فرسایش آمریکا و آرایش جدید اسرائیل در آسیای غربی

0 7

زورق: بسم الله الرحمن الرحیم. عرصۀ مقاومت اسلامی شامل یمن، سوریه، عراق، و افغانستان است، و ما در جست‌وجوی پاسخ این پرسش هستیم که آمریکا در برابر محور مقاومت اسلامی چه راهکار‌هایی دارد، و اکنون کدام‌یک از این راهکار‌ها اجرا می‌شود-البته، اگر ضرورت داشت، اشکالی ندارد که به جمهوری آذربایجان و کار‌هایی که اسرائیل در آنجا می‌کند هم نگاهی داشته باشیم. مسئلۀ عراق پیشِ روی ماست، و در آنجا فتنه‌ای دارد به وجود می‌آید. لبنان گرفتار بحرانی شده‌است که عربستان و آمریکا در آن دخالت دارند. کشورهای عربی در برابر سوریه نرمش نشان می‌دهند و دارند روابط برقرار می‌کنند. در یمن، مقاومت اسلامی در حال پیشروی و دفاع از آزادی است.

مهتدی: پیش از هر چیز، باید گفت که راهکار جنگ نظامی برای آمریکا وجود ندارد. قبلاً، آمریکا و رژیم صهیونیستی تهدید می‌کردند که همۀ گزینه‌ها روی میز است؛ اما قدرت بازدارندگی ایران (چه در خلیج فارس و چه در فلسطین و لبنان) به گونه‌ای است که تبدیل عملیات نظامی به جنگ منطقه‌ای حتماً به معنای پایان منافع آمریکا در منطقه و شاید نابودی اسرائیل است.

 

چون راهکار جنگ عملاً وجود ندارد، آمریکایی‌ها راهکارهای دیگری را ذیل عنوانِ جنگ نرم در پیش گرفته‌اند. در مورد جنگ نرم بسیار بحث شده‌است؛ عوامل اصلیِ آن تحریم، فشار اقتصادی، و تبلیغات شدید شبکه‌های ماهواره‌ای و اجتماعی در فضای مجازی است.

برنامۀ امروز آمریکایی‌ها در لبنان و عراق فشار اقتصادی از طریق عوامل داخلی خودشان-و نه به طور مستقیم-است. در لبنان، جریان حریری، حزب نیرو‌های لبنانی به رهبری سمیر جعجع، و (تا حدودی) ولید جنبلاط گروه‌هایی هستند که آمریکا روی آن‌ها حساب کرده‌است. طرحی که در لبنان دنبال می‌شود فقط آمریکایی نیست؛ آمریکا، اسرائیل، عربستان سعودی، و امارات طرح مشترکی اجرا می‌کنند.

عینِ همین طرح را در عراق از طریق عوامل داخلی دنبال می‌کنند. از وقتی که آقای مصطفی کاظمی در عراق نخست‌وزیر شد، در هر دو کشور عراق و لبنان، انجمن‌هایی را تحت عنوان جامعۀ مدنی درست کرده‌اند. صد‌ها انجمن در شهر‌ها و روستا‌های مختلف ایجاد کردند و جوانانی را به آمریکا بردند و تحت عنوانِ ساختن رهبران آینده، آن‌ها را به مدت شش ماه تربیت کردند. این عده با سفارت و کنسولگری‌های آمریکا در عراق و لبنان ارتباط دارند-البته، قدرت آن‌ها در لبنان (به دلیل نفوذ مردمی حزبُ‌الله) کمتر و در عراق بیشتر است.

این عده در ماه اکتبر امسال تظاهراتی به نامِ تشرین به راه انداختند و سبب سقوط دولت دکتر عادل عبدُالمهدی شدند.

این برنامه همچنان ادامه دارد. یک رشته از حوادث را می‌توان دید که به شکل زنجیره‌ای پشت سر هم رخ داده‌اند.

در لبنان، با توطئۀ خودِ آقای ریاض سلامه (رئیس بانک مرکزی)، میلیارد‌ها دلار از ذخیرۀ ارزی را خارج و بانک شیعیان به نام جمال تراست بانک را منحل کردند و به سپرده‌های مردم دست انداختند؛ در نتیجه، قدرت بانک مرکزی برای تأمین اعتبار واردات سوخت و دارو کم شد. وقتی کمبود سوخت پدید می‌آید، حتی نانوایی‌ها قادر به تأمین نان نیستند. اخیراً گفته می‌شود که حتی ادارۀ ارتباطات هم ممکن است به دلیل نداشتنِ سوخت به نقطه‌ای برسد که شبکۀ تلفن را در لبنان قطع کند.

در این شرایط، حزبُ‌الله با وارد کردن چهار تانکر سوخت ابتکار عمل مهمّی به خرج داد و بحران را تا حدّ زیادی مهار کرد. ‌این کار دست توطئه‌گران را رو کرد و در بین جوامع مسیحی، سنّی، و شیعی برای محور مقاومت محبوبیت زیادی پدید آورد. بحران چنان عمیق است که حزبُ‌الله به‌تنهایی قادر به حلّ کامل آن نیست، اما همین اقدام حزبُ‌الله و برنامه‌هایی که برای کاهش بحران با توزیع خدمات بین مردم اجرا می‌کند و محبوبیتی که به دست آورده‌است باعث شده که آمریکایی‌ها کوتاه بیایند.

آمریکایی‌ها قانون سزار را برای تحریم سوریه تصویب کردند اما بی‌توجه به این قانون، خواستار ورود برق اردن از طریق سوریه به لبنان یا گاز مصر از طریق اردن و سوریه به لبنان شدند. این مستلزم ارتباط رسمی با سوریه بود. هیئت‌هایی به سوریه و اردن رفتند، و قانونی که آمریکا برای تحریم سوریه وضع کرده بود توسط خودِ آمریکا و متّحدانش (مصر و اردن) عملاً زیر پا گذاشته شد. اهمیت سوریه الآن خود را نشان می‌دهد. البته، تا زیرساخت‌ها آماده شود و برق و گاز به لبنان برسد شش ماه طول می‌کشد، و فعلاً این بحران ادامه خواهد یافت.

چون آمریکا نتوانست از طریق این بحران حزبُ‌الله را شکست دهد، مردم را علیه مقاومت تهییج کرد که بگویند حزبُ‌الله عامل بدبختی‌ای است که این روزها در لبنان وجود دارد. به مردم القا می‌کردند که «اگر می‌خواهید رفاه و آسایش برگردد، باید حزبُ‌الله خلع سلاح شود.» این هدف برآورده نشد. از الآن، دارند برای مرحلۀ آینده و انتخابات دارند برنامه‌ریزی می‌کنند. در حال حاضر، حزبُ‌الله و هم‌پیمانانش در دولت و مجلس لبنان اکثریت را در اختیار دارند. آمریکایی‌ها، از طریق متحدانشان و انجمن‌های مدنی که ایجاد کرده‌اند، قصد دارند برای انتخابات آینده طوری برنامه‌ریزی کنند که اکثریت مجلس آینده در اختیار مقاومت و هم‌پیمانانش نباشد.

فعلاً، آقای نبیه برّی، رئیس مجلس، اعلام کرده که انتخابات در روز ۲۷  مارس ۲۰۲۲ م. (۷ فروردین ۱۴۰۱) برگزار خواهد شد. آمریکایی‌ها خیلی سعی کردند که زمان انتخابات را جلو بیندازند، ولی آقای بری موافقت نکرد.

در عراق، آقای عبدُالمهدی یک قرارداد ۴۵۰ میلیارد دلاری با چینی‌ها بسته بود که عراق در مسیر جادۀ ابریشم قرار گیرد (بعد از کویت، از  جزیرۀ بوبیان وارد بصره، از بصره به بغداد، و از آنجا به مرز سوریه متصل شود) و شبکۀ برق‌رسانی عراق هم باز‌سازی شود. آقای ترامپ به آقای عبدُالمهدی پیام فرستاد که این قرارداد را لغو کند، اما او قبول نکرد؛ در نتیجه، توطئۀ تظاهرات تشرین برپا شد: عوامل آمریکایی به مردم شلیک کردند و عده‌ای را کشتند و پلیس را متهم کردند! در نهایت، این اتفاقات به استعفای آقای عبدُالمهدی منتهی شد. متأسفانه، مرجعیت هم در آن شرایط از دولت آقای عبدُالمهدی حمایت نکرد.

سپس، آقای مصطفی کاظمی-که نامزد آمریکایی‌ها بود-روی کار آمد. او در آغاز خیلی تظاهر کرد که طرف‌دار حشدُالشعبی و محور مقاومت است و لباس حشدُالشعبی را هم پوشید، اما واقعیت به‌تدریج خود را نشان داد. در این مدت، تمام اقداماتی که آقای کاظمی انجام داد به دستور آمریکا و در جهت منافع آمریکا بود. اخیراً هم انتخاباتی برگزار کرد که مشخص شد آکنده از تقلب بود تا فراکسیون سائرون (متعلق به جریان صدر) را روی کار بیاورند. البته، بین جریان صدر و جریان آقای حلبوسی هم زد و بند‌هایی انجام شده‌است. از سوی دیگر، یک جریان تندرو به نامِ عزم با مدیریت آقای خمیس خنجر و همراهی حزب دموکرات کردستان ساخته‌اند تا طرفداران مقاومت در مجلس آتی در اقلیت باشند.

