرحیم. امام خمینی شخصیت چند بُعدی داشتند و در عین حال از یک انسجام و یگانگی و متانت در شخصیت برخوردار بودند. بعضی از ابعاد شخصیت امام خمینی بر حسب ظاهر با همدیگر به آسانی در یک فرد جمع نمی شوند مثلاً امام عابد بودند، عارف بودند، فقیه بودند، فیلسوف بودند، شاعر بودند، سیاستمدار بودند، اصولمدار بودند، انقلابی بودند اینها ابعادی است که معمولاً یکی از آنها در افراد ظاهر می شود امام به عنوان یک عابد اهل نماز شب بودند، یک عمر نماز شبشان ترک نشد و مقید به اذکار روزانه بودند. ایشان کاملاً به ادعیه مفاتیح مقید بودند. اما از طرف دیگر به عنوان یک عارف کاملاً با اصطلاحات عرفان آشنایی داشتند از می و میخانه و خال لب و چشم بیمار یار صحبت می کردند. به عنوان یک فقیه مجتهد بودند در مورد احکام اسلام استنباط شخصی و اجتهاد شخصی داشتند و خودشان شخصاً به این استنباط مقید بودند و براساس احکام رساله ی عملی خودشان عمل می کردند. از طرف دیگر فیلسوف بودند اهل تعقل و تدبر بودند، در فلسفه نظر شخصی داشتند، در فلسفه رویکرد داشتند و به عنوان یک فیلسوف از مباحثی صحبت می کردند که گاهی اوقات حتی شنیدن آن هم برای بعضی ها دشوار بود کما اینکه استحضار دارید سوره حمد ایشان به اصطلاح یک مقدار با تأمل بعضی چهره هایی که بیشتر جنبه ی رعایت ظواهر دین دارند روبرو شد. در عین حال امام شدیداً اصول مدار بودند حتی تا حد بسیار زیادی سنتی بودند، در فقه می گفتند فقه جواهری، در عزاداری می گفتند عزاداری سنتی در عین حال یک انقلابی بودند در حال تغییر جامعه بودند و جامعه را هم تغییر دادند و مبانی ای بوجود آوردند که موجب تغییر در معادلات قدرت در سراسر منطقه و می توان گفت در پاره ای از موارد در سطح جهان شد. چگونه شد که امام این ابعادی که به نظر ما با هم در حال تعارض می آیند و معمولاً یکی از اینها در یک شخصیت به بلوغ می رسد نه همه ی آنها چطور شد که این ابعاد به ظاهر غیر قابل جمع در امام نه به توافق بلکه به یگانگی رسیدند و یک شخصیت یک پارچه و منسجم و متعادل و معتدل را در ایشان بوجود آوردند؟ به نظر شما علت آن چه بود؟

دکتر صفوی:

حضرت امام خمینی (ره)، احیاگر اسلام پویا و ناب محمدی در دوره معاصر هستند. برای تبیین ریشه چند وجهی بودن شخصیت حضرت امام، باید به روند زندگی ایشان توجه کنیم. البته این مطالب از باب تمجید و مدح قدرت نیست، زیرا امروز امام در قید حیات نیستند که بخواهند پاداش دنیوی به ما بدهند. لذا این مطالب را  به عنوان فردی که تخصصش فلسفه، عرفان، و روابط بین الملل است؛ عرض می کنم.

ریشه شخصیت چند وجهی حضرت امام خمینی، مقام شامخ معنوی امام است. ایشان ظل الله بودند و رسیدن به این مقام یک شبه حاصل نشد. افراد نادری به این مقام واصل می شوند. زیربنای شخصیتی حضرت امام؛ اول عقل بود، دوم پیروی و تبعیت از وحی الهی و سوم قلب سلیم بود. این مطالب به زبان مصطلح فلسفه و عرفان است.

بنیاد اصلی شخصیت امام، جنبه عرفانی امام بود؛ که به “عقل فعال” وصل شده بودند. امام وقتی از عقل سخن می گویند منظورشان منظور” عقل ربانی” است  عقل ربانی؛ عقلی است که به عقل کل یا عقل فعال متصل شده است. عقل ربانی؛ عقل جزئی و یا  Reason  نیست، بلکه Intellect است.

مهم ترین بُعد شخصیتی امام خمینی(ره) بنیان­گذار جمهوری اسلامی ایران؛ عرفان ایشان است که زیربنای وجودی شخصیت شامخ آن حضرت به شمار می­رود. عرفان امام علی العموم کلیه ابعاد سیاسی – اجتماعی – فکری ایشان را به نور حق منوّر گردانیده است. زمانی که امام با صلابت می فرمایند: “آمریکا هیچ غلطی نمی­تواند بکند.” پشتوانه این موضع، اتصال عرفانی ایشان به حضرت حق، به عنوان تنها منشاء و سرچشمه قدرت است. اگر امام در بدو ورود در بهشت زهرا در اوج حکومت نظامی طاغوت فرمودند: “من دولت تعیین می کنم.” به پشتوانه حضرت “ملک الناس” چنین کلام دوران سازی را بیان نمودند، وگرنه یک روحانی تازه از تبعید بازگشته چگونه می­تواند در مقابل حکومت تا دندان مسلح طاغوت و امپریالیسم آمریکا قد علم کند؟ تفاوت معرفت دینی امام خمینی با دیگران در این بود که معرفت امام از جنس مشاهده و دیدن جمال و جلال حضرت حق، جهان و مافیها بود، در حالی که معرفت افرادی که به توانایی مقابله با طاغوت ایمان نداشتند، از جنس علم حصولی و قیل و قال مدرسه و کتاب­خوانی بود.

کلام امام سرشار از حق و خلق است؛ سرسپردگی به حضرت حق وَ خدمت به مردم به عنوان عیال الله. عرفان امام؛ عرفان ناب علوی و جمع جهاد اکبر و جهاد اصغر است. همچنان که مشی پیامبر عظیم الشان اسلام (ص)، مولی الموحدین امیرالمؤمنین علی (ع) و عرفای شامخ نظیر شیخ صفی الدین اردبیلی بنیان گذار ایران نوین، شیخ عبدالقادر الجزایری رهبر مبارزه علیه استعمار فرانسه و شیخ شامل رهبر مبارزه با استعمار تزارهای روس، بر اساس این سنت صالحه بود.

امام خمینی دو کتاب ارزشمند “ولایت فقیه” و “مصباح الهدایه” را در باب ولایت به رشته تحریر درآوردند، که متأسفانه تنها کتاب “ولایت فقیه” شهرت عام دارد، در حالی که این دو کتاب مکمل یکدیگرند و کتاب “مصباح الهدایه” که در باره ولایت معنوی است، سنگ زیربنای ولایت است. امام در کتاب “مصباح الهدایه” با تبیین چگونگی دست یابی انسان به عرفان حضرت حق و جهان، تحت ولایت الهی با تهذیب نفس تأکید می­کنند: صفات الهی تحت ولایت الهی، مصطفوی و علوی؛ پس از “تخلیه” نفس از رذایل نفس و “تجرید”، در وجود آدمی “تجلی” می­یابد و بدین ترتیب زبان و گوش و چشم او الهی می شود و به اذن الهی به “تفرید” و ولایت معنوی می­رسد. عرفان به عنوان دانش معنویت؛ لبّ­ اللباب دین است وَ ثمره و پرچم آن “ولایت” است. عموم سالکان طریق حق برای عاقبت به خیری باید ذیل پرچم ولایت الهی و انسان کامل حرکت کنند تا به نور و فلاح برسند و به ولایت “نجمیه” دست یابند.

امام خمینی با زبان غیرفنی و مختصر اما گرمابخش خویش راه سلوک عرفانی و انسانی خوب شدن را برای عموم مردم تبیین نمودند، چنان که فرمودند: “جهان محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید.” این کلام نورانی که اساس آن جهان بینی عرفانی و وحدت وجود است؛ بهترین روش جهت انتباه و مراقبه نفس وَ دوری گزیدن از غفلت و لغرش است. امام در باب وحدت وجود فرموده اند: “نظر سوم وحدت است که در این نظر صوفی و عارف می­گویند “لیسَ فِی الدار غیره دیار” و جلوه را در متجلی، فانی می بینند.”

امام خمینی عرفان اسلامی را به روش سنتی نزد استاد تلمذ نمودند، ذکر گرفتند و زیر نظر استاد آیت الله میرزا محمدعلی شاه آبادی و آیت الله میرزا جوادآقا ملکی­تبریزی از بزرگان سلسله عرفا، با طی کردن طریقت سلوک معنوی، به مرتبه برجسته­ای در عرفان نظری و عملی نائل آمدند. امام  کتب‌ عرفانی “فصوص الحکم”، “مفتاح الغیب” و “منازل السائرین” را نزد آیت الله شاه آبادی تلمذ نمودند. ایشان در تألیفات عرفانی خود از استاد خود غالبا با عنوان “شیخ عارف کامل شاه آبادی روحی فداه” یاد کرده اند: “ایشان حق حیات روحانی بر گردن من دارد که با دست و زبان از عهده شکرش برنمی­آیم.” امام خمینی در مورد عارف کامل میرزا جوادآقا ملکی­تبریزی می فرمایند: “در قبرستان شیخان قم یک مرد خوابیده است و او حاج میرزا جواد آقای تبریزی است. بوی آدمیّت از مزار او در آسمان پیچیده است.” پروفسور سیدحسین نصر اسلام شناس معاصر و استاد دانشگاه جرج واشنگتن در مقاله منتشره به زبان انگلیسی در مجله ترانسندنت فیلوسوفی، امام خمینی را از چهره های شامخ معاصر عرفان اسلامی و میراث دار سنت صالحه عرفان و طریقت ناب اسلامی  می­خواند.

امام در باره عرفان می­فرمایند: “عرفان به علمی گفته می­شود که به مراتب احدیت و واحدیت و تجلیات به گونه ای پرداخته، که ذوق عرفانی مقتضی آن است و از این که عالم و موجودات، جمال جمیل مطلق و ذات باری است بحث می­کند. به کسی که این علم را بداند، عارف می­گویند و به کسی که این علم را عملی نماید و آن را از مرتبه عقل به مرتبه قلب در آورد و در قلب داخل نماید؛ صوفی گویند.” ( اردبیلی، عبدالغنی (آیت الله)، تقریرات فلسفه امام خمینی، ج۲، ص ۱۵۶)

امام در آثار خود از عرفا و متصوفه حقیقی نظیر محی­الدین، به عنوان اصحاب معرفت، اصحاب قلوب، ارباب قلوب، اهل الله، اولیا و عرفای شامخین یاد می­کنند. ایشان همچون دیگر عرفای حقیقی معتقدند: طریقت و حقیقت جز از راه شریعت حاصل نخواهد شد. امام خمینی مشرب عرفان را از دیگر مسلک­ها توحیدی­تر و محکم­تر می­دانند: “آنچه در بین تمام مذاهب، اتقن و اسلم از مناقشات و با مسلک توحید مطابق­تر است؛ مشرب عرفای شامخین و اصحاب قلوب است.” (چهل حدیث، ص ۶۴۶) از نظر امام حکومت اسلامی، مقدمه عرفانی شدن انسان و جامعه است.

جامعیت امام خمینی منبعث از مقام شامخ معنوی است. در تفکر حِکمی و عرفانی امام خمینی حکیم کل؛ حضرت حق جل و جلاله است  و حکمت راستین؛ حکمت خالده است. حکمت خالده از آدم تا رسول خدا خاتم الانبیاء(ص) و از خاتم الانبیاء(ص) تا بقیه الله الاعظم حضرت حجت بن حسن عسگری(عج) ادامه دارد و آنها حکیم هستند. پس از حکیم کل، حکیم جامع و انبیای الهی و ائمه اطهارند. در عصر ما حکیم جامع؛ امام زمان حضرت حجت بن الحسن(عج) است. ارزش ها و اصول و مبانی این حکمت خالده، تغییر ناپذیر است. حکمت خالده  از طریق انبیای الهی در فرهنگ و تمدن بشری رواج یافت. برای مثال در ایران که مهد فرهنگ و تمدن های گذشته است و یا در چین، مصر ، هند و یونان؛  حکمت خالده از طریق انبیاء بروز و ظهور یافت. نزد دانشمندان علوم اسلامی نظیر سیوطی، مسعودی، سید بن طاووس، مجلسی، محدث نوری معروف است که هرمس حکیم همان ادریس نبی است. (مجلسی، بحارالانوار،ج۶۰/ ص۲۴۰- چاپ ایران، اسلامیه).

در ایران حکمت فهلویون تحت تأثیر تعالیم زرتشت نبی و رسولان ماقبل بود. سهروردی و ملاصدرا  به حکمت فهلویون ارجاع داده اند. این حکمت از ایران به یونان رفت. سقراط و افلاطون و ارسطو تحت تأثیر حکمت خالده بودند. قبل از سقراط نیز جنبش فلسفی بزرگی در یونان وجود داشت. “اوپانیشادها” یا “ودانتا” بخشی از تاریخ حکمای ماقبل اسلام است که در خصوص وحدت، آزادى، صلح و آرامش روح است. همچنین آثار افلاطون که درس های سقراط حکیم است و آثار ارسطو و فلوطین. افلاطون در منظومه فلسفی خود معتقد است انسان برجسته، انسانی است که جامع خصوصیات برجسته است. یعنی هم عامل است و فضایل اخلاقی در او ملکه شده است و هم عقلی دارد که هستی را به خوبی درک می­کند و در زندگی شخصی خود فضایل اخلاقی را بروز می­دهد، جامعه را می­شناسد وَ سیاست­مدار، مدیر و مهذّب است. افلاطون به تربیت کادر چند بُعدی اعتقاد داشت. امام نظریه فیلسوف حاکم افلاطون و فارابی را در وجود خود بالفعل کردند. صِرفا مسئله اطلاعات نبود. در حال حاضر برخی اهل فلسفه یا اهل عرفان یا فقه هستند؛ اما اطلاعات پایه (Data base) دارند و دانش فلسفی و معنوی در وجود آنها تجلی نیافته است.

خدا و وحی را در قرآن حکیم، حکمت اسلامی و احادیث (اصول کافی: کتاب العقل و الجهل) ابتدا با عقل می شناسیم.  نزد حکما و شیعه، عقل در حکم رهبر است. با چراغ عقل تشخیص می­دهیم قرآن حکیم؛ کلام خداوند است و چون کلام الهی  و از جانب حکیم کل است؛ باید از آن تبعیت شود. با چراغ عقل؛ مبداء و معاد و نبوت را درک می­کنیم و حقانیت آن را درمی یابیم. پس از این که مبرهن شد این پیام، وحی است، عقل به تبعیت از آن دستور می­دهد. اگر کسی بگوید وحی بر عقل، مقدم است؛ حرف خلافی زده است. از کجا بفهمیم این پیام، وحی است؟ ادعا و مدعی، بسیار است. عرفان­های کاذب و پیغمبرهای دروغین در طول تاریخ را با چه ملاکی تشخیص بدهیم؟ وحی را با چراغ عقل و برهان می­توان تشخیص داد. عقل ما را به تبعیت از دستورات حکیم کل (مبداء اعلی) ارجاع می دهد که به صورت وحی، به انبیای الهی ابلاغ شده است. انبیای الهی حکیم هستند؛ منتها حکمایی که وحی بر آنها نازل شده است. برخی از حکما نبی هستند و برخی نبی نیستند. وحی تنها بر انبیای الهی نازل شده است.  بر حکمای غیرنبی و عرفا؛ الهام می­شود وَ  با چراغ عقل و اتصال به عقل ربانی، حقیقت جهان را درمی یابند.

