بازی ولی تمام نشد،برگرفته از «نخستین رویاروئی های اسلام وسکولاریزم»(قسمت دوم)

0 173

علی دست به کار امور شد . نخستین روزهای حکومت علی در مدینه یادآور نخستین روزهای تشکیل دولت محمد در مدینه بود . مستضعفین را شور و شوقی فرا گرفته بود که به شکوفایی گلبوته ها زیر باران بهاری می مانست . آنها قد کشیده بودند و بزرگ شده بودند و همت و اندیشه و اراده و شخصیتشان توسعه یافته بود . علی در مسجد مانند پیامبر نشست . بگونه ای که مجلسش فراز و فرود نداشت . همه با هم برابر شده بودند نه از نظر داشته های مادی – که در چشم علی هر چه بود مقداری نداشت – که از نظر ارزش انسانی . اولین ضرورت عینی تعیین تکلیف بصره و کوفه و مصر بود که فرماندارانش همه به دمشق گریخته بودند . زیرا آنها همه در برانگیختن فتنه ای که به قتل عثمان انجامید نقش آفرین بودند .

در میان این سه منطقه ، بصره و کوفه الویت بیشتری داشت . بصره دروازه پارس بود و کوفه دروازه بیزانس . عثمان بن حنیف مأمور اداره بصره شد و عماره بن شهاب مسئولیت اداره کوفه را بر عهده گرفت . قیس بن سعد حکم اداره امور مصر را دریافت کرد .

ولی معاویه از پیش حاکمان بصره و کوفه را تعیین کرده بود : طلحه و زبیر . آنها اگرچه حکم مکتوبی از معاویه دریافت نکردند ولی با حرکت شورشیانی از این دو شهر و با شعارهایی که به نفع این دو نفر برای تصدی مسئولیت خلافت بر مسلمین داده شد این هر دو تصور می کردند حداقل امتیازی که علی – و یا هر کس دیگری که به خلافت برسد – برای آنها قائل خواهد شد فرمانداری یکی از این دو شهر است .

آنها هر دو بدون اجازه علی به حوزه مأموریتی که برای خود قائل شده بودند ، رفته بودند و در انتظار حوادث آینده ایستاده بودند و عوامل اموی با دقت ، سرعت و جسارت از آنها حمایت می کردند .

از طرف علی ، عبیدالله بن عباس به فرمانداری یمن رفت . یمن برای عبیدالله جای کم دردسری بود . قیس بن سعد حکم اداره مصر را دریافت کرد . اداره مصر ، مسئله مهمی بود . زیرا معاویه به آن هم چشم طمع داشت و می خو.است آن را رسماً در قلمرو خود داشته باشد . عمرو عاشق مصر شده بود .

فرزند عباس به اندازه فرزند حنیف نسبت به علی احساس وفاداری و قدرشناسی نداشت ولی هرچه زمان به جلو آمد ، فرزندان عباس در مدرج انسانیت عقب تر رفتند بگونه ای که با به خلافت رسیدن عباسیان ، فرزندان عباس ، قاتلان فرزندان علی شدند . اگر ابن عباس مسئولیت امور را بر عهده گرفته بود ، مسائل برای معاویه پیچیده تر می شد .

* * *

تعیین جانشینی برای معاویه اقدام شجاعت آمیزی بود که هیچکدام از خلفای راشدین پیش از علی نتوانسته بودند بدان دست زنند . تنها عثمان جرأت کرد . عمرو بن عاص که عقل منفصل معاویه به شمار می رفت ، را از امارت مصر عزل کند و نتیجه آن را نیز هنگامیکه دشته شورشیان سینه اش را می شکافت ، دید . قدرت طلبی امویان به بچه فیل کوچکی می مانست که ابابکر و عمر با مهربانی و بدون آینده نگری آن را به خانه خلافت آوردند و کم کم بزرگ شد و فیل کاملی شد که از هیچ دری با هیچ نیرویی بیرون نمی رفت . عمر که عصر او به عصر فتوحات مشهور شده است و گسترش قلمرو اسلامی تا حدی مرهون هوش و تدبیر و درایت اوست و ایجاد یک امپراطوری عربی – اسلامی آرمان او بود ، نیز نتوانست آن چنانکه با سایر فرماندارانش رفتار می کرد با معاویه رفتار کند . او تشریفات ، تجمل و دست دراززی فرماندارانش به اموال عمومی را به سختی مجازات می کرد ولی با معاویه مماشات می نمود . اگر بگوییم در آن دوران ، عجم از عرب ، عرب از عمر ، عمر از معاویه حساب می برد ، چندان درخور ملامت نیستیم . ترس عمر از معاویه ، ترس آمیخته با واقع بینی بود . آیا عمر احساس می کرد که یک سازمان غیر رسمی را معاویه هدایت می کند ؟

ترس عمر از معاویه ، ترس از یک شخص نبود ، ترس از یک تشکیلات بود . ترس از یک حزب آن هم یک حزب مخفی ، که از مجموعه کسانی که وابستگی و دلبستگی به سه شعار اصلی ابوسفیان داشتند ، بوجود آمده بود و به نفع ایجاد امپراطوری اموی فعالیت می کرد . این حزب از دشمنان دیرین پیامبر تشکیل شده بود که اینک همه مسلمان شده بودند و راز داری ، دنیا داری ، سیاست ورزی ارکان اصلی تشکیلاتشان بود . این تشکل جامعه اسلامی را بخوبی می شناخت و با نقاط ضعف و قوت و فرصت ها و تهدیدات آن بخوبی آشنا بود . ولی جامعه اسلامی آن را بخوبی نمی یشناخت و سرانجام عمر نیز بدست همین تشکل غیر رسمی و مخفی از پای درآمد .

* * *

ولی علی دست به این اقدام بزرگ زد و این انتخاب را کرد . او معاویه را عزل نمود . در لحظه ای که علی حکم انتصاب سهل بن حنیف برای فرمانداری شام را امضا کرد بیش از هر لحظه دیگری به فاطمه شبیه شده بود . یعنی مثل فاطمه جدا کننده شده بود ، جدا کننده سرنوشت مدینه النبی از مدینه العرب . علی با این انتخاب بزرگ که بر خلاف رأی بسیاری از نخبگان عرب بود ، نشان داد که علی است و با عدالت پیوند ذاتی دارد و پی به خطری که از درون ، جامعه اسلامی را تهدید می کند برده است . خطر دنیاطلبی در پوشش اسلام و ستمکاری به نام دین . اگر کسی می توانست برای نجات اسلام ناب محمدی از خطر ارتجاع با معاویه برخورد کند ، آن فرد علی بود . و اگر روزی می بایست این برخورد صورت می گرفت ، آن روز همین روز بود . تعیین جانشین برای معاویه ، معاویه را بر سر دو راهی قرار داد . او یا می بایست این انتصاب را می پذیرفت و در آن صورت باید از قدرت کناره گیری می نمود – کاری که هرگز تمایل به آن نداشت – و یا در مقابل این انتصاب دست به مقاومت می زد . در آن صورت یک یاغی بود که خونخواهی را دستاویز حفظ قدرت خود ساخته بود . در صورت اول قدرت خود را از دست می داد و در صورت دوم مشروعیت خود را .

معاویه برای این که در برابر این دو راهی قرار نگیرد ، از پیش پرچم خونخواهی عثمان را برافراشته بود . او اساساً کشته شدن عثمان را برای همین روز می خواست . زیرا می دانست جز بهانه خوانخواهی عثمان هیچ دستاویزی برای تمرد در مقابل علی نخواهد داشت . بهر تقدیر تمرد با پرچم خوانخواهی عثمان برای معاویه شیرین تر از پذیرش طعم تلخ کناره گیری از قدرت بود .

 

«چه باید کرد ؟» پرسشی بود که سایه آن در نگاه مدینه افتاده بود . مدینه تردید نداشت که علی قاتل عثمان نیست . و اساساً عثمان در مدینه جز علی تکیه گاه مطمئن دیگری نداشت . مدینه می دانست که دست سیاست معاویه به خون خلافت عثمان رنگین است . همه در مدینه می دانستند که علی نه تنها هیچ گونه شراکتی در ماجرای قتل عثمان نداشته ، بلکه بر عکس صمیمی ترین مدافع و راستگوترین ناصح او بوده است . ولی مسئله این بود که معاویه فرماندار شام بود . او اگر چه بهتر از مردم مدینه می دانست که عثمان قربانی چه سیاستی شده است وعلی چقدر برای نجات جان عثمان کوشیده است ولی همان سیاستی که مرگ عثمان را رقم زد تهییج و بسیج شام علیه علی با شعار خونخواهی عثمان را رقم می زد . مردم شام فرسنگ ها دور از مدینه می زیستند و هیچ آشنایی مستقیمی با پیامبر و اهل بیت او نداشتند و سیاست سرکوب بیرحمانه اصحاب پیامبر که منتقد ارتجاع عرب بودند اجازه افشاگری علیه معاویه در شام را به هیچ یک از آنان نمی داد و حالا از زبان معاویه می شنیدند که داماد پیامبر و خلیفه او عثمان بن عفان به وسیله  طرفداران علی ،  در خانه اش هنگام قرائت قرآن طعمه تیغه شمشیر شده است و مهاجمان به همسر او هم رحم نکرده اند و انگشت های همسر او را نیز بریده اند . و اینک در مسجد جامع اموی دمشق یعین همان جایی که قرن ها پیش سر بریده یحیی را آوردند پیراهن خون آلود داماد پیامبر را آورده اند . و پیراهن خون آلودش و انگشت های بریده همسرش به این جنایت هولناک گواهی می دهند .

آنها چه بسا نمی دانستند همسری که دستش را سپر بلای عثمان کرد ، دختر پیامبر نیست و دختر پیامبر که همسر عثمان بوده سال ها پیش چهره در نقاب خاک پوشیده است و نیز چه بسا بسیاری از آنان نمی دانستند که همسر تنها دختر به جا مانده از پیامبر علی است. مردم شام به همان شیوه علیه علی تهییج و بسیج شدند که پیش از آن مردم بصره و کوفه و مصر علیه عثمان تهییج و بسیج شده بودند و گروههایی از آنان خشمگین و غضبناک – در حالی که بازی دمشق را خورده بودند – رو به مدینه آوردند و خواهان عزل عثمان شدند و کردند آن چه کردند .

مدینه شگفت زده و حیرت آلود به این صحنه درد ناک می نگریست و می دید که چگونه پذیرندگان ثانویه علیه پدیرندگان اولیه توطئه می کنند و زیر پایشان دام می نهند و آنها را آماج فتنه های خود می سازند . مدینه نگران بود . نه تنها نگران علی ، یا نگران اسلام ، مدینه نگران سرنوشت خویش نیز بود . معاویه هیچ گاه مستقیماً قتل عثمان را به علی نسبت نداد چون می دانست چنین نسبتی هیچگونه زمینه ای ندارد و موجب تقویت پایگاه اجتماعی علی در مدینه می شود و ماهیت سیاست دمشق را آشکارتر می سازد . زیرا حمایت علی از جان عثمان روشن تر از آفتاب روزهای تابستانی حجاز بود . او از علی قاتلان عثمان را طلب می کرد در حالیکه همه عوامل توطئه قتل عثمان از مدینه گریخته بودند . تاریخ امروز شهادت می دهد که ذی نفع اصلی در ماجرای قتل عثمان معاویه بوده است و اگر علی می توانست کسی که در رأس توطئه قتل عثمان قرار داشته را به معاویه تحویل دهد باید معاویه را به معاویه تحویل می داد .