خلاصه، هم در لبنان و هم در عراق، هدف آمریکا این است که چتر قانونی را از روی نیرو‌های مقاومت بردارد و مجلس و دولتی روی کار بیاید که به سلاح مقاومت حزبُ‌الله یا مقاومت حشدُالشعبی پوشش قانونی ندهد. ما مطمئنیم که این طرح در لبنان شکست می‌خورد، اما در عراق، مشکل ما اختلاف بین شیعیان است. هر گروه شیعه ساز خود را می‌زند: مقتدی صدر به‌کلی به منافع عراق و جامعۀ تشیع بی‌توجه است و راهی را می‌رود که به سود آمریکا و عربستان و امارات است؛ آقای عمار حکیم در انتخابات چیزی به دست نیاورده‌است؛ و مجلس شیعی و مجلس اعلای انقلاب اسلامی هم دیگر محلّی از اعراب ندارد و موقعیت خود را از دست داده‌است.

به طور کلّی، شیعیان پراکنده هستند، و متأسفانه قدرتی وجود ندارد که آن‌ها را به هم پیوند دهد. تا زمانی که شهید قاسم سلیمانی بود، به دلیل نفوذ و کاریزمایی که داشت، می‌توانست این‌ها را دور هم جمع کند؛ الآن، در نبود شهید سلیمانی، چنین امکانی برای متحد کردن شیعه وجود ندارد. تنها امید موجود مرجعیت و آیت‌الله سیستانی است، اما ایشان هم در این مدت ساکت است و در مورد انتخابات موضعی نگرفته‌است.

در هفته‌های گذشته، در عراق تظاهرات مردمی شدیدی ضدّ تقلب در انتخابات به راه افتاد. در یکی از این راه‌پیمایی‌ها، به تظاهر‌کنندگان شلیک کردند، عده‌ای را با گلولۀ جنگی کُشتند، و خیمه‌های تظاهرکنندگان را آتش زدند. روز بعد از آن، اعلام کردند که با پهپاد به منطقۀ سبز و منزل آقای کاظمی حمله شد. به نظر می‌رسد حمله به تظاهر‌کنندگان و ادعای حمله به خانۀ آقای کاظمی بخش‌هایی از یک سناریوست. عکس‌ها و فیلم‌هایی که دیدیم کاملاً ساختگی است: در‌ها را درآورده و بعضی از پله‌ها را با پتک خراب کرده‌اند. آن‌ها که متخصص انفجار هستند کاملاً متوجه می‌شوند: وقتی دری افتاده، شیشه‌ها هم باید شکسته باشد، اما شیشه‌ها همه سالم‌اند؛ یا مثلاً جایی منفجر شده و پله خُرد شده، اما پردۀ پلاستیکی که جلوی آنجاست سوراخ هم نشده‌است! کاملاً مشخص است که خودزنی است. بعد، موج محکوم کردن حملۀ ادعایی و حمایت از آقای مصطفی کاظمی به راه افتاد تا ایشان را به یک قهرمان ملّی تبدیل کنند.

به نظر می‌آید در عراق، بر خلاف لبنان، آیندۀ روشنی وجود ندارد و راه حلّی در کار نیست مگر اینکه مرجعیت وارد عمل شود.

رویوران: من تصور می‌کنم در دورۀ اخیر، در نوع رفتار آمریکا با منطقه تغییراتی روی داده‌است. راهبرد آمریکا نسبت به منطقه دو تکیه‌گاه داشت: یکی امنیت اسرائیل و دیگری نفت. امنیت اسرائیل مبتنی بر راهبرد افزایش برتری نظامی و تضمین آن در منطقه است. وقتی مقامات نظامی اسرائیل به آمریکا می‌روند، عبارتِ تضمین برتری همواره تکرار می‌شود. نفت هم، به عنوان یکی از مهم‌ترین ابزار‌های معاملات دلاری در سطح دنیا، بخشی از این مسئله است. نفت ابزار توسعه است؛ هرکه بر نفت سلطه داشته باشد بر دنیا سلطه دارد.

آمریکا با اِشغال کویت بیش از گذشته در منطقه استقرار پیدا کرد. در این مدت، حضور نظامی آمریکا و برتری اسرائیل مکمل همدیگر بود؛ اما در این زمینه تحولی اتفاق افتاد، و راهبرد آمریکا مبتنی بر قدرت و امنیت اسرائیل و نفت به دلیل حضور مقاومت و ایجاد معادلۀ بازدارندگی به هم خورد. به دلیل اولویت پیدا کردن مهار چین، حضور گستردۀ آمریکا در منطقه با محدودیت روبه‌رو شد و آمریکا از معادلات مبتنی بر قدرت و برتری نظامی به سمت تضعیف طرف مقابل رفت.

به این دلیل، الآن تضعیف محور مقاومت را مبنای معادله‌سازی قرار داده‌اند، و بسیاری از رفتار‌هایی که در منطقه اتفاق افتاده به هدف ایجاد نظام‌های سیاسی ناکارآمد است. آنچه الآن در عراق و سوریه و لبنان می‌بینیم همین است. آمریکا، عامدانه، می‌خواهد که همین شرایط جا بیفتد.

نکتۀ مهمّی ‌که آقای مهتدی هم به آن اشاره کردند تحولات فضای مجازی است. استفاده از جنگ نرم و اِن.جی.اوها برای ایجاد اختلاف و تعمیق ناکارآمدی در اولویت غرب قرار دارد. شاید بزرگ‌ترین جلوۀ این رویکرد در عراق و لبنان دیده می‌شود. تجمعات تشرین در عراق و جریان‌های دیگر در لبنان با سفارت‌های خارجی، تزریق پول، و اقدامات اِن.جی.اوها مرتبط بوده‌اند. فعال‌سازی شکاف‌های قومی و مذهبی (شیعه و سنّی) هم هیچ‌گاه در طول تاریخ به این شدت نبوده‌است. با استفاده از رسانه و فضای مجازی و فشار اقتصادی، روی این تعارض سرمایه‌گذاری کردند.

لبنان یک نمونۀ بارز است. اختلاس‌ها و دزدی‌هایی که متأسفانه در لبنان روی داد به دلیل بسته بودن سیستم بانکی است. سیستم بانکی لبنان از سوئیس گرفته شده و محرمانه است و هیچ چیز در آن اعلام نمی‌شود. بیش از ۲۰ میلیارد دلار از لبنان بردند؛ سوری‌هایی که به دلیل ناامنی فرار کردند و به آنجا رفتند هم نزدیک به پنج میلیارد دلار بردند؛ خودِ سلامه هم نزدیک به ۲۰ میلیارد دلار برد. معلوم نیست مجموعِ این ۴۵ میلیارد دلار چه شد. تا همین الآن، خودِ لبنانی‌ها نمی‌دانند این پول کجا رفته‌است چون بانک مرکزی و آقای سلامه حاضر نیستند هیچ گزارشی بدهند؛ هیچ کس هم نمی‌تواند به او دست بزند چون تغییر این فرد از خطوط قرمز آمریکاست-تصور کنید که یک دولت نتواند رئیس بانک مرکزی خود را تغییر دهد!

به نظرم، محور مقاومت یک چارچوب روشن و مردمی را در پیش گرفته‌است. در انتخابات سال ۲۰۱۷ م. در لبنان، دیدیم که اکثریت مردم به ائتلاف هشت مارس با محوریت حزبُ‌الله رأی دادند. الآن، رئیس‌جمهور با حزبُ‌الله است و اکثریت مجلس هم به گونه‌ای با آن‌هاست.

در عراق هم همین‌طور بود. بعد از انتخابات، حرکت تشرین را به راه انداختند و دولت آقای عبدُالمهدی سقوط کرد. الآن هم نیرو‌های شیعه در انتخابات عراق نسبت به حشدُالشعبی موضع یکسانی ندارند: برخی طرف‌دار حشد هستند، برخی هم به دنبال انحلال یا پیوستن آن به ارتش‌اند-جریان صدر جزء گروه دوم است. کسانی که طرف‌دار حشد هستند ۹۶ کرسی، اما صدری‌ها ۷۳ کرسی دارند. با تمام اعتراضاتی که نسبت به انتخابات وجود دارد، طرف‌داران حشدُالشعبی همچنان در اکثریت هستند. این نشان می‌دهد که محور مقاومت موفق شده مردم را جذب کند. البته، طرف مقابل موفق شده اقلیت‌ها را بسیج و به کار‌های ایذایی وارد کند: از کُرد‌ها و حرکت تشرین در عراق گرفته تا جعجع و امثال او در لبنان و کُرد‌ها و جبههُالنصره در سوریه.

تلاش برای ایجاد فتنه در عراق و لبنان کاملاً محسوس است. برای حزبُ‌الله دام گذاشته‌اند. سنّی‌های سلفی یکی از افراد حزبُ‌الله را ترور کردند، اما حزبُ‌الله به جنگ داخلی کشیده نشد؛ دروزی‌ها دامی پهن کردند و تعدادی از حزبُ‌الله شهید شدند، اما باز هم سید حسن نصرالله حرکتشان را با صبر استراتژیک خنثی کرد. خلاصه، با ایجاد فتنه، تلاش می‌کنند شکاف‌های اجتماعی جدیدی در مقاومت ایجاد کنند.

محور مقاومت، با همۀ توطئه‌ها، سرمایه‌گذاری‌ها، و فتنه‌ها در تغییر معادلات منطقه، واقعاً بسیار موفق بوده‌است و همچنان توان انسجام اجتماعی دارد، ولی چارچوب فکری منسجم و راهبرد تعریف‌شده ندارد و انفعالی عمل می‌کند-در مقابل، دشمن به صورت کاملاً فعال با تعریف‌های خاصّ خود در این منطقه حرکت می‌کند.