امام با این نوع تفکر که  بر مبنای عقل و وحی و قلب است جامعیت یافتند. بر اساس عقل ربانی و وحی، اصل این است که انسان نشانه و تجلی برجسته برخی از صفات عالی حضرت حق شود. انسان تا حدِّ مشخصی را می­تواند با چراغ عقل دریابد؛ مابقی را باید با چراغ قلب درک کند و ببیند. بحث عرفان از این نقطه آغاز می­شود. چشمه دل سالک با اجرای فرامین معنوی الهی شروع به جوشش می­کند: :مَن اَخلَصَ لله اَربَعینَ صَباحاً ظَهَرَت یَنابیعَ الحِکمَه مِن قَلبِهِ عَلى لِسانِهِ” چون سالک فانی شود، دلش به حضرت حق صفا یابد و ملکات الهی در وجودش تجلی یابد؛ جلوه الهی است و دلش از طریق اتصال به مبداء کل، حقایق جهان را می­بیند. با مرتبه عقل، آنها را می­فهمد، اما نمی­بیند. وقتی می­خواهد به مرحله “دیدن” برسد؛ این حقایق را می­بیند و تجلی حدیث قدسی قرب نوافل می­شود. (این مطالب را حکیم ابوعلی سینا  در نمط نهم کتاب شریف اشارات بیان کرده است.). در حدیث قرب نوافل که در منابع حدیثى شیعه و اهل سنت روایت شده، آمده است: “قال رسول الله(ص): قال الله: ما تحبّب إلیّ عبدی بشیء أحب إلیّ مما افترضه علیه وأنه لیتحبّب إلیّ بالنافله حتی أحبه، فإذا أحببته کنت سمعه الذی یسمع به وبصره الذی یبصر به ولسانه الذی ینطق به، ویده التی یبطش بها ورجله التی یمشی بها إذا دعانی أجبته وإذا سألنی أعطیته”: پیامبر(ص) روایت کرده اند خداوند فرمود: “اظهار دوستی نکرد بنده من به چیزی دوست داشتنی تر از آنچه واجب کردم بر او. او با نوافل به سوی محبت من می­آید تا من نیز او را دوست بدارم. پس هنگامی که او را دوست بدارم گوش او می­شوم؛ آن گاه که می­شنود. چشم او می­شوم؛ آن گاه که می­بیند. زبان او می­شوم؛ آن گاه که سخن می­گوید. دست او می­شوم؛ آن گاه که ضربه می­زند. پای او می­شوم؛ آن گاه که راه می­رود. هنگامی که به درگاه من دعا کند اجابت می کنم و اگر از من درخواست کند به او می دهم.” (محاسن برقی، ج۱، ص۲۹۱؛ و کافی، ج۲، ص۳۵۲).

چون دل سالک بر اثر تهذیب نفس به حضرت حق واصل شود؛ چشم و گوش و زبان و دست و قدم او الهی می­شود. او دیگر یک انسان عادی نیست؛ همه تلاش او برای خداوند است. انسانی الهی می­شود که در این عالم تجلی یافته است. برخی تا این مرحله می­رسند، اما نمی­توانند جلوتر بروند. آن که به نحو برجسته نورالله می شود؛ به مرور صفات حضرت حق در وجودش بیشتر تجلی می­یابد و مواردی همچون تدبیر، بصیرت و امثالهم به اذن الهی و مجاهدات شخصی در وجودش به ظهور می­رسد. البته همه افراد چنین ظرفیتی ندارند. برخلاف حدیث ابوهریره: “السلطان ظل الله فی الأرض”؛  سلطان دنیوی، ظل الله نیست، بلکه سلطانِ الهی که عارفِ بالله است؛ ظل الله است. از بین صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تنها ۵  پیامبر، اولوالعزم هستند و از بین آنها حضرت محمدمصطفی(ص)؛ خاتم الانبیاء و سرور همه انبیاست. جمیع انبیاء الهی برانگیخته شدند تا مقدمه ظهور  حضرت محمدمصطفی(ص) را فراهم  سازند. همه انبیا، تجلیات نور محمدی بودند. حضرت محمدمصطفی(ص)؛ یک وجود خاص بودند. جانشینان پیامبر(ص) یعنی امامان اسلام(سلام الله علیهم اجمعین) نیز چنین هستند. در مورد حکما هم وضع به همین گونه است؛  همگی نورند، لیکن این نور مشکّک است. جامعیت حضرت امام نیز حاصل تجلی صفات کمال انسانی و ملکات الهی در وجود ایشان بود. این ویژگی­ها، ظل نور حضرت حق است که در وجود ایشان بروز و ظهور یافت.

دکتر زورق:

بعضی از صفات خداوند سرچشمه آغاز تمدن در تاریخ بشر شد مثل قدرت و علم و زیبایی و عدالت و لطف و خلاقیت. همه انسانها چه خداپرست باشند و چه حتی منکر وجود خدا باشند، به صفات خدا عشق می ورزند یعنی همه عاشق قدرت و علم و زیبایی و عدالت و لطف و خلاقیت هستند. اگر به کسی بگوییم ضعیف ناراحت می شود اگر بگوییم زشت ناراحت می شود دوست دارد بگویی زیباست اگر بگوییم جاهل ناراحت می شود دوست دارد بگویی داناست، اگر بگوییم ظالم ناراحت می شود ولو اینکه ظالم هم باشد ولی دوست دارد به او بگوییم عادل. اگر بگوییم بی رحم نارحت می شود اگر بی رحم هم باشد دوست دارد بگوییم تو خیلی لطیفی اگر بگوییم تو خیلی منجمدی ناراحت می شود یعنی دوست دارد بگوییم تو نوآور و خلاق هستی. یعنی همه صفات خدا را دوست دارند و ناخودآگاه دوست دارند خود را به آن برسانند ولو اینکه خدا را قبول نداشته باشند میل به صفات خدا ناشی از میل به خداست و همین میل تمدن را ایجاد می کند میل به قدرت مطلق، انواع قدرت های سیاسی، نظامی، اقتصادی و… را بوجود می آورد، میل به زیبایی مطلق هنر را بوجود می آورد میل به علم مطلق علوم را ایجاد می کند، میل به عدالت مطلق حقوق را بوجود می آورد، میل به لطف مطلق نهادها و روابط لطیف را ایجاد می کند میل به خلاقیت  مطلق هم تکنولوژی را ایجاد می کند. بنابراین میل به خدا که قدرت و علم و زیبایی و عدالت و لطف و خلاقیت مطلق است تمدن را ایجاد می کند در ذات اقدس الهی این صفات عین همند، غیر قابل تفکیکند. یعنی همان قدرت مطلق علم مطلق است نمی تواند با علم محدود قدرت مطلق باشد و همان قدرت و علم مطلق عدالت مطلق است نمی تواند با قدرت محدود عدالت مطلق باشد و همان قدرت و علم و عدالت مطلق زیبایی مطلق است نمی تواند با عدالت محدود زیبایی مطلق باشد همین طور لطف و همین طور خلاقیت است. یعنی خدا مرکب نیست، بسیط است اما در عالم ناسوت که ما در آنیم و عالم کثرت است یک نفر ممکن است فقط به دنبال قدرت برود ولی دیگر علم نداشته باشد، عدالت نداشته باشد، لطف نداشته باشد و خلاقیت ممکن است نداشته باشد، یک نفر ممکن  فقط به دنبال علم برود ولی قدرت نداشته باشد، یا به دنبال زیبایی برود ولی عدالت نداشته باشد کسانی که در قفس ناسوت و طبیعت و عالم کثرت گرفتارند معمولاً به یکی از این صفات چنگ می زنند آن هم به صورت ناخودآگاه یعنی اصلاً منکر خداست ولی قدرت مطلق را دوست دارد و برای آن می کوشند مگر جهانگشایان از چنگیز در شرق تا چرچیل در غرب به دنبال قدرت مطلق نبوده اند؟ و کسی ممکن است دنبال زیبایی مطلق برود و زنی را زیبایی مطلق بپندارد مگر داستان مجنون و فرهاد غیر از این است. اینها انسانهای ناخود آگاه و ناخداآگاهند ولی انسان ها خدا آگاه به تمام صفات الهی متوسل می شوند  و در امام خودآگاهی و خدا آگاهی وجود داشت و می بینیم که این صفات الهی هم در ایشان به یگانگی می رسد که مهم ترین صفت در جامعه انسانی صفت عدالت است سوال این است که آیا امام اول به خدا متصل شدند بعد عابد و عارف و فقیه و فیلسوف و شاعر و سیاستمدار و اصولمدار و انقلابی شدند یا اینکه از عبادت و عرفان و فقه و فلسفه و شعر و سیاست و اصول و انقلاب شروع کردند و به خدا رسیدند. خلاصه این حرکت از کدام طرف آغاز شد؟ شاید پاسخ یک حرکت تعاملی دو سویه باشد؟

دکتر صفوی:

امام خمینی هم  از جهت نظری و هم از جهت سیره، حکیم متألـه  بودند.  امام خمینی استاد برجسته حکمت متعالیه بودند و علاقه ویژه ای به حکمت اشراق داشتند. ایشان هم زمان با فراگیری فقه و اصول به فراگیری ریاضیات، هیئت و فلسفه؛ نزد مرحوم سید ابوالحسن رفیعی قزوینی، میرزا على اکبر حکمى یزدى و آقا شیخ محمدرضا مسجد شاهی پرداختند. امام قبل از تبعید شرح منظومه حاج ملا هادی سبزواری و اسفار ملا صدرا را در حوزه علمیه قم تدریس می­کردند. تقریرات تدریس شرح منظومه امام توسط آیت الله سیدعبدالغنی اردبیلی در دو جلد تنظیم و از سوی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی انتشار یافته است. برخی از تلامیذ برجسته دروس فلسفه ایشان عبارتنداز: آیت الله منتظری، آیت الله مطهری، آیت الله دکتر مهدی حائری، آیت الله دکتربهشتی، آیت الله جوادی آملی، آیت الله امینی و آیت الله گرامی. علاقه امام خمینی به صدرالمتألهین شیرازی به حدی بود که به گفته آیت‌الله منتظری، امام تأکید می‌کردند نام بنیان‌گذار حکمت متعالیه با احترام برده شود: “یک‌بار خدمت امام خمینی بودم. به مناسبت گفتم ملاصدرا. ایشان ناراحت شدند که چرا می‌گویید ملاصدرا؟ آیا شما به آیت‌الله آخوند خراسانی (صاحب کفایه) می‌گویید ملاکاظم؟ اسم بزرگان را با احترام ببرید.”

امام قبل و پس از انقلاب اسلامی، در معرفی اسلام براساس مبانی عقلی همواره با مخالفت گروهی از علمای مخالف فلسفه مواجه بودند. این گروه با مدرسه­های فلسفه اسلامی و عرفان اسلامی مخالف اند. برخی در حوزه علمیه مشهد بر این گرایش اند. برخی از علمای قم نیز که از دیرباز مخالف فلسفه و عرفان بودند با نگرش ایشان مخالفت کردند. در ماجرای ارسال نامه ایشان به میخائیل گورباچف و دعوت او به اسلام و خواندن کتب مربوط به اسلام نظیر آرای ابن عربی و صدرالمتالهین نیز برخی شدیدا از مواضع فلسفی – عرفانی ایشان انتقاد کردند. در جریان تفسیر سوره حمد نیز مخالفین با جوسازی علیه تعالیم عرفانی – فلسفی موجب توقف درس ایشان شدند و جامعه را از تعالیم عمیق ایشان محروم کردند. امام همچنین قائل به حرمت مطلق موسیقی نبودند و حرمت غنا را به تشخیص سامع وانهادند. از شطرنج نیز از آن جهت که تغییر کارکرد یافته و در زمان حاضر به یک ورزش فکری تبدیل شده، رفع حرمت نمودند. به هر حال ظاهرگرایان و اخباریون از مخالفین دیدگاه های ایشان در حوزه فقه اجتماعی – سیاسی،  فلسفه و عرفان بوده و هستند.

امام با رویکرد عقلی، استقلال ملی را به عنوان یکی از شاخص های تفکر اسلامی می­دانستند: “بنیاد دیگر اسلام، اصل استقلال ملی است. قوانین اسلام تصریح دارند که هیچ ملت و هیچ شخصی حق مداخله در امور کشور ما را ندارد.” امام ارزش حیات اجتماعی را به دو اصل آزادی و استقلال می­دانستند و این دو اصل را حقوق اولیه بشر می­خواندند.

امام از طریق عقل متوجه حضرت حق، ربوبیت، قدرت حق و انواع تجلیات ذات الهی شدند وَ توحید ذاتی، افعالی، صفاتی و عبادی را از طریق عقل دریافتند. با برهان عقلی دریافتند که یک حقیقت مستقل از ذهن ما در این جهان وجود دارد که آن حقیقت مطلق و حضرت حق است وَ راه نجات و رستگاری انسان و جامعه تنها از طریق اتصال به مبداء اعلی است که منشاء اصلی و مدیر و فرمانده اصلی جهان است. مباحث بسیار ظریفی در تفاوت­های تفکر ما و تفکر ارسطویی وجود دارد. ارسطو می­ گوید: خدا محرّک اول و علت العلل است. او جهان را ایجاد کرد و تمام شد. این که بعد از آن چه می­شود؛ خدا در آن دخالتی ندارد. در تفکر اسلامی گفته می­شود: این آغاز کار است؛ خدا در هر آن در حال آفرینش است وَ هیچ حرکتی در جهان روی نمی­دهد؛ الا به اذن و تدبیر الهی.  امام از طریق عقل متوجه این حقیقت مطلق شدند و دریافتند این حقیقت مطلق؛ منشاء همه خیرات و برکات برای انسان، جامعه، فرهنگ و تمدن است. پس از این مرحله تلاش کردند از طریق اتصال به خدا و اجرای دستورات الهی، صفات برجسته الهی را در وجود خویش تقویت کنند.