سوال «چه باید کرد» بر نگاه مردم مدینه سایه انداخته بود . معاویه آشکارا پرجم طغیان برافراشته بود و شام را به شورش علیه علی دعوت می کرد . او عملاً به نبرد با اسلام ناب محمدی برخاسته بود ولی نه به شیوه مرسوم . او به شیوه خودش با محمد و آیینش می جنگید . او مصمم بود که به هر قیمت ممکن به قدرت مطلق در قلمرو اسلامی برسد و شاه شاهان سرزمینی شود که از پارس تا متصرفات جنوبی و شرقی بیزانس دامن گسترده بود . او به مسجد می رفت ولی مسجد را به شیوه یک قصر آراسته بود و در شاه نشین آن جلوس می کرد و نماز می خواند و خود را صحابی پیامبر و خویشاوند پیامبر معرفی می کرد . او می دانست که شام قرنها انتظار ظهور آخرین پیامبر خدا را کشیده است و اینک خود را پاسخ آن انتظار طولانی معرفی می کرد و  از نحن شجره رسول الله۱ سخن می گفت و مدعی بود کمر همت به طاعت خدا و خدمت شریعت بسته است ولی در عین حال با حمایت شبکه ای از همفکرانش که به آنها اعتماد داشت و در اعتقاد به تثلیت اصالت طبیعت ، اصالت قدرت و اصالت لذت با آنها به یگانگی رسیده بود ، صحابی پیامبر را یکی پس از دیگری – هر یک را به شیوه ای – از سر راه خود برمی داشت و اینک نوبت علی رسیده بود تا با حذف او پرچم امپراطوری اموی را بر بام باروی اسلام رسماً به اهتزاز درآید . جز علی هیچ کس در مدینه نمی دانست که ماهیت واقعی رخدادی که دردمشق اتفاق افتاده است چیست و چگونه اسلامی که بر کفر پیروز شد اینک در خطر شکست خوردن است . و چگونه الحاد سفیانی جانشین بت پرستی باستانی شده است . مردم مدینه نمی دانستند که با این پدیده جدید چه باید کرد ؟ با کسانی که نماز می خوانند ، اذان می کویند و دم از رسول الله می زنند و اینک کمر به تمرد از حکومت خلیفه رسول الله بسته اند .

«…..مردم مدینه می خواستند بدانند که نظر علی درباره معاویه و جنگ با اهل قبله چیست ؟ . . . »

علی در سیمای آشکار اسلام اموی الحاد سفیانی را می دید و تردید نداشت نباید به آن بیش از این فرصت داد و آشکارا و رسماً اعلام جهاد کرد : «برای نبرد با شام اعلام بسیج کنید ! » گروهی مخالف جنگ با معاویه بودند . زیاد بن حنظله التمیمی گفت : «آهستگی و مدارا بهتر است » ولی علی می دانست هر چه زمان به معاویه داده شود او می کوشد زمینه ایجاد سلطنت اموی را فراهم تر کند .

* * *

معاویه به نقش ارزشمند زمین و زمان باور داشت . زمین مناسب و زمان مناسب دو عامل تعیین کننده در هر نبردند . پیامبر در زمان مناسب ، زمین مناسب را انتخاب می کرد و از مکه به مدینه گریخت و نهایتاً بوسیله مدینه ، مکه را نیز فتح کرد و امویان نیز شام را به تسخیر اراده خود درآوردند و اینک می خواستند بوسیله شام ، مدینه را نیز فتح کنند . شام نخستین قلعه ژئو استراتژیک بود که به تسخیر آنان درآمد . در دهه های بعد دومین قلعه ژئو استراتژیک یعنی شبه جزیره ایبری به تسخیر آنان درآمد و . . . بدین ترتیب جغرافیا سرنوشت تاریخ را تعیین کرد . فاصله جغرافیایی شام تا مدینه و ابتدایی بودن وسایل ارتباطی در آن دوران بهترین فرصت را در اختیار معاویه قرار داد تا از آن برای بی خبر نگاه داشتن مردم شام از مسائل داخلی جامعه اسلامی استفاده کند . تعجب آور نیست اگر او از نبردهایی که همراه و پدرش و همفکرانش با پیامبر  داشته اند و نقشه هایی که برای نابودی او کشیده اند و ضربات طاقت فرسایی که طی سه جنگ متوالی بدر و احد و خندق به او و یارانس زده اند به مردم شام چیزی نگفته است . و هرگز نگفته است که اراده ای که جنگ احد را در صحنه جغرافیا پدید آورد ، در پی پدیدار ساختن این جنگ در عرصه تاریخ است . اگر مردم شام پی به ماهیت نقشه ای که در مدینه برای حذف عثمان و به دنبال او علی و سایر اصحاب بزرگ پیامبر کشیده شده بود برده بودند ، بازی بزرگ معاویه به فاجعه بزرگ برای او و بنی امیه منتهی گردید و به نقش بنی امیه در تاریخ برای همیشه پایان می داد .

نمی توان پذیرفت که انتخاب شام برای امارت از سوی آل ابی سفیان و بنی امیه تصادفی صورت گرفته است و بی تردید موقعیت جغرافیایی ، آب و هوا ، جمعیت ، تولید ثروت زراعی و تجاری از جمله مزایایی بود که مورد توجه آنان قرار داشته است . شام در شمالی ترین و غربی ترین متصرفات اسلامی قرار داشت . امویان آموختندکه همواره بایدبه سوی نقاط شمالی و غربی حرکت کنند . هرجا که سرسبزتر است برای سکونت و تولید قدرت مناسب تر است .

با برافروخته شدن آتش عصیان معاویه و برافراشته شدن پرچم مقاومت علی ، فضای سیاسی برای طلحه و زبیر روشن تر شد و اشتیاق آنها برای گرفتن امتیازات بیشتر از علی افزایش یافت . آنها باور داشتند که علی نمی تواند به تنهایی در چندین جبهه بجنگد و بر همه دشمنانش پیروز شود . این دو مرد قرشی از همرزمان علی در نبرد با مشرکین قریش بودند و بارها دوش به دوش علی در نبرد با ابوسفیان و معاویه و عمرو بن عاص شرکت کرده بودند و اینک خود را در کنار معاویه می دیدند و در مقابل علی . چرا چون در مقابل علی ، با معاویه احساس موقعیت و منافع مشترک می نمودند .

طلحه و زبیر همان کسانی بودند که پس از رحلت پیامبر به نفع استمرار نظام امامت و آغاز ولایت علی موضع گرفتند و در خانه فاطمه بست نشستند و منتقد همگرایی ابابکر و عمر با بنی امیه بودند ولی اینک خود در کنار امویان قرار گرفته بودند . طلحه و زبیر با زندگی خود نشان دادند که چگونه یک چشمه مرداب می شود . سرانجام ویژه خواری ها چیست ؟

طلحه آن جوان آتشین دم شمشیر بر دوش که در کنار بلال حبشی جان خود را به کف دستش می گذاشت تا دست دشمنان سرمایه دار قرشی را از جان پیامبر کوتاه کند اینک خود یکی از سرمایه داران بزرگ عربستان شده بود که نخلستان های فراوانی داشت . البته که نماز هم می خواند و روزه هم می گرفت و پای هر نخل خرمایش نیز دو رکعت نماز مستحبی می خواند . ولی او دنیا را مثل یک گوسفند ذبح شرعی می کرد و رو به قبله می نشست و از گوشت بریان آن تناول می نمود  و شکر خدای را به جای می آورد که این همه برتری را باو بخشیده است . او دیگر خودش را هم دومش هر مسلمان خانه بدوش نمی دانست استکبار چون مار در وجودش لانه کرده بود .

موج تجدید نظر طلبی ، تغییرات قابل توجهی را در نگرش ها ، خواست ها ، برداشت ها و حساسیت های سیاسی و اجتماعی بسیاری از نخبگان جامعه اسلامی بوجود آورده بود و حتی طلحه و زبیر و سعد بن وقاص را نیز با خود برده بود .

* * *

«توجیه» درب بزرگ جهنم است که همه آدم های خوش سابقه را به خود می خواند . در دروازه توجیه دین قربانی دنیا می شود و عبادت خدا جای خود را به عبودیت دنیا می دهد و «نور» «دود» می شود و «راه» «چاه» می گردد و «فرشته» «دیو» می شود . طلحه و زبیر دو فرشته بودند که سرانجام دیو شدند . آنها در رکاب پیامبر خدا دوش به دوش علی برای سعادت و دفاع از مدینه النبی شمشیر زدند و در زمان علی ، عملاً در رکاب دنیا دوش به دوش معاویه برای قدرت و دفاع از مدینه العرب شمشیر کشیدند . آن شمشیر زدن ها برای آنها زندگی آفرین بود و این شمشیر کشیدنها مرگ آفرین و چه بد سرانجامی !

 

منطق طلحه و زبیر منطق بسیار ساده ای بود . آنها با خود می اندیشیدند : علی می داند که ما چقدر برای اسلام و انقلاب اسلامی زحمت کشیده ایم ، شهید داده ایم ، جانبازی کرده ایم . اینک که نتیجه زحمات ما و همرزمان ما – که خود علی نیز یکی از آنان است – ثمر داده است و آوازه اسلام جهان را گرفته است و ملت ها رو به اسلام آورده اند و کعبه قبله همه قبیله ها شده است آیا ما نباید از این ثمرات بهره مند شویم ؟ آیا ابابکر و عثمان بیش از ما شمشیر زدند ؟ و یا زخم خوردند ؟ و زجر کشیدند ؟ و از آنها گذشته همین معاویه مگر او دشمن پیامبر نبود و برای مرگ او نقشه نمی کشید و به جنگ او نمی آمد . او امروز یک لقمه بزرگ را – که شام باشد – به دندان گرفته است . چرا علی نمی تواند بصره و کوفه را به ما بدهد . آیا این قدر ما بی ارزشیم ؟ و گذشته ما آیا این قدر بی اعتبار است ؟ در عصر ابابکر و عمر و عثمان که ما را حرمت نمی نهادند و به ما به چشم یاران قدیمی علی نگاه می کردند و حالا که عصر علی است چرا باز ما در حاشیه قرار داشته باشیم . پس کی نوبت ماست ؟ مگر این طرفداران ما نبودند که از بصره و کوفه به مدینه ریختند و کار عثمان را یکسره کردند . آیا این واقعیت را هم می توان کتمان کرد ؟

و اشتباه این دو آن بود که می خواستند پاداش کاری که برای خدا کرده اند را در دنیا از مردم بگیرند چه از بیت المال مردم بصورت سهم ویژه اقتصادی و چه در دارالاماره بصورت موقعیت ویژه سیاسی . پس دیگر چه طلبی از خدا داشتند ؟ و اگر برای این ویژه خواری ها کوشیده اند چه تفاوتی با دنیاطلبانی دارند که این همه علیه آنان شعار داده اند و از آنها نفرت داشته اند و با آنها جنگیده اند .

و اشتباه بزرگشان این بود که تصور می کردند شورشیان کوفه و بصره ندیده عاشقشان شده اند و به هوای آنها مجنون وار صحرای جنون را درنوردیده اند و خود را به مدینه رسانیده اند تا عثمان را بردارند و آنها را به جای او بنشانند و اصلاً نمی دانستند که دست دیگری در این ماجرا در کار است و چه خیال عبثی ؟

این رویاهای طلایی تا اعماق جان این دو و نزدیکانشان نفوذ کرده بود . با سکر خود آنها را مدهوش کرده بودند بگونه ای که نمی توانستند ببینند که چگونه این دو خام را سیاست دمشق در کام گرفته است .

* * *

اگر هیچ تفاوتی بین این دو و علی وجود نداشت – که داشت – همین یک تفاوت ، تفاوت بزرگی بود که علی دست معاویه را خوانده بود و آن دو از معاویه رودست خورده بودند . و همین تفاوت کافی است که نشان دهد نخبگان ظاهربین قدرت طلب شایسته رهبری مردم نیستند بلکه کسانی می توانند مردم را رهبری کنند که پشت پرده رخدادها را می بینند و قدرت را نه برای خود که فقط برای خدمت به مردم می خواهند .