برخی حوادث چهرۀ آیندۀ منطقه را شکل خواهد داد. عقب‌نشینی آمریکا از افغانستان، عقب‌نشینی احتمالی آمریکا از عراق تا آخر سال، و پیروزی قریبُ‌الوقوع مقاومت در یمن از حوادثی است که می‌توانند بسیاری از معادلات را در آینده به نفع مقاومت تغییر دهند.

زورق: مرکزیت قدرت جهانی همان سرمایه‌دارانی هستند که جهان را اداره می‌کنند و در اروپای غربی، آمریکای شمالی، استرالیا، و… حضور دارند. من فکر می‌کنم این قدرت جهانی دو وجه دارد: وجه ذهنی و وجه عینی. کسانی که در قدرت هستند و معمولاً شناخته‌شده نیستند به دو دسته تقسیم می‌شوند: (۱) کسانی که بیشتر نوعی تعصب را که نتیجۀ پیروزی‌های پی‌درپیِ تاریخی در هزارۀ اخیر است پیگیری می‌کنند، (۲) دستۀ دیگری که به منافع روی میز نگاه می‌کنند. آن‌ها که در چین هستند و روی چین سرمایه‌گذاری کرده‌اند از دستۀ دوم‌اند. کسانی مثل ترامپ یا گروهی که در خاورمیانه روی اسرائیل تعصب جدّی دارند از دستۀ اول هستند. پرسشی که مطرح است این است که آیا می‌توان این مرکزیت قدرت را در حالت شکنندگی فرض کرد.

ایزدی: آقایان مهتدی و رویوران به برخی کار‌ها که آمریکایی‌ها در لبنان و عراق و سوریه و دیگر کشور‌های غرب آسیا انجام می‌دهند اشاره کردند. همۀ این‌ها درست است. به هر حال، در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم، آمریکایی‌ها در این منطقه سرمایه‌گذاری زیادی کردند. با توجه به اهمیت رژیم صهیونیستی برای امنیت آمریکا، وجود منابع نفتی، مباحث ژئو‌پلتیک، یا رقابت با شوروی و روسیه و چین، این یک سرمایه‌گذاری زیرساختی بود.

افراد مختلفی در آمریکا تربیت شدند و عربی و فارسی یاد گرفتند و زبان‌های محلّی را آموختند. سازمان سیا و وزارت‌های خارجه و دفاع آمریکا از راه‌های مختلف شبکه‌سازی کردند، پول خرج کردند، کار‌های گسترده‌ای ‌انجام دادند، و پروژه‌هایی را در گذشته و حال شروع کردند. موفقیت‌هایی هم داشته‌اند؛ اما وقتی که مباحث را گسترده‌تر و کلان‌تر می‌بینید، با اینکه زحمت زیاد کشیدند و موفقیت‌هایی داشتند و پول زیادی خرج کردند، در عمل به خیلی از اهدافشان نرسیدند.

یکی از اهداف اصلی آن‌ها جمهوری اسلامی بود. همۀ دولت‌های آمریکا علاقه‌مند بودند که دولت مستقل و ملّی ایران را سرنگون کنند، اما نشد. خیلی زحمت کشیدند، ولی نتوانستند.

در عراق، هدف آن‌ها جریان صدر است. آمریکایی‌ها  به جریان صدر امید بسته‌اند که زمانی با آمریکایی‌ها می‌جنگید! امید آمریکایی‌ها این بود که طیّ دو سال، یک عراق سکولارِ هماهنگ با آمریکا ایجاد شود تا بعد به سراغ ایران بروند. در اظهارات ریچارد تراند، که از طراحان جنگ آمریکا در عراق بود، می‌بینید که این‌ها می‌گفتند یک رقابت چند صد ساله بین حوزۀ علمیه نجف و قم هست، و بخش‌هایی از حوزۀ علمیه قم حالت انقلابی دارد اما حوزۀ علمیۀ نجف قدمتش خیلی بیشتر و سنّتی‌تر است. در ذهن مقامات آمریکایی این بود که با استفاده از چیزی که آن‌ها آن را رقابت می‌دانند، با توانمندی‌ها و ارتباطاتی که دارند، در حوزۀ علمیۀ نجف نفوذ کنند و از نظر فکری و کلامی رقیبی برای انقلاب اسلامی بسازند. دوستان این چیز‌ها را بهتر از ما می‌دانند. فرزند آیت‌الله خویی را وارد نجف کردند، ام جریان صدر ایشان را از بین برد.

آمریکایی‌ها در عراق خیلی هزینه کردند و خیلی کشته دادند. اخیراً، دانشگاه براون رقم بالای هفت تریلیون دلار را در مورد هزینۀ آمریکا در عراق محاسبه کرده‌است. تعداد نظامیان کشته‌شدۀ آمریکایی در عراق چهار-پنج هزار نفر است؛ خیلی بیش از این رقم، تعداد نیرو‌هایی است که کار نظامی نداشتند و به عنوان پیمانکار در عراق حاضر بودند و کشته شدند.

وقتی به هزینه‌ای که پرداختند و نتیجۀ آن نگاه می‌کنیم، می‌بینیم نتیجه‌ای که آمریکا انتظار داشت در عراق محقق نشده‌است؛ در سوریه و لبنان هم همین‌طور.

ما ضعیف‌تر از یمنی‌ها در دنیا نداریم. آنجا هم رژیم سعودی با چراغ سبز آمریکا جنگ را شروع کرد. روز اول حملۀ آمریکا به یمن، سخنگوی شورای امنیت ملی آمریکا اعلام کرد که سعودی‌ها با کمک پشتیبانی و اطلاعاتی آمریکا حمله را شروع کردند. این عجیب بود. معمولاً، وقتی کشوری به کشور همسایه حمله می‌کند، سیاست آمریکایی‌ها این است که در اعلام موضع خویشتن‌دار باشند و از روش‌های غیرِ نظامی و گفت‌وگو استفاده کنند، اما اینجا این رویّه را کنار گذاشتند و گفتند: «ما [به عربستان] کمک هم می‌کنیم»!

به این ترتیب، در سال‌های بعد از ۱۱ سپتامبر، غرب آسیا اولویت اول سیاست خارجی آمریکا شد و بودجه‌های کلان به آنجا رفت. دو سال بعد، جنگ عراق شروع شد. همۀ سعی و تلاششان را کردند، با به کار ‌گیری همۀ ظرفیت‌های خود در حوزۀ شبکه‌سازی و ارتباط‌گیری و اِن.جی.اوها، اما در سطح کلان به خیلی از اهدافشان نرسیدند-البته، به بعضی از اهداف هم رسیدند و این‌طور نبود که همه شکست باشد. در مجموع، نخبگان سیاست خارجی آمریکا اجماع دارند که کار‌هایی که در ۲۰ سال گذشته (بعد از ۱۱ سپتامبر) در غرب آسیا کردند در حدّ انتظار نتیجۀ مطلوب نداده‌است.

کشور چین از این فرصت استفاده کرد و از نظر اقتصادی به حوزۀ آمریکا نزدیک شد. چین توانمندی نظامی پیدا کرد و در بعضی حوزه‌ها، مثل هوش مصنوعی، از آمریکا جلو زد.

همۀ این اتفاقات از آنجا ریشه گرفت که آمریکایی‌ها سرگرم غرب آسیا بودند. آن‌ها آمریکای لاتین را هم در نهایت به‌درستی مدیریت نکردند. کشور ونزوئلا در آمریکای لاتین واقعاً کشور ضعیفی است و ارتش و زیرساخت خوبی ندارد، اما آمریکا همین کشور را هم نتوانست به‌درستی مدیریت کند.  آن‌ها از قبل از دورۀ ترامپ دچار چالش بوده‌اند.

در انتخابات نیکاراگوئه، سفارت و اِن.جی.اوهای آمریکایی‌ها ‌فعال بودند و پول خرج کردند اما ‌به نتیجه نرسیدند. آقای اورتگا، که دولتش هم‌زمان با تأسیس جمهوری اسلامی آغاز شد و زمانی از قدرت دور شد، در انتخابات پیروز شد و می‌خواهد دورۀ چهارم ریاست‌جمهوری خود را شروع کند. آمریکایی‌ها می‌گویند انتخابات را قبول ندارند، ولی واقعیت این است که نتوانستند نیکاراگوئه را مدیریت کنند. در گذشته، این‌طور نبود؛ اگر آمریکایی‌ها اراده می‌کردند، در کشورهای آمریکای لاتین یک‌شبه دولت را عوض می‌کردند. آن‌ها در منطقۀ غرب آسیا هم به نتیجه نمی‌رسند.

خلاصه، می‌خواهم عرض کنم که بحث افول آمریکا و نرسیدن آمریکا به اهدافش جدّی است. البته، نباید خیال ما راحت باشد و بگوییم آمریکا در مسیر افول است پس مشکلی نیست؛ همان‌طور که بزرگ دیدن طرف مقابل برای کشور خوب نیست، کوچک دیدنِ آن هم خوب نیست. آمریکایی‌ها از نظر هزینه‌های نظامی در دنیا در رتبۀ اول هستند و توانمندی‌شان در حوزه‌های مختلف کم نیست، اما در نهایت، این توانمندی‌ها به نتیجه نرسیده‌است. الآن در آمریکا اجماع هست که «ما اشتباه کردیم که خواستیم نقش پلیس دنیا را بازی کنیم.» نگاه ملّی‌گرایانه بین نخبگان سیاست خارجی آمریکا حاکم شده‌است. (اگر خواستید دراین‌باره بیشتر مطالعه کنید، مقالۀ ریچارد واتسون در فارِن پالیسی اجماع جدید بین نخبگان سیاست خارجی آمریکا را توضیح داده‌است. به نظرم، مقالۀ خوبی است.)