امام برای تهذیب نفس خویش مجاهدت کردند و پس از اینکه در سیر و سلوک الهی عارف شدند، با چشم دل نیز وحدت جهان را دیدند. در چشم ظاهر؛ جهان متکثر وَ جهانِ کثرات است. با چشم ظاهر نمی­توان وحدت جهان را دید. جهان و به خصوص عالم ناسوت، متکثر است. بین فیلسوفان بحث مهمی تحت عنوان رابطه واحد کثیر مطرح است. فیلسوفان در این باب آرای مختلف دارند.  صدرالمتالهین شیرازی می­گوید: “وحدت در عین کثرت، کثرت در عین وحدت.” این یک نظریه است. اما دیدن با دانستن  تفاوت دارد. امام از طریق سیر و سلوک عرفانی این حقیقت جهان را دیدند که ورایِ این کثرات، یک حقیقت واحد است: “قل هو الله احد الله صمد، لااله الاالله، لا اله الا هو الحی القیوم” – “الم، لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ” یک “بود” است و مابقی “نمود” است. تنها یک “بود” است و بقیه “نمود” است با درجات مختلف؛ که آن را مشکّک بودن گویند. امام از طریق این مجاهدات و سیر و سلوک عرفانی متوجه این حقیقت شدند. سفرهای چهارگانه عرفا برای تکامل معنوی:”مِنَ الخَلقِ اِلیَ الحَقّ” و” مِنَ الحَقّ اِلیَ الحَقِّ مَعَ الحَقّ” و “مِنَ الحَقِّ اِلیَ الخَلقِ مَعَ الحَقّ” و “مِنَ الخَلقِ اِلیَ الخَلقِ مَعَ الحَقّ.” است. در سفر چهارم؛ با تدبیر و تربیت الهی، اطلاعات کاملی از امور مربوط به تدبیر کار ملت به دست می­آید. امام خمینی پس از مشاهده حقیقت دریافتند: “قدرت اصلی و مبداء تمدن­ها، فرهنگ­ها، خلاقیت­ها وَ هنرها؛ جلال و جمال حضرت حق است” وَ “الناس عیال الله: مردم خانواده حضرت حق هستند” وَ “کانَ النّاس اُمَّـهً الواحِدَهً” وَ “جنگ و فقر و غنا امور عَرَضی هستند، نـه ذاتی وَ جهان بر مبنای عقل استوار شده وَ اراده خدا بر استقرار عقل در جهان قرار گرفته است: ” لَقَد أَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَیِّناتِ وَأَنزَلنا مَعَهُمُ الکِتابَ وَالمیزانَ لِیَقومَ النّاسُ بِالقِسطِ” خداوند انبیاء را  برانگیخت تا عدالت و قسط را بر روی زمین بر پا کنند، تمدن بسازند و حیات طیبه در عالم ناسوت برای انسان فراهم آورند. سپس در سیر ملکوتی “مِنَ الحَقِّ اِلیَ الخَلق” آمدند. این تفاوت عرفان اجتماعی با عرفان انزوا گراست. عارف بالله بالا می­رود و عوالم جبروت و ملکوت را می­بیند. هزاران عارف، ملکوتِ اعلی را مشاهده کرده اند. امروزه هم در این عالم عرفایی هستند که با چشم دل ملکوت اعلی را مشاهده می­کنند. پس از این مشاهده؛ یک عده در عالم ملکوت باقی می­مانند و یک عده به عالم ناسوت باز می­گردند تا دست خلایق را بگیرند. امام خمینی پس از این مشاهدات، با سفر “مِنَ الحَقِّ اِلیَ الخَلق؛ آمدند تا اراده الهی را در جامعه تحقق بخشند و با ساختن  یک جامعه توحیدی، حیات طیبه برای انسان فراهم کنند. امام از این مرحله وارد عالم سیاست شدند و به اقتضای این هدف مقدس، شروع به تدریس فقه کردند. امام به تنهایی و با تکیه به قدرت الهی، برای اجرای دستورات الهی، در مقابل طاغوت زمان قد علم کردند. در شرایطی که برخی می­گفتند: “مبارزه با شاه امکان ندارد. با ارتش تا دندان مسلح شاه که به سلاح پیشرفته آمریکایی مجهز شده ،نمی­توان جنگید. با پشتوانه چه نیرویی می­خواهید با این ارتش مقتدر بجنگید؟” امام فرمودند: “به پشتوانه خدا و نیروی مردم که مخلوق خدا هستند.” خلق با اتصال به خالق؛ مفهوم و اهمیت می­یابد. امام از این مرحله برای اجرای فرامین الهی و بهبود و ترقی و رشد زندگی ملت وارد صحنه مسئولیت اجتماعی شدند؛ تا با طاغوت زمان بجنگند.

پرسش مهم این است که دین برای مردم است، یا مردم برای دین؟ امام در عمل پاسخ دادند که دین برای مردم است. انبیای الهی مبعوث شدند تا زندگی مردم را بهبود ببخشند، نـه این که برای آنها مشکل ایجاد کنند. امام خمینی انقلاب کردند تا شرایط زندگی مادی و معنوی مردم را بهبود ببخشند. بنابراین مسیری که امام طی کردند سیری از عقل و دل و سفر “مِنَ الخَلقِ اِلیَ الحَقّ وَ مِنَ الحَقِّ اِلیَ الخَلق” برای ساختن تمدنی براساس دستورات الهی با هدف ارتقای سطح زندگی مردم بود.

تفاوت راه امام خمینی با تفکر طالبانی و سلفی این است که راه امام می خواهد زندگی مردم در دنیا هم خوب  و به صَلاح باشد؛ همه چیز را به آخرت ارجاع نمی­دهد. راه امام می­خواهد این تمدن را در همین دنیا بسازد. وقتی دنیای مردم بر اساس قرآن حکیم ساخته و آباد شود؛ آخرت آنها هم آباد می­شود. در عین حال که این دنیا را می­سازند، با اعمال صالح بهشت و آخرت را هم می­سازند. اگر اینجا موفق به عمل به خیر نشویم؛ در آخرت نیز خیری نخواهد بود. بنابراین در تفکر امام که تفکر صدرایی و در نتیجه تفکری فلسفی و عرفانی است؛ دنیا و آخرت مقابل هم نیستند. دنیا و آخرت به هم پیوسته اند. جهان واحد است. گرچه چهار عالم هست، اما همگی مراتب  مختلف یک حقیقت اند. یک واحد است. مهم­تر این که این جهان­ها به هم پیوسته اند. وقتی از خیر سخن می­گوییم؛ خیر همین جاست. استکمال در این دنیا؛ کمالِ آن دنیا را فراهم می­سازد.

دکتر زورق:

دو مسئله مهم در کنار هم مطرح هستند: عقل و عشق. عقل عبارت است قدرت تمیز صفات خدا یعنی عقل است که به ما می گوید که چه چیزی علم است و چه چیزی جهل است چه چیزی قدرت است و چه چیزی ضعف است چه چیزی عدالت است و چه چیزی ظلم است چه چیزی زیبایی و چه چیزی زشتیست چه چیزی لطف است چه چیزی کین است چه چیزی خلاقیت است چه چیزی رکود است این کار عقل است عقل به ما اینها را نشان می دهد ولی اگر ما فقط عقل را داشتیم و عشق را نداشتیم مثلاً قدرت را تشخیص می دادیم و می دانستیم قدر چیست اما قدرت را دوست نمی داشتیم علم را تشخیص می دادیم اما علم را دوست نمی داشتیم همین طور زیبایی را همین طور عدالت را همین طور لطف را همین طور خلاقیت را صفات الهی را ما می توانستیم تشخیص دهیم و نیروی تمیزی داشتیم که تشخیص می داد اما این صفات را دوست نمی داشتیم و در جهت آن حرکت نمی کردیم و در نتیجه قدرتمند و دانشمند و عادل و لطیف و زیبا و خلاق نمی شدیم پس آنچه که ما را از بین تمام موجودات برکشیده عقل به تنهایی نیست عشق نیز هست اگر این عشق نبود ما می دانستیم که قدرت، قدرت است، زیبایی، زیبایی است عدالت، عدالت است لطف، لطف است اما نمی خواستیم آن گونه باشیم و در جهت این صفات ربوبی حرکت نمی کردیم و نمی توانستیم خودمان را براساس الگوی صفات الهی بسازیم. منظورم این بخش از سخن شماست که اشاره کردید که امام از طریق عقل متوجه ی آن حقیقت مطلق شد ممکن است خیلی ها از طریق عقل متوجه آن حقیقت شوند، خیلی ها هم عقل داشته باشند ولی به سوی آن حقیقت متوجه نشوندیعنی توجه نظری به حقیقت هستی داشته باشند ولی توجه عملی به آن نداشته باشند. از این روست که خیلی ها متوجه آن حقیقت می شوند اما امام خمینی نمی شوند من فکر می کنم امام وقتی متوجه آن حقیقت شد عشق به آن حقیقت تمام وجودش را گرفت و آن عشق را به هیچ چیز دیگر نفروخت و به آن عشق پاک خیانت نکرد و به آن معشوق ازل و ابد مکر نورزید و به او وفاداری کرد تا بتواند عقل خود را آزاد کند آن عقل آزاد است که می تواند خدا را بهتر نشان دهد قضیه در اینجا دو طرفه می شود یک طرف، طرف دیگر را تشدید می کند و آن این را تشدید می کند و این آن را. قطب نما اگر آزاد باشد، قطب را نشان می دهد اما اگر کنار آن را یک آهن بگذارید به سمت آهن منحرف می شود. قطب نمای دل امام خدا را نشان می داد ولی گرفتار آهن پاره های دیگر نشده بود که از آن مسیر جدا شود در حالیکه قطب نمای دل ما گرفتار آهن پاره های دنیاست. نکته بسیار مهمی که باید به آن توجه کرد و شما به درستی به آن اشاره کردید این حقیقت است که ما با ساختن دنیا آخرت را می سازیم با دنیای خراب نمی توان آخرت آباد داشت من به ذهنم می رسد که امام با ساختن خودش در این دنیا با همین ویژگی هایی که عرض کردم که عابد بود که عارف بود که فقیه بود که فیلسوف بود که شاعر بود که سیاستمدار بود که اصول مدار بود، که انقلابی بود که خیلی خودش را خوب ساخته بود خود ملکوتی خودش را نیز در عین حال ساخت وقتی خودش را در این دنیا ساخت  خودش را در آن دنیا نیز ساخت شما اشاره کردید به آن “بود مطلق” که حقیقت وجود است و وجود مطلق است و گفتید که از آن«بود مطلق» که بگذریم باقی هرچه هست «نمود» است می خواهم در اینجا اضافه کنم یک مسئله سوم هم وجود دارد “بود” هست “نمود” هست “نبود” هم هست ضعف نبود قدرت است ظلم نبود عدالت است زشتی نبود زیبایی است کین نبود لطف است رکورد نبود خلاقیت است ما در عالم نمود وقتی که توجه نمی کنیم به آن “بود” گرفتار “نبود” ها می شویم اصلاً دنیای ما از “بودها” و “نبودها” ساخته شده است، در زندگی ما جز بود و نبود چیزی نیست. اینجا یک نکته ای وجود دارد و آن نکته این است که امام پایه گذار یک حرکت جدید در تاریخ بشر است این حرکت جدید می خواهد جانشین حرکت موجود شود حرکتی که الان وجود دارد این حرکت حرکتی مبتنی بر نوعی عقلانیت ناخودآگاه و نا خدا آگاه است که ما ریشه ی آن را در تحولات ملازم تاریخ اسلام می بینیم نه در یونان باستان. این کسانیکه از طریق شبه جزیره ایبری اروپای غربی را گرفتند و تمدن سکولار غرب را پایه گذاری کردند از قبایل عرب و یهود بودند. آن دسته از عربهایی که با پیغمبر اکرم جنگیدند و از بت پرستی خارج شدند و وارد خدا پرستی نشدند اینها تبدیل به آدمی شدند که امروز به آن انسان مدرن می گویند یعنی معتقد به اصالت طبیعت، لذت و قدرت هستند. اینها براساس این سه اصل یک تمدن ساختند یعنی این تمدن غرب فقط سه پایه دارد سه پایه ی آن هم همین سه اصل است اصالت طبیعت، اصالت لذت و اصالت قدرت و دیگر هیچ. حتی براساس این سه اصل آمدند آزادی را تعریف کردند و گفتند انسان آزاد است هر کاری که می خواهد بکند و به هر شیوه ای که می خواهد لذت ببرد مشروط بر آنکه به آزادی دیگران زیانی نزند. برای آنها لذت وسیله نیست هدف است ولو اینکه به وسیله همجنس بازی باشد حالا یک قیدی هم گذاشتند که انسان آزاد است مشروط بر اینکه به آزادی دیگران لطمه ای وارد نکند من شخصاً فکر می کنم این تعریفی که غرب از آزادی می کند به این معنی که هرکس هر کاری می خواهد بکند مشروط بر اینکه به آزادی دیگران لطمه ای نزند و به آزادی جامعه لطمه ای نزند این تعریف صد در صد غلط است چون براساس این تعریف من آزادم هر کاری که می خواهم بکنم مثلاً  آزادم که خودم را بکشم ولی من بخشی از جامعه هستم جامعه از من و من های دیگر تشکیل شده است وقتی من خودم را می کشم یک نقش پدری از بین می رود یک نقش برادری از بین می رود یک نقش همکاری از بین می رود همه این نقش هایی که در جامعه من دارم و  دیگرانی در جامعه وابسته به این نقش ها هستند فرو می ریزد و عده ای متضرر می شوند من نمی توانم هر تصمیمی را در مورد خودم بگیرم چون من خودم بخشی از جامعه هستم. اما آزادی  در مکتب امام براساس مبانی فلسفی امام که در حقیقت حرکت ما چه به شکل فردی در طول عمر حرکت از عالم کثرت به سوی عالم وحدت و آن وحید است و به سوی ذات اقدس الهی است [انا لله و انا الیه راجعون] در تاریخ هم همین طور است حرکت تاریخ به سمت خودآگاهی و خدا آگاهی است معنی آزادی در مکتب امام این می شود که بین ما که نمود او هستیم و او که “بود” مطلق است هیچ مانعی نباید وجود داشته باشد اگر این مانع یک حکومت سلطنتی جبار و ظالم و خونخوار است باید برداشته شود تا مردم بتوانند رو به سمت خدا حرکت کنند اگر این مانع یک نظام اقتصادی ظالمانه و مبتنی بر تبعیض و رانت است، این نظام اقتصادی باید تغییر کند تا مردم بتوانند به خدا برسند اگر این مانع یک ساختار فرهنگی منحط است که مردم را به جای اینکه متوجه به امیال سرشتی شان بکند متوجه به یک امیال کورکورانه غریزی می کند آن ساختار فرهنگی باید عوض شود  اساساً مبارزه با استکبار جهانی برای گشایش راه خدا بروی بشریت است. بنابراین وقتی که امام وارد سیاست می شود  از عبادت فاصله نمی گیرد بلکه وارد عبادت می شود او با ورود به سیاست وارد دنیا پرستی نمی شود وارد خداپرستی می شود اصلاً برای امام راه خدا و راه عبادت و راه قبله و مسجد و مفاتیح و نماز شب از سیاست می گذارد اینجاست که سیاست عین دیانت می شود. امام می خواهد موانع راه خداپرستی را از سر حرکت مردم بردارد بنابراین من احساس می کنم که ما واقعاً نیازمند این هستیم که دومرتبه انقلاب را و نظام جمهوری اسلامی را براساس مبانی امام از نو تعریف کنیم. شنیدم یک آقایی در جایی گفتند که در اسلام آزادی نیست و اسلام مخالف آزادی است این عزیز نه اسلام را شناخته است و نه آزادی را در حالی که بدون آزادی نمی توان مسلمان شد آزادی یعنی اینکه بین ما و خدا هیچ مانعی نباشد آیا آنهایی که می گویند در اسلام آزادی نیست طرفدار این هستند که بین انسان و خدا مانعی وجود داشته باشد؟ بنابراین تعریف آزادی باید از نو بازشناسی شود تعریف سیاست باید از نو شناخته شود نکته دقیقاً همینجاست که چگونه می شود از مبانی فلسفی امام رهیافت های سیاسی امام را از نو تعریف کرد و به عنوان یک الگو در اختیار انسان امروز قرار داد؟

دکتر صفوی:

