بررسی جنگ‌های داخلی افغانستان بر پایه نظریه شکاف های اجتماعی

0 199

چکیده

جنگهای داخلی افغانستان نتیجه تضاد و تقابلی است که میان نهادها و گروه‌های سیاسی- اجتماعی بدلیل تعارض در منافع و بر سر تصاحب منابع ثروت و قدرت پدید آمد. هویت چند گروه از ساکنان این سر زمین باعث شکل گیری جغرافیای انسانی نا همگون گردید که تضاد‌های متعددی همانند تضاد قومی، مذهبی، زبانی و منطقه‌ای را در زندگی اجتماعی آنها در پی داشت.

تبعیض و بی عدالتی نهاد حاکمه در حفظ قدرت و استمرار محرومیت اقوام دیگر از حقوق سیاسی- اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی‌ از یک سو، بیداری و خود آگاهی گروه‌های سیاسی- اجتماعی اقوام محروم و رشد شعور سیاسی آنان از سوی دیگر تضادهای موجود را به بالاترین سطح آن در جامعه رسانید که در نهایت منجر به جنگهای چندین ساله در میان گروه‌های موجود در افغانستان گردید.

مقدمه

زندگی اجتماعی انسان‌ها همواره دچار تضاد و تقابل، همگرایی‌ها و واگرایی‌ها بوده است.مسئله تضاد یا تقابل یکی از مسائل جامعه شناسی است که برخی آن را اولین اصل حیات، عام و جهانگیر و جهانشمول‌ می‌داند. طرفداران نظریه تضاد یا ستیز همه نابرابری‌های قومی، نژادی، زبانی، مذهبی، و… را دارای یک منشأ می دانند که همانا منابع کمیاب مثل ثروت، قدرت، مقام و سرزمین است که با توجه به اندک بودن این منابع واصل ندرت و کثرت مشتریان آن در میان جامعه همیشه تقابل و تضاد و ستیز به دلیل تقابل منافع آنان وجود داشته است. و به نظر آنان این امر نه تنها امری غیر طبیعی و نا بهنجار تلقی نمی‌گردد بلکه باعث حرکت می شود. اما زمانی که تضاد و ستیز به اوج می‌رسد و بی عدالتی شکل می‌گیرد حالت تضاد و تقابل تبدیل به خشم و عصیان و در نهایت منجر به جنگ می‌شود.

با توجه به این مطلب نوشتار ذیل سعی دارد جنگ‌های داخلی افغانستان را مبتنی بر همین نظریه توضیح دهد زیرا در افغانستان اگرچه تضادهای گوناگونی از زمان‌های دور وجود داشته است اما زمانیکه بی عدالتی و فشار با شدت نسبت به برخی از اقوام، مذاهب و ساکنان برخی از مناطق همراه شد و از سوی دیگر اقوام محروم پیروان مذاهب و مناطق تحت فشار به «خود آگاهی» رسیدند ، منجر به جنگ و عصیان گردید.

جنگ‌های داخلی

حکومت سلطنتی در افغانستان در سال ۱۳۵۲ش توسط داود، پسر عموی ظاهرشاه در یک کودتای بدون خونریزی خاتمه یافت و داود خان بعد از کودتا حکومت را جمهوری اعلام نمود. در سال ۱۳۵۷ش داودخان با کودتای کمونیستها به قتل رسید. در سال ۱۳۵۸ش افغانستان توسط شوروی اشغال شد. و در سال ۱۳۶۵ش دکتر نجیب الله به حکومت رسید، و دوسال بعد ارتش شوروی از افغانستان خارج شد. در تاریخ ۸/۲/۱۳۷۰ش حکومت کمونیستی دکتر نجیب الله سقوط نمود و مجاهدین وارد کابل گردیدند. گرچه مجاهدین طبق توافقات قبلی، حکومت موقت به ریاست صبغت الله مجددی تشکیل دادند . اما با پایان یافتن عمر حکومت مجددی و به قدرت رسیدن برهان الدین ربانی که تمام پست‌های کلیدی را به حزب خویش واگذار نمود و بعد از اتمام مدت زمانی که برای ریاست او معین شده بود(شش ماه) کنار نرفت ، جنگ های داخلی افغانستان آغاز گردید که تا سال ۱۳۸۰ که طالبان ساقط شد ، ادامه یافت که نتیجه آن حدود یک میلیون کشته ، دو میلیون معلول، پنج میلیون آواره و ویرانی تمامی زیر بنا های اقتصادی بود .