* * *

طلحه و زبیر هیچگاه تصور نمی کردند که روزی خواهد آمد که آنها در کنار معاویه و روی در روی علی قرار بگیرند ولی آن روز آمد . و از آن بالاتر هرگز تصور نمی کردند که روزی علی و معاویه در مقابل هم قرار بگیرند و آن دو کنار علی نباشند چه برسد به آنکه در مقابل علی بایستند و با او بستیزند و شمشیر معاویه را با این ستیزش تیز کنند .

* * *

در شرایطی که ایمان به مدینه لبخند می زد ، کفر در دمشق می غرّید و روباه شام راهی می جست تا شیر مدینه را در زنجیر کند . در دمشق و بصره و کوفه و فلسطین و اردن و مصر حلقه های توطئه و دسیسه شکل گرفته بود . مغیره به مکه رفت . عمرو بن عاص در فلسطین موقعیت را رصد کرد . و معاویه در دمشق نقشه می کشید و با عیون خود در همه جا حضور داشت . او به دقت چهره های تأثیر گذار از صحابی و خاندان و دودمان پیامبر را تحت نظر داشت که ببیند چه کسی را چگونه علیه چه کسی می توان برانگیخت و از او اهرمی در جهت تضعیف علی ساخت و یا اساساً چه کسی را به چه مقدار می توان خرید . علی آماج همه کینه توزی ها و طمع ورزی ها شده بود .

* * *

در چنین شرایطی طلحه و زبیر تصمیم نهایی خود را گرفتند . دیگر تحمل فضای مدینه برای آنها دشوار بود . آنها می خواستند از مدینه نه ، از مدار علی خارج شوند . به حضور علی رفتند و از او اجازه خواستند که به حج عمره بروند و خدا را لبیک بگویند و رفتند تا سالهای جهاد فی سبیل الله در رکاب رسول الله را با سودای یک وسوسه معاوضه کنند و همه گذشته و آینده خود را در ریسک یک قمار جنون آمیز ببازند . مغیره در مکه بود و به انتظار نشسته بود .

* * *

علی بدرستی می دانست که ریشه همه این دسیسه ها در شام است . او می دانست که نقشه بزرگ معاویه چیست ؟ و بازی بزرگ او چگونه آغاز شده است و با صراحت خطاب به مردم گفت :

«. . . به سوی این مردی که می خواهد جمعیت شما را پراکنده سازد به پیش روید ! شاید خداوند به وسیله شما کسانی را که دست به فساد گشوده اند به صلاح آرد و کسانی را که بر خلاف شما برخاسته اند از میان بردارد »

مدینه در طنین ندای علی نوای محمد را می شنید و در هرم نفس علی گرمای آغوش محمد را احساس می کرد  و در نگاه حکایت آمیز علی داستان رنج های محمد را می خواند . مردم عموماً و غالباً به علی لبیک گفتند . لشگرگاه علی در مدینه از داوطلبان جنگ با یاغی شام پر شد . گویی سال دوم هجرت است و خبر عبور کاروان ابوسفیان از بدر بگوش مدینه رسیده است و مدینه با تمام جنگاوران اندک خود (سیصد و سیزده نفر) برای حرکت به سوی بدر اردو زده  و محمد را مثل یک نگین دربر گرفته است .

* * *

محمد بن حنیفه – پسر علی – فرماندهی سپاه را بر عهده گرفت . فرماندهی جناحین سپاه را عبدالله بن عباس و عمر بن ابی سلم بر عهده گرفتند . عمرو بن سفیان بن عبدالاسد و ابو لیلی بن عمر بن الجراح (برادر زاده ابو عبیده جراح) به سپاه علی پیوستند . ابو لیلی به نیروهای خط شکن سپاه پیوست . علی هیچ یک از عناصر کلیدی شورش که به ستیزش علیه عثمان پرداخته بودند را به حلقه یاران خاص خود راه نداد . چون آنها – چه آگاهانه و چه ناآگاهانه – افراد معاویه بودند نه علی ! :

«. . . علی به هیچ یک از کسانی که علیه عثمان خروج کرده بودند مقامی نداد .»

او بدینوسیله رده های فرماندهی سپاه خود را از نفوذی های معاویه پاکسازی کرد . و خود – پیامبروار – با سپاهش به حرکت درآمد و ابن عباس را به جای خود در مدینه گماشت . جنگی که علی به استقبال آن می رفت ادامه جنگ های بدر و احد و خندق بود . او اینک احد و خندق و خیبر را با هم تجربه می کرد . این جنگ ادامه جنگ های پیشین بود ولی با پیچیدگی بیشتر و در نتیجه خطرات سنگین تر . علی در آن جنگ ها دقیقاً در مقابل کسانی جنگیده بود که اینک در شام در گرد هم جمع شده بودند و توده های مردم مسیحی منتظر ظهور آخرین پیامبر خدا را – که با اسلام گرویده بودند – به گرد خود جمع کرده بودند و اینک جمعیت انبوه مردمانی که به اسلام گرویده بودند را عملاً به جنگ اسلام می آوردند . امویان در دمشق علیه مدینه توطئه می کردند . آنها فضای قلمرو اسلامی – از شام تا حجاز – را علیه علی مسموم ساخته بودند . معاویه می کوشید سپاه مدینه را – پیش از آنکه به شام برسد – زمین گیر کند و در هر شهر علیه آن پرچمی برفرازد .

علی قثم بن عباس را به امارت مکه فرستاد و به مصر و بصره و کوفه برای قیس بن سعد و عثمان بن حنیف و ابوموسی اشعری نامه نوشت و از آنان خواست مردم را برای نبرد با شام آماده کنند .

مغیره بن شعبه در مکه برای هر که میل به قدرت داشته باشد و بتواند در برابر علی بایستد آش نذری پخته بود و بوی این آش نذری شامه تیز طلحه و زبیر را مجذوب خود کرده بود . به طوری که برای آنکه پیش افتند و زودتر به آن برسند باهم رقابت می کردند . عمرو بن عاص می دانست که یکی از امتیازات سیاسی علی این است که داماد پیامبر است و اگر بتوان در مقابل او یکی از همسران پیامبر را بکار گرفت می توان علی را دچار مشکل جدی کرد . از میان همسران پیامبر آنکه از بقیه جوان تر و از همه برای پذیرش یک نقش سیاسی آماده تر و نسبت به علی حساس تر بود عایشه بود . او وارث شهرت پدرش و قداست همسرش بود و استدراج از امامت به خلافت با زمامداری پدرش آغاز شده بود . او نسبت به استمرار امامت موضع داشت و می توانست در مقابل نخستین امام اسلام بعد از پیامبر قرار بگیرد .

گذشته از همه اینها او آنچنان به علی می نگریست که معمولاً زنان به بستگان شوهرشان می نگرند . بویژه آنکه علی شوهر فاطمه بود و فاطمه دختر شوهر عایشه بود . دختر شوهری که فوق العاده محبوب شوهرش بود و با او اختلاف سنی اندک و ناچیزی داشت و عایشه فوق العاده نسبت به او حساس بود . او تمام احساسات رنج آوری که نسبت به فاطمه داشت را اینک یکجا نسبت به علی در سینه خود گرد آورده بود . و عمرو بن عاص این همه را می دانست و می دانست که چگونه می توان از این حساسیت های زنانه به نفع یک جنگ تمام عیار سود گرفت . اینک زیر آسمان مکه مغیره بن شعبه ، طلحه و زبیر و شاید حتی عایشه گرد آمده بودند . تردید نباید داشت که در ظرف کوچک مکه ، این چهار آرزوی بزرگ نمی گنجید . اگر چنانچه از مکنونات قلبی یکدیگر خبر داشتند . عایشه آرزومند تجدید موقعیتی بود که در زمان خلافت پدرش و پس از آن  در زمان خلیفه دوم عمر داشت. در عصر عمر او بیشترین حقوق سالیانه را از بیت المال دریافت می کرد . مغیره در اندیشه تعاملی بود که با معاویه داشت و او را پیروز جنگ سرنوشت می دانست و می خواست سرنوشت سیاسی خودش را به سرنوشت سیاسی معاویه گره بزند . طلحه و زبیر هر یک خود را امیرالمونین آینده می دانستند و در این اندیشه بودند که چگونه باید قلمرو اسلامی را به چنگ آورند و آن گاه آن را اداره کنند . آیا این چهار نفر یکدیگر را جمعاً یا دو به دو در مکه ملاقات کردند ؟ در این صورت چه گفتگوهایی با هم داشتند ؟ شکی نیست که آنها همه از علی ناامید بودند و می دانستند که علی به آنها با همان چشمی نگاه می کند که به بقیه اعضای جامعه نگاه می کند . علی خودش را ، طلحه را ، زبیر را ، عایشه را ، مغیره را و عمرو را با بلال و مقداد و صهیب و سلمان که هیچ با غلام مسلمان خودش نیز برابر می دید و بیت المال را بین تمام شهروندان به طور برابر تقسیم می کرد و این برای نخبگان قریش غیر قابل تحمل بود . آن جمع ناراضی به تدریج نقش بزرگی در پراکنده ساختن نیروهای علی و به نتیجه رساندن سیاست معاویه بازی کردند . ما از تعاملات و ارتباطات این چهار نفر با یکدیگر اطلاعات گسترده ای نداریم . و نیز نمی دانیم چه کسان دیگری با آنها در ارتباط بوده اند . و نمی دانیم که در میان آنها چه گذشت ولی یک مسئله کاملاً آشکار است و آن اینکه عایشه و سپس طلحه و زبیر ناگهان تغییر موضع دادند و از سلک منتقدان سرسخت عثمان خارج شدند و در صف سرسخت ترین خونخواهان او قرار گرفتند .

 

این دو نقش متضاد ، دو بخش مکمل یک نقشه بزرگ بود . تا عثمان زنده بود باید از او انتقاد کرد و اقدامات شورشیان را با افتخار توجیه نمود و پس از مرگ عثمان باید علم خونخواهی او را به دست گرفت و خلیفه بعدی را تضعیف کرد . جز این چاره دیگری برای کسب قدرت مطلق بوسیله معاویه وجود نداشت و آن ها ، بی خبر از همه جا ، هماهنگ با امواج تبلیغاتی شام موضع می گرفتند و عمل می کردند و برای این هماهنگی دلایل شخصی نیز داشتند .

آری این چنین شد که منتقدان بی باک عثمان بصورت سینه چاکان خونخواه عثمان درآمدند و علم مخالفت با علی را برافراشتند و خلق ها را در بصره و کوفه به خود خواندند . افسوس که طلحه و زبیر هرگز فرصت آن را نیافتند که به این پرسش بزرگ تاریخ پاسخ بگویند که چگونه شوق قدرت و بغض علی مانع آن شد که ببینند در راه قدرت شام وارد آوردگاه تاریخ می شوند و خوشه چین نبرد آنان با علی کسی جز معاویه نیست . آوردگاهی که سرانجام قتلگاه آنان شد . ما از تاریخ انتظار نداریم که تمام جزئیات این لحظات را ثبت کرده باشد به ویژه آنکه می دانیم تاریخ از یکصد سال سانسور اموی در شرق رنج برده است و بسیاری از خاطرات خود را با تلخکامی بدست فراموشی سپرده است ولی می دانیم که در تمام طول این لحظات سرنوشت ساز عمرو بن عاص با عایشه در تماس بود و او را به قیام علیه علی و به نفع زبیر تحریک می کرد و می دانیم که آن شورشیان که از بصره و کوفه به مدینه آمدند بذر قدرت طلبی را در سینه این دو یار پاکباز رسول الله و هم رزم فداکار دیروز علی (طلحه و زبیر) افشاندند و عمرو بن عاص و مغیره ابن شعبه با اطلاعات گمراه کننده ای که می توانستند از زمینه اجتماعی این دو مرد در آن دو شهر بدهند ، آن بذرهای وسوسه انگیز را شکوفا کنند و آن دو را به مخالفت و نبرد با علی برانگیزانند .