در مسئله عقل و عشق؛ برخی می­گویند بین عقل و عشق؛ تنافر وجود دارد، یا نقیض یکدیگرند، یا در مقابل هم قرار دارند. برای مثال فیلسوفان الهی را مقابل عرفا قرار می­دهند.؛ چنان که با استناد به بیت “پای استدلالیان چوبین بود // پای چوبین سخت بی تمکین بود” حضرت مولانا را در مقابل فیلسوف ها قرار می­دهند. اما به عنوان یک متخصص عرفان و فلسفه اسلامی عرض می­کنم این گونه نیست. در حدیث قدسی است: ” مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی.” در حکمت خالده و عرفان ناب محمدی؛ عقل و عشق وَ معرفت و عشق در مقابل یکدیگر نیستند، در کنار همدیگرند. عشق حاصل معرفت است، آدمی ابتدا باید معرفت به دست آورد. وقتی رسید، دید و فهمید؛ به مرتبه عاشقی می­رسد. هرچه معرفت والاتر و اصیل­تر باشد؛ عشق نیز والاتر و جذاب­تر می­شود. از این رو می­گوییم: “عاشقان؛ بهترین عارفان جهانند.” یعنی وقتی آدمی به قله معرفت و یا به نزدیکی قله معرفت می­رسد (چون مراتب والاتر هم هست)؛ عاشق­تر می­شود. ابتدا به دنبال خدا می­رویم تا او را پیدا کنیم و نسبت به او معرفت یابیم.  پس از کسب معرفت؛ وجود عظیمِ نازنین، قدیم و قدیر او را می­یابیم و عاشقش می­شویم. آن گاه اوست که راه را نشان می­دهد. یک عده همین­جا می­مانند. با چنین وجود نازنینی که تنها “بـودِ” حقیقی است؛ تمام وجود آدمی باید سراپا تصدیق او باشد.  تمام لحظه­­ها و حرکاتش باید در جهت معشوق کل باشد. باید عاشقانه تسلیم او شود؛ آن گاه این می­شود عشق. عشق از عَشَقَ است .عشقه نام گیاهی است که دور گیاه دیگری می­پیچد و می­چرخد و بالا می­رود. عاشق نیز به دورِ قبله وجود معشوق می چرخد . وقتی عشق به کمالِ خود رسید؛ دیگر بین عاشق و معشوق هیچ جدایی نیست، نمی­توان گفت کدام عاشق است و کدام معشوق. برخی می­اندیشند خدا فقط معشوق است. در حالی که عکس قضیه هم مطرح است. گاهی خدا عاشق است وَ بنده پاک­باخته ای که عاشق خداست؛ معشوق او می­گردد. این مقام اتصالِ کثرت به وحدت است که بین عشق و عاشق و معشوق هیچ فاصله­ای نیست. وقتی عشق به کمال برسد؛ دیگر جایی برای جدایی نیست. عشق و عاشق و معشوق یکی می­شوند. عشق پرچم بر می­افرازد و عاشق همان معشوق می­شود. خدای تبارک و تعالی می فرماید: اگر مخلوقات می دانستند چه قدر دوستشان دارم؛ از خود بی­خود می شدند. چنان که در قرآن حکیم می­فرماید: “وَ یُحِبُّهُم وَ یُحِبُّونَهُ: خدا آنها را دوست دارند و آنها هم خدا را دوست دارند.” عشق از خدا آغاز می­شود. عاشق هم خداست. ما اگر در مرتبه کمال عاشقی قرار بگیریم؛ معشوق هستیم. اما این عشق در مقابل آنچه برخی می­گویند که عشق از سر جهل است و گاهی صرفا در امور مادّی و دنیایی خلاصه شده؛ ناشی از ناآگاهی است. برخی در غرب می­گویند: پرستش به خاطر جهل بشر بود، اینک که به دوره علم رسیده­ایم، دوره دین  و دین­داری به پایان رسیده است. این سخنان ناشی از جهل و ناآگاهی است. انسان هرچه جلوتر برود و به کشفیات بیشتری نائل آید وَ هر چه  جنبه زیباشناسی جهان از طریق علم بیشتر عیان شود؛ بیشتر متوجه حقیقت وجود زیبا و نازنینی می­شود که جهان را اداره می­کند.  انسان با عقل آغاز می­کند و پس از گذار سیر مقامات به مرتبه عشق می­رسد. در عرفان نیز عابد و زاهد، ذیلِ عارف اند. هر عابدی زاهد نیست؛ هر زاهدی هم عابد نیست. هر عابدی عارف نیست؛ هر زاهدی هم عارف نیست. اما هر که عارف باشد؛ هم عابد است و هم زاهد. این موارد را ابن سینا درنمط نهم اشارات تبیین کرده است. حضرت آیت الله حسن زاده آملی قدس سره تفسیر شایسته ای پیرامون این بخش اشارات نگاشته اند. استاد شهید مطهری می­نویسد: “نمط نهم اشارات؛ از بهترین آثار در تبیین عرفان است.” بخش مهمی از آنچه ابن سینا می­گوید مُلهم از بیانات مولی الموحدین حضرت علی(ع) است که انواع عبادت را بر می­شمرند. عبادت بندگان، تاجران و آزادگان. آزادگان خدا را پرستش می کنند؛ اما نـه برای رفتن به بهشت و یا ترس از جهنم. احرار خدا را پرستش می کنند، زیرا خدا را لایق پرستش می­دانند و چیزی جز او را قابل پرستش نمی­دانند. اصولاً جز ذات مقدس او، چیزی وجود ندارد که بتوان پرستش کرد. بنابراین مقام عابد و زاهد، ذیلِ مقام عارف است و عارف حتماً عابد و زاهد هم هست. وقتی می­گوییم امام عارف بودند یعنی عابد و زاهد هم  بودند.

امام؛ حکیم متألهِ عارف بودند. عده ای حکیم، برخی عارف و شماری نیز متأله هستند. از فلسفه ابن سینا دو روایت وجود دارد. روایت معروف این است که فلسفه مشاء یک نوع ارائه فلسفه ابن سیناست. روایت دیگر  که مورد پذیرش ما نیز هست این است که ابن سینا خالق فلسفه مَشرقیه یا مُشرقیه است؛ دلیل اثبات آن هم اشارات است. سخن ابن سینا در اشارات در نمط هشتم تا دهم، غیر از آرای یک عقل گرای محض است. در صورتی که ابن سینا یک فیلسوف عقل­گرا معرفی شده است. سپس شیخ شهاب­الدین سهروردی گفت عده ای حکیم و برخی متأله هستند. حکیم؛ تنها با  ابزار عقل به جستجوی حقیقت رفته است، اما این مراتب را در خودش به بروز عملی نرسیده است. برخی نیز متأله اند، اما به زبان برهان مجهز نیستند. حکیم برین؛ حکیم متأله است که هم الهی است و هم می تواند مکاشفات خود را را به زبان برهان تبیین کند.

در تاریخ اندیشه اسلامی، ابن عربی مولف فتوحات مکیه و فصوص الحکم شخصیت تأثیرگذاری بود. محی­الدین برعرفان و کشف و قلب و مشاهده تکیه داشت. پس از سهروردی، صدرالمتالهین شیرازی بین عقل و قلب و وحی جمع کرد. آیت الله جواد آملی می گویند: “صدرالمتألهین عقل و قلب و وحی و نقل را با هم جمع کرد.” امروز مسئله مهم این است که عارف بالاترین درجه معرفت را داراست. معرفت؛ ذومراتب است: معرفت تجربی مانند علوم تجربی، معرفت عقلی مانند منطق، فلسفه و ریاضیات و معرفت قلبی. عارفی که به  درجات بالا رسیده، حقیقت جهان دیده، حق و صفات حق را هم دیده و پس از “سِیـرِ اِلیَ الله” برای هدایت خلق به سوی آنها  بازگشته است. (البته برخی در همان عالم ملکوت مستغرق می مانند) عارفی که بازگشته، چگونه این مکاشفات را بیان کند؟ چون نمی­تواند به زبان این دنیایی بیان کند، شطحیات می­گوید. او حق و حقیقت را بی واسطه مشاهده کرده؛ اما همچون حسین منصور حلاج بر دار می­شود؛ چرا که ­گفت: “اناالحقّ”. “اناالحقّ” حلاج ، او را بر دار کرد. منظور حلاج از گفتن “اناالحقّ”؛ این نبود که “من خدا هستم.” “اناالحقّ” حلاج، شبیه “اناالحقّ” گفتن درخت بود. درخت که نمی­گوید” من خدا هستم. ” این خداست که می­گوید “اناالحقّ”. حلاج از زبان خدا سخن می­گوید. “اناالحقّ” حلاج­؛ نهایت فناست. یعنی من آن چنان در حبِّ او فانی شده ام که دیگر خودم نیستم، هر چه هست اوست. عدم انگاشتن خویشتنِ خویش است. “اناالحقّ” و عدم انگاشتن خودِ حلاج با “اناالحقّ” گفتن طاغوت متفاوت است. فرعون وقتی می­گفت: “اَنَا رَبُّکُمُ الاَعلی”؛ همه نفسانیت بود، در حالی که “اناالحقّ” حلاج؛ همه نفی نفسانیت است. در وجود فرعون نفس؛ محور بود. اما در وجود حلاج نفس؛ “محو” شده است. فرعون گفت: “اَناَ رَبُّکُم” گفت: من محور هستم. “اناالحقّ” حلاج؛ عینِ انکارِ خود و اثبات خدا با زبان سمبلیک است. البته اگر بتوان در سفر “مِنُ الحَقِّ اِلیَ الخَلق” مکاشفات را به زبان برهان بیان  کرد.

نهضت تمدن سازی و جامعه سازی از مرحله­ای آغاز می­شود که عارف بالله تعالی بازگشته و با زبان استدلال که آدمیان می­فهمند سخن می­گوید. او در مقام حبِّ خدا مکاشفاتی داشته که آنها را به زبان عقل بیان می­کند. ابزار زبان محدودیت­هایی دارد. عقل بشری محدودیت­هایی دارد. چارچوب عقلی نیز محدودیت­هایی ایجاد می­کند. زبان نیز محدودیت های کلامی دارد. لذا چند کاهش ایجاد می­شود. لیکن زبان وسیله Communication یعنی ارتباط با جامعه و مردم است. چاره ای جز استفاده از این وسیله ارتباطی نیست. عارفی که موفق شود با زبان استدلالی سخن بگوید؛ می­تواند براساس سخن خود جامعه را بسازد . بنابراین عقل و عشق حضرت امام، دوشادوش همدیگرند، نـه در مقابل هم. پس از معرفت، نوبت عشق است. امام ابتدا به معرفت دست یافتند و پس از آن عاشق شدند و به عنوان یک عاشق بالله، با هدف الهی کردن جامعه؛ نهضت کردند.

ما از جهت فلسفی معتقدیم “عدم” وجود ندارد؛ هر چه هست ” بود” و “نمود” است. در زبان عرفانی می­گویند: “بود” و “نمود”، در زبان فلسفه صدرایی می­گوید: “وجود مشکّک” و در زبان ابن عربی “تجلی اسماء الهی” است. در تفکر عرفانی؛ یک “بود” هست و بقیه “نمود” است. در تفکر حکمت متعالیه؛ یک “وجود مشکّک” هست که مرتبه اعلای آن “وجود مقدس حضرت حق” و  ادنی مرتبه آن، “مرتبه هیولی” است که از عدم تنها عدمیت را ندارد، یعنی در مرز است. عدمیت به معنای فقدان وجود. در کلام فلسفی؛ این عدم­ها، فقدان است مثل شـرّ. شـرّ وجود ندارد و یک امر نسبی است. وجود به وجود خارجی و وجود ذهنی تقسیم می­شود. وجود عدم و نیستی به صورت وجود خارجی؛ محال است، زیرا مستلزم اجتماع نقیضین است. اما عدم به صورت وجود ذهنی؛ امری ممکن است. چنان که وجود “شریک الباری”؛ ذهنی است و محال است در خارج بهره ای از وجود داشته باشد.

دکتر زورق:

شـرّ نبودِ خیر است. هرجا خیر نیست، شر هست.

دکتر صفوی:

شـرّ؛ عدمی است و وجود ندارد. وجود؛ خِیـر است. اگر خِیـر در این عالم ناسوت در مرتبه قوّه باقی ماند و به فعلیت نرسد و  بروز و ظهور نیابد؛ در این صورت می­شود فقدان و عدمِ وجودِ خِیـر. بنابراین بحث قوّه و فعل هم مطرح است. در جهان، انسان، جامعه و طبیعت قوایی وجود دارد که اگر به فعلیت برسند برکات خود را بروز می­دهند، اما تا در مرحله قوّه محض اند، بالقوّه اند. استکمال؛ حاصل حرکت از قوّه به فعل است. از این رو در مباحث اجتماعی گفته می­شود باید از این نقطه به آن نقطه حرکت  شود؛ تا استعدادها و کمالات انسان، جامعه و طبیعت در چارچوب برنامه الهی به فعلیت برسد.

در بررسی مبانی فلسفی حرکت حضرت امام باید گفت ما می خواهیم جامعه را بسازیم. هدف بعثت انبیاء تنها نماز شب و دعا خواندن بشر نبود؛ هر چند این موارد زیربنای حرکت است  و التزام به آنها ضروری است. اما نباید در این موارد متوقف شد. عالم ناسوت را هم باید ساخت. تمدن سازی یک ضرورت است. چرا؟ تمدن و جامعه را باید ساخت برای تولید انبوه انسان برین که انسان الهی است. بدین معنا که حکومت باید زندگی مردم را تأمین کند. هدف حکومت اسلامی باید ساختن تمدن الهی باشد؛ تمدنی براساس مبانی توحیدی. تا انسان در این جامعه توحیدی امکان “سیر الی الله” را داشته باشد. باید جامعه توحیدی ایجاد شود وَ روابط  براساس عدل و فیض باشد؛ تا تولید انبوه انسان برین الهی صورت بگیرد. انسانی که همه وجودش در خدمت حرکت به سوی حق باشد. این چنین است که جامعه تراز قرآن حکیم ساخته می­شود. احیای انسانیت و بنیاد مدنیتِ نوین این چنین صورت می پذیرد وَ این کمال جامعه توحیدی است ؛که در آن گرگ و میش از یک چشمه آب می­خورند.

هدف؛ ساختن جامعه توحیدی و انسان توحیدی است. این دو رابطه متکامل دارند. انسان های توحیدی که پیشتاز می­شوند و همچون انبیا به اصلاح و ساخت جامعه قیام می­کنند. در بطن چنین جامعه ای؛ انسان الهی ساخته می­شود. ملاک ارزیابی این که حرکت به همان سمت است یا نـه؟ این است که آیا جامعه به اهداف خود رسیده یا نـه! خروجی جامعه دینی باید رصد و ارزیابی شود. آیا خروجی این جامعه دینی که ساخته شد؛ یک انسان الهی است؟ یا این جامعه دچار ارتجاع شده و به ارزش­های عصر جاهلی گرایش یافته است؟ مجددا کمیت گرایی، منصب، پول، زرق و برق، همدیگر را به خاطر دنیا پاره پاره کردن و برچسب زدن و امثالهم رواج یافته است؟ ارزیابی جامعه از اهمیت بسیاری برخودار است  و یک ضرورت است. اگر حاصل جامعه توحیدی، بروز انبوه انسان­های الهی باشد، نمایانگر موفقیت این جامعه است وَ هر چه از این امر فاصله گرفته شود و خروجی جامعه دینی، انحطاط فرهنگی بیشتر و تجددگرایی بیشتر باشد؛ به معنای فاصله گرفتن از ارزش­های الهی و راهی است که انبیاء در تاریخ گشودند.