شکاف قومی

اگرچه اسلام تنها عاملی است که اقوام گوناگون و نژادهای مختلف در آن به وحدت می رسند و با هم متحد می شوند ولی با تضعیف این عامل و دسیسه های غرب نقش وحدت بخش اسلام در بساری از مناطق سرزمین اسلام تضعیف شده است.

 

در طول تاریخ، روابط میان گروه‌های قومی و نژادی با خصومت، نابرابری و خشونت مشخص شده است . تنها در طول قرن بیستم، میلیونها نفر از مردم مورد کشتار قرار گرفته اند و بیش از میلیونها نفر نیز مورد تحقیر، ظلم و بی عدالتی شدند و دلیل اینها بطور آشکار، چیزی بیش از عضویت در گروه مخالف نبوده است.اما اینکه واژه «قوم» و مشتقات آن به چه ویژگی‌هایی اشاره دارد ، جامعه شناسان مفهوم «قومیت» را ناظر به ویژگی‌های فرهنگی می‌دانند که ممکن است از یک نسل ، از طریق فرآیند جامعه پذیری ، به نسل بعد منتقل گردد . این ویژگی‌ها ممکن است زبان ، هویت ملی، عادات غذایی ، مفهوم مشرکی از میراث تاریخی ، و سایر ویژگی‌های بارز فرهنگی ، را شامل گردد . لذا آن دسته از مردم که ویژگی‌های جسمانی مشابه دارند از نظر اجتماعی به عنوان یک «نژاد» تعریف می‌کنند و دسته دیگر از مردم که ویژگیهای فرهنگی مشابه دارند از نظر اجتماعی به عنوان یک «گروه قومی» توصیف می‌کنند . همچنین جامعه شناسان معتقدند که در جوامعی که تکثر قومی و فرهنگی وجود دارد ممکن است برخی از گروه‌های قومی برخی دیگر را که گاهی ممکن است در اقلیت باشند، از دستیابی برابر به ثروت، قدرت ، و مقام بازدارد که اعضای خودی از آنها برخوردار است . که اگر چنین امری اتفاق بیفتد، نتیجه آن ممکن است رده بندی اجتماعی در امتداد خطوط نژادی و قومی شکل گیرد .

با توجه به این امر می‌توان گفت که با کمال تأسف در افغانستان همه چیز رنگ و بوی قومی و مذهبی دارد مثلا برای نمونه اگر نگاهی به اعضای احزاب سیاسی که از زمان کودتای هفت ثور تا سقوط طالبان به وجود آمده است بیندازیم این امر را به وضوح مشاهده خواهیم نمود . به گونه‌ای که هر حزب در واقع نماینده یک قوم در افغانستان به حساب می‌آید و تمام اعضای آن از همان قوم تشکیل شده است و هیچ فردی از اقوام دیگر در آن حزب عضو نمی‌‌شود که نقش مهمی داشته باشد. حزب وحدت اسلامی ، حزب هزاره است . حزب جمعیت اسلامی ؛ حزب تاجیک . حزب اسلامی و حزب اتحاد اسلامی ؛ پشتون و حزب جنبش ملی – اسلامی حزب و نماینده رسمی ازبک در افغانستان به شمار می‌رود . اگرچه احزاب کوچکتری نیز وجود دارد اما موضع گیری‌های رسمی هر قوم از طریق این احزاب انجام می‌شود . پسوند اسلامی در این احزاب نشانه علاقه قلبی مردم افغانستان به اسلام است ولی تعدد احزاب از یک سو ریشه در قومیت و از سوی دیگر ریشه در دسیسه های خارجی دارد.

