یاران حماسه| یک شب، یک عملیات و سه شهیدِ برادر

0 22
یاران حماسه| یک شب، یک عملیات و سه شهیدِ برادر

به گزارش خبرگزاری فارس از شیراز، رمز عملیات یا زهرا، منطقه جنوب شلمچه و شرق بصره، وسعت ۱۵۰ کیلومتر مربع بود.

عملیات کربلای پنج در سه مرحله با ۲۲ لشکر آغاز و تا پنجاه روز به طول انجامید، هر سال ۱۹ دی ماه شلمچه بوی خون و باروت می گیرد و آنجا یادآور رشادت های بی نظیر سربازانی می‌شود که بی محابا برای آزادی خاک وطن به قلب دشمن زدند و بسیاری به شهادت رسیدند.

کمال در سال ۱۳۳۲ ، مهدی ۱۳۳۶ و جمال ۱۳۳۸ در شیراز متولد شدند.

کمال تحصیلات خود را به پایان رساند و لیسانس مهندسی ماشین آلات کشاورزی را اخذ کرد و سپس راهی آبادان و مشغول به کار شد، پس از مدتی به شیراز برگشت و در کنار کارش در هنرستان فنی شهید غفاری مشغول به تدریس شد.

او همیشه به دانش آموزان می گفت: بچه ها بیدار باشید آمریکا با چکمه هایش خواهد آمد.

در کنار شغل انبیا به عضویت بسیج درآمد و با شروع جنگ ایران و عراق به عنوان مسئول هدایت آتش و سپس جانشین فرماندهی توپخانه لشکر ۱۹ فجر انتخاب شد.

عملیات کربلای ۵ جلوه گاه ایثار و جانبازی مردانی است که زندگی را به شوق شهادت زیستند و در سرانجامی سرخ به سرآغازی سبز نائل آمدند.

وصیت کمال به فرزندش: “شاید تا مدتی قبل به طور زبانی در بین دوستان و آشنایان طلب شهادت می کردم ولی وقتی در تنهایی به شهادت فکر می کنم در زوایای قلبم مهر پسرم حسین که به عشق حسین این نام را برای او انتخاب کردم مانعی شده بود بین من و شهادت ولی با شنیدن خبر کشته شدن هزاران زن و مرد و کودک بی گناه خدا را شکر کردم که توانستم در این لحظه دل از مهر فرزندم گسسته و به انتظار شهادت بنشینم و دیگر فاصله ای و مانعی بین من و معشوقم نیست.

پسرم حسین، من با خدای خود عهد کرده ام تا پایان جنگ و یکسره شدن وضع ایران و عراق در منطقه بمانم و این را می دانم که این آخرین جنگ نیست و تازه این اول جنگ است. جنگ مستضعفین با مستکبرین، حق با باطل و خداوند وعده پیروزی را به ما داده است.

نامت را حسین گذاشتم تا حسین وار زندگی کنی و هر لحظه از زندگیت را به یاد داشته باشی که هر ماهی محرم و هر روزی عاشورا و هر زمینی کربلاست.

انشالله تو هم بزرگ می شوی و این جنگ را ادامه می دهی و همچنین فرزندت، تا آزادی قدس و ظهور مهدی (عج) و آزادی تمام مستضعفین جهان.

نامت را حسین گذاشتم تا حسین وار زندگی کنی و هر لحظه از زندگیت را به یاد داشته باشی که هر ماهی محرم و هر روزی عاشورا و هر زمینی کربلاست. ۲۴ آبان ۵۹.”

همسر شهید مهدی ذوالنوار می گوید: هشت سال بیشتر نداشت که پدرش را از دست داد، پنج برادر بودند، دوران دبیرستان را تمام کرده و در رشته مهندسی کشاورزی دانشگاه شیراز پذیرفته شد، در آن زمان برادر بزرگترش کمال در قم مشغول تبلیغ انقلاب بود، مهدی توسط برادرش کتب و مجلات را در دانشگاه به دست دانشجویان می رساند.

خاطره ای از زبان شهید مهدی ذوالنوار: “روزی روی چمن حیاط دانشگاه مشغول نماز خواندن بودم که متوجه شدم صدایم می کنند، به محض ورود به اتاق حراست سیلی محکمی به من زده شد و گفت: مگر اینجا مسجد است که نماز می خوانی، ریش هم که داری، کتانی هم که می پوشی، پس بگو چریکی هستی! فکر کردی مملکت دست اجنبی پرست هایی مثل شماست؟ و من در جواب گفتم ما اجنبی پرست نیستیم ما ریشه  در اعماق این خاک داریم.

همسر شهید مهدی ذوالنوار ادامه داد: مهدی در سال ۵۶ با فعالیت هایی که در بین دانشجویان داشت اخراج شد و در آن زمان به دلیل مسلط بودن به زبان انگلیسی در شرکتی به عنوان مترجم مشغول به کار شد.

با پیروزی انقلاب دوباره به دانشگاه رفت، پس از مدتی وارد سپاه و به محض آغاز درگیری کردستان با آموزشی کوتاه، در کنار برادرش کمال راهی جبهه غرب شد. مهدی در آزاد سازی تپه مدن به عنوان فرمانده دسته حضور پیدا کرد، وی در بازپس گیری سوسنگرد عملیات بیت المقدس زمانی که جهت سرکشی به سنگر ها رفته بود به وسیله ترکش توپ از ناحیه کتف راست دچار مجروحیت شدید شد و مقداری از استخوان کتف و بازویش از بین رفت که در مراحل اولیه در بیمارستان دزفول دکتر تصمیم به قطع دست داشت اما به علت شدت جراحت وارده به تهران منتقل شد.