چگونه از مبانی فلسفی امام، رهیافت های سیاسی را بازتولید کنیم؟ بحث بسیار مفصلی است. نهضت امام باید بازخوانی شود. متأسفانه عده ای امام زدایی می­کنند. طالبانی­ها مسئله “میزان رأی مردم است” را انکار می­کنند. اخیرا یک نوسواد مطالبی علیه فلسفه صدرالمتالهین نوشته است. امام با ملاصدرا آغاز کردند ، اما این افراد ملاصدرا را هجو می­کنند و می­گویند امام خمینی با ملاصدرا کاری نداشتند. در مخالفت با مشرب حِکمی آیت الله جوادی آملی و آیت الله حسن زاده یعنی علیه عرفان و فلسفه اسلامی سخن می­گویند و می­نویسند وَ در حقیقت ریشه­ها را می­زنند. سیره امام نشان می­دهد که ایشان با فلسفه و عرفان آغاز کردند و بعد به سیاست رسیدند. امام مقابله با طاغوت را به عنوان یک وظیفه عقلی، شرعی و الهی انجام دادند. همان طور که نماز می­خواندند؛ علیه طاغوت نیز مبارزه می­کردند. دیانت امام؛ عین سیاستشان و سیاست ایشان؛ عین دیانتشان بود. در وجود امام؛ فلسفه و عرفان و عقل و عشق و سیاست و فقه به هم رسیده بودند. یعنی فقهی که با عرفان و حکمت هماهنگ است، منازل و مراتب مختلف یک حقیقت اند؛ نه آن فقهی که از عقل و دل فاصله گرفته است.

هدف مجلس تشخیص مصلحتی که امام تشکیل دادند چه بود؟ یک عده سکولار  بی اطلاع از دین می­گویند دین را دنیایی کردید. در حالی که به اقتضای عقل فقهی امام عمل شد. زیرا فقه برای استنباط قوانین کلی دین است و این احکام جنبه طریقیت دارد، اما اگر در مواردی مانع اداره امور کشور شود؛ اقتضای دین و عقل ایجاب می­کند برای مصالح مُلک و ملت اقدام شود. امام دستور دادند مجلس تشخیص مصلحت تشکیل شود، تا قانونی که گفته شده خلافِ فقه است؛ برای مصالح کشور و ملت  در آنجا تصویب شود. فقیه اگر حکیم نباشد می­گوید به ظواهر اکتفا می­کنیم، اما فقیه حکیم به دنبال بسط مصالح وَ رفع مفاسد است. می­گوید همه احکام، فلسفه ای دارند؛ ما متوجه فلسفه احکام هستیم. دین عقل عملی اقتضا می­کند مجلس تشخیص مصلحت تشکیل  شود. این امر دنیایی کردن دین نیست؛ بلکه دینی کردن دنیاست. ظاهرگرایان عرفان گریز می­گویند: امام کاری با ملاصدرا و عرفان و ابن عربی نداشتند، ما هم با اینها، [فلسفه و عرفان] کاری نداریم. این گونه مواضع و سخنان؛ امام زدایی است. به چه دلیل؟ امام چه زمانی از ملاصدرا فاصله گرفتند؟ در مهم­ترین نامه ای که امام در روابط بین الملل برای میخائیل گورباچف رهبر یکی از ابرقدرت ­های جهان ارسال داشتند؛ مفهوم نامه  و سفیر نامه بسیار مهم بود. اولاً سفیر آیت الله جوادی آملی؛ یک حکیم عارف،استاد برجسته حکمت متعالیه صدرالمتالهین بود. ثانیاً امام در این نامه طرف مورد خطاب را به مطالعه فلان رساله عملیه یا کتاب کلام یا حدیث.دعوت نکردند، بلکه توصیه کردند کتب صدرالمتالهین و محی­الدین عربی را مطالعه کنید تا از طریق برهان فلسفی و عرفانی بفهمید حقیقت چیست؟ آب چیست؟ سراب چیست؟ امام برای فهم حقیقت هستی، بر مطالعه کتب فارابی، ابن سینا، سهروردی، صدرالمتالهین و محی­الدین عربی  تأکید کردند. نص نامه حکیمانه امام به گورباچف چنین است: “انسان هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم دیگری هم هست، فطرتاً مایل است آن علوم را هم بیاموزد. قدرت مطلق و علم مطلق باید باشد تا آدمی به آن دل ببندد وَ آن خداوند متعال است که همه به آن متوجهیم؛ اگرچه خود ندانیم. انسان می­خواهد به حق مطلق برسد تا فانی در خدا شود. اصولاً اشتیاق به زندگی ابدی در نهاد هر انسان نشانه وجود جهان جاوید و مصون از مرگ است. جنابعالی اگر میل داشته باشید در این زمینه ها تحقیق کنید می­توانید دستور دهید صاحبان این گونه علوم علاوه بر کتب فلاسفه غرب، در این زمینه ها به نوشته های فارابی و بوعلی سینا (رحمهالله علیهما) در حکمت مشاء مراجعه کنند تا روشن شود قانون علیت و معلولیت که هر گونه شناختی بر آن استوار است، معقول است نـه محسوس وَ ادراک معانی کلی و قوانین کلی که هرگونه استدلال بر آن تکیه دارد؛ معقول است نـه محسوس. به کتاب های سهروردی (رحمهالله علیه) در حکمت اشراق مراجعه نمایید تا برای جنابعالی مشخص کنند جسم هر موجود مادی دیگر، به نور صرف که منزه از حس است، نیازمند است و ادراک شهودی ذات انسان از حقیقت خویش مبرا از پدیده حسی است. از اساتید بزرگ بخواهید به حکمت متعالیه صدرالمتألهین (رضوان الله تعالی علیه و حشره الله مع النبیین و الصالحین) مراجعه نمایند تا معلوم گردد حقیقت علم همانا وجودی است مجرد از ماده وَ از هر گونه اندیشه از ماده منزه است و به احکام ماده محکوم نخواهد شد. از کتب عرفا و بخصوص محی­الدین بن عربی نام نمی برم. اگر خواستید از مباحث این بزرگ مرد مطلع گردید، تنی چند از خبرگان تیزهوش خود را که در این گونه مسائل قویاً دست دارند، راهی قم گردانید تا پس از چند سال با توکل به خدا از عمق لطیف باریک­تر از موی منازل معرفت آگاه گردند که بدون این سفر آگاهی از آن امکان ندارد.”

امام تا پایان عمرشریفشان به فلسفه صدرایی و عرفان وفادار بودند. در دیوان اشعار امام، عرفان موج می­زند. امام تا سال­های پایانی عمر خویش اشعار عرفانی عالیهالمضامین می سرودند. اینها عرفان است، حکمت است. امام ترکیب دلپذیری از عقل و عشق بودند و همواره به حکمت و عرفان وفادار بودند.  در حال حاضرعده ای امام زدایی می­کنند و در نظر دارند مبانی نظری فلسفی حرکت امام را از بین ببرند. می­خواهند حرکت­های طالبانی بنیاد کنند، تا با تکیه بر ظاهر دین و ظاهر نقل، دین را پوستین وارونه کنند؛ البته با زوائد بسیار و ریشه و فهم ناچیز.

احادیث جعلی بسیاری به پیامبر (ص) نسبت داده شده که احادیث ابوهریره در صحاح سته بخشی از آنهاست. چگونه این احادیث را ارزیابی ­کنیم؟ قرآن حکیم آیاتِ قابل تفسیر و تاویل بسیاری دارد، با چه چراغی آنها را تحلیل و تفسیر کنیم؟ این مهم تنها با چراغ عقل میسر است. اگر عقل را تعطیل کنیم و تنها به نقل تکیه کنیم؛ شرایطی حاکم می­شود که اخباریون ایجاد کردند و جامعه اسلامی را صد سال به قهقهرا کشیدند. تفکر فقهی ما مبتنی بر علم  اصول است.علم اصول یعنی تفکر عقلی. در علم اصول فقه در بخش الفاظ، از‌ مدلول و ظاهر الفاظ مانند ظهور صیغه امر در وجوب و ظهور صیغه نهی در حرمت (مباحث فلسفه زبان) و در ملازمات عقلی (که به مستقلّات عقلی و غیر مستقلّات عقلی تقسیم می‌شود) از لوازم ذاتی احکام مانند ملازمه بین حکم عقل و شرع بحث می‌شود (فلسفه دین). همچنین در بخش حجّت (به عنوان مهم‌ترین مبحث علم اصول)؛ از حجیّت مانند حجیّت خبر واحد وَ در بخش اصول عملی؛ از اصولی که مجتهد به هنگام نداشتن دلیل اجتهادی به آن رجوع می‌کند مانند اصل برائت و استصحاب بحث می‌شود (به قول صاحب کفایه، حکم عقل). اصولاً تفکر اجتهاد شیعه مبتنی بر تفکر عقلی است. در مناظره بین بحرانی و بهبهانی نیز اخباریون شکست خوردند و اصولیون پیروز شدند. برخی می­خواهند به مباحث دوره صفویه بازگردند؛ این حرکت اولاً امام زدایی است و ثانیاً طبق تجربه تاریخی اثبات شده شکست می خورد. مسئله مهم مبارزه با این جریان خزنده است که در حال حاضر محدود است. با تأکید بر استمراه راه امام، باید همچنان به مبانی فلسفی نهضت امام وفادار باشیم. این انقلاب را امام ایجاد کردند و بنیان نهادند؛ لذا هر کس بخواهد در چارچوب انقلاب حرکت کند، باید به این چارچوب فکری وفادار و پای­بند باشد. بنیان­گذار این نهضت امام خمینی بودند. این افراد آزادند، تفکر دیگری داشته باشند، اما دیگر در خط امام نیستند. پیروزی  انقلاب اسلامی و سرنگونی طاغوت با تفکر و فتواهای امام  صورت گرفت؛ اداره و استمرار این راه نیز تنها با تفکر امام امکان پذیر است. با انکار تفکر امام، نمی­توان خود را پیرو امام خمینی معرفی کرد. این تفکر پس از دوره صفویه نیز نتوانست کاری صورت دهد. این نهضت با جامعیت شخصیت امام به پیروزی رسید. مبانی فکری امام را باید حفظ بکنیم و از این حریم دفاع کنیم.  ایستادگی مقام معظم رهبری در مقابل استکبار جهانی نیز بر اساس مبانی فلسفی حرکت امام خمینی است. البته دفاع عقلی می­شود، اما می­گوئیم هر که می خواهد به انقلاب اسلامی خدمت کند و مناصب عالی در جمهوری اسلامی بر عهده بگیرد، می­ بایست به مبانی فلسفی حرکت امام خمینی معتقد و وفادار باشد. اگر هم در این مسیر نیست؛ می­تواند حرف خودش را بزنند، اما نمی­تواند خود را پیرو امام معرفی کند.

بیست و چند سال از رحلت امام گذشته است؛ باید تفکرات امام را به خاطر آوریم و بررسی کنیم براساس چارچوب فکری امام (اعم از نظری و عملی) چگونه حرکت کرده ایم؟ برخی از ابعاد مهم حکمت عملی و فقه سیاسی، در دوره رهبری امام ظهور یافت. با تبیین این موارد باید بررسی شود در شرایط کنونی براساس این چارچوب ها، چگونه می­توان کشور را بر اساس خط امام ساخت؟ آزادی، عدالت، شورا و اصلاح معیشت مردم؛ ارکان تفکر سیاسی امام خمینی است. امام خمینی وظایف جمهوری اسلامی را برشمرده اند: “اساس کار جمهوری اسلامی؛ تأمین استقلال مملکت و آزادی ملت، مبارزه با فساد و فحشا وَ تنظیم و تدوین قوانین است که در زمینه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی با توجه به معیارهای اسلامی، اصلاحات لازم را به عمل آورد. این اصلاحات با مشارکت کامل همه مردم خواهد بود و هدفش قبل از هر چیز از بین بردن فقر و اصلاح شرایط زندگی برای اکثریت قاطع مردم است. (صحیفه امام، ج:۵، ص:۱۵۵، پاراگراف۴٫) آزادی بیان، آزادی انتخابات، آزادی مطبوعات، آزادی رادیو- تلویزیون و تبلیغات؛ از ابتدایی ترین حقوق بشر است. (ج:۴، ص۴۰۰) اسلام خدایش عادل است، پیامبرش هم عادل و معصوم است، امامش هم عادل و معصوم است، قاضی اش هم معتبر است که عادل باشد، فقیهش هم معتبر است عادل باشد، شاهد طلاقش هم معتبر است عادل باشد، امام جماعت هم معتبر است عادل باشد، امام جمعه هم باید عادل باشد- از ذات مقدس کبریا گرفته تا آن آخر. زمامدار باید عادل باشد؛ والیان هم باید عادل باشند. (ج:۳، ص:۳۰۴، پاراگراف آخر.)

