آقاخلیل و قصه ای که به شهادت ختم شد/این شهید ۱۰ سال با روده های بیرون زده زندگی کرد

0 30
آقاخلیل و قصه ای که به شهادت ختم شد/این شهید 10 سال با روده های بیرون زده زندگی کرد

گروه زندگی- نفیسه خانلری- همین یک هفته پیش خبر شهادتش به گوشمان رسید‌. شهیدی که از آخرین دیدارمان چندسالی می‌گذشت و در این سال‌ها، دورادور جویای احوالش بودیم و امیدوار به اینکه بالاخره روزی ترکش‌های به جای مانده از جنگ، سرسازگاری گذارند و آقا خلیل به زندگی عادی بازگردد اما متاسفانه برخلاف آنچه دلمان می‌خواست، این مهمانان ناخوانده هیچ گاه سر به راه نشدند و ۱۰ سال تمام، خواب از چشمان آقاخلیل و خانواده اش ربودند. ۱۰ سالی که هرلحظه اش به سختی هرچه تمام برای این خانواده گذشت و درنهایت نیز، «خلیل رجبی» جانباز ۷۰ درصد دفاع مقدس بعد از سال ها صبوری، برای همیشه با دردهایش خداحافظی کرد؛ او در ۲۳ بهمن ۱۴۰۱ و درست چند روز بعد از گذر از مرز ۵۸ سالگی، به درجه شهادت نائل شد و به جمع همرزمانش پیوست.

گرچه در چنین شرایطی، دیدار و گفت و گو با خانواده شهدا اصلا کار آسانی نیست و حتی گاهی زبان به عرض تسلیت باز نمی شود اما با این حال به سبب رسالتی که در قبال این شهدای بزرگوار بردوش داریم، به سراغ خانواده صبور و فداکار شهید رجبی رفتیم تا ضمن عرض تبریک و تسلیتی صمیمانه، مروری داشته باشیم برآنچه طی این سال ها بر شهید خلیل رجبی گذشت. شهیدی که ۳۷ سال تمام یعنی درست از سال ۱۳۶۴ تا همین چند روز پیش، تمام زندگیش به عملیات والفجر ۸ و ترکش های به یادگار مانده از جنگ گره خورده بود و ۱۰ سال پایانی عمرش را در سخت ترین شرایط ممکن سپری کرد اما به گفته همسرش خانم تقی پور، همیشه لبخند بر لب داشت؛ راضی بود به رضای خدا و ذکر یاحسین(ع) از زبانش نمی‌افتاد.

قصه ای که از سه راهی فاو- بصره آغاز شد

سال ۱۳۶۴ در سه راهی جاده اصلی فاو ‌ـ بصره و در حوالی کارخانه نمک بود که جنگ، روی دیگرش را به آقاخلیل نشان داد و زمانی که او و همرزمانش در حال ساخت سنگر بودند، بمباران هوایی آغاز شد و ترکشی به شکمش اصابت کرد. خودش می گفت:«از شدت ترکش، ۵‌ متر به عقب پرتاب شدم. روده هایم پخش زمین شد و همان موقع از هوش رفتم.» البته این ترکش که برای همیشه در بدن آقاخلیل جاخوش کرد، هیچ وقت نتوانست او را از ادامه رزم بازدارد و او بعد از مجروحیت به رغم مخالفت فرماندهان بازهم به جبهه برگشت و در عملیات‌ کربلای۴ و کربلای۵ نیز نقش آفرینی کرد.

آقاخلیل بعد از گذشت ۲ سال از مجروحیتش، با خواستگاری از خانم تقی پور وارد مرحله جدیدی از زندگی شد. بانویی که سال های سال، شجاعانه پای دردهای آقاخلیل ایستاد و قطعا وجودش یکی از نقاط عطف زندگی این جانباز بزرگوار بود. خانم تقی پور هیچ گاه ابایی از ازدواج با یک جانباز نداشت و از همان اول می دانست که روزهای تلخ هم به سراغشان خواهد آمد. خانم تقی پور همسر وفادار آقاخلیل که بعد از گذشت چندین روز از شهادت همسرش، هنوز نتوانسته رفتن او را باور کند، با گذری به دوران جوانی شان می‌گوید:«آقا خلیل از آن جانبازانی بود که هم