خاطره ای از پزشک معالج مهدی: زمانی که مهدی را به بیمارستان آوردند من و چند نفر از پرسنل به سمت او آمدیم، خون زیادی رفته بود و تقریبا بی هوش ولی آنچنان دعای کمیل را رسا و شیرین زمزمه می کرد که همه تحت تاثیر قرار گرفتیم.

او از ناحیه دست معلول شد اما باز هم در تفکرش تاثیرگذار نبود و پس از مدتی دوباره به جبهه برگشت

او از ناحیه دست معلول شد اما باز هم در تفکرش تاثیرگذار نبود و پس از مدتی دوباره به جبهه برگشت.

همسر مهدی با بیان خاطره خواستگاری عنوان کرد: سال ۶۱ با لباس بسیجی و دست باندپیچی شده و آویز به گردن به خواستگاری آمد، عصر همان روز هم به جبهه برگشت و یک ماه بعد کمال، برادر بزرگتر برای تدارک وسایل نامزدی و عقد به منزل ما آمد و در همان سال ازدواج کردیم.

قسمتی از نوشته کتاب “سهمی برای خدا” از خاطرات برادران کمال، جمال و مهدی ذوالنوار: با مهدی برای بازدید براداران غواص می رفتیم، آب خیلی سرد بود، مهدی به یکی از غواصان گفت: انگیزه تو برای رفتن در این آب چیه؟ او در جواب گفت: با این کار دین خدا یاری می شود. مهدی گفت: بله و او گفت: همین دلیل بس است و شیرجه ای در آب زد.

فرازی از وصیت نامه کمال برادر بزرگتر: “بچه که بودیم با شروع ماه محرم همیشه به خود می گفتم چرا خداوند ما را در آن زمان، یعنی زمان امام حسین به دنیا نیاورد؟ اگر ما در زمان اباعبدالله بودیم حتما خود را پیش مرگ او می کردم، خب الان همان زمان است و حسین زمان ما ندای “هل من ناصر ینصرنی” را سر داده و منتظر جواب نشسته است.

خواهر و برادرم، زیاد به مال اندوزی فکر نکن، سعی نکن در خانه ات را چهار تا کنی و وسایل خانه ات را لوکس تر از همه جلوه دهی، غیبت نکن، تهمت نزن و دل هیچ کسی را نشکن.

ما اکنون به ندای پیر جماران جواب مثبت می دهیم و خود را برای جنگ با صدام یزید کافر آماده می کنیم، همانطور که در راهپیمایی ها و در شعار ها می گوییم ما اهل کوفه نیستیم، حسین تنها بماند. این را در عمل ثابت خواهیم کرد، خواهر و برادرم، زیاد به مال اندوزی فکر نکن، سعی نکن در خانه ات را چهار تا کنی و وسایل خانه ات را لوکس تر از همه جلوه دهی، غیبت نکن، تهمت نزن و دل هیچ کسی را نشکن. اگر کسی در خانه ات را زد حتما به او چیزی بده حتی اگر شده تکه نانی، حرص ثروت دنیا را نزن، روزی خواهی مرد، فکر آخرت باش.”

همسر کمال ذوالنوار به فارس گفت: در خانه نشسته بودم، زنگ در زده شد، دوستان آقا کمال بودند با چهره هایی بر افروخته! با نگرانی پرسیدم چیزی شده؟ نگاهشان فرق داشت. اول فکر کردم مهدی زخمی شده، چون زخمی شدن مهدی برایمان عادی شده بود. گفتند باید تشریف بیاورید، من هم سریع آماده شدم، به چهاراه اول که رسیدیم دیدم مسیر بیمارستان نیست. گفتم من را کشتید چه شده؟ راستش مهدی شهید شده ! دلم ریخت! سکوت کردم! به چهار راه دوم رسیدیم، گفتند راستش را بخواهید جمال هم شهید شده، نفسم بند آمد!کمال هم شهید شده و دیگر هیچ…

راستش مهدی شهید شده ! دلم ریخت! سکوت کردم! به چهار راه دوم رسیدیم، گفتند راستش را بخواهید جمال هم شهید شده، نفسم بند آمد!کمال هم شهید شده و دیگر هیچ …

همسر کمال ادامه داد: به دنبال عکسی از کمال بودم، به زیر زمین رفتم، در آنجا لابراتوار کوچکی داشتیم در کنار دستگاه پارچه مشکی دیدم، کنار زدم و با کمال تعجب، عکس کمال، عکسی که تا به حال ندیده بودم انگار عکسی سفارشی برای خود درست کرده بود. برای چنین روزی! همان عکس جلو تابوتش، به اتاق فرزندان و همسر و مادر و پدرش آمد.

فرازی از وصیت نامه جمال ذوالنوار: این جنگ، جنگ بین حق و باطل است. در یک سو اسلام با یارانی اندک و خدای خود و در یک سو کفر و نفاق با تمام نیرو و قدرت خود اعم از امپریالیسم غرب به سرکردگی آمریکا و کومونیستها و سوسیالیزم شرق به سرکردگی روسیه و صهیونیزم، این غده سرطانی و فرزند خلف و ارتجاع غرب، از کمان به طرف اسلام رها گردیده است.

ای مسلمین! بدانید که چهره حق در جبهه کاملا ظاهر است و اگر بتوانید خودتان را جایی که به پای شما بند زده رها نمایید و با عزم راسخ به جبهه بیایید کاملا حق برایتان روشن می گردد. این سخنان با کسانی است که خود را مسلمان می دانند.

آری، هر سه برادر در ۱۹ دیماه سال ۶۵ در صف خط شکنان غواصان کربلای پنج مانند کبوترانی سپید بال در آسمان شلمچه به پرواز درآمدند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.