دکتر زورق:

با اجازه برمی گردیم به بحث عقل و عشق و این که بعضی ها تصور می کنند که عقل و عشق با هم سازگاری ندارند و اتفاقاً بعضی از شاعران به این تعارض افتخار هم کرده اند که من مجنونم و پیش من از  عقل صحبت نکنید و … به نظر می رسد که عقل کامل است که عشق صادق را ایجاد می کند چون بین عاشق و معشوق باید نسبتی وجود داشته باشد وقتی یک نفر عاشق می شود  که در نسبتی با معشوق قرار بگیرد وقتی علی بن ابی طالب(ع) با آن خرد و عقل رها از همه ی تمنیات، مادی و دنیوی خود را در مقابل سرچشمه وجود که وجود مطلق است در می یابد سراپا محو او می شود و با سخن گفتن با او از خود بیخود می شود و می تواند با خدا عشق ورزی کند و وقتی با خدا صحبت می کند دیگر از خود خبردار نیست ولی وقتی عقل، عقل اسیر و عقل گرفتار و ناقص دربند ماده و دنیا باشد ناخودآگاه احساس می کند که این کوچک، این محدود، این جزئی همان مطلوب مطلق است و بعد خودش را فدای آن می کند این چنین است که انواع عشق های کاذب به وجود می آید عشق به مقام، عشق به پول، عشق به زن، عشق به شهرت و… این عشق ها همه کاذبند و همه سرچشمه نارند نه نور کسانی که در عشق به قدرت و در عشق به زیبایی محدود یا عشق به چیزهای دیگر عمر خودشان را فنا کردند اینها خودشان را فدای یک معشوق مجازی کردند و این فداکاری واقعاً عاقلانه نیست. اینجاست که” این عشق” است که از عقل جدا می شود بنابراین حق دارند آنهایی که می گویند عشق و عقل جمع نمی شود منظور آنها همین عشق های مجازی است نه عشق واقعی. عشق واقعی نتیجه کمال عقل است اشاره کردید به این تقسیم بندی که اگوست کنت کرده و گفته سه دوره دین و فلسفه و علم ادوار تاریخ را تشکیل می دهد خوب است که روی این نظریه کمی متوقف شویم البته اگوست کنت یک مدتی در یک بیمارستان روانی بستری بوده و پرت و پلا هم بسیار گفته ولی می گویند ایشان اولین کسی است که اصطلاح جامعه شناسی را به کار برده است هرچند علم جامعه شناسی از قبل وجود داشته یعنی کسی مثل ابن خلدون هم در زمینه قوانین اجتماعی بحث کرده بهرحال اگوست کنت تاریخ را به سه مرحله تقسیم می کند عصر دین، عصر فلسفه و عصر علم. نکته جالب این است که بزرگترین چهره های فلسفی که ارائه می کنند یعنی ارسطو و افلاطون همه صدها سال قبل از تولد حضرت عیسی، به دنیا آمده اند و همه صدها سال قبل از تولد پیامبر اسلام چشم به جهان گشوده اند. هزاره اول میلادی هزاره دو پیامبر بزرگ خدا یعنی عیسی(ع) و پیامبر اسلام(ص) است یعنی عصر دین بعد از عصر فلسفه یونان آغاز شده است و عجیب است که این آقای اگوست کنت چشمش را به روی این حقایق یا متعمدا یا اجباراً بسته و می گوید دوره فلسفه بعد از دوره دین است و الان دوران علم است مشکل روشنفکران ما این است که وقتی می آیند دوران علم را مطرح می کنند بحث پوزیتیویسم را پیش می کشند آنهایی که کمی جنبه ی افراطی در تبلیغ پوزیتیویسم دارند می خواهند دور عقل را هم خط بکشند و می گویند که پوزیتیویسم ناب یعنی هرچه که ما بوسیله حس به دست می آوریم اصالت دارد و باقی همه بی معنی است یعنی حتی بعضی از آنها می گویند که عقل را کنار بگذاریم اگر شما به وسیله عقل به یک مبانی رسیدید ولی به وسیله حس نتوانستید آن مبانی را تجربه کنید و لمس کنید و یا گوش کنید و یا بشنوید و یا بچشید، باید آن را کنار بگذارید. می گویند آن معقولات را قبول نداریم آن چیزی را قبول داریم که شما بتوانید به وسیله حواس پنجگانه تجربه کنید یعنی چه؟ یعنی اینها می خواهند کل اقیانوس هستی را در کوزه ی حواس پنجگانه خود بریزند در حالی که امروز اثبات شده که حواس پنجگانه انسان محدودیت دارد و در مقایسه با بسیاری از حیوانات ضعیف تر است. ما شامه ی سگ را نداریم، چشم خفاش را نداریم، کما اینکه عضلات پلنگ را نداریم،پوست کرگدن را نداریم ، دندان ببر را نداریم.. اگر بنا باشد که شخصیت انسان با حواسش اندازه گیری شود انسان به یک موجود متوسطی در بین حیوانات تبدیل می شود که به هیچ وجه امتیازی بر آنها ندارد این یک نکته است و یک نکته دردناک دیگر این است که متاسفانه در جوامع دانشگاهی ما امروز دارند به پوزیتیویسم افتخار می کنند. پوزیتیویسم یک روش معقول برای علوم کمی است روش های کمی ممکن است در مکانیک و فیزیک جواب دهد اما در فلسفه پوزیتیویسم نمی تواند یک روش قابل قبول باشد آیا واقعاً ما می توانیم وجود را براساس حواس پنجگانه انسان تعریف کنیم آیا این کاملاً امکان پذیر است؟  نکته دیگری که وجود دارد و شما آن را در ضمن مسائل بسیار مهمی که درباره ابن سینا گفتید و تجلیلی که بحق از ابن سینا کردید مطرح نمودید این است که امروز می آیند سر کلاس فلسفه در دانشگاه های ایران می گویند ابن سینا چیزی اضافه بر ارسطو نداشت و می گویند اصلاً ابن سینا شارح فلسفه ارسطوست در حالی که شما وقتی می آیید از آن نمطها صحبت می کنید بحث شما بر سر این است که ابن سینا آمده از نهج البلاغه الهام گرفته، از مبانی اسلامی الهام گرفته و از سرچشمه هایی الهام گرفته که در زمان افلاطون و ارسطو وجود نداشته است. مسئله اینجاست که اگوست کنت وقتی می گوید دوران دین و فلسفه و علم، پشت سر هم قرار می گیرد یعنی دوره فلسفه آمده جانشین دوره ی دین شده دوره علم هم آمده جانشین دوره فلسفه شده [حالا کار نداریم که آخرین انقلابی هم که در قرن بیستم رخ داد یک انقلاب دینی بود] ببینید وقتی اینها می گویند دوره دین گذشته یعنی می خواهند بگویند که دوره پرستش گذشته ما باید ببینیم که پرستش یعنی چه؟ تمام موجودات زنده در کره زمین یک بودن هستند مثلاً یک گوسفند که به دنیا می آید گوسفند است وقتی هم که او را به قصاب خانه می برند و یا وقتی خودش از دنیا می رود، باز یک گوسفند است تفاوتش از لحظه تولد تا لحظه مرگ به اضافه و منهای چند کیلو گوشت و چربی است و چیز دیگری نیست ولی انسان وقتی به دنیا می آید تا اینکه یک عمر طبیعی را بکند و از دنیا برود تفاوتش می تواند فوق العاده مهم باشد می تواند یک دژخیم از دنیا برود یا می تواند یک آزادیخواه از دنیا برود در حالیکه آزادی را در سیر الی الله می بیند. می تواند یک دیو و یا یک فرشته ی نجات از دنیا برود و می تواند صدام و یا حسین فهمیده از دنیا برود، می تواند اگوست کنت و یا ملاصدرا از دنیا برود، می تواند پوریای ولی و یا یک زورگیر سر چهارراهها در نیمه شب ها از دنیا برود. انسان وقتی به دنیا می آید گذشته از تمایلات زیستی که در آنها با حیوانات مشترک است، از لحظه ای که به خودشناسی و بلوغ عقلی می رسد مسئولیت ساخت خودش را بر عهده می گیرد او اجباراً باید بشود دیگر نمی تواند بماند. هیچ کس در سن چهارده سالگی متوقف نمی شود هیچ کس در سن سیزده سالگی متوقف نمی شود همه می شوند. همه در حال شدن هستند پرستش یعنی انتخاب یک الگو برای شدن. دین می گوید که من به تو الگو می دهم یعنی ادیان الهی  می گویند تو باید بشوی تو نمی توانی نشوی، تو محکومی که بشوی خودت هم باید خودت را بسازی حالا که بناست که بشوی بیا و براساس این الگو بشو. این الگو چیست؟ این الگو حقیقت وجود عالم آفرینش است. بیا قدرتمند، دانشمند، عادل، لطیف، زیبا، خلاق بشو و این ها صفات آن حقیقت است. آنهایی که دور پرستش را خط می کشند دور شدن انسان را خط می کشند اصلاً نمی آیند بگویند که این می خواهد چه بشود در نتیجه او چیزی می شود که امروز شما می بینید به او مأموریت می دهند به یمن می رود بمب می اندازد و بعد منابع غربی می گویند این بمب هسته ای تاکتیکی بود که در صنعا فرو ریخت و اصلاً احساس شرمساری هم نمی کند احساس ناراحتی وجدان هم نمی کند این طور هم می توان شد. مرحوم دکتر آیتی گفتند برای اینکه با یک اسب تصادف نکند خودش را به کشتن داد و ماشینش چپ شد و یکی آیتی می شود که خودش را فدای نجات جان یک اسب می کند یکی هم انیشتین می شود و بمب اتمی می سازد و دو شهر با آن خاکستر می شوند.  خیلی بین اینها تفاوت است. برمی گردیم به آن الگوی ساختن؛ خود را چگونه و چرا و بر اساس چه الگویی باید ساخت. اسلام می گوید خود را بر اساس الگوی الهی بسازید این بهترین الگو برای ساختن خویش به شکل فردی و اجتماعی است چون انسان یک موجود اجتماعی است یک جامعه هم به تنهایی نمی تواند خود را بسازد چون جوامع بشری مثل ظروف مرتبطه با هم در ارتباط  و تعامل متقابل هستند. اسلام یک الگوی جهانی ارائه کرده است و باید در اندیشه ساختن جهان طراز قرآن بود. سرنوشت تمام انسانها به هم مرتبط است و به عبارت بهتر یا جهان تراز قرآن ساخته خواهد شد یا هیچ جامعه ی اسلامی ساخته نخواهد شد. ما بی ارتباط با جهان خود زندگی نمی کنیم هرچند هر فرد باید نخست خود را سپس خانواده خود را و بعد محله و شهر و کشور خود را بسازد ولی در فکر ساختن جهان طراز قرآن هم باید بود. اگر شما به فکر تغییر جهان نباشید، جهان در صدد تغییر شما هست. شما یک سر به بالای پشت بام تشریف ببرید و نگاه کنید شما ماهواره ندارید و ممکن است چند نفر دیگر هم نداشته باشند اما چند درصد مردم ایران زیر پوشش امواج ماهواره ها هستند؟ چند درصد هستند که به آنها دارد القائاتی می شود حالا نه تنها از طریق ماهواره بلکه از طرق مختلف، یعنی زمامداران جامعه جهانی روی جامعه ی ایران دارند اثر می گذارند ما نیز باید برای خانه کوچک خودمان که کره زمین است اندیشه ورزی کنیم چون در آن زندگی می کنیم و سعادت دنیا و آخرت ما در گرو آن است که این خانه چگونه اداره شود. اگر نظام جهانی به گونه ای باشد که زمینه های بالفعل شدن استعداد خداجویی انسانها فراهم شود و جامعه ی جهانی به خودآگاهی و خدا آگاهی برسد [که خوشبختانه حرکت انقلاب اسلامی به رهبری مقام معظم رهبری در همین زمینه و در همین مسیر است] ما سعادتمند می شویم وگرنه اگر فکر کنیم که می شود یک جامعه ی پاستوریزه و ایزوله داشت که هیچ ارتباطی با جهان نداشته باشد و کاملاً هم براساس قرآن ساخته شده باشد و همه ی آدم هایی که در آن جامعه زندگی می کنند نسخه ای باشند از نسخ آموزه های قرآنی و دقیقاً مطابق با دستورات قرآن عمل کنند گرفتار رؤیاپردازی شده ایم من فکر می کنم این امکان پذیر نیست باید تأثیرات ‍‍تعامل بین جامعه ی خودمان و جامعه ی جهانی را در نظر داشته باشیم چون بالاخره این ارتباطات وجود دارد. باید یک جامعه ای بسازیم که همانطور که شما گفتید که در آن گرگ و میش از یک ظرف آب بخورند و منظور هم که گرگ بیابان و میش کوهستان نیست منظور همین آدمها هستند بعضی از این آدمها میش هستند و خورده می شوند بعضی ها گرگند و می خورند. باید یک قدرت و دولتی براساس معیارهای قرآن باشد به گرگها بگوید ما تو را نمی کشیم ولی تو که گرگی باید سهم خود را داشته باشی و تو که میش هستی نباید سهم خودت را از دست بدهی. هر لحظه باید در این اندیشه باشیم که آیا در جهت ساختن چنان جهانی حرکت می کنیم؟ و در یک مقیاس وسیع تر در جهان دارد چه می گذرد آیا این حرکت هایی که الان وجود دارد رو به سمت ایجاد یک جامعه ی جهانی خودآگاه و خدا آگاه دارد یا ندارد؟ اگر دارد تا چه اندازه ای و اگر ندارد چرا؟

دکتر صفوی:

از مطالبی باید ابهام زدایی کنم. نخست مسئله علم است.غربی ها و غرب زدگان متدینین را متهم می­کنند که مخالف علم هستند. به یک سری استنادات نظری و تاریخی هم اشاره می­کنند که کلیسای قرون وسطی در مقابل فرضیه های علوم تجربی و برخی از دانشمندان نوگرا  ایستاد و برخی افراد به اصطلاح مسلمان هم مخالف علوم تجربی سخن  می­گویند. علم را باید عریف کنیم. منظور ما از علم چیست؟ نسبت ما با علم چیست؟ یک مغالطه زبانی وجود دارد؛ در ایران برخی از غرب گرایان متوجه اصطلاحات علوم در غرب نیستند. افرادی هم که در غرب بوده اند، چون مطالعات فلسفی ندارند و با اصطلاحات فلسفی آشنایی ندارند؛ در ترجمه اصطلاحات دچار اشتباه می­شوند. تفاوت دو اصطلاح  Science  و Knowledge چیست؟ Science به معنای علم تجربی و Knowledge  به معنای معرفت، یعنی دانش است. آیا مسلمانان با Science و Knowledge مخالف­اند؟ مسلمانان به هیچ وجه مخالف  Knowledge یا معرفت  نیستند. اما با  Science هم موافق­اند، هم مخالف. موافق Science یا علوم تجربی هستند؛  به این معنا که علوم تجربی را در چارچوب و مأموریت خودش به رسمیت می شناسند و جایگاه مهمی برای آن قائل­اند. حتی برخی از حکمای مسلمان تجربه و داده های تجربی را مبنای اولیه و سنگ اولیه سیر کمال عقلی قلمداد می­کنند. بدین معنا که ابتدا تصورات صورت می­گیرد و بعد با ایجاد نسبت حِکمی بین آن تصورات، تصدیق صورت می­گیرد و معرفت حاصل می­­شود. بخشی از این تصورات تجربی است. بزرگ­ترین دانشمندان مسلمان علوم تجربی، حکیم و عارف بودند: ابن سینا که کتب پزشکی او سالها در دانشگاه های غرب تدریس می شد، یک پزشک حکیم و بزرگ­ترین متخصص علوم تجربی بود. روش ابن سینا؛ روش تجربی و بر اساس مشاهده، آزمایش، کالبدشکافی و آناتومی بود وَ از طریق تشریح اجساد قوانین جدید را کشف کرد. در حوزه داروسازی نیز با آزمایش انواع گیاهان در موقعیت های مختلف، خواص دارویی آنها را کشف کرد. فریدالدین عطارنیشابوری عارف و شاعر بزرگ ایرانی، چنان که از لقبش پیداست، داروساز بود و داروسازی علمی تجربی است. عطار و ابن سینا هم علم تجربی(Science)  داشتند، هم معرفت (knowledge). مسلمانان علوم تجربی را به عنوان مرحله اول معرفت می­پذیرند و جایگاه مهمی برای آن قائل­اند. قرآن حکیم نیز همگان را به تدبر در آسمان ها و زمین و حرکات زمین و خورشید و ستارگان و دریا و کوه ها و باران و امثال آن دعوت می­کند: “وَ سیروُا فِی الاَرض” قرآن کریم به عنوان منبع اصلی شناخت مسلمانان، ما را به این نوع نگاه دعوت می­کند. بنابراین ما علوم تجربی را به عنوان مرحله ای از مراحل شناخت و بخشی از دانش قبول داریم، چنان که پیشتازان فرهنگ و تمدن اسلامی از پیش قراولان این تفکر بوده اند.

اما ما معتقدیم علوم تجربی، کلِّ معرفت نیست. ما علاوه بر معرفت تجربی؛ معرفت عقلی، معرفت قلبی و معرفت وحیانی داریم. وحی مهم­ترین منبع معرفت است. تجربه، عقل، قلب، وحی و همچنین تاریخ. بنابراین مسلمانان مشکلی با علوم تجربی ندارند. اما اگر کلِّ معرفت را به علم تجربی کاهش دهند (سخن پوزیتیویست ها)؛ مخالف­اند.