چه اتفاقی در آمریکا دارد می‌افتد؟ می‌گویند: «ما بی‌جهت درگیر بحث‌های غرب آسیا شدیم. هزینه‌های زیادی دادیم. هم در حوزۀ ژئوپلتیک و هم در حوزۀ زیرساخت‌های خودمان از جا‌های دیگر دنیا عقب افتادیم. چین که کپی‌کار بود نباید در فناوری‌های مختلف از ما جلو می‌زد.»

تصور آمریکا این بود که نباید اجازه دهد که چین وارد تجارت جهانی شود یا به آمریکا ورود تجاری داشته باشد. فکر می‌کردند که اگر چین را وارد جامعۀ جهانی کنند، همان‌طور که چین در حوزۀ اقتصادی وضعیت خود را اصلاح کرد و به سوی سرمایه‌داری رفت، اصلاحات اقتصادی به اصلاحات در حوزۀ سیاسی منتهی خواهد شد، اما این اتفاق نیفتاد. ریاست آقای شی، رئیس‌جمهور کنونی چین، دیگر دارد مادامُ‌العمر می‌شود! قبلاً، فردی که دبیرِ کلّ حزب کمونیست و رهبر چین می‌شد یک دورۀ زمانی داشت. الآن می‌خواهند دورۀ زمانی را برای آقای شی بردارند. در حوزۀ سیاسی، حزب کمونیست تغییر نکرد و اصلاحات سیاسی هم اتفاق نیفتاد. اصلاً، چین دارد بسته‌تر و تنگ‌تر و به‌نوعی پادشاهی می‌شود.

واقعیت‌های دهۀ حاضر از قرن بیست و یکم این اجماع را بین نخبگان سیاسی آمریکا ایجاد کرده‌است که آن‌ها عقب افتاده‌اند چون خود را معطل بحث‌های خاورمیانه کرده‌اند. موقع فرار نیرو‌های آمریکایی از افغانستان، بایدن گفت: «ما نمی‌توانیم بیش از این هزینه کنیم.» برآورد هزینۀ آمریکا برای سه هزار نیروی مستقر در افغانستان سالانه ۴۰ میلیارد دلار بود. آمریکایی‌ها پُرخرج هستند. افرادی که پیمانکار تجهیزات هستند دستمزد زیادی می‌گیرند، و تأمین این هزینه سخت است. بعضی‌ها در آمریکا می‌گفتند: «شما که مدتی است در افغانستان کشته ندادید چرا نمی‌مانید؟» جواب مقامات این بود که «ما کشته ندادیم چون با طالبان به توافق رسیدیم که خارج شویم. اگر این توافق به هم بخورد و خارج نشویم، کشته خواهیم داد.»

بعضی وقت‌ها اختلافِ نظر هم وجود دارد. وقتی آقای خلیل‌زاد با طالبان مذاکره می‌کرد، در همان دورۀ ترامپ، عملاً می‌گفت که متنی که با طالبان نوشته می‌شود متن تسلیم است. واقعاً هم همین است چون تنها درخواست آمریکایی‌ها این بود که اجازه دهند آن‌ها بدون کشته خارج شوند. آقای خلیل‌زاد می‌گفت: «ظرفیت ماندن مثل گذشته در افغانستان دیگر وجود ندارد» و به نوعی اذعان می‌کرد که متن تسلیم است، اما کار دیگری نمی‌شد کرد.

اگر نکاتی که خدمتتان عرض کردم درست باشد، شاهد تحولی در سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا هستیم و بیشتر هم شاهد خواهیم بود. این داستان‌ها به ترامپ و بایدن و اوباما مربوط نیست. همین آقای بایدن، زمانی که معاون رئیس‌جمهور بود، می‌گفت: «از افغانستان خارج شویم.»

در دورۀ ترامپ، نگاه ملّی‌گرایانه تقویت شد. ترامپ هم به‌صراحت می‌گفت که ملّی‌گرایی چیز خوبی است. در سخنرانی سازمان ملل، می‌گفت: «ما ملّی گرا هستیم، شما هم باشید، هیچ مشکلی نیست!» الآن، سیاست خارجی بایدن در خیلی حوزه‌ها همان سَبک ترامپ را ادامه می‌دهد. سیاست خارجی این‌ها نسبت به چین همان سیاست ترامپ است-البته، بعضاً با ادبیاتی متفاوت.

بایدن در انتخابات ۲۰۲۴ م. ۸۲ساله خواهد بود. تاکنون کسی نبوده که بخواهد در سن ۸۲سالگی یک دورۀ چهارسالۀ ریاست‌جمهوری را آغاز کند. با وضعیت جسمی‌ای که بایدن دارد، خیلی از اطرافیان او می‌گویند که در انتخابات شرکت نخواهد کرد. دموکرات‌ها در مقابل ترامپ کسی را نداشتند؛ به همین دلیل، پیرمرد پُرحاشیه‌ای را جلو آوردند و او رئیس‌جمهور شد. الآن، محبوبیت ترامپ از بایدن بیشتر است. خودِ ترامپ یا یکی از اطرافیانش (مثلِ پمپئو) در انتخابات ۲۰۲۴ م. حاضر خواهند بود-پمپئو به‌شدت وزن کم کرده و خودش را آماده می‌کند!

الآن، آدم وضعیت عراق را که می‌بیند غصه‌اش می‌گیرد. در کنار این غصه‌ها، فرصتی هم هست چون آمریکا دارد سیاستش را در منطقه عوض می‌کند. البته، سیا شبکه‌ای را که درست کرده و آدم‌هایی را که عربی و فارسی خواندند و نهاد‌هایی ایجاد کردند رها نمی‌کند، اما دیگر این‌ها در اولویت نخواهند بود. محدودیت مالی و فشار‌های دیگر در این تغییر مؤثر است. الآن، در کنگرۀ آمریکا، علناً به اسرائیل انتقاد می‌کنند. قبلاً این‌طور نبود. ما شاهد  تحول حزب دموکرات نسبت به اسرائیل هستیم.

جریان چپ حزب دموکرات، که دارد قدرت می‌گیرد، تبار اسپانیایی و سیاه‌پوست دارد. مردم ایالت جورجیا سال‌ها به جمهوری‌خواهان رأی می‌دادند؛ چرا جورجیا به سوی بایدن رفت؟ چرا آریزونا که کنار مرز مکزیک است به سوی بایدن رفت؟ به خاطر تغییر ساختار جمعیتی! جمعیت اسپانیایی‌تبار سیاه‌پوست در آمریکا دارد زیاد می‌شود. جمهوری‌خواهان به دنبال این هستند که جمعیت رنگین پوست نتوانند به‌راحتی رأی دهند.

ادارۀ آمار آمریکا گزارش داده‌است که تا سال ۲۰۴۵ م. اکثریت مردم آمریکا رنگین‌پوست خواهند بود. ما زمانی یک استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تگزاس را به یک وبینار دعوت کردیم. او می‌گفت ادارۀ آمار اشتباه کرده و این اتفاق در ۲۰۴۰ م. روی خواهد داد. اکثر بچه‌هایی که الآن در آمریکا به دنیا می‌آیند رنگین‌پوست هستند. همین الآن، اکثر افراد زیر ۱۸ سالِ آمریکا رنگین‌پوست هستند.

اصلاً چرا ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا شد؟ یکی از دلایل این بود که سفیدپوست‌ها دیدند کشور دارد به سمت غیرِ سفیدپوست‌ها می‌رود؛ بنابراین، ترامپ با آن ادبیات نژادپرستانه موفق شد.

تحولی در آمریکا در زمینۀ دموگرافی و جامعه‌شناسی سیاسی هست که بر روابط آمریکا با اسرائیل اثر می‌گذارد. رابطۀ آمریکا و اسرائیل خیلی قوی است و به جا‌های باریک نرسیده‌است، ولی نشانه‌های تغییر را می‌بینید.

شما درگیری بین حماس و رژیم صهیونیستی را دیدید؟ اولین موشک را حماس زد، اما حزب دموکرات سکوت کرد. خانم کامِلا هریس، که شوهرش یهودی و اتفاقاً از طرف‌داران اسرائیل است، سکوت کرد. طرف‌داران حزب دموکرات در یک نظرسنجی به دولت بایدن نقد داشتند که چرا از اسرائیل زیاد حمایت می‌کند. این تغییر کاملاً محسوس است. ما مدتی است پیگیر بحث‌های آمریکا هستیم. در گذشته، چنین چیز‌هایی نداشتیم.

پس، ضمن اینکه در عراق و جا‌های دیگر مشکل و دغدغه وجود دارد، ساده‌انگاری هم نباید بشود. آمریکایی‌ها هم کار خودشان را می‌کنند و پول و شبکه هم دارند، همۀ این‌ها درست، ولی تغییرات دیگری هم در منطقه می‌بینید که نمونۀ آن افغانستان است. آمریکا با بدبختی از آنجا فرار می‌کند. این هم یک روند است که باید به آن توجه شود. این فرصتی برای مردم منطقه است.

اخراج آمریکا از منطقۀ غرب آسیا یک بحث  جدّی است. دولت بایدن،  به خاطر شرایط خودِ بایدن و مسائل دیگر، برای مردم منطقه فرصت است. ما نمی‌دانیم بایدن تا آخر دوره‌اش بتواند دوام بیاورد یا نه، ولی اگر آمریکایی‌ها حضور فیزیکی‌شان را در منطقه کم کنند، سه سال آینده قطعاً فرصتی برای منطقه و نیروهای مترقی است. این‌ها پدرخواندۀ اسرائیل و جریان‌های دیگری هستند که دوستان در مورد آن‌ها صحبت کردند. این جریان‌ها ضربه خواهند خورد. باید از این فرصت به نفع مردم منطقه استفاده شود. در کنار دغدغه‌های موردی و هفتگی که دربارۀ روند‌های جاری منطقه داریم، آن نگاه بزرگ‌تر را نباید فراموش کنیم.