* * *

مخالفت علی با پذیرش مسئولیت حکومت شاید با توجه به این واقعیت نیز بود که می دید با ورود شورشیان نفرین شده به مدینه بذر قدرت طلبی در سینه طلحه و زبیر پراکنده شده و این دو در آینده اهرمی در دست معاویه خواهند شد تا بوسیله آنها مردم را پراکنده کنند و به او اجازه ندهند تا امت محمد را حول محور اسلام ناب محمدی متحد کند و آتش فتنه دمشق را خاموش کند . پرهیز علی از قدرت باید درس عبرتی برای آن دو می شد که آنان نیز قدرت برای خود نخواهند و از قدرت طلبی بگریزند و قدرت را نپذیرند مگر آنکه بوسیله آن بتوانند خدمتی به مردم بکنند و افسوس که نشد .

علی می دانست آنکه این سه پرچم را برافراشته و این سه گروه شورشی را به مدینه فرستاده در صدد است تا سه صحابی بزرگ پیامبر را به جنگ با یکدیگر برانگیزاند و آنان را به یک بازی خونبار در میدان سرنوشت بشریت وارد کند . (بازی خونباری که طرفین آن بازنده اند و برنده آن در نهایت دمشق خواهد بود) و بر این باور است که این بازی خوردگان به آسانی دست از کین پروری و تفرقه افکنی و مسلمان کشی برنخواهند داشت . علی بدان دلیل با این روشن بینی به صحنه حوادث می نگریست که قدرت برایش کوچکترین جاذبه ای نداشت . و اگر طلحه و زبیر می توانستند پرده قدرت طلبی را از روی دیدگان بصیرت خود کنار بزنند ، آنها هم می توانستند دست معاویه را در این بازی به روشنی ببینند و بازی نخورند و در کنار مدینه بایستند و از اسلام ناب محمدی دفاع کنند و افتخار شرکت در نبرد سرنوشت و پیروزی بر ارتجاع عرب و نابودی نفاق جدید را در کارنامه زندگی خود ثبت کنند و پیروزمندان دنیا و آخرت باشند ولی نتوانستند و نشدند .

* * *

اگر طلحه و زبیربجای علی با اقبال مدینه روبرو می شدند و خلافت به آنان تکلیف می شد علی هرگز در مقابل آنها به مخالفت بر نمی خاست و حتی اگر معاویه مستقیماً به او پیشنهاد و کمک مالی و یا نظامی برای تسلط بر مدینه را می داد آن را نمی پذیرفت و معاویه را از خود می راند آن چنان که پس از رحلت پیامبر پیشنهاد کمک سیاسی و نظامی ابوسفیان را رد کرد و گفت تو هیچگاه خیرخواه اسلام نبوده ای و مرا به سواره و پیاده تو نیازی نیست و برعکس در مقام یک مشاور امین با خیر خواهی و دلسوزی از هر کمکی به خلفا که برای حفظ اسلام و پیروزی استراتژی های پیامبر لازم بود فروگذار نمی کرد . آن چنان که ابابکر و عمر و عثمان همواره خود را مرهون خیرخواهی صادقانه علی و مشورت های آینده نگرانه او می دانستند .

ولی اگر زبیر و یا طلحه با اقبال مدینه روبرو می شدند با تمام اشتیاق خود هم شاهد قدرت را در آغوش می کشیدند و هم بروی یکدیگر شمشیر ! آن چنان که بدون آنکه شاهد قدرت را در آغوش بگیرند به روی علی شمشیر کشیدند .

* * *

اخباری که از مکه می رسید حقیقتاً دردناک بود و عایشه هنگامی که عثمان به کمک و حمایت احتیاج داشت مدینه را ترک کرده و به مکه رفته بود و عثمان را در دست سرنوشت رها کرده بود . چه می شد اگر این همسر رسول الله پیش از مرگ عثمان که داماد رسول الله بود به حمایت از او بر می خاست و از او دفاع می کرد ؟ و چرا هنگامی که او زنده بود حمایت خود را از او دریغ داشته بود ؟ پس از مرگ عثمان ، عایشه مکه را ترک کرد و به سوی مدینه برگشت . ظاهراً به او امید فراوان داده شده بود که  زبیر – خواهرزاده عزیزش – به روی کار خواهد آمد . او در آن صورت می توانست امیدوار باشد که در جامعه مدینه جایگاه ویژه ای داشته باشد . عایشه در راه مدینه بود که شنید مردم مدینه علی را برگزیده اند و به گونه یک امت به امامت او روی آورده اند . این خبر دردناک حکایت از مصیبتی داشت که عایشه نمی توانست آن را تحمل کند و با شنیدن این خبر زبان گرفت و می گریست و گریبان مصیبت می درید و فریاد می کشید که وای عثمان ! وای غصمان ! مردی از بنی لیث به طعنه گفت :

«عایشه ! اکنون چنین می گویی و آن روز درباره او چیزهای دیگر می گفتی ؟ . . . »

عایشه گفت :

« . . . آنان نخست به توبه اش واداشتند و سپس به قتلش درآوردند .»

بنابر عقیده عایشه همان کسانی که عثمان را به توبه واداشتند همان ها او را به قتل رسانده اند و می دانیم نخستین کسی که در مسجد النبی در برابر انبوه جمعیت فریاد کشید و از عثمان خواست که توبه کند عمرو بن عاص بود .

عمرو ظاهراً با توبه عثمان نیز گناه او را نبخشید . گناه عزل عمرو بن عاص از امارت مصر را . عایشه از نیمه راه مدینه مجدداً به مکه برگشت در حالی که خونخواه عثمان شده بود . عبدالله بن عامر الحضرمی عامل عثمان در مکه بازگشت عایشه را گرامی داشت و اطمینان داد که از خونخواهی او حمایت خواهد کرد زیرا علی او را عزل کرده بود . مکه یکبار دیگر مرکز اندیشه های کینه خواهانه نسبت به مدینه می شد . گویی چرخ زمان به عقب برگشته و سالهای اول تا ششم هجری مجدداً بازگشته اند . کین توزان عثمان که اینک خونخواهان او شده بودند و در مکه جمع شده بودند آنها همه دور عایشه را گرفتند و از بانوی حرم رسول الله پرچم مبارزه با جانشین رسول الله را بوجود آوردند و درمیان آنها سعید بن العاص و ولید بن عقبه دو چهره مثال زدنی و به یاد ماندنی بودند که در زمان حیات عثمان حمایت موثری از او نکردند و حق در برانگیختن آتش خشم ناراضیان علیه عثمان اثر گذار بودند و اینک همه به خیل خونخواهان عثمان درآمده بودند و به نفع آن خلیفه مقتول و علیه خلیفه زنده شعارهای آتشین می دادند . بودجه شورش علیه خلیفه موجود نیز به سرعت فراهم شد . عبدالله بن عامر از بصره و لیلی بن منیه از یمن با مالی بسیار به مکه آمدند تا هزینه شورشیان جدید را تأمین کنند بازی از نو آغاز شده بود . این بار نه علیه عثمان که علیه علی و تنها یعلی بن منیه ششصدهزار درهم پول نقد از یمن آورد . با این بودجه می شد سی و شش هزار نفر را برای سی روز تأمین کرد . بدین ترتیب پول و طرح و نقشه را سعید بن العاص و ولید بن عقبه و عبدالله بن عامر و یعلی بن منبه تأمین کردند . مسئولیت برانگیختن احساسات عمومی را عایشه بر عهده گرفت و طلحه و زبیر نیز پرچم این شورش جدید شدند و رهبری پنهان شورش همچنان در اختیار عناصر عملکردی آن بود که قاعدتاً و ضرورتاً همه مستقیماً و یا غیر مستقیم در اختیار حزب اموی بودند .

عایشه آبروی خود را آورد ، طلحه تمام توان خود را ، زبیر زندگی خود را و عوامل عملکردی شورش طرح و برنامه و بودجه لازم را بدین ترتیب شرکت سهامی بحران همه امکانات لازم را فراهم کرد . و طلحه و عایشه و زبیر بازی باخته ای را علیه علی آغاز کردند که برنده آن نهایتاً معاویه بود . دلایل عایشه برای شرکت در این شرکت سهامی جنگ و نفرت خاص خود او بود که به آنها اشاره شد و بیشتر مربوط به حساسیت زنانه ای می شد که زنان بویژه زنان جوان نسبت به خانواده شوهر خود دارند و پیش از این به آنها اشاره کردیم . ولی طلحه و زبیر نیز دلایل خاص خود را داشتند که ذیلاً به آنها اشاره می کنیم :

  1. طلحه و زبیر تحت تأثیر نظام ارزشهای اجتماعی پس از رحلت پیامبر به دریافت های جدیدی نسبت به حقوق اجتماعی خود رسیده بودند . تغییرات نظام ارزشهای اجتماعی بویژه از زمان خلیفه دوم شتاب گرفت و نهایتاً رسمیت پیدا کرد . براساس این تغییرات کسانی که در راه اسلام فداکاری بیشتری کرده بودند بیش از دیگران از مزایای اقتصادی بیت المال برخوردار می شدند و این سنت دقیقاً برخلاف سنت رسول الله بود که از غنائم جنگ حنین به مهاجرین اولیه و انصار که پیشتازان راه جهاد فی سبیل الله بودند چیزی نداد .

طلحه و زبیر چون خود را از پیشتازان جهد و جهاد در رکاب رسول الله می دانستند طبیعتاً حقوق سیاسی و اقتصادی بیشتری را مطالبه می نمودند .