بافت پیچیده قومی و قبیله‌ای در افغانستان با اضافه برخی از عوامل دیگر، همواره یکی از سوژه‌ها و دست مایه‌های آشوب ، بلوا ، بر خورد مسلحانه و در نهایت ایجاد بحران در داخل کشور به سود دیگران بوده است . و طبیعت امر از این قرار است که وضع جغرافیائی ، اقلیمی ، فقدان وسایل حمل و نقل و ارتباطات، فقدان سواد وتوسعه و رسانه‌های جمعی و… سبب شده است که اعضای اقوام و قبایل و تیره‌های افغانی ، بدور از ارتباط با همدیگر ، اغلب در اندرون خویش با باورهای محلی- قومی- مذهبی ، سنت‌ها ، عادات ، شخصیت‌ها و روحیات خاص خودشان با خصلت شدید درون گرایانه بار آمده و نسبت به فرهنگ در لاک رسوم و سنن محلی و عشیره‌ای خویش فرو رفته و نسبت به فرهنگ وسنن قبیله‌ها و اقوام دیگر نه تنها نا آشنا و بیگانه بوده که آنها را مذموم ، پلید ، ناپسند و… در نهایت در تعارض با فرهنگ و سنن خود تلقی ‌نماید .

تردیدی نیست که استعمار همیشه تجزیه فرهنگی را مقدمه تضعیف قدرت ملی و حتی تجزیه سیاسی قرار داده و آن را تحت عنوان پلورالیسم و تکثرگرائی فرهنگی توجیه می کند.

در افغانستان این وضعیت چنان روحیه‌ای را بوجود آورده است که در دهات ، اقوام و قبایل نه تنها آمادگی پذیرش سکونت قبیله و قوم دیگر را در کنار خود ندارند که در مواردی ، مسافرت اعضای یکی از قبایل میان قبیله دیگر، دشوار و هراس انگیز است ؛ مخصوصا اگر  اعضای قوم و تبار دیگر از نظر مذهبی نیز با قبیله مورد نظر، متفاوت باشد. و بدتر از همه اینکه در موارد زیادی برخورد اعضای بعضی اقوام با اعضای برخی از واحدهای قومی و تباری دیگر تحقیر آمیز بوده است . چنانکه قوم پشتون که خود را در اکثریت وحاکم طبیعی افغانستان می‌داند هیچگونه مشارکت اقوام دیگر را در قدرت بر نمی‌تابد و همیشه با روش‌های گوناگون سعی نموده است تا اقوام دیگر را به اطاعت از خویش وادار نمایند که اکثرا روشهای آنها با زور و تهدید همراه بوده است .

این امور باعث گردید که اقوام دیگر در واکنش به برتری خواهی قوم پشتون از فرصتی که بعد از تبدیل حکومت سلطنتی به جمهوری توسط داودخان ، و آزادی نسبی که به وجود آمده بود استفاده نمایند و دست به تشکیل احزاب و تشکل‌های سیاسی بزنند تا از این طریق بتوانند حقوق از دست رفته خویش را باز ستانند که نمونه بارز و آشکار آن نقش اقوام غیر پشتون در تشکیل دو حزب کمونیستی خلق و پرچم بود به گونه‌ای که توانستند که بعد از انقلاب یا کودتای هفت ثور(اردیبهشت) سلطانعلی کشتمند هزاره به نخست وزیری برسد .

۱- شکاف قومی در زمان مارکسیست‌ها

احزاب چپی مارکسیستی گرچه خود را فارغ از قید و بندهای قومی می دانستند اما نه تنها نتوانستند که از این مسئله رهایی یابند بلکه در زمان آنها این مسئله به شدت اوج گرفت به گونه‌ای که باعث شکاف میان دو حزب خلق و پرچم و در نهایت شکست جریان چپ در افغانستان گردید. در حکومت مارکسیستی در افغانستان از همان ابتدا افرادی با تفکر قوم گرایی همانند نورمحمد تره‌کی و حفیظ الله امین روی کار آمدند که سعی در قومی نمودن حکومت داشتند . این دو رهبر حزب خلق که بیشتر گرایشات قومی داشتند تا ایدئولوژی مارکسیستی ، ارتباط گرمی با حزب «افغان ملت» داشتند که به شئونیستی و قوم پرستی شهرت دارد، و حفیظ الله امین قبل از عضویت در حزب دموکراتیک خلق عضو حزب افغان ملت بوده است .

بدیهی است هرچه افراد از خداپرستی و توحید دور شوند و روی به خودپرستی ها [با معانی متنوع آن] آورند از وحدت دور می شوند و گرفتار تفرقه و تضاد می گ