خوشچشم: من، خیلی خلاصه، یک تصویر کلان را ارائه می‌دهم و از جزئیات می‌گذرم. آمریکا در حال افول تدریجی است و با چهار-پنج بحران دست و پنجه نرم می‌کند:

(۱) بحران مالی. کسری بودجه و بدهی روزافزون دارد به شکل نجومی زیاد می‌شود. طیّ سال‌های آینده، عدد ۲۰ تریلیون دلار به ‌۳۰ تریلیون می‌رسد. وقتی هزینه‌ها بالا برود، سعی می‌کنند هزینه‌های گزاف را حذف کنند. آمریکای امپریالیست و امپراتور برای اینکه منافع نامشروعی در سراسر دنیا کسب و از گسترش قلمرو خود پشتیبانی  کند باید هزینه کند؛ باید هزینه‌های امور نظامی، سیاسی، شبکه‌سازی، حضور نرم، و شبکۀ رسانه‌ای را بدهد. وقتی این هزینه‌ها بالا رفت، مجبور خواهد بود به عقب برگردد. ترامپ این کار را می‌کرد و بایدن هم همین کار را می‌کند. بایدن نوع توافق دربارۀ خروج از افغانستان را به گردن ترامپ می‌اندازد، ولی او هم همین کار را می‌کند: در دورۀ او، سه-چهار پایگاه در قَطر برچیده شد، و نیرو‌ها برای حفظ منافع حیاتی به اردن رفتند.

(۲) بحران اعتماد. دومین مشکل عدم اعتماد یا بحران عدم اعتماد رفقای آمریکا به آمریکاست. نه فقط عربستان بلکه اتحادیۀ اروپا و ناتو هم همین کار را کردند. ماجرایی که با فرانسه بر سر زیردریایی‌ها پیش آمد ضربۀ بزرگی به اتحاد انگلستان-فرانسه، فرانسه -آمریکا، و فرانسه-استرالیا بود و خدشۀ شدیدی به آن‌ها وارد کرد. ناتو، که امید داشت با آمدن بایدن قضایا بهتر خواهد شد (اما نشد!)، دچار خدشه در روابط با آمریکا و در ائتلاف با آمریکاست. دیگر هیچ کس آمریکا را به عنوان یک شریک مطمئن نمی‌بیند. جدیداً، حتی اسرائیلی‌ها می‌بینند که آمریکا این توان را ندارد و برنامه‌اش این است که خودِ اسرائیل نقش برجسته‌تری ایفا کند.

(۳) دولتِ ضعیف. دولت آمریکا یک دولت ضعیف (weak state) است که دچار بحران مشروعیت هم هست. الآن، طرف‌داران ترامپ از طرف‌داران بایدن بیشترند ‌و بایدن در نظرسنجی‌ها در پایین‌ترین سطح محبوبیت قرار دارد. او از نگاه بسیاری از سفیدپوستان آمریکایی مشروعیت ندارد. البته، جوامع دیگر آمریکایی هم به بایدن شدیداً انتقاد دارند که چرا منفعلانه عمل می‌کند. نه تنها بایدن که اصلاً حکومت آمریکا مشروعیت داخلی خود را از دست می‌دهد. در چند سال گذشته، تظاهرات زیادی در آمریکا دیدیم. اتفاقی که در انتخابات افتاد و بی‌سابقه بود که به کنگره یورش بردند نشان می‌دهد که اصلاً انتخابات را-که به قول خودشان، رکن دموکراسی است-قبول ندارند. به‌سادگی، حکومت را زیر سؤال می‌برند. نه فقط دولت بایدن که کلاً حکومت را زیر سؤال می‌برند!

(۴) بحران کنترل وقایع. آمریکا، که دوساعته در همه جای جهان حکومت عوض می‌کرد، در حدّی ضعیف شده که حتی عقب‌نشینی خودش را نمی‌تواند کنترل کند، بر وقایع کشور‌های مختلف غرب آسیا و حتی حیاط خلوت خودش در آمریکای لاتین کنترل ندارد، بر بازیگرانی که در سطح قدرت منطقه‌ای هستند کنترل ندارد، حتی روی بعضی از قدرت‌های کوچک‌تر کنترل ندارد. آمریکا، که ابرقدرت نظامی و اقتصادی دنیاست، بر قدرتی در سطح ایران و حتی کوچک‌تر از ایران هیچ کنترلی ندارد و نمی‌تواند بازیگران را کنترل کند. خروجیِ آن ناتوانی در کنترل وقایع و نتایج پروسه‌ها و روند‌هاست: نمی‌توانند چیزی را که می‌خواهند رقم بزنند.

 

این بحران‌ها هم‌افزایی دارند. به نظر من، آمریکا، که به شکل روزافزون در مسیر افول حرکت می‌کند، با بحران‌های بیشتری روبه‌رو خواهد شد. آن‌ها چالش‌های زیادی خواهند داشت که به بحران تبدیل خواهد شد-به‌ویژه، بحران‌های داخل جامعۀ آمریکا!

این‌ها سبب پدید آمدن دو-سه تا مشکل اساسی در منطقۀ ما شده‌است. اولین مشکل در این است که آمریکایی‌ها با ایران با استراتژی مهار برخورد می‌کردند. یکی از ارکان فرمول چماق و هویج تهدیدِ باور‌پذیر بدون اقدام بود. بعد از وقایع عینُ‌الاسد و کشتی انگلیسی، هنوز هم وقتی تهدید صورت می‌گیرد همه آماده‌باش هستند، اما دیگر در آن حد تأثیر نمی‌گذارد که مقام مسئول ما در تأیید و توجیه برجام بگوید که «روزی به ما گفتند: آمریکایی‌ها همین فردا صبح ممکن است حمله کنند» و منظورش این باشد که برجام سایۀ شوم جنگ را برچیده‌است.

به عینُ‌الاسد حمله شد؛ و آقای ترامپ، که تهدید کرده بود ۵۲ نقطه را در ایران می‌زنم، کاری نکرد و گفت: «ناتو باید به خلیج فارس بیاید و هزینه بدهد.» این استراتژی دقیقاً از سال ۲۰۱۷ م. شروع شد. آمریکا ضعیف شده و فهمیده دیگر برای کاهش قدرت چین از راهِ بالا بردن ریسک اقتصادی فرصتی نمانده‌است. به‌زودی، تحولات به نقطه‌ای بازگشت‌ناپذیر خواهد رسید و دیگر حتی نمی‌توان این روند را کُند کرد.

لذا، بعد از دو بار شکست در دهه‌های اول و دوم جنگ‌های منطقه‌ای و نیابتی در خاورمیانه-به خاطر پایداری محور مقاومت و حاج قاسم و سپاه قدس-برای بار سوم دارند فعالیت می‌کنند. ‌قبلاً می‌خواستند هژمونی و نظمشان را تثبیت کنند و بعد به سراغ چین بروند، اما از دورۀ اوباما فهمیدند که عقب ماندند و حالا دارند با توقعات پایین‌تر این کار را انجام می‌دهند.

توقع پایین‌تر این است که اگر نمی‌توانند نظم خود را گسترش دهند، حداقل، حالا که به طرف چین می‌روند مراقب باشند که خلأی ایجاد نشود که قدرت ایران در این منطقه جهش کند. این خلأ باید پوشانده شود. چه‌طور؟ در درجۀ اول، به اسرائیل مأموریتی خودخواسته دادند که در چارچوب استراتژی مهار ایران، استراتژی جهانی آمریکا، و  دکترین امنیت ملی اسرائیل است.

قرار شد اسرائیل نقش برجسته‌تری ایفا کند و عرصۀ تهدید و تنش را به جنوب و شمال ایران گسترش دهد تا معادلۀ وحشت و تهدید به وجود بیاورد و تحت محاصرۀ حزبُ‌الله، سوریه، عراق، یمن، و ایران ‌نباشد. اسرائیل می‌خواهد در این تهدید معادله و موازنه ایجاد کند؛ لذا، خود را در سرزمین‌های مجاور ما (در شمال عراق، آذربایجان، و امارات) تقویت می‌کند.

آمریکا می‌تواند نیرو‌های نیابتی و اجاره‌ای مثل اسرائیل و داعش داشته باشد. می‌خواهند تنش را در اطراف ما زیاد کنند و ما را محدود  کنند و در حصر استراتژیک قرار دهند. با توجه به اینکه سیاست دولت رئیسی این است که روابط با همسایه‌ها برای بهبود وضعیت اقتصادی گسترش یابد، در مرزهای ما با کشور‌های همسایه تنش روزافزون ایجاد می‌کنند. پشت سر همۀ این‌ها، اسرائیل نقش بسیار برجسته‌ای دارد. قرار است اسرائیل-تحت عنوان عادی‌سازی روابط، رزمایش مشترک، پیمان‌های دفاعی، و گسترش استقرار نیرو-در خلیج فارس حضور پیدا کند. البته، ما یک ناوگروه به دریای سرخ فرستادیم و اجازه ندادیم این اتفاق بیفتد. اخیراً، اسرائیل رزمایش مشترکی با امارات و چند کشور دیگر برگزار کرد؛ یک رزمایش هم در خودِ اسرائیل برگزار کردند که فرماندۀ نیروی هوایی امارات در آن شرکت داشت و خودش خلبانی کرد! کم‌کم، دارند به این جریان رسمیت می‌دهند که نیرو اعزام کنند. البته، نیروی دریایی اسرائیل نسبت به ما خیلی کوچک‌تر است، اما سعی می‌کنند نیروی کِـیفی داشته باشند.