  1. تغییر نظام ارزشهای اجتماعی حقیقتاً طلحه و زبیر را نیز دچار تغییر کرده بود بگونه ای که نام آنها و خطوط سر انگشت آنها و شاکله اندام آنها نسبتاً ثابت مانده بود ولی اندیشه و نگرش سیاسی و موضع گیری اجتماعی آنان کاملاً تغییر کرده بود . در دهه نخست هجرت محمدکه مصادف با دومین دهه انقلاب او بود ، طلحه و زبیر تنها به خدا می اندیشیدند . در دهه دوم هجرت به خدا و دنیا می اندیشیدند و نماز می خواندند و باغ می خریدند و خوب می خوردند و خوب می پوشیدند و خوب می نوشیدند ، البته امور خیریه را نیز فراموش نمی کردند و راضی بودند از اینکه خدا بینوایان را آفریده  تا موجب شوند آنها با صدقه ای که به بینوایان می دهند بهشت را نیز به بهای صدقه ای بخرند . و به لیست دارایی های خود بیفزایند و در دهه سوم هجرت آنها دیگر به دنیا و خدا می اندیشیدند و هنگامی که بر روی علی تیغ کشیدند فقط به دنیا می اندیشیدند .
  2. تجدید حیات اشرافیت اموی با شعارهای اسلامی بویژه در حوزه جغرافیایی شام و پروار شدن اشراف اموی در چراگاه اموال عمومی پس از آنکه برای حدود بیست سال از آغاز بعثت تا فتح مکه با اسلام و مسلمانان آن همه ستیزه جویی کرده بودند و سپس به دلیل شکست و بن بست نظامی و مصلحت سیاسی اعلام گروش به اسلام کردند باعث شده بود که طلحه و زبیر اولاً خود را نسبت به مواهب سیاسی و اقتصادی جامعه اسلامی در مقایسه با آنان ذی حق تر و ثانیاً قناعت پیشه تر بیابند و زهد و تقوای علی را در چهار چوب تحلیل های سیاسی و اقتصادی خود نوعی افراط تلقی کنند . آنها می اندیشیدند که اگر چه در اسلام سابقه دارند و در ستیزش با کفر تجربه دارند و این موج جهانی سازی که بوسیله اسلام بوجود آمده مرهون فداکاری های آنان است و در نتیجه یک سر و گردن از دیگران بالاتر هستند ولی باز هم رعایت حدود شرعی را -با توجه به معیارهای خود – می کنند و به اموال عمومی دست درازی نمی کنند و به آن دست برد نمی زنند و برخلاف اشراف اموی – این دشمنان دیروز نبوت و یاران امروز خلافت – و مردانی چونان ولید و مروان و حکم و عمرو و معاویه زندگی شاهانه برای خود تدارک ندیده اند ولی از طرف دیگر از آنان نسبت به بیت المال محق ترند . زیرا به حق نزدیک ترند و جزء چهره های تأثیر گذار در نهضت اسلامی بوده اند و از جمله معیارهای حق و باطلند . هر کس با آنان بستیزد باطل است و هر کس مراعات شرف موقعیت آنان و حرمت سابقه آنان را بنماید حق است و مشکل آنان دقیقاً این بود که اولاً حق را با خودشان می سنجیدند و نه خودشان را با حق . و ثانیاً تصور می کردند حالا که اسلام این همه پیروزی آفریده آنها باید در جامعه اسلامی موقعیت برتری داشته باشند در حالی که نمی دانستند در آن جامعه ای که در آن عده ای شهروند درجه اولند و عده ای شهروند درجه دو و سه ، آن جامعه دیگر جامعه اسلامی نیست ولو آنکه در آن جامعه بجای بتکده مسجد بسازند ، بجای آواز ، اذان بگویند ، بجای ربا اموال را «خرید و فروش اقساطی» کنند ، بجای هر نوع شراب نوعی خاص مشروب سکرآور بنوشند و بجای اعل هبل ، الله اکبر بگویند ، چنین جامعه ای می تواند جامعه اموی باشد ولی نمی تواند جامعه محمدی باشد . مشکل آنان دقیقاً این بود که مسجد جامع اموی در دمشق را نوع تکامل یافته مسجدالنبی می دیدند و جامعه برخوردار و مرفه دمشق را نوع کامل تر مدینه محمدی می یافتند و معاویه را زیرک ترین سیاستمدار مسلمان می پنداشتند در حالی که دید و دریافت و پنداشت آنان از اساس اشتباه و انحراف بود .
  3. آنها می دیدند که عملاً در مدینه یک جابجایی قدرت صورت گرفته است . در نتیجه عده ای از نخبگان و مغزهای سیاسی و اقتصادی و آدم هایی که سرشان به تنشان می ارزد و بویژه اشراف اموی مدینه را ترک کردند . زیرا در خطوط چهره علی نمی خوانند که از حقوق ویژه و منافع آنها دفاع کند و در عوض یک مشت آدم بی سر و پا ، یک لا قبا ، پا برهنه و عمدتاً جوان در کنار یک عده آدم هایی که سوابق خوبی هم در زمان پیامبر داشته اند و در راه اسلام شهید داده اند مجروح شده اند ولی به هیچ وجه جزء وجوه اقتصادی و سیاسی جامعه بویژه در عصر خلافت نبوده اند، دور علی را گرفته اند درست است که آنها در بدر و احد و خندق در کنار پیامبر به میدان های جنگ رفته اند ولی آن جنگ ها کجا و جنگ هایی که خالدبن ولید و عکرمه ابن ابی جهل و معاویه ابن ابی سفیان و عمرو بن عاص در نهاوند و شام و عراق و مصر کرده اند کجا ؟ پیامبر با لشکریان مکه و متحدانشان که طول و عرض لشگریان بین هزار تا ده هزار نفر بود می جنگید و اینان با لشگریان پارس و روم که هر بار در هر میدان بیش از صدهزار سرباز به میدان آورده اند و افسرانشان «کلاه خود» های زرنشان و کمربندهای نقره پوش بر سر و کمر داشته اند جنگیده اند و نه اینکه قلعه ای در حد قلعه های خیبر که کشورهای گسترده ای در حد پارس و مصر را فتح کرده اند . باید بپذیریم که زمان عوض شده است و چرخ تاریخ نه به آرامی که با سرعت چرخیده است . ولی علی مثل روز و روزگار محمد باز هم به پابرهنه ها دلخوش کرده و اشراف را از خود می راند . این آدم ها که گرد علی جمع شده اند کی می توانند جامعه را به توسعه ای که جهان در بیزانس و پارس شاهد آن بوده است برسانند؟! و علی خود در شعارهایی که می دهد از آنان تندروتر است . او همه مردم را با هم مساوی می داند و به مستضعفین عشق می ورزد و با غلامش به یک اندازه از بیت المال حقوق دریافت می کند . او مثل مستضعفین می نشیند ، می پوشد ، می نوشد و می گردد . کفش هایش کهنه ، لباسهایش وصله دار و غذایش نان جو است . او هنوز مثل سال های اول و دوم هجری می اندیشد و مثل روزگار محمد زندگی می کند در حالی که زمانه عوض شده  و شرایط تغییر کرده است . چگونه می توان با رهبری کسی که در حد و اندازه آن روزگار می اندیشد ، دنیای جدید را اداره کرد؟ و چطوری می توان با چنین رهبری کنار آمد و کار کرد ؟ بی تردید اگر  امروز پیامبر زنده بود و دنیای جدیدی که روی به اسلام آورده را می دید و جهانگشایی عرب را مشاهده می کرد مثل ما می اندیشید و مثل ما عمل می کرد .

اشتباه طلحه و زبیر و بسیاری از نخبگان عرب در آن روزگار این بود که به فتوحات اسلامی به چشم جهانگشایی عرب نگاه می کردند در حالی که نمی دانستند که عرب روی موج اسلام گرایی جهان حرکت کرده است . جمعیت عربستان در آن روز و روزگار به یک میلیون نفر هم نمی رسید . در حالی که دهها میلیون نفر انسان در قلمرو پارس و بیزانس زندگی می کردند و این دو امپراطوری ارتش های منظم و با لشگرهای سازمان یافته و آموزش دیده و جنگ آزموده داشتند و عرب نمی توانست بر این لشگرها پیروز شود مگر آنکه آنها خود اراده جنگیدن با عرب را نداشته باشند . اسلام در آن زمان یک انقلاب جهانی را در حوزه جغرافیایی آسیای غربی و شمال آفریقا پدید آورد و عرب بر امواج این انقلاب سوار شد و به سوی شرق و غرب جهان حرکت کرد . حقیقت اسلام بود که ملت ها را مجذوب خود می ساخت نه قدرت عرب . اگر عرب قدرتی داشت پیش از اسلام نیز می توانست آن را به نمایش بگذارد در حالی که پیش از اسلام ، عربستان در جهان کوچکترین تأثیر وجودی نداشت و حقیقت اسلام که در نظام ارزشهای اجتماعی آن تجلی یافته بود . همه انسان ها را کار دست خدا دیدن ، با مستکبرین در نیامیختن ، به مستضعفین عشق ورزیدن ، به حقوق اساسی همه انسان ها احترام گذاشتن ، به عدالت به عنوان محور اصلی زندگی فردی و اجتماعی نگریستن و خدا را پرستیدن ، این ارزشها حقیقت اسلام بود و علی آئینه تمام نمای همین ارزشها بود .

اشراف خس و خاشاک روی امواج دریای مواج بشریتند ، حشرات کوچک ، خس و خاشاک را می بینند و دریا نوردان بزرگ دریا و شگفتی های آن را . طلحه و زبیر اشراف را می دیدند و علی بشریت را .

 

  1. آنها می اندیشیدند که در هر کار حد وسط خوب است . نباید مثل عثمان بیت المال را طبق خواست ها و آزهای خود تقسیم کرد و یا مثل سعید ابن العاص عراق را بستان قریش نامید و یا مانند معاویه شام را حرمسرای خود دانست و نیز نباید مثل علی خود را با همه انسان ها برابر دانست و مثل مستضعفین زندگی کرد . و بیت المال را بین همه بطور مساوی تقسیم نمود . نه آن و نه این . نه افراط و نه تفریط . ما نان جو نمی خوریم و همه را با هم برابر نمی دانیم و معتقدیم که عدالت اساساً به معنی برابری نیست . بلکه اصلاً به معنی نابرابری است! مگر می شود همه با هم برابر باشند؟ . یعنی ما – که جزء عشره مبشره هستیم – با این موالی که زیر سایه شمشیر عرب زندگی می کنند با هم برابریم ؟ ما که در رکاب پیامبر تا مرز شهادت جلو رفته ایم و جای زخم های شمشیر مشرکین را روی پیکر خود داریم با آن جوان شوریده بخت سیاهپوستی که به دامن ما پناه آورده و غلام ما شده و اسلام هم آورده با هم برابریم ؟ این غیر ممکن است !
  2. هستند کسانی که حق را می شناسند و در نتیجه حق شناس ما هستند . همین کسانی که در بصره و کوفه پرچم مخالفت با عثمان را بلند کردند و کار عثمان را یکسره کردند . نه طرفدار معاویه هستند و نه طرفدار علی . آنها طرفدار ما هستند . زیرا می دانند ما روی مرز تعادل حرکت می کنیم و اساساً عدالت یعنی همین . امروز ما وظیفه داریم به مسئولیت تاریخی خود در قبال امت محمد عمل کنیم و این امت را از افراط و تفریط نجات دهیم و به نقش کنونی علی و معاویه پایان دهیم . نخست علی را به حق دعوت می کنیم و سپس اگر معاویه به راه راست هدایت نشد به تکلیف خود در برابر او عمل خواهیم کرد . شرایط موجود و امکانات فعلی که در اختیار ما قرار گرفته است ایجاب می کند که نخست مدینه را سر و سامان دهیم و بعد در اندیشه اصلاح امور امت محمد در سایر نواحی باشیم .
  3. بصره و کوفه پایگاه ماست . طرفداران ما در این دو شهرند ولی مدینه هدف اولیه ماست چون مدینه مرکز قلمرو اسلامی است . هر که در مدینه به قدرت برسد رسماً در قلمرو اسلامی به قدرت رسیده است . اگر امروز با همه کسانی که از ما طرفداری می کنند دست اتحاد به یکدیگر دهیم شاید بتوانیم علی را از مسیر افراط گرایی به سوی اعتدال هدایت کنیم . مصلحت ایجاب می کند که برای این کار از کمک امویان نیز استفاده کنیم و امور را «الا هم فی الا هم» کنیم . علی می خواهد هنوز هم با کسانی که بدری و احدی و خندقی می اندیشند با دنیای امروز روبرو شود . این خطر بزرگی است . بزرگتر از خطری که از سوی معاویه اسلام را تهدید می کند . مگر می شود با این آدم های یک لا قبا بر پارس و بیزانس حکومت کرد ؟ این غیر ممکن است !

* * *

و علی برخلاف طلحه و زبیر می اندیشید . او قرآن را ملاک حق و باطل می دانست نه خود را . در حالی که عملاً طلحه و زبیر خود را ملاک حق و باطل می دانستند نه قرآن را . و قرآن همیشه قرآن است و پیرو قرآن همیشه قرآنی است و هیچگاه احدی و نهاوندی و جملی و نهروانی نمی شود . علی اسلام و ارزش های آن را فرازمانی و فرا مکانی می دانست و می دانست که قرآن برای هدایت بشریت تا روز قیامت و پایان تاریخ نازل شده است . علی می گفت سنت هایی که پس از پیامبر بوجود آمده اند اگر مطابق قرآن باشند قابل پذیرشند و گرنه، نیستند . کما اینکه سنت های پیامبر نیز همه مورد تأیید قرآن بوده اند . پذیرش سنت هایی که برخلاف آموزه های قرآن باشند ولو آن سنت ها در زمان خلفا پدید آمده باشند ، انحراف از قرآن است . مثل سنت به رسمیت شناختن اقتصاد و حقوق ویژه سیاسی برای اشراف قریش . علی مخالف سرسخت هرگونه بدعت بود .