کتاب (Language, Truth and Logic) (1936) “زبان، حقیقت و منطق” اثر آلفرد آیر، مانیفست پوزیتیویست هاست. این کتاب به دلیل معرفی دیدگاه‌های فلسفی “حلقه وین” به جهان انگلیسی زبانان شهرت بسیار یافت. این کتاب با ترجمه منوچهر بزرگمهر در سال ۱۳۶۲ توسط  انتشارات خوارزمی انتشار یافت. آیـر در این کتاب معیار تحقیق ‌پذیری را به عنوان قاعده اساسی شناختِ صحت و سقم قضایا معرفی کرد. آیـر در نوشته های خود دو هدف اصلی را مدنظر داشت: ۱٫ اثبات مهمل بودن گزاره­های متافیزیکی شامل جمیع دانش بشری به جز منطق، ریاضیات و علوم تجربی. (آیر،۲۰۰۱، صص:۱۳-۲۹)  ۲٫ جدا کردن فلسفه از مابعدالطبیعه. (Ayer, 2001, 30-47)  مبنای استدلالات آیر برای وصول به اهداف ذکر شده مبتنی بر دو اصل است: ۱٫ اصل نحوه خاص تقسیم بندی قضایا (۶۴ – ۶۸، ۲۰۰۱، Ayer) 2. ارائه اصل تحقیق پذیری که بر اصل الف استوار است.  (۱۶-۲۰،۲۳-۲۴،۱۲۵-۱۲۶،۱۴۷-۱۴۹، ۲۰۰۱، Ayer). آیـر به پیروی از هیـوم و کانت قضایای معنی دار و واقعی را به دو دسته تقسیم می کند:   ۱٫ قضایای تحلیلی (Analytic ۲٫ قضایای تجربی یا ترکیبی (.(Synthetic   (Ayer, 2001,64-83)

  • قضایای تحلیلی

قضایای پیشینی (Apriori)، منطق و ریاضیات محض از نوع قضایای تحلیلی اند و از این رو ضروری و قطعی هستند. “این قضایا را نمی توان در تجربه نفی کرد، زیرا چیزی درباره عالم تجربه ارائه نمی کنند و تنهت قصد ما را از استعمال علائم به نحو معینی ثبت می کنند.” ( مقدمه چاپ اول، صفحه ۱۲، L. T. L). بدین معنا این قضایا دارای ما به ازاء عینی نیستند و صرفا به نسبت بین تصورات می پردازند و دارای موضوع تازه ای نیستند و ما را از امور واقع مطلع نمی سازند هرچند مهمل هم نیستند. قضایای تحلیلی ذهن ما را روشن می سازند و فهرست ما را از معلومات کامل می کنند.” ( ص ۹۴ و ۹۶،  L. T. L.)

  • قضایای ترکیبی

قضایای ترکیبی قضایایی هستند که صحت آنها به وسیله امور واقع تجربی مشخص می شود. ( ص ۹۳، L. T. L. ) این قضایا راجع به امور واقع اند و قطعی نیستند بلکه اموری محتمل اند. به نظر آیـر و همفکرانش معرفت جهان تنها از طریق این قضایا ممکن می شود و صرفا از طریق این نوع قضایا بر دانش ما افزوده می شود. بنابراین قضایای غیرتحلیلی یا غیرتجربی بی معنی و مهمل اند. آیـر در فصل پیشینی ها [۱](The A Priori) و فصل حقیقت و احتمال (Truth and Probability ) با ارائه توضیح مفصلی درباره قضایای تحلیلی و ترکیبی اختلاف برداشت خود با کانت را مشحص می کند.

اصل تحقیق پذیری Verifiability principle : آیـر از طریق اصل تحقیق پذیری ملاکی برای آزمون و تشخیص قضیه تجربی از غیر آن ارائه کرد و با این روش مشخص کرد “کدام جمله حاوی قضیه حقیقی درباره امر واقع است.” ( ص ۱۹، L. T. L.) به اعتقاد آیـر اگر قضیه ای دارای این قابلیت باشد که صدق و کذب آن از طریق تجربی مشخص شود، ترکیبی و دارای معنی است. این اصل میل به بازگشت به اصالت تجربه هیوم و جان استوارت دارد.

آیـر در تعریف ملاک می گوید: “ملاکی که برای آزمایش اصالت جملاتی که ظاهرا اخبار به واقعیت می کنند به کار می بریم ملاک “قابلیت تحقیق” است. هر جمله ای فقط وقتی نسبت یه شخص معینی دارای معنی است که آن شخص بتواند صحت و سقم قضیه مندرج در آن جمله را تحقیق و اثبات کند. یعنی اثبات کند چه مشاهداتی تحت چه شرایطی موجب می شود قضیه مزبور را حقیقت و تصدیق بداند یا باطل دانسته رد کند.  اگر قضیه مفروض چنان باشد که فرض صدق یا کذب آن با هر گونه فرض درباره ماهیت تجربه آینده آن شخص سازگار باشد در این صورت از نظر شخص مزبور اگر جمله مورد بحث معلوم متکرر نباشد، صرفا شبه قضیه یا قضیه کاذب خواهد بود . . . و در واقع دارای معنی نیست.” (ص ۱۹، L. T. L.)

آیر با تکیه بر نحوه تقسیم بندی قضایا و اصل تحقیق پذیری خفیفف معتقد است چون گفتارهای مابعدالطبیعی نه معلوم متکررند ( تحلیلی) نه تجربی، در هیچ یک از دسته بندی های قضایای با معنی قرار نمی گیرند؛ نـه از این نظر که کاذب اند، بلکه “مهمل” اند، زیرا کاذب بودن وقتی طرح می شود که قضیه معنی دار باشد و بعدا درباره صدق یا کذب آن حکمی صادر شود. قضایای متافیزیکی چون بی معنی، مهمل و فاقد هر نوع معنی محصل اند ، بنابراین طرح صدق و کذب پیرامون آنها سالبه به انتفاع موضوع است.

این گزاره که می گوید خدا هست یا نیست چه مارکس که می گوید خدا نیست و چه الهیون که می گویند خدا هست اصلآً گزاره ای مهمل است. گزارش مهمل و بی معنی است چرا بی معنی است؟ چون قابل ارزیابی تجربی نیست. چه چیزی معنی دار است؟  هرچه قابل ارزیابی تجربی باشدقضایا پس دو نوع است یک نوع قضایا توتولوژی است یعنی  این همانی است که قضایای ریاضی است. قضایای ریاضی منتها بر دانش ما نمی افزاید چون این همانی است تنها قضایایی موجب افزایش معرفت ما می شود که از طریق علم تجربه قابل ارزیابی باشد و بنابراین کل قضایای دینی و متافیزیکی بی معنی است.

اما استدلال آیـر مبتنی بر اصل تحقیق پذیری است. با توجه به نظریه وی در مورد تقسیم بندی قضایا، اصل تحقیق پذیری نـه تحلیلی است و نـه تجربی. لذا براساس آموزه های او این اصل بی معنی است و چون مبنای استدلال او بر این اصل استوار است، بدین ترتیب  بنیاد اندیشه اش علمی و منطقی نیست.

دکتر زورق:

این حرف که هر چیزی که قابل تجربه نباشد بی معنی است،  چون قابل ارزیابی تجربی نیست.

دکتر صفوی:

بنده در کتاب “نقد فلسفه مدرن غرب”صص۲۶۷-۲۸۳ به آلفرد آیر پاسخ دادم : مبنای نظریه پوزیتیویسم، یک اصل فراتجربی است. اصل تحقیق پذیری مبتنی بر استقراء است و شرط توانائی استقراء نیز بر اصل مجوز استقراء استوار است. اصل مجوز استقراء؛ نـه صدق منطقی دارد، نـه از نوع همان گویی ها یا گزاره های تحلیلی است. بلکه ترکیبی است و نقیض آن منطقاً امکان پذیر است و دلیل عقلانی نیز بر پذیرش آن وجود ندارد. لذا اصل تحقیق پذیری از بنیاد خراب و بی ریشه است و بر هیچ اصل استواری قوام نیافته و فاقد اعتبار و حجیت است.

دکتر زورق:

به اصطلاح خودشان مهمل است.

دکتر صفوی:

ما از نظر اپیستمولوژیک با این دیدگاه مشکل داریم، ما علم را به عنوان یکی از منابع، معرفت قبول داریم، اما با این که پوزیتویست ها کل معرفت را به علم تجربی کاهش دهند مخالفیم، اما برای علوم تجربی احترام قائلیم و خودمان از پیش قراولان آن هستیم.  قرآن حکیم نیز ما را تحقیق پیرامون علوم تجربی دعوت می کند.:  «أَفَلَا یَنظُرُونَ إِلَی إلاِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ وَ إِلَی السَّمَاء کَیْفَ رُفِعَتْ…» بسیاری از دانشمند علوم تجربی از الهیون بودند. مانند خوارزمی، ابن سینا ، طوسی و عطار. حتی در غرب مثل نیوتن و گالیله.

تعارض مهم­تر و محل اصلی منازعه نظری ما با مدرنیست­ها در حوزه تمدن سازی است. مدرنیسم غربی، علم را جای خدا نشاند؛ سیانتیسم و علم پرستی؛ راه نجات انسان و معیار خوبی ها و بدی ها و خیر و فصیلت را علوم تجربی می­داند و به جای خدا و وحی؛  علوم تجربی را می­نشاند و َ این محل اختلاف است. ما معتقدیم بحران جهان و راه خروج انسان از بن بست و ورشکستگی، رجوع به وحی و خداوند است .یعنی خداوندی که وحی را نازل می­کند، باید پرستش شود؛ نـه حواس محدود انسان. آنها علم را محدود به علوم حسی کرده­اند و آن را جانشین خدا و وحی کرده­اند و می­گویند: ما تنها از طریق پرستش علم می­توانیم به خیر و برکت برسیم، این محل منازعه ماست. ما معتقدیم با علوم تجربی صِرف نمی­توان تمدن انسانی ساخت. ما به وحی نیازمندیم. ما با دستورات الهی می توانیم آن تمدن والای آرمانی را بسازیم و علم تجربی هم در خدمت آن خواهد بود. مشکل این است که از بطن سیانیتسم، اومانیسم پدید می­آید. وقتی علم جای خدا بنشیند و علوم تجربی جانشین وحی شود؛ انسان بی­خدا می­شود و یا به تصور برخی، خدا می­شود. در این صورت اصالت انسان چه می­شود؟ هدف علم در فلسفه غرب؛ کشف حقیقت نیست، بلکه تسخیر طبیعت و به استخدام در آوردن انسان و ساختن بهشت آن دنیایی در این دنیاست. این پروژه مدرنیته است؛ که بهشت را در همین دنیا بسازیم. به باور آنها علم نیز آن علمی است که در تسخیر طبیعت به ما کمک کند. پروژه مدرنیته و ساختن بهشت بر روی زمین از طریق علم تجربی و اومانیسم شکست خورده است. حاصل مدرنیته؛ هیروشیما، ناکازاکی وَ بمب هسته ای، میکروبی و شیمیایی بوده است. حاصل وضع آشفته ای که مدرنیته در جهان ایجاد کرد؛ تنها در جنگ جهانی دوم بیش از ۲۰ میلیون انسان در روسیه کشته شدند. جنگ جهامی دوم گسترده‌ترین جنگ جهان بود که طی آن بیش از ۱۰۰ میلیون نفر به اشکال مختلف قربانی شدند. در طول این جنگ کشورهای مختلف تمام توان اقتصادی و علمی خود را بر محور ساخت تسلیحات جنگی متمرکز کردند. در طول این جنگ بیش از ۷۰ میلیون نفر کشته شدند. این آمار، خونین‌ترین درگیری انسان در طول تاریخ بشریت بوده است. حتی مغول ها هم وحشی­گری غربی­ها را نداشتند. توحشی که مدرنیته ایجاد کرد و خساراتی که به فرهنگ و تمدن بشر وارد کرد را چنگیز و هلاکو و آتیلا ایجاد نکردند.

مسئله دوم مسئله پرستش است. این افراد نیز اهل پرستش اند. پرستش جزو فطرت انسان است. انسان نمی­تواند خود را از پرستش جدا کند؛ اما آنها کعبه مقصود را اشتباه گرفته اند. به جای این که کمال مطلق را پرستش کنند؛ به قول رنه گنون سیطره کمیت را پرستش می­کنند. در مقابل کیفیت، کمیت را پرستش می­کنند. این مشکل دنیای مدرن است. مدرنیته اکنون نیز به پرستش اعتقاد دارد؛ منتها خدای مدرنیته شده کمیت؛ کمیتی که ذیل کیفیت است. آیا کمیت­گرایی پاسخ می­دهد؟ فارغ از مباحث های فلسفی باید گفت کمیت گرایی پاسخی نداده است. البته به دو دلیل:  ۱٫ وضعیت آشفته جهان امروز. ۲٫ نهضت پست مدرن در اروپا و غرب ایجاد شده؛ که خودش مهد  مدرنیته است.  نهضت پست مدرن چه معنایی دارد؟ یعنی مدرنیته با شکست روبرو شده، اما این که چه چیزی جایگزین آن شود؟ هنوز محل سؤال است. غرب در گمراهی است. اما انسان­های موحد و خداجویی از دل غرب، اعتراض به تمدن مادی را آغاز کردند همچون گنون، شوان و لینکـز. غیرمسلمانان در غرب هم دریافتند که این تمدن انسانها را یک بعدی کرده است. اساس سخن اوژن یونسکو در کتاب “کرگدن ” این است که تمدن غرب یک بُعدی است. هربرت مارکوزه کتاب “انسان تک ساحتی” را نگاشت؛ یعنی افراد غیرالهی هم دریافتند پروژه مدرنیته شکست خورده است. حتی مارکس نیز هنگامی که به سرمایه داری غربی می­تازد، وجهی از تمدن مدرن غرب را زیر علامت سوال می­برد وَ “الیناسیون” و “کاپیتالیسم” را به عنوان دستاوردهای هولناک مدرنیته نقد می­کند.

ما به عنوان مسلمان چه می­گوییم؟ مامی گوییم شما را به مرتبه والاتری از حیات و تمدن دعوت می­کنیم . برای کمونیست ها که جانشان را در راه اهدافشان فدا می­کردند، این موارد را با زبان مادی نمی­توان توجیه کرد. آنها نیز منطقاً نمی­توانند توجیه کنند که چرا جان خود را برای هدفی می­دهند؛ وقتی معتقدند دنیای دیگری نیست  و پس از مرگ نابودی است مگر دیوانه اند؟ میل درونی و حسِّ پرستشی که در وجود آدمی نهاده شده، آنها را به سوی عالم برتر می­کشد.

بشر جز روی آوردن به پرستش مبداء اعلی چاره­ای ندارد. ورشکستگی و بحران مدرنیته به خاطر بن بست فلسفی است که در غرب وجود دارد. ماتریالیسم فلسفی و اجتماعی نمی­تواند پاسخ­گوی خواست­ها و نیازهای کمال انسان باشد. به نظر من جهان به سوی الهی شدن در حال حرکت است.  بر اساس نظریه ابطال پذیری پوپر، پیروزی نهضت امام خمینی دلیلی بر شکست راه غرب است. نهضت امام خمینی در اوج غلبه تفکر سکولاریسم توسط یک مرجع دینی از نسل خاتم الانبیاء(ص)، انقلابی را بر مبنای عقل، وحی و قلب بنیان نهاد.