ائتلاف‌های ناتو هم دارد فعال می‌شود تا عقب‌نشینی آمریکا از منطقه فضایی برای ما ایجاد نکند و ما در تنش باشیم. طبعاً، جمهوری اسلامی باید هم در فضای پدافندی و هم آفندی فعال باشد-یعنی در چارچوب بازی آن‌ها پدافند کند و خودش بازی دیگری ایجاد کند که در آن نقش آفندی داشته باشد.

وقتی به یک تقابل ۱۰۰ درصدی در بابُ‌المندب یا انتهای دریای سرخ رسیدیم، باید دید که ما اقدام می‌کنیم یا می‌گذاریم تا نزدیک دریای عرب بیایند و به دریای عمان برسند و بعد می‌خواهیم اقدام کنیم. به نظر من، هرچه دیر‌تر شود به ضررِ ماست. اگر از این زمان جلو‌تر برویم، اسرائیلی‌ها قطعاً در نقش جدیدشان جا می‌افتند و مشکلات بیشتری برای ما پدید می‌آورند. اگر زودتر با آن‌ها تقابل کنیم، هزینه‌ها نسبت به یک یا دو سالِ دیگر برای ما پایین‌تر خواهد بود. تنها خطّ قرمز آن‌ها هم جنگ است؛ سعی می‌کنند اقداماتی از نوع خرابکاری امنیتی یا ترور انجام دهند. می‌خواهند استراتژی تهدیدِ از اعتبار افتادۀ آمریکا را-که بعد از عینُ‌الاسد باور‌پذیری آن از دست رفت-باور‌پذیر کنند.

آمریکایی‌ها عاقلانه‌تر رفتار و فاصلۀ خود را از خطّ جنگ با ایران حفظ می‌کنند، اما اسرائیلی‌ها حاضرند در این فضا بیشتر جلو بروند و به کار‌های پُرخطرتر دست بزنند اگرچه نمی‌خواهند خطّ قرمز جنگ را رد کنند. این باعث خواهد شد کارهای نسنجیده و گستاخانه‌ای مثل حمله به نطنز و ترور آقای فخری‌زاده را انجام دهند. ایران و آمریکا و اسرائیل جنگ نمی‌خواهند؛ اما در این فضای پُر از تنش و التهاب، با خصوصیت‌های رفتاری اسرائیل، احتمال بروز جنگ ناخواسته هست-من شروع برنامه‌ریزی‌شدۀ جنگ را احتمال نمی‌دهم.

بنابراین، در چارچوب استراتژی مهار ایران و استراتژی منطقه‌ای جهانی آمریکا و دکترین امنیت ملّی اسرائیل (که می‌خواهد منطقۀ تنش را از سرزمین‌های خودی به سرزمین‌های دشمن گسترش دهد)، قطعاً ما تنش‌های بسیار بیشتری با اسرائیل خواهیم داشت.

از طرفی، وقتی ابرقدرتی دچار افول می‌شود، قطعاً بازیگران منطقه‌ای رقابت شدیدی می‌کنند تا سهم از دست رفتۀ امپراتوری را به دست بیاورند. ایران، که از اول پای کار بود، یکی از دلایل افول آمریکاست. اگر طرح‌های آمریکا موفقیت‌آمیز نبود و این هشت تریلیون دلارِ آن‌ها از بین رفت به خاطرِ این بود که ما دو بار با آن‌ها مقابله کردیم. با این وضع، ما قطعاً با اسرائیل تنش خواهیم داشت، اسرائیلی که انگیزه و گستاخیِ لازم را دارد. اتحاد‌های کوچکی برای عادی‌سازی روابط با اسرائیل شکل گرفته‌است. اسرائیل یک اتحاد پشتِ پردۀ نانوشته با اردوغان هم ضدّ منافع ما در منطقۀ قفقاز دارد. این دو دشمن استراتژیک و رقیب منطقه‌ای ما هستند. بعدتر، شاید اسرائیل بتواند اتحادی دربارۀ انرژی با قبرس و کشور‌های دیگر هم ایجاد کند.

به نظر می‌رسد هرچه افول آمریکا رو به عقب می‌رود، ما در فضای ملتهب‌تر و پُرتنش‌تری با اسرائیل قرار می‌گیریم. من فکر می‌کنم که تا چند سال دیگر، اگر جنگ هم صورت بگیرد، آمریکایی‌ها پا پس می‌کِشند و نهایتاً از نظراطلاعاتی به اسرائیل کمک می‌کنند.

صاحبان قدرت و ثروت دو دسته هستند. یک دسته گلوبالیست‌هایی هستند که در اواخر دهۀ ۱۹۸۰ یا ۱۹۹۰ م. ظهور کردند و ثروتمندان جهان شدند و در پی جهانی‌سازی هستند. شرکت‌هایی مانندِ گوگل و مایکروسافت شرکت‌های کوچکِ چهار-پنج هزار نفری در جهان دارند که کار را برون‌سپاری می‌کنند. بیشتر این‌ها دموکرات هستند اگرچه برخی از جمهوری‌خواهان پشت آن‌ها قرار دارند. در مقابل، ثروتمندان قدیمی از طبقۀ سنّتی جمهوری‌خواه هستند و صنایع نفت و گاز و خودرو‌سازی را در اختیار دارند، صنایع ده‌ها هزار نفری که اکثراً هم در داخل آمریکا مستقرند. البته، بیشتر ثروتمندان دنیا از همان گروه جدید اول‌اند.

این‌ها با هم تقابلی ایجاد کرده‌اند. ما این تقابل را در رقابت ترامپ و هیلاری کلینتون می‌دیدیم. وقتی کلیّت آمریکا دچار افول و تهدید و ضعف است، باید خیلی غیرِ هوشمند باشند که این تقابل را به یک رقابت براندازانۀ درونی تبدیل کنند. باید اختلافاتشان را به نفع رقابت با چین و ایران و روسیه کنار بگذارند. البته، این احتمال وجود دارد که این اتفاق نیفتد و به منافع همدیگر بیشتر ضربه بزنند.

در پیگیری استراتژی‌های آمریکا نسبت به چین، بایدن مثل ترامپ عمل کرده‌است. ایران که تکلیفش از اواخر دورۀ بوش معلوم بود، اما ترامپ بد بازی کرد و به حرف کارشناسان گوش نداد. او نمی‌فهمید که مؤلفه‌هایش جای بازی مشخص دارد و زیاده‌روی می‌کرد. اوباما هیچ وقت تهدید نمی‌کرد که «من به ایران حمله می‌کنم» بلکه می‌گفت: «همۀ گزینه‌ها روی میز است»؛ بوش می‌گفت: «ایران را جزء محور شرارت گذاشته‌ام» تا پیام غیرِ مستقیم بدهد. ولی ترامپ این را نمی‌فهمید و می‌گفت: «این حرف‌ها یعنی چه؟ اگر بزنند، ما هم ۵۲ نقطۀ فرهنگی را می‌زنیم.» حواسش نبود که وقتی به عنوان ابرقدرت بدون پشتوانه تهدید می‌کنی اُبهت خود را از بین می‌بری یا ناگزیر وارد جنگی می‌شوی که به لحاظ اقتصاد و منافع راهبردی آمریکا به نفع نیست.

به‌رغم همۀ این حرف‌ها، ترامپ حمله نکرد. بایدن هم همین کار را می‌کند. تفاوتی ندارد. ترامپ جمع شدن آمریکا به داخل را با سرعت بیشتری دنبال می‌کرد؛ بایدن همان مسیر را با سرعت کمتری می‌رود. به نظر می‌رسد از سال ۲۰۱۷ م.، که بودجۀ پنتاگون تغییر کرد، در خاورمیانه فقط دو جا هست که باید نگران آن باشیم:

(۱) غرب عراق و شرق سوریه، همان قائم و بوکمال و تنخ! از آنجا، می‌شود کانال مدیترانه‌ای ایران را در حمایت از اسرائیل قطع کرد. اسرائیل به‌تدریج جزء سنتکام و به دریا وارد شد. قرار است از این منفعت استراتژیک محافظت کنند و مراقب باشند که ایران، در شرایط کم‌رنگ شدن حضور آمریکا در منطقه، اسرائیل را دچار معضل نکند. برای همین، چند قرارگاه خود را خالی کردند و نیرو‌ها را از قطر به اردن بردند تا نزدیک همین مرز‌ها قرار بگیرند. عینُ‌الاسد هم، به عنوان یک پایگاه استراتژیک، به کلّ خطّ غربی و ایران پوشش هوایی خواهد داد.

(۲) خلیج فارس. در آنجا، لازم نیست کاری کنند و فقط دستورالعمل‌ها بازبینی خواهند شد: فرآیندهایی که جواب داده می‌ماند؛ فرآیندهایی که جواب نداده‌است بازبینی می‌شود تا تأمین بدون اختلال محموله‌های انرژی و… برای آمریکا و متحدانش تضمین شود؛ اما قرار نیست دوباره استقرار نیرو در خلیج فارس شدت بگیرد.

در چارچوب سیاست انقباض، بایدن همان مسیر ترامپ را می‌رود که کار را به ناتو و اسرائیل واگذار کند. من فکر نمی‌کنم ما به هیچ عنوان کوتاه بیاییم (و تا حالا هم نشان دادیم کوتاه نمی‌آییم)، ولی هدف آن‌ها این است. در بودجۀ مصوب پنتاگون برای سال ۲۰۱۷ م.، این دو مورد مکرراً نوشته شده‌است. وقتی این دو هست، با جای دیگر اصلاً کاری ندارند.

مهتدی: بابُ‌المندب چه؟

خوشچشم: نه! اسمش نبود، فقط خلیج فارس و دیوارۀ غربی عراق. در مورد خلیج فارس، نکته همین است که فقط دستورالعمل‌ها مورد بازبینی قرار می‌گیرد. طبیعی است که در این فضا، ما کم‌کم آمریکا را در عقب پیکان و اسرائیل را در نوک پیکان می‌بینیم. به نظر من، از دو سال پیش که آمریکایی‌ها در عینُ‌الاسد فهمیدند که تقابل در میدان سخت ممکن نیست و هزینه‌هایش بالاست، بر جنگ ترکیبی در حوزه‌های نیمه‌سخت و نرم تمرکز کردند-جایی که ما ضعیف هستیم، رسانه و راهبرد نداریم، نمی‌توانیم مثل حوزۀ سخت بازدارندگی ایجاد کنیم، و عِدّه و عُدّۀ ما خیلی بد است.

ما همیشه به محور مقاومت در چارچوب امنیتی-نظامی نگاه می‌کنیم؛ هیچ وقت به محور مقاومت به عنوان یک قطب اقتصادی نگاه نکردیم. ما به دنبال دور زدن تحریم‌ها نرفتیم و عراق و سوریه و لبنان را اجزای یک زنجیره ندیدیم. حتی موقعی که می‌شد از بانک‌های آن‌ها استفاده کرد و تحریم را دور زد و قانون سِزار هنوز تصویب نشده بود، از فرصت استفاده نکردیم.

همان‌طور که عرض کردم، اسرائیل فقط در فضای امنیتیِ تخریب و ترور کار می‌کند. چرا؟ برای اینکه هزینه‌هایش به‌مراتب برای آن‌ها کمتر است. هر عاقلی بخواهد نخست‌وزیر یک کشور را بزند معلوم است که اسلحۀ تک‌تیرانداز را مناسب می‌بیند؛ چرا باید اسلحه‌ای بردارد که سر و صدا دارد و توجه همه را جلب می‌کند؟ پهپاد کجا و تک‌تیرانداز کجا؟ این سناریو اصلاً خوراک رسانه است.

در لبنان و سوریه، چون حضور ما در حوزه‌های دیپلماسی و رسانه و اقتصاد بر اساس کنشگری فعال نیست، آن‌ها دقیقاً همین‌جا را انتخاب کرده‌اند. به‌راحتی، با ایجاد فتنه‌های متفاوت از داخل، ما را دچار اصطکاک و سرگرمی و سرگردانی می‌کنند؛ اسرائیل هم به تنش اضافه می‌کند. ما در این فضا گیر کرده‌ایم و رشد نمی‌کنیم مگر اینکه راهبرد درستی داشته باشیم. همان‌طور که در حوزه‌های امنیتی و نظامی راهبرد ایجاد کردیم، در حوزۀ اقتصادی و دیپلماسی نرم هم باید راهبرد کنشگرانۀ فعال داشته باشیم. در گسترش روابط، هنوز کار راهبردی و تیم‌سازی نمی‌بینیم. منتظریم ببینیم که بالاخره در این فضا‌ها کنشگر می‌شویم، یا کماکان، مثل ۲۰ سال گذشته، بدون راهبرد حرکت می‌کنیم.

زورق: در نظریۀ سیستم‌ها گفته می‌شود که یا باید سیستم خودش را با محیط منطبق کند یا باید محیط خود را با سیستم منطبق کند. وقتی هوا سرد شد، باید لباس گرم بپوشیم یا دمای محیط را بالا ببریم. اگر هیچ‌یک از این دو کار را نکنیم، سرما می‌خوریم.

روس‌ها لباس شوروی را به تن داشتند. وقتی دیدند نمی‌توانند محیط را تغییر دهند، خود را با محیط منطبق کردند و از مارکسیسم به ناسیونالیسم تغییر جهت دادند؛ نتیجه‌اش را هم گرفتند: اگر این کار را نکرده بودند، نهضت‌های رادیکالی که به اسم اسلام در ازبکستان، تاجیکستان، آذربایجان، و… وجود داشت به هم وصل می‌شدند. آمریکا ۴۰ سال است که تلاش می‌کند اما سماجت دارد و می‌گوید: «من محیط را تغییر می‌دهم.»

به هر حال، شعار‌های قبلی بی‌نتیجه مانده‌است. روزی هرجا کودتا می‌شد یک پسوندِ خلق داشت: جمهوری خلق کنگو، جمهوری خلق کره…؛ الآن، هر سیاستی ایجاد می‌شود، به‌حق یا به‌ناحق، پسوندِ اسلامی دارد. پرسش مهم این است که آیا این بینش در آمریکایی‌ها وجود دارد که بدانند محیط را نمی‌توانند خیلی تغییر دهند و باید خود را با محیط منطبق کنند یا خیر.

خوشچشم: الآن فرمودند که در خاورمیانه دارد چنین اتفاقی می‌افتد.

زورق: نه، چیزی که گفته شد انفعالی بود. گفتند آمریکا می‌خواهد عقب‌نشینی کند؛ این به معنای تطابق با تحولات محیطی نیست. تطابق با تحولات محیطی چیزی است که ما از روس‌ها دیدیم. مثلاً، در سوریه، گزینه‌های روسیه می‌توانست به این ترتیب باشد:

(۱) طرف اسرائیل را بگیرد

(۲) بی‌طرف باشد

(۳) به دولت سوریه بگوید که باید لائیک بماند و ارتباط خود را با ایران قطع کند تا روسیه به او کمک کند

(۴) به طرف ایران بیاید، که در مقابل آمریکا ضعیف به نظر می‌رسید، اما نیرویی بالنده و فرساینده بود.

روسیه تصمیم گرفت طرف نیروی بالنده را بگیرد چون داشت خود را با محیط منطبق می‌کرد و جاه‌طلبی آن‌قدر فریبش نداده بود که نفهمد که نمی‌تواند محیط را تغییر دهد. اینکه چرا این محیط به وجود می‌آید به حرکت تاریخ ارتباط دارد و بحث آن مفصّل است، اما برای آمریکا خیلی دیرشده که خود را با محیط منطبق کند. آیا شواهدی هست که بخواهد خود را با محیط منطبق کند؟ من شاهدی نمی‌بینم!

 

ایزدی: آمریکایی‌ها متوجه شدند که سیاستی که در خاورمیانه داشتند در خاورمیانه آن‌ها را جلو نبُرد و باعث شد از جا‌های دیگر دنیا هم عقب بیفتند؛ به این نتیجه رسیدند که باید کاری کرد و تغییری باید انجام شود. اگر منظور شما این است، قطعاً دارد اتفاق می‌افتد.

زورق: این حداکثر به این معناست که متوجه شده‌اند که نمی‌توانند محیط را تغییر دهند. من در چارچوب نظریۀ سیستم‌ها صحبت می‌کنم: آیا شاهدی می‌بینید که برای تطابقْ برنامه‌ریزی داشته باشند؟

ایزدی: این درک و اجماع ایجاد شده‌است. این حرف‌ها را بعضی از کارشناسان غرب آسیا از ۳۰ سال پیش می‌زدند اما در اقلیت بودند و خیلی به حرفشان توجه نمی‌شد. الآن، آرام‌آرام، دارد بر سر آن اجماع می‌شود. البته، این تفکر مخالفانی دارد-از جمله، اسرائیل و لابی اسرائیل در آمریکا مخالف‌اند. اسرائیلی‌ها متوجه هستند که اگر آمریکا در منطقه ضعیف شود، چون برادر بزرگ است، عقبۀ آمریکاییِ اسرائیل مورد تردید قرار می‌گیرد و جایگاه اسرائیل افت می‌کند. این مسئله حل نشده و هنوز بر سر آن دعواست، اما می‌شود گفت که روندی شروع شده‌است.

در آمریکا، الآن تقریباً اجماع شده که دولت‌سازی و ملت‌سازی کار خوبی نبود و در افغانستان و عراق جواب نداد؛ باید کار دیگری کرد؛ این روش که آمریکا جایی را اِشغال کند و امید داشته باشد که با پول، شبکه، سفارت، و ارتباط، کشوری را بر اساس دغدغه‌های خود از نو بسازد شدنی نیست. ‌

به قول شما، محیط را نمی‌توان عوض کرد، اما آمریکا بهتر است چه کار کند؟ اگر ما مقام آمریکایی بودیم و فشار لابی اسرائیلی و معضلات این‌چنینی را نداشتیم، باید چه می‌کردیم؟ چه به نفع آمریکا بود؟ الآن نیروهای آمریکا از خیلی از جا‌ها اخراج می‌شوند و در جا‌های دیگر هم لزوماً وضعیت خوبی ندارند.

اگر ما آمریکایی بودیم، باید واقعیت‌های منطقه را آن‌گونه که هست-فارغ از فشار‌ها و لابی اسرائیل-درک می‌کردیم و متوجه می‌شدیم که باید از ظرفیت‌هایی در منطقه که با منافع آمریکا همسوست حمایت کنیم. به این ترتیب، در ایران باید چه می‌کردیم؟ قطعاً، نباید هر بار که جریان اصلاح‌طلبِ بعضاً علاقه‌مند به غرب در ایران قدرت می‌گرفت حال آن‌ها را می‌گرفتیم!

هر بار این رفقا به قدرت می‌رسیدند، آمریکایی‌ها باید با آن‌ها راه می‌آمدند و پروژه‌ای با آن‌ها  تعریف می‌کردند تا ایران را به سمتی که می‌خواستند ببرند. بعد که خیالشان از ایران راحت می‌شد، در هر جای دیگر دنیا هر کار می‌خواستند می‌کردند. عده‌ای در آمریکا همین ذهنیت را داشتند؛ می‌گفتند: «جمهوری اسلامی را نمی‌شود سرنگون کرد، اما می‌شود ایران را با همین جریان اصلاح‌طلب به مسیری که می‌خواهیم ببریم و ماهیت انقلاب را عوض کنیم؛ جمعیت جوان ایران هم در آنجا به ما کمک می‌کند.» این ادبیات استاندارد مطرح آمریکایی بود، منتها اسرائیلی‌ها و لابی اسرائیل نگذاشتند این اتفاق بیفتد چون اصولاً با ایران مشکل دارند. آن‌ها ایران را، به عنوان کشور بزرگی که نفت و جمعیت بالا دارد، در منطقه رقیب خودشان می‌دانند و سال‌هاست که به دنبال تجزیۀ ایران هستند. کار‌هایی که اسرائیل در آذربایجان می‌کند در راستای تجزیۀ ایران است. آن‌ها نمی‌خواهند دعوای ایران با آمریکا تمام شود و ایران قدرت بگیرد. اسرائیل نمی‌خواهد کشوری بزرگ‌تر و غنی‌تر (به لحاظ ذخایر نفت و گاز) در کنارش باشد.

در دورۀ ترامپ هم بعضی از کارشناسان اسرائیلی به او می‌گفتند: «شما خیلی به دنبال سرنگون کردن جمهوری اسلامی نباش. فرض کن سرنگون شد. دولت بعدی که می‌آید، اگر یک ذره دغدغۀ ملّی داشته باشد، همان آش و همان کاسه است. تازه، دولت بعدی لزوماً اسلام‌گرا نیست و بهانه‌ای نداریم تا با آن درگیر شویم. پس همان مشکل اصلی که ایران است را باید حل کرد»!

خلاصه، تغییر در ذهن آمریکایی‌ها مورد اجماع قرار می‌گیرد، اما چیز‌هایی که خیلی‌ها می‌فهمند را نمی‌توانند در عمل اجرا کنند چون لابی اسرائیل-که فعلاً هنوز قدرت دارد-مانع تراشی می‌کند. شما می‌گویید: «ما نشانه‌هایی نمی‌بینیم.» چرا نمی‌بینید؟ چون فعلاً در آمریکا به باور‌هایی رسیده‌اند که در عمل اتفاق نیفتاده‌است. یک مورد در افغانستان اتفاق افتاد که پدر آقای بایدن را درآورد. یکی از دلایل افول او در نظرسنجی‌ها همین است. جمهوری‌خواهان، دموکرات‌های متصل به تفکر سنّتی، و حتی وزیر دفاع اوباما که دموکرات بود به خروج نیروها از افغانستان اعتراض کردند. تغییر سیاست پُرهزینه است.

در زمان امضای برجام، عده‌ای از رفقای اصلاح‌طلب ما می‌گفتند آمریکا می‌خواهد به‌تدریج منطقه را ترک کند. این را می‌فهمیدند. بعد می‌گفتند: «برجام می‌خواهد رابطۀ ایران و آمریکا را اصلاح کند.» بعد می‌گفتند: «آمریکا می‌خواهد کلید منطقه را به ما بدهد.» این حرف خنده‌داری است! آمریکا برای چه باید کلید منطقه رابه ما بدهد؟ چون این‌ها به برجام و رابطه با آمریکا علاقه‌مند بودند، داده‌هایی را دربارۀ کاهش حضور آمریکا می‌دیدند و به نفع ذهنیتی که داشتند از آن داده‌ها نتیجۀ غلطی می‌گرفتند.

اگر نکاتی که خدمتتان عرض کردم درست باشد، باید از سه سالِ باقی‌ماندۀ ریاست‌جمهوری بایدن به عنوان فرصت استفاده کنیم. باید هزینه‌های حضور آمریکا در اینجا را افزایش دهیم و تفسیر‌های این باور را که سیاست آمریکا در منطقه غلط بوده‌است بیشتر عملیاتی کنیم. باید خروج‌های بیشتری شبیه افغانستان اتفاق بیفتد-ظاهراً، قرار است تا پایان سال میلادی جاری از عراق هم خارج شوند.  این نیاز به طراحی و فکر و برنامه دارد. افول آمریکا و اخراج آمریکا از منطقه یک روند است. بر اساس آن هدف، باید طراحی و برنامه‌ریزی کرد.

زورق: من احساس می‌کنم آمریکا در قبال مشکلات خاورمیانه مثل غریقی است که دو سنگ به پا‌های او بسته شده‌است: اسرائیل و عربستان سعودی. اگر این دو سنگ را از پای خود باز کند، می‌تواند بالا بیاید؛ اگر باز نکند، غرق خواهد شد.

مهتدی: من معتقدم عوامل ضعف ایالات متحده آمریکا، که دوستان محترم برشمردند، به شکل یک روند ادامه دارد. هیچ برنامه‌ای برای توقف این روند یا تغییر عناصر داخلی این روند وجود ندارد. نتیجۀ آن درون‌گرایی است-همان که ترامپ گفت: «اول آمریکا.» (America first.) این درون‌گرایی زیاد‌تر می‌شود. تنها راه برای حلّ مشکلات داخلی کاستن از حضور در خارج است. در غرب آسیا این اتفاق می‌افتد.

به نظر من، این‌ها در شرق و دریای چین هم موفق نخواهند بود چون کسی نمی‌تواند در امور داخلی چین دخالت یا لابی کند. شاید تنها نقطۀ ضعف چین سین‌کیانگ و مسئلۀ اویغور‌هاست، که آمریکایی‌ها از آن نهایتِ استفاده را می‌کنند. اگرچه آمریکایی‌ها توانستند در منطقۀ غرب آسیا موانعی ایجاد کنند، برنامۀ یک کمربند، یک جادۀ چین پیش خواهد رفت و سرمایه‌گذاری‌های چین در آسیای مرکزی و خاورمیانه جواب خواهد داد.

آمریکا روزبه‌روز درون‌گرا‌تر خواهد شد. به نظر من، آمریکا حتی این دو تا وزنه را هم که فرمودید (عربستان و اسرائیل) رها کرده‌است! از نظر نظامی، آمریکا در مورد اسرائیل هیچ کاری نمی‌تواند بکند. با بازدارندگی‌ای که در لبنان و نوار غزه هست، مسئله اصلاً راه حلّ نظامی ندارد. آمریکا پول و اسلحه می‌دهد، که تا الآن به اندازۀ کافی داده‌است. بیش از این، کاری نمی‌تواند بکند. خودِ اسرائیل هم برای حفظ امنیتش بیشتر به سوی روسیه می‌رود. ملاقات‌های مکرر با آقای پوتین دارند چون می‌دانند آمریکا بیش از این کاری نمی‌تواند بکند. نفوذ روسیه در منطقه دارد بیشتر می‌شود. کشور‌های حوزۀ خلیج فارس (مثلِ عربستان و کویت و بحرین) هم می‌دانند آمریکا دیگر قادر به حفظ امنیتشان نیست-آمریکا به آن‌ها گفته‌است سراغ اسرائیل بروند. این‌ها همه، در چارچوب برنامۀ آبراهام، به سمت اسرائیلی رفته‌اند که قادر به حفظ امنیت خودش هم نیست!

موضوع آفندی که فرمودند مسئلۀ دقیقی است. من فکر می‌کنم عوامل ضعف داخلی در آمریکا و در داخل رژیم صهیونیستی طوری است که اگر ما فقط نظاره‌گر باشیم و هیچ اقدام آفندی هم نکنیم، روند فروپاشی روزبه‌روز خود را نشان می‌دهد. از درون از هم می‌پاشند. امروز مهاجرت معکوس از اسرائیل زیاد است و روزبه‌روز بیشتر می‌شود؛ یعنی خطر نابودی اسرائیل از درون بیشتر است. (بعد از داخل، اولین خطر حزبُ‌الله است که اگر جنگ شود، می‌تواند روزی دو هزار موشک از شمال تا جنوب به اسرائیل شلیک کند.)

همۀ این‌ها متوجه روسیه هستند. اسرائیل، از زمان نتانیاهو، چند وقت یک بار با پوتین ملاقات داشت. الآن بـنِت همان کار را می‌کند.

با این حال، مشکل ما مربوط به داخل و عدم اجماع نخبگان فکری و اجرایی است. اگر ما در داخل در مورد مسائل داخلی و سیاست خارجی به اجماع می‌رسیدیم و طبق استراتژی عمل می‌کردیم، به نظر می‌رسد وضعیتمان خیلی بهتر از الآن بود!

رویوران: آقای ایزدی از فرصت ما صحبت کردند. آقای خوش‌چشم به نکاتی اشاره کردند. آقای مهتدی در ارتباط با منطقه و آمریکا سخن گفتند.

من نکتۀ آخر را بگویم. تصور می‌کنم نیاز قطعی جمهوری اسلامی ایران تعریف راهبرد جدید متناسب با شرایط امروز است. ما همچنان درگیر سیاست انفعالی هستیم و راهبرد فعالی در سطح منطقه نداریم. بله، دیگران در سطح منطقه آتش‌هایی به پا می‌کنند و ما هم تلاش می‌کنیم که آن‌ها را خاموش کنیم، ولی متأسفانه، راهبرد تهاجمی‌ای نداریم که دشمن را به این نتیجه برساند که رویّه‌هایش را تغییر دهد. خلأ‌ها همچنان خیلی زیاد است و دشمن هر روز در منطقه بحران می‌آفریند. ما مقابله می‌کنیم ولی یک چارچوب راهبردی نداریم و منفعل هستیم.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.