از نظر طلحه و زبیر وقتی شرایط سیاسی و اجتماعی عوض می شوند احکام آنها نیز عوض می شوند . در حالیکه از نظر علی شرایط تغییر کرده بود ولی احکام خدا تغییر پذیر نیست . علی جنگ فرا رو با معاویه را ادامه جنگ های پیامبر با استکبار قریش می دانست در حالیکه آن دو چه بسا رابطه ای بین این جنگ ها نمی دیدند . از نظر علی «الله اکبر»ی که از دهان معاویه خارج می شد تکرار اعل هبلی بود که از دهان ابوسفیان خارج می گردید . اگرچه الفاظ تغییر کرده بود ولی معنای واقعی آنها ثابت بود . معنای اهل هبل در ضمیر ابوسفیان و معنای الله اکبر در نهاد معاویه هر دو یکی بود و آن اینکه : «زنده باد من و هر که از من حمایت می کند» طلحه و زبیر الفاظ را می دیدند و علی معانی را .

از نظر طلحه و زبیر گذشته معاویه  گذشته بود و هیچ ارتباطی به امروز نداشت . در حالیکه معاویه در یک زنجیره تعاملی حرکت می کرد که در آن هر حلقه نتیجه حلقات قبلی و زمینه حلقات بعدی بودند و در یک فرآیند بعنوان یک زنجیره تعاملی کم اتفاق می افتد که ارتباط یک حلقه با حلقات پیشین و پسین کاملاً قطع گردد .

* * *

علی بسیار کوشید تا طلحه و زبیر را متوجه ماهیت رخدادهایی که در جریان بود بکند ولی آنها دوست نداشتند این حقایق را بپذیرند . زیرا غالباً انسان ها حقایقی را دوست دارند بپذیرند که مطابق منافعشان باشد .

* * *

          با خروج پاره ای از چهره های نامدار از مدینه که غالباً صید سیاست معاویه شدند ، علی نگران سایر چهره های نامداری بود که ممکن بود در کمند تبلیغات و تحریکات معاویه گرفتار شوند . بعضی از این چهره شهرتشان را وامدار کسی نبودند مانند طلحه و زبیر و برخی شهرت خود را وامدار نزدیکانشان بودند مانند عایشه . یکی از چهره های سرشناس مدینه در آن روزها عبدالله ابن عمر بود که شهرتش را مدیون پدرش بود . علی ، کمیل بن زیاد نخعی را به دیدار او فرستاد . این ملاقات بی تأثیر نبود و پس از این ملاقات عبدالله به دیدار علی آمد . علی در این ملاقات از عبدالله ابن عمر دعوت کرد که در مقاومت در مقابل طغیان معاویه شرکت کند و کمک کند تا فتنه دمشق پایان پذیرد . فتنه ای که عمر نیز یکی از قربانی های آن بود . این بهترین فرصت بود که عبدالله انتقام پدرش را – که بوسیله غلام مغیره بن شعبه ترور شده بود – از حزب اموی بگیرد . ولی عبدالله نیز گذشته را یک گذشته می دید و بین گذشته و حال رابطه ای نمی دید . او از یاد برد که پدرش عمر چگونه از خطر پدر معاویه بیمناک بود و حتی در جریان فتح مکه خواهان اعدام او شده بود و نیز بخاطر نمی آورد که مغیره بن شعبه در خدمت چه کسانی و چه سیاستی بوده است و غلامش چگونه خنجر خود را در سینه خلیفه دوم فرو برده تا یک گام امویان را به تحقق یک محال و تعبیر یک رویا در واقعیت نزدیکتر کند .

حال وقت آن رسیده است که اگر عبدالله بن عمر به فکر آینده اسلام نباشد ، به یاد گذشته دودمان خود باشد و انتقام پدرش را از کسانی که خلفا را یکی پس از دیگری از پای درمی آورند تا سلسله سلطنتی اموی را تأسیس کنند بگیرد . عبدالله همه اینها را فراموش کرد و با سر سنگینی پاسخ داد که : «من یکی از مردم مدینه ام ، هرچه کنند من هم همان را خواهم کرد» آیا عبدالله از علی کدورت خاطری داشت ؟

عبدالله پس از این گفتگو در مدینه نماند تا ببیند مردم مدینه چه می کنند و او نیز همان کند . بلکه به بهانه حج عمره از مدینه خارج شد . او آهنگ شهری را کرد که از لحظه بعثت پیامبر سنگین ترین ستیزش ها را با پیامبر کرده بود و حالا مرکز همایش بسیاری از کسانی شده بود که آهنگ ستیزش با علی را داشتند . ولی با خروج از مدینه اندیشه های جدیدی عبدالله را به خود مشغول کرد و نهایتاً به مکه نیز نرفت . و به سوی شام حرکت کرد و در بین راه بوسیله ام کلثوم دختر علی به علی پیغام داد که :

«مردم مدینه در یاری علی درنگ خواهند کرد ولی من فرمانبردار علی هستم . . . »

در حالیکه عملاً روند حوادث بصورت دیگری رقم خوردند . مردم مدینه به یاری علی برخواستند و عبدالله در یاری علی درنگ کرد .

* * *

در حالی که علی ، مردم مدینه را به آمادگی و بسیج نیرو و امکانات برای مقابله با طغیان معاویه فرا می خواند ، در مکه فتنه جدیدی ریشه می بست .

با برگشت عایشه به مکه و حضور مغیره بن شعبه و مروان بن حکم در مکه و خروج طلحه و زبیر از مدینه و ورود آنها به مکه هسته اولیه یک طغیان جدید علیه حکومت نوپای مدینه در مکه بوجود آمد . تردید نباید داشت که ورود طلحه و زبیر به مکه با شادمانی مغیره و مروان روبرو شده است . طلحه و زبیر در پاسخ به این پرسش که در مدینه چه خبر است  گفتند : «مجبور شدیم از مدینه و از مردمی بی سر و پا و مشتی اعراب که بر نیکان خود غلبه یافته اند بگریزیم . . . »

منظور از «مردم بی سر و پا» و «مشتی اعراب» توده های مردم بی نام و نشان است . و منظور از «نیکان» اشراف مدینه اند ، کسانی از قبیل همانها که در مکه گرد آمده بودند . طلحه و زبیر در توصیف «مردم بی سر و پا» و «مشتی اعراب» چنین توضیح می دادند :

«آنان هیچ حقی را نمی شناسند و هیچ باطلی را انکار نمی کنند»

منظور از «حق» همان امتیازات ویژه ای بود که نخبگان و اشراف در دوران خلافت برای خود گرد آورده بودند .

اظهارات طلحه و زبیر و نیز نگرانی های مروان و مغیره و خشم عایشه نشان می دهد که در مدینه یک انقلاب اجتماعی رخ داده بود و با بازگشت مدینه به امامت ، مستضعفین مدینه به حقوق خود رسیده بودند .

عایشه که تحولات مدینه را بر خلاف آرزوها و خواست های خود می یافت و پرچم مخالفت برداشت در حالیکه خود یکی از مخالفین اصلی عثمان بود . او در مکه خطاب به مردم می گفت :

« . . . مردمی که از شهرها آمده بودند و بدویان و بردگان مدینه علیه آن کشته ستم جمع شدند و گفتند چرا فلان جوان تازه سال را حکومت داده است و حال آنکه پیش از او امثال آنان را حکومت داده بودند . چون هیچ حجتی علیه او نیافتند و هیچ عذری نتوانستند آورد . دشمنی آغاز کردند و حرمت خونش را به بلد حرام و ماه حرام رعایت نکردند و مال او را به حرام گرفتند. بخدا سوگند یک انگشت عثمان از تمامی طبقات زمین و امثال آنان گرانبها تر است . . . »

تردیدی نیست که مروان ومغیره از این سخنان خشنود بودند و سخنان پیشین عایشه که در مدینه علیه عثمان اظهار کرده بود را بروی او نمی آوردند آن هنگام که از انحرافات عثمان را یکی پس از دیگری می شمرد و عثمان را سزاوار مجازات می دانست . زیرا مسئله فعلی برای آنها تحریک مردم با استفاده از موقعیت خانوادگی عایشه و سوابق انقلابی طلحه و زبیر علیه علی و مدینه بود .

هنگامی که گروهی از شورشیان با شعار حمایت از خلافت زبیر ، وارد مدینه شدند ، بی تردید عایشه خوشحال شد و با کمال صمیمیت آرزو می کرد که عثمان بگونه ای از صحنه خلافت حذف شود و زبیر جانشینی او را برعهده بگیرد و طلحه و زبیر نیز شخصاً بیشتر از تحولات پس از عثمان ناراضی بودند تا سرنوشتی که برای عثمان رقم خورد .

اگر زبیر به خلافت رسیده بود بی تردید عایشه آرام و خشنود در مدینه قرار گرفته بود . نگرش عایشه به متن مردم مدینه شبیه نگرش طلحه و زبیر بود و این نگرش با نگرشی که آنان در دهه نخست هجری داشتند تفاوت داشت . بی شک در آن دوران آنها بلال سیاهپوست حبشی (برده ای که ابابکر او را خرید و آزاد کرد) سلمان (برده دیگری که پیامبر او را خرید و آزاد نمود) صهیب (یک آهنگر یونانی الاصل) ، مقداد (یک عرب یک لا قبا و تهیدست) و . . . را ، مردم بی سر و پا و «مشتی اعراب» و «بدویان» و «بردگان» نمی نامیدند بلکه آنان را یاران رسول الله می دانستند که در چشم آنها از ابوسفیان و معاویه و عمرو بن عاص عزیزتر بودند .

ولی با تغییر نظام ارزشهای اجتماعی در دوران خلافت و حذف تدریجی تقوا از جدول معیارهای ارزیابی ارزشها و پررنگ شدن معیارهای طلا ، خون و مقام در این دوران حالا این نزدیکان و یاران دیرین رسول الله به متن مردم به چشم یک مشت آدم بی سر و پا می نگریستند که برای اشراف و نخبگان مالی و سیاسی حرمتی قائل نیستند . با خلاء سیاسی که با حذف عثمان در مدینه بوجود آمد عملاً یک انقلاب اجتماعی و جابجایی قدرت که با تغییر نظام ارزشهای اجتماعی و پر رنگ شدن ارزش تقوا و خدا محوری همراه بود در مدینه رخ داده بود که می توان از آن به عنوان «انقلاب اسلامی دوم» پس از «انقلاب اسلامی اول» که در زمان رسول الله رخ داد یاد کرد و نخبگانی که این بار در برابر این انقلاب موضع می گرفتند تنها پذیرندگان ثانویه نبودند . بلکه گروههایی از نخبگان صدر انقلاب پیامبر بودند که پس از پیامبر به ارزشهای ارتجاعی آلوده شده بودند .

جنگ حق و باطل غالباً نشانه هایی از جنگ فقر و غنا را همراه خود دارد . زیرا دنیا طلبان و نیروهای شهوت گزین به هر شیوه ممکن به گردآوری طلا روی می آورند . و اکثریت مردم را مورد استثمار و بهره کشی قرار می دهند . پیامبران خدا و نیروهای فطرت گزین می کوشند مردم را از استثمار و استعمار طبقات شهوت گزین نجات دهند و آنها را به راه خدا هدایت کنند . و این چنین است که فرعون در مقابل موسی قرار می گیرد و دشمن او می شود و ابولهب و ابوسفیان دشمنان رسول الله می شوند و معاویه و مروان و طلحه و زبیر و عایشه – هر یک به نسبتی – رو در روی علی قرار می گیرند . زیرا می بینند با آگاهی و بیداری مردم به وسیله این مردان خدا ، خانه عنکبوتی آرزوهای  ناروایشان فرو می ریزد . و بر باد می رود .

در صف بندی جدیدی که بوجود آمد علی در موضع رهبری اردوگاه حق قرار گرفت که در آن محرومین ، مستضعفین و توده های بی نام و نشان گرد آمده بودند ولی یاران دیرینش که به نظام ارزشهای اجتماعی عصر خلافت آری و به نظام ارزشهای اجتماعی عصر امامت محمدی نه گفته بودند از او فاصله می گرفتند و به دشمنان دیروز محمد و دشمنان امروز علی نزدیک و نزدیکتر می شدند .

عبدالله بن عمر راه طلحه و زبیر را نپیمود و کما اینکه راه کمیل و مالک اشتر را نیز نرفت . او در مدینه نماند و به مکه نرفت و به حلقه مغیره و مروان نپیوست و حتی خواهرش حفصه را اندرز داد که از عایشه کناره گیری کند و وارد فتنه نشود و کوشید خود را از این فتنه برکنار نگهدارد . در حالیکه هنگامی که جنگ حق و باطل آغاز می شود هر که در اردوگاه حق نیست گرفتار فتنه شده است . او به شام رفته بود  .

* * *

نقطه دردناک در این شرایط سپر سیاسی جدیدی بود که معاویه برای دفاع از خود بوجود آورده بود . او از میان کسانی که جزء یاران و نزدیکان پیامبر شمرده می شدند مهره چینی می کرد و می کوشید یاران محمد را در مقابل یاران محمد قرار دهد .

مرزی که علی را از طلحه و زبیر جدا می کرد ، مرز امتیازات اقتصادی و اجتماعی جدیدی بود که در عصر خلافت برای نخبگان سیاسی در نظر گرفته شده بود . این امتیازات برآمده از طرز تفکری بود که در عصر خلافت در ذهن نخبگان حاکم جامعه اسلامی جوانه زد و در زمان خلیفه دوم بصورت قانونمندی نهادینه گردید و در عصر خلیفه سوم بطور بی سابقه ای توسعه یافت .

عمر تصور می کرد که پاداش فداکاری نخبگان انقلاب و رزمندگان اسلام را در همین دنیا و بوسیله یک جدول منظم و مدرج دیوانی توسط دولت اسلامی باید داد ، در حالی که توجه نداشت اگر عده ای برای ایجاد نظامی بکوشند که در آن از بقیه مردم امتیازات بیشتری داشته باشند . آن نظام نمی تواند نظام اسلامی باشد زیرا با سایر نظامات طاغوتی که آنها هم برای کامجویی های نخبگان سیاسی و اقتصادی بوجود می آیند ، تفاوتی نخواهد داشت و دقیقاً به همین دلیل بود که پیامبر پس از جنگ حنین سهم بیشتری به کسانی داد که از خطر آنها برای جامعه اسلامی بیشتر بیمناک بود و می دانست که آنها مجذوب قدرت اسلام شده اند نه حقیقت آن ، ولی به انصار و مهاجرین اولیه چیزی نداد زیرا معتقد بود کسانی که برای خدا عمل می کنند باید اجر خود را از خدا بخواهند تا بتوانند به رضوان الهی برسند نه از بیت المال مردم . تفاوت اصلی نظام سیاسی با نظام های طاغوتی همین است که در نظام اسلامی نخبگان سیاسی در جستجوی رضایت خدا و اجر اخروی هستند و در نظام های طاغوتی نخبگان سیاسی در جستجوی رضایت خود و اجر دنیوی هستند و تفاوت بین نیروهای طاغوتی و خدایی تفاوت از خود تا خداست .

در حقیقت طلحه و زبیر و نیز عایشه از حذف عثمان ناراضی نبودند . از بازگشت به شرایط زمان پیامبر – از نظر توزیع بیت المال – ناراضی بودند . آنها به هیچ وجه حاضر نبودند از امتیازات اجتماعی که برای آنان بوجود آمده و در عصر عمر نهادینه گردیده بود ، چشم پوشی کنند . در رأس این امتیازات سنت سیادت قریش و تقسیم نابرابر بیت المال براساس میزان سابقه انقلابی و تأثیر اجتماعی نخبگان سیاسی قرار داشت .

علی می کوشید نظام ارزشهای اجتماعی عصر پیامبر را احیا کنند در حالی که اینان معتقد بودند که چرخ زمان به عقب برنیم گردد و آب رفته به جوی بازنمی آید .

طلحه و زبیر در کنار بسیاری از نخبگان جدید ، تحولات جدید که پس از رحلت پیامبر بوجود آمده بود و از آنها تحت عنوان کلی و مبهم «سنت شیخین» یاد می شد یک گام رو به جلو ارزیابی می کردند . بی تردید آشنایی با آریستوکراسی پارس و بیزانس در این سوگیری های نوین بی تأثیر نبوده است . این نخبگان از این که می دیدند جامعه اسلامی با شعائر اسلامی تشکیل شده و از نظر توسعه مادی می کوشد از الگوهای پارسی و رومی پیشی بگیرد خرسند بودند ولی از نظر علی و یارانش تنها مهم این نیست که ظواهر و شعائر و نمادهای یک جامعه چیست ؟ مهم تر از آن این است که جهت گیری سیاست های اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی به کدامین سو است و آیا عدالت – که تنها صفت خدا است که در جوامع از خود و خدا بیگانه قربانی می شود – در نقطه کانونی این سیاستگذاری ها قرار دارند یا نه ؟

به عبارت دیگر و دقیق تر ، آنچه مهم است «معانی» است نه «الفاظ» و جهت گیری های اجتماعی است نه اشخاص . مهم این نیست که اشراف از بین بروند و یا به آیین جدید گرایش پیدا کنند . مهم این است که اشرافیت از بین برود و تبعیض ریشه کن گردد .

مخالفان علی معتقد بودند اینکه اشراف قریش ایمان آورده اند و ابراز اسلام می کنند و با شعار لا اله الا الله و محمد رسول الله روی به جهان ستانی و کشور گشایی آورده اند مایه قوت اسلام و مباهات عرب است ولی به عقیده علی اگر اشرافیت کهن که با نمادهای بت پرستی بر مستضعفین حکومت می کرد رنگ عوض کند و در نماد جدیدی نهاد شرک آلود خود را پنهان کند و با شعار خداپرستی بر مستضعفین حکومت کند مشکل نه تنها کم نمی شود بلکه به مراتب افزایش می یابد و مبارزه با چنین طاغوت هایی بسیار مشکل تر از طاغوت های قرون و اعصار پیشین خواهد بود . علی وقتی با ارتجاع عرب مبارزه می کرد می دید که امپریالیزم عربی به امپریالیزم غربی منتهی خواهد شد و تفاوت بین «امپریالیزم عربی» و «امپریالیزم غربی» فقط یک نقطه است و نقطه جزء «هیچ» نیست . ولی طلحه و زبیر این «هیچ» را نمی دیدند .

از دید علی ، تجدید حیات اشرافیت قریش – ولو با شعارهای اسلامی – یک حرکت ارتجاعی به سوی شرایط پیش از بعثت نبوی شمرده می شد که قرآن از پیش درباره آن هشدار داده بود و علی به عنوان وصی رسول الله هیچگاه حاضر نبود این حرکت ارتجاعی را تأیید کند و آن را برسمیت بشمارد .

* * *

در مکه ، نخبگان گریخته از مدینه به آینده می اندیشیدند . «چه باید کرد» بزرگ ترین پرسش آنها بود . در مقابل آنها گزینه هایی وجود داشت که می بایست از میان آنها بهترین گزینه را انتخاب می کردند . یک گزینه الحاق به معاویه و حرکت به سوی شام بود . این گزینه نه مطلوب شام بود و نه مطلوب آنان .

چرا این گزینه مطلوب شام نبود . دلیل آن کاملاً روشن است . دمشق طلحه و زبیر را در مقابل علی می خواست نه در مقابل معاویه . اگر مدرّجی را در نظر بگیریم که در طرفین آن علی و معاویه قرار داشته باشند ، طلحه و زبیر به ترتیب بین معاویه و علی قرار می گرفتند . آنها همان قدر که در مدینه نمی توانستند علی را تحمل کنند ، تحمل معاویه در دمشق نیز برای آنها سنگین بود . زیرا معاویه هم با شخصیت اعتقادی آنها تفاوت داشت و هم با جاه طلبی های سیاسی آنان تعارض .

طلحه و زبیر تبعیض قانونمند عصر عمر را پذیرفته بودند ولی مخالف ریخت و پاش های بی حساب و کتاب بیت المال در عصر عثمان به نفع نزدیکان او و امویان بودند . بنابراین در مدینه با علی مشکل داشتند و در دمشق با معاویه . آنها هرگز مانند مردان معاویه نمی اندیشیدند و با شخصیت هایی نظیر مروان ، سعید بن العاص ، مغیره بن شعبه و عبدالله با عامر تفاوت داشتند . در چنین شرایطی هم معاویه و هم طلحه و زبیر می کوشیدند از یکدیگر استفاده ابزاری کنند و آنها را یک هدف مشترک به هم نزدیک می ساخت . «از میان برداشتن و حذف علی» و می دانستند هرگاه این هدف مشترک تحقق یابد ، جنگ آنها با یکدیگر آغاز خواهد شد .

منافع دمشق ایجاب می کرد که طلحه و زبیر در جایی بین دمشق و مدینه مستقر شوند و به صورت سدی بر سر راه سپاه مدینه به سوی دمشق درآیند و به شیوه ای علی را آزار دهند و از توان و نیرو او بکاهند . و در نتیجه نه به دمشق بپیوندند – تا برای معاویه مشکل آفرین شوند – و نه به مدینه بپیوندند تا مشکل علی را حل کنند . حمایت های مستقیم و غیر مستقیم مالی و اطلاعاتی و سیاسی دمشق از این دو بر استقرار این دو به عنوان یک خاکریز سیاسی – نظامی و اجتماعی در مسیر مدینه – دمشق تمرکز داشت .

از این رو ، هنگامی که گزینه شام برای طلحه و زبیر مطرح بود عبدالله ابن عامر با چیره دستی و چرب زبانی گفت : «معاویه برای شام کافی است به بصره می رویم من در آنجا دست هایی دارم و طلحه نیز در آنجا طرفدارانی . . . »

ظاهراً این عامر بیش از طلحه از کسانی که آنها را «هواداران طلحه» در بصره می نامیدند اطلاع داشت . عبدالله ابن عامر (متولد سال چهارم هجری در مکه) از تیره عبدالشمس (جد اعلای بنی امیه) و پسر خاله عثمان بود . او بوسیله عثمان به امارات بصره منصوب گردید و از طریق بصره فتوحات گسترده ای در فارس ، استخر ، دارابگرد ، فیروزآباد ، تا مرو و بلخ داشت و هرات را نیز فتح کرد و از آنجا که اهل بذل و بخشش بود و در خدمت عمرانی بویژه آب رسانی در بصره موفقیت های چشمگیری بدست آورده بود . از نفوذ اجتماعی مناسبی در این حوزه برخوردار بود . او از یاران معاویه شمرده می شد .

با این همه هنگامی که می خواست طلحه و زبیر را متقاعد کند که در بصره مستقر شوند نگفت که من در بصره نفوذ دامنه دار و طرفداران بسیاری دارم . اظهار داشت طلحه در بصره طرفدارانی دارد و این اظهارات با نقشه قبلی امویان که گروهی را با شعار حمایت از طلحه از بصره به مدینه فرستادند تا به عمر خلافت عثمان – در کنار اعزام گروههای شورشی از کوفه با شعار حمایت از زبیر و از مصر با شعار حمایت از علی – پایان دهند کاملاً تطابق دارد . عبدالله ابن عامر یکی از دست های معاویه بود که این بازی بزرگ را به پیش می بردند . اگر از عبدالله ابن عامر سوال می شد که تو در بصره نفوذ گسترده و موقعیت مناسب داری چرا بصره را رها کرده ای به مکه آمده ای ، نمی توانست پاسخ روشنی بدهد . یعنی نمی توانست بگوید آمده ام تا طلحه و زبیر و عایشه را مدیریت کنم و آنها را به بصره ببرم و مقدمات جنگ جمل را فراهم کنم . ولی به هر تقدیر عبدالله ابن عامر را بخت یار بود که طلحه و زبیر زیاد درباره نقشه او کنجکاوی نکردند و اظهارات او را صمیمانه و دلسوزانه یافتند و در هر حال اندیشه او را پذیرفتند . بدین ترتیب ناراضیان جدید از مدینه به مکه رفتند و در مکه با مدیریت امویان به بصره رفتند . کما اینکه ناراضیان قبلی از بصره به سوی مدینه روانه شده بودند . آری با این تمهیدات عبدالله ابن عامر به همراهی یعلی بن امیه – که تأمین منابع مالی این شورش را بر عهده داشت- طلحه و زبیر و عایشه را به بصره بردند . مروان بن حکم نیز این گروه را از نزدیک همراهی کرد . مروان و عبدالله ابن عامر دقیقاً می دانستند که باید از طلحه و زبیر به عنوان اهرم برای کاهش فشار علی به معاویه استفاده کرد .

مروان ابن حکم در عین آنکه می کوشید از طلحه و زبیر در مقابل علی استفاده کند ، تلاش می کرد بین آنها نیز نوعی رقابت سیاسی بوجود آورد تا در صورت لزوم بتواند از این رقابت بهره برداری کند . از این رو در آستانه حرکت به سوی بصره ، روی به طلحه و زبیر کرد و گفت : «. . . به کدام یک از شما فرماندهی را واگذارم تا با مردم نماز بخواند ؟ » بدیهی بود که این دو هر دو خواهان فرماندهی بودند وگرنه بر علیه علی خروج نمی کردند . تعبیر «به کدام یک از شما فرماندهی را واگذارم» کاملا گویاست و پیداست اهرم های قدرت در دست مروان ابن حکم است و از طلحه و زبیر می خواهد به عنوان نماد شورش بر ضد علی استفاده کند . شورشیان جدید که قرار بود زیر پرچم طلحه و زبیر و علیه علی وارد اقدام شوند توسط مردانی نظیر  مروان بن حکم و عبدالله ابن عامر سازماندهی شده بودند . از این رو مروان بن حکم در موقعیتی قرار داشت که می توانست فرماندهی آنها را به هر کسی که می خواهد (طلحه یا زبیر) واگذار کند .

نحوه تهییج و بسیج این شورشیان جدید کاملاً آشکار نیست چون این اقدامات در هاله ای از پرده پوشی و راز داری صورت می گرفت . در شرکت سهامی شورش که علیه مدینه تأسیس شد ، امویان نفرات ، تجهیزات و بودجه را تأمین کردند و طلحه و زبیر هم سابقه انقلابی خود را به شراکت گذاشتند . آورده های امویان در این شرکت سهامی شورش ، چشمگیر بود . به عنوان مثال از ششصد هزار درهم پول نقد ، ششصد شتر کالا و آذوقه و هزار تا سه هزار نفر نیروی بسیج شده یاد می شود . آورده های امویان جنبه عینی داشت ولی آورده های طلحه و زبیر همان سابقه ذهنی بود که از خدمات آنها در زمان پیامبر در خاطره ها وجود داشت . طلحه و زبیر و عایشه بازی خورده بودند . آنها به پس از حذف علی با ژرف نگری نمی اندیشیدند و برداشت دقیقی از طراز نیروها در قلمرو اسلامی نداشتند . حتی از خود نمی پرسیدند که یعلی بن امیه این ششصد هزار درهم پول نقد را از کجا آورده است و چرا آنها را برای بسیج به نفع آنان خرج می کند و از خود نمی پرسیدند چرا مروان بن حکم به عنوان نزدیکترین یار عثمان دیروز در مدینه در مقابل آنها قرار داشت و امروز در راه بصره هم قدم آنان شده است . اگر طلحه و زبیر دوراندیشی و نازک بینی عبدالله ابن عمر را داشتند بدین سادگی در راه قدرت طلبی معاویه قربانی نمی شدند .

بی تردید طلحه و زبیر آرزومند بودند در صورتی که بتوانند قدرت را بدست آورند در مقابل داشته های عینی بنی امیه (بودجه ، تجهیزات و نفرات و . . . ) صاحب داشته هایی  شوند ولی مسئله این بود که طلحه و زبیر «آرزو» داشتند و بنی امیه «برنامه» و مشکل دیگر این بود که طلحه و زبیر کوچکتر از آن بودند که بتوانند به همه ابعاد بازی بزرگ معاویه پی ببرند .

بازی خوردگی طلحه و زبیر به اندازه ای برای برخی از نخبگان روشن بود که عبدالله ابن عمر حاضر نشد وارد این بازی شود و از ورود خواهرش حفصه نیز به این بازی جلوگیری کرد ولی جاه طلبی های طلحه و زبیر اجازه نمی داد تا واقعیت هایی که بر خلاف آرزوهایشان بود را ببینند .

شاید آنها تصور می کردند مخالفت با علی سبب همگرایی نامتجانسی از مناطق مختلف و جناحهای گوناگون با آنها شده است که باید از این فرصت استفاده کرد . ولی باید بلافاصله به این حقیقت تلخ توجه می کردند که با حذف علی ، این همگرایی از بین خواهد رفت آنگاه آنان با چه امکاناتی می توانستند از موجودیت خود در برابر دمشق و عیون و ایادیش دفاع کنند ؟ آیا قابل تصور بود که معاویه که از حکومت خود در برابر خلافت علی با چنگ و دندان دفاع کرده بود ، آن را در دست طلحه و زبیر به آسانی رها کند و گوشه نشینی پیشه کند و یا بصورت ملازمان رکاب آنان درآید ؟

سیاست شیطنت آمیز مروان ابن حکم در پراکنش تخم نفاق در میان طلحه و زبیر و یارانشان به آسانی جواب داد . بویژه فرزندان این دو ، بلافاصله از خود عکس العمل نشان دادند . ابن زبیر گفت : «  . . . پدر من ! . . . او . . . شایسته تر است » و عایشه برآشفت و به مروان پیغام فرستاد : «. . . می خواهی میان ما اختلاف بیندازی ؟  خواهر زاده من ابن زبیر با مردم نماز خواهد خواند . . . » زبیر شوهر خواهر عایشه بود و ابن زبیر خواهر زاده عایشه بود .

مروان به نتیجه ای که می خواست رسیده بود . برای او مهم نبود که طلحه و زبیر کدامیک با مردم نماز بخوانند . خودشان یا پسرانشان . مهم این بود که به هم اعتماد نداشته باشند و نسبت به هم موضع داشته باشند تا بهتر بتوان آنها را مدیریت کرد . هنوز به بصره نرسیده بودند که خاندان های طلحه و زبیر آماده بودند تا در صورت لزوم در مقابل هم صف بکشند .

* * *

یکی از لحظات دردناک در زندگی همسران پیامبر ، لحظه وداع با عایشه در مکه بود . هنگامی که او تصمیم گرفته بود به همراه مردانی نظیر مروان ابن حکم و یعلی بن امیه با خواهرزاده اش ابن زبیر به بصره برود و پرجم مبارزه با علی را در بصره – به نفع معاویه – برافرازد ،هیچکدام از همسران پیامبر حاضر نشدند با عایشه همراهی کنند . حتی حفصه نیز حاضر نشد همراه عایشه شود . برخی از همسران عمر که در مکه حضور داشتند نیز حاضر به همراهی با عایشه نشدند آنها حاضر نبودند آبروی عمر را در راه پیروزی معاویه هزینه کنند چون می دانستند برنده بازی کیست . به گزارش طبری هنگام وداع عایشه با همسران پیامبر ، همه همسران پیامبر می گریستند . ابن خلدون می نویسد : «در ذات عرق عایشه با زنان پیامبر که همه می گریستند ، وداع کرد»

چرا همسران پیامبر می گریستند ؟ آیا اشک آنها ، اشک ترس و هراس بود و برآینده نامعلوم عایشه می گریستند ؟ چنین احتمالی را نمی توان مطرح کرد . زیرا کسی عایشه را ناگزیر به قیام علیه علی نکرده بود . عایشه می توانست مطابق با دستور صریح قرآن مانند سایر همسران پیامبر در خانه بنشیند و پای به میدان سیاست نگذارد . آیا بر علی می گریستند ؟ چنین احتمالی را نیز نمی توان مطرح کرد ، زیرا علی در مدینه در مسند خلافت قرار داشت و شجاعت ستودنی او نیز زبانزد خاص و عام بود . به نظر می رسد همسران پیامبر بر پیامبر می گریستند . آنها تمام خاطرات خود از زندگی مشترک با پیامبر را به یاد می آوردند و به یاد می آوردند که چگونه در غدیر خم در مقابل انبوه جمعیتی که اکثراً از پذیرندگان ثانویه بودند علی را به عنوان ولی مومنین و وصی خود و امام امت پس از خود معرفی نمود . آنها آخرین روزهای عمر پیامبر را نیز بیاد می آوردند که چگونه درخواست حرکت نخبگان قریش با سپاه اسامه را می کرد و درخواست مکرر او نادیده گرفته می شد و چگونه ناامیدانه درخواست نگارش وصیت نامه اش را می کرد و آن هم پذیرفته نشد .

نمی توان باور کرد که همسران پیامبر کوشش جدی و صمیمانه ای برای متقاعد کردن عایشه جهت جلوگیری از قیام او انجام نداده باشند شواهد نشان می دهد که این کوشش ها به شکست منتهی شده است . برای همسران پیامبر قابل تصور نبود که روزی عایشه با مردانی نظیر سعید بن العاص ، مروان ابن حکم ، عمرو بن العاص و یعلی ابن امیه همصدا و همراه شود و روی در روی علی ابن ابی طالب قرار گیرد . این مردان همه از پذیرندگان ثانویه بودند . در حالی که علی اولین مردی بود که به پیامبر ایمان آورده بود و از عایشه به عنوان دختر ابابکر – که پدرش از پذیرندگان اولیه بود – انتظار نمی رفت که هم صدا و همراه پذیرندگان ثانویه شود .

پیامبر در حالی جان به جان آفرین تسلیم کرد که گروهی از نزدیکانش ، پیکر بی جانش را رها کرده بودند تا به کمک پذیرندگان ثانویه ، محور قدرت جدید را بوجود آورند در لحظاتی که عایشه از ذات عرق به سوی بصره حرکت کرد تمام خاطرات روزهای آخر عمر پیامبر و تنها دختر بجا مانده از او فاطمه در چشم همسران پیامبر نقش می بست . لحظه به خاک سپردن پیکر پیامبر در مسجدالنبی و لحظه به خاک افتادن فاطمه در پشت در آتش گرفته خانه اش و لحظه . . .

وقتی آخرین قطرات اشک از چشم همسران پیامبر بروی گونه هایشان می چکید ، شتری که محمل عایشه را حمل می کرد در گرد و غبار راه گم می شد و یعلی بن امیه با این اندیشه ره می سپرد که از ششصد هزار درهمی که با خود به مکه آورده بود ، چقدر در مکه خرج این غائله و قافله شده است

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.