پوپر در مقابل اثبات گرایان می­گوید: من روش جدیدی ارائه می­کنم که کارآمدتـر است. راه اثبات  یک قضیه علمی چیست؟ اگر یک کلاغ سفید پیدا شد معلوم می شود که این گزاره کلی که همه کلاغ ها سیاه­اند باطل می­شود. پس راه آن ابطال پذیری است؛ نـه اثبات گرائی. نـه این که ببینید ۱۰ یا ۲۰ کلاغ سیاه هستند و بگویید همه کلاغ ها سیاه هستند. این قضیه علمی نیست، با استقراء نمی­شود یک قضیه را اثبات کرد اما با روش ابطال­پذیری می­شود. اگر یک کلاغ سفید پیدا شد، این گزاره که همه  کلاغ ها سیاه­اند؛ باطل می­شود. بنده با پوپر موافق نیستم، اما به زبان آنها سخن می­گویم: با این نگاه پوپری؛ پیروزی انقلاب اسلامی در ایران به رهبری حضرت امام  و ادامه رهبری نهضت توسط حضرت آیت الله خامنه ای در شرایطی که شرق و غرب علیه ایران متفق هستند و ما امروز با عنوان جمهوری اسلامی با اقتدار با قدرتمندان جهان مواجه می­شویم؛ نشان می­دهد علیرغم ادعاهای جامعه شناسان غربی دوره دین به پایان نرسیده، زیرا ایران در قرن بیستم و یکم، خبر اول دنیاست. چرا قدرت های بزرگ جهان آرزو می کنند که بتوانند با ایران مصالحه کنند؟ همه متفق شدند با ما مبارزه کنند. اگر ما قدرتی نبودیم و اقتداری نداشتیم همه برترهای دنیا متحد نمی­شدند تا با ما کُشتی بگیرند. این مسئله نشان می­دهد نهضت امام خمینی موفق بوده است.

نهضت امام خمینی نشان می دهد اولاً دوره دین پایان نیافته است. ثانیاً این نهضت طلیعه الهی شدن آینده تاریخ جهان است. جهان بشری پس از سالها گمراهی مدرنیته، به فصل جدیدی از حیات خود روی آورده است. خاورمیانه منطقه ای است که خاستگاه تمدن ها و فرهنگ های مهم جهان و َمبداء صلح است. در حال حاضر خاورمیانه صحنه این جنگ­هاست. این منازعات بیانگر این حقیقت است که نهضت اسلامی در حال رشد است. امروز ارتجاع عرب و سلفی ها با امپریالیست ها و لائیتسه فرانسوی هم پیمان شده­اند. در مقابل نوری که از انقلاب اسلامی برخاسته و نور اسلام ناب محمدی است. نور اسلام خود را تکثیر و توزیع می­کند، پیرو می­یابد و توطئه های پیچیده غرب موجب خاموشی این نور نشده است. آینده  از آن ماست. ان تنصرالله ینصرکم.

اما مسئله مهم دیگر این است که ایران و جامعه اسلامی نمی­تواند خود را از دنیا جدا کند. با  فیلترکردن نمی­توان تأثیر و تأثرات فرهنگ­ها و تمدن­ها را خنثی کرد. فرهنگ را نمی­توان به سادگی پالایش کرد. ما می­گوییم “لا اِکراهَ فِی الدّین” –  “ما عَلَـی الرَّسول اِلا البلَاغ” وظیفه ما این است که حقیقت را به مردم ایران و جهان معرفی کنیم: اولاً خودمان عامل باشیم و در خانواده، شهر، ادارات و سازمان­ها این ارزش­های الهی را معرفی و به آنها عمل کنیم وَ از ارزش­های انقلاب اسلامی حمایت کنیم. اما اگر خودمان عامل به قسط و عدل نباشیم؛ نمی­توانیم دیگران را به عدل و قسط دعوت کنیم. هدف اجتماعی نهضت انبیاء برقراری عدل و قسط اجتماعی بوده است. ما باید شکاف طبقاتی را در ایران از بین ببریم و از مشکلات مردم بکاهیم. معیشت مردم یکی از موضوعات سیاست است. حکومت باید زندگی دنیوی مردم را اداره کند، اگر گروهی فقیر و بدبخت باشند، و گروهی سرمست از رفاه و ثروت؛ چنین جامعه ای نمی­تواند اسلامی باشد. امیرالمؤمنین علی(ع) می‌فرمایند: “اگر فقر از دری وارد شود؛ ایمان از در دیگر خارج می‌شود.” اسلام هم در حل مشکلات اقتصادی و دنیوی مردم تواناست و هم راه سعادت اخروی را نشان می­دهد. اگر مشکلی وجود دارد ؛ ناشی از فهم ما از دین خدا و مشکل روش مدیریتی است. لذا هر که دوستدار امام خمینی و این نهضت الهی است باید تلاش کند تا با پیاده کردن اهداف نورانی اسلام و از منظر اجتماعی؛ حذف شکاف طبقاتی در ایران، یک جامعه نمونه ایجاد شود. پس از آن وقتی جهانیان شاهد عدالت، قسط، آزادی، آسایش ،امنیت وَ مجال گفتگوی اندیشه های مختلف وَ تحمل افکار مخالف باشند؛ مسلماً مهیای پذیرش آرمان­های بلند اسلام می­گردند. به صِرفِ شعار کسی جذب نمی­­شود؛ چنان که کسی محض شعار جذب پیامبر(ص) نشد. بلکه عمل پیامبر اکرم(ص) عامل جذب بود. امام علی(ع) همواره در طول تاریخ، اسطوره قسط و عدالت و آزادی بوده اند؛  چرا که این اصول را در زندگی عملی و در زمان حاکمیت خود به اجرا درآوردند؛ هر چند به زیان آن حضرت بود.  لیکن امیرالمؤمنین علی(ع) جاودانه شدند. ما نیز باید به همان طریق برویم.

امام خمینی فرمودند: “ما موظف به تکلیف هستیم.” ما باید به این تکلیف عمل کنیم. ما اعتقاد داریم این انقلاب مورد تأیید خداوند است؛ به شرط آن که به دستورات حق­تعالی عمل کنیم. ایران مورد توجه خاصِّ حضرت بقیه الله اعظم(عج) و امام علی بن موسی الرضا(ع) است. عنایات حضرت حجت بن الحسن(عج) را در جبهه­های نبرد حق علیه باطل شاهد بودیم وَ در  اقتدار امروز ایران اسلامی نیز مشاهده می­کنیم. ملت و مسئولین ما باید بدانند ما در مقابل قدرت های جهانی تنها نیستیم؛ خدا با ماست. توجهات حضرت حجت بن الحسن(ع) ما را دراین طریق خطیر هدایت و دستگیری می­کند. مملکت ایران تحت امنیت سلطان علی بن موسی الرضا(ع) است. با انرژی الهی می­توانیم طریقی را که امام بنیان نهادند؛ بپیمائیم. چنان که امروز رهبری معظم انقلاب با اقتدار، عزت و حکمت این طریق  الهی را ادامه می­دهند. اگر به ریسمان الهی تمسک جوئیم و متحد باشیم: “و َاعتَصِموُا بِحَبلِ اللهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقوُا” و فریب نویدها و بازی های غرب را نخوریم و نخواهیم راه آنها را برویم، می­توانیم با استمرار راه امام، انقلاب اسلامی را به دست الهی انسان کامل حضرت امام زمان(عج) بسپاریم. انشاالله.

نگاه عقلی امام خمینی در حوزه فلسفه سیاسی به مرور بروز بیشتری یافت. ایشان در نظریه حکومت دینی ابتدا در نجف در درس خارج خود با تدریس “حکومت اسلامی” مفهوم حکومت اسلامی را براساس منابع حدیث شیعه و تائید عقل مطرح کردند. در دوره ورود به فرانسه “نظریه جمهوری اسلامی” را که ترکیب تجربه عقل جمعی بشری در دوره مدرن (جمهوریت و تفکیک قوا) و تعالیم اسلامی بود طرح نمودند که این نظریه در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران به تصویب رسید. ایشان در سال های پایانی عمر خویش نیز “نظریه ولایت مطلقه فقیه” را طرح کردند که به یادآورنده فیلسوف حاکم افلاطون، فلسفه سیاسی فارابی، انسان کامل ابن عربی و جیلی و مفهوم ولایت در کلام و فقه شیعه است.

در دوران حکومت امام، عقل عملی مجال بروز بیشتری یافت به طوری که ایشان به خاطر عدم تطابق فتاوی خود با برخی از مقتضیات زمان، در برخی موارد قانون گذاری را به فتاوی اعلم پس از خود ارجاع دادند. برای مثال در مسئله احتکار فتوای ایشان بر حصر احتکار در موارد نُه گانه بود که بر این اساس در دوره جنگ محتکرین می توانستند نیازهای عمومی جامعه اعم از شیر خشک کودکان، دارو و امثال آن را احتکار کنند، اما ایشان با تکیه بر مبانی عقل عملی با ارجاع امر به فقیه دیگر (آیت الله متنظری) که قائل به منع احتکار در همه موارد مورد نیاز جامعه بودند این بن بست را شکستند. در ماجرای پذیرش قطعنامه ۵۹۸ مربوط به آتش بس بین عراق و ایران نیز با وجودی که این تصمیم مخالف دیدگاه ایشان مبنی بر پی گیری جنگ تا سرنگونی صدام بود، اما براساس نظر کارشناسان  عالی رتبه سیاسی – اقتصادی – نظامی کشور مبنی بر عدم تطابق توانایی های کشور با چنین هدف بزرگی و همچنین با درنظر گرفتن شکست دشمن و بیرون راندن نیروهای متخاصم از خاک ایران به مقتضای تعالیم عقل عملی قطعنامه آتش بس را پذیرفتند.

یکی ازمهم ترین میراث های آرای علمی امام مطرح نمودن نقش زمان و مکان در فهم دینی بود. این دیدگاه سبب تحول عظیمی در فهم دینی و فتاوی شد. این نظریه براساس داده های عقل ربانی قابل طرح بود که در مرتبه بالایی در وجود ایشان تجلی داشت. قانون اساسی جمهوری اسلامی مهم ترین میراث امام خمینی در دفاع عقلی از دین است. بسیاری از مواد قانون اساسی در مورد دفاع از حریم آزادی، حقوق زنان، تفکیک قوا، الزام حکومت به پاسخ گویی به ملت، منع استبداد، اقتصاد تلفیقی (خصوصی، تعاونی، دولتی) و نهی از انحصار با حمایت ایشان و همت علمای مترقی و روشنفکران از سد ظاهرگرایان گذشت.

مسئولان باید مکتب عرفانی امام خمینی را زنده نگهدارند و اجازه ندهند به میراث علمی و معنوی امام آسیبی وارد آید. انقلاب اسلامی با مشرب علمی امام خمینی به پیروزی رسید و رمز استمرار آن نیز ادامه مکتب معرفتی بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران است. همان گونه که انقلاب اسلامی در هیچ جای جهان بی نام خمینی شناخته شده نیست، استمرار راه امام و انقلاب اسلامی نیز بدون عرفان او قابل دوام نیست. فتأمّل.

دکتر زورق:

دو نکته دیگر را هم باید نگاه کرد. یکی اینکه تنها بهشت مدرنیته در غرب ساخته نشد جهنم مدرنیته هم در جهان سوم ساخته شده، جهنم فقر و عقب ماندگی و استثمار و استحمار آفریقا و آمریکای لاتین و جاهای دیگر نکته دیگر خروجی تمدن غرب فقط تکنولوژی نیست داعش هم هست بخش قابل توجهی از تروریست های داعش از آمریکا و اروپا آمدند و دست پرورده های تمدن غربی بوده اند بطوری که اخیراً این سوال مطرح شده است که چرا دولت های غربی از ابتدا جلوی این پدیده را نگرفتند بعضی از دولت های اروپایی ادعا می کنند و می گویند جلوی بعضی از این انگلیسی ها و سوئدی ها و آمریکایی هایی که می خواستند به داعش بپیوندند گرفته اند سوال این است چرا جلوی آنهایی که به سوریه و عراق اعزام شده اند تا این همه کشتار کنند را نگرفتند و شبکه ی مالی که دارد از این تروریست ها حمایت می کند چرا در غرب فعال است حالا اگر نگوییم که خود دولت های غربی دارنداین تروریست ها را تأمین می کنند چرا از طریق سیستم های بانکی اروپا و آمریکا شبکه هایی وجود دارد که تروریسم جهانی را تغذیه می کنند یعنی این تمدن درست است که با کرامول آغاز شده اما با ابوبکر بغدادی دارد پایان پیدا می کند. حط مسیر غرب از کرامول آغاز شده و با ابوبکر بغدادی پایان یافته است.

دکتر صفوی:

مدرنیته از این منظر نیز اسباب خسارات عظیم به طبیعت شد.کارخانه های غربی محیط‌ زیست و جنگل‌ها را نابود کردند. به جـوّ و آسمان خسارت‌های شدیدی وارد آمده و نسل بسیاری از حیوانات از بین رفته است. به گزارش گاردین و به نقل از یک تحقیق جدید، غربی ها منابع موجود بر روی کره‌زمین را که برای بقای بشر ضروری هستند؛ با سرعتی از بین‌ می‌برند که طی ده هزار سال گذشته بی‌سابقه بوده‌است. این تحقیق که مدعی احتمال افزایش دمای کره زمین تا ۵ الی ۶ درجه در آینده است؛ بقای نوع بشر تحت این شرایط زیست‌محیطی را سخت و شاید ناممکن پیش‌بینی می‌کند. احزاب‌ سبز نیز در همین راستا و در اعتراض به تعرض مدرنیته به محیط زیست تشکل یافتند. مدرنیته سلاح‌های عظیم کشتارجمعی و نهادهای عظیم علمی جهت ترویج اباحه‌ گری، لاابالی ‌گری و اومانیسم را پدید آورد. اخیرا پروفسور استفان از دانشگاه ملی استرالیا گفته است: “تحقیقات نشان داده سیستم نوین اقتصادی در جهان اساساً اشتباه بوده و به خطا رفته است. پیشرفت های تمدن بشری، سازگاری با سیستم های پشتیبانی حیات را نادیده گرفته اند. واضح است که سیستم اقتصادی نوین ما را به سمت آینده ای ناپایدار می­راند و  نسل­های پس از ما به طور فزاینده ای برای زنده ماندن با شرایط سخت تری مواجه خواهند شد.”

مدرنیته نظام‌های ارزشی – معرفتی، اخلاق، خانواده و بنیادهای جامعه را متزلزل نمود، از نظر معرفت شناختی نیز بشریت را به نیست‌ انگاری و انکار حقایق ازلی خواند وَ مجموعه نهادهای عظیم رسانه ای خود را برای تبلیغ چنین ارزش‌هایی بسیج کرد. از این رو کارنامه مدرنیته از جهات مختلفِ معرفت‌شناسی، فلسفی، اخلاق، سیاسی و اجتماعی بسیار تاریک است. دوره مدرنیته، دوره ظلمت است. راه سعادت دنیوی و اخروی انسان و جامعه؛ تعالیم اسلام ناب محمدی مبتنی بر توحید الهی، آزادی، عدالت و اخلاق و معنویت الهی است.

تاریخ مصاحبه: خرداد ۱۳۹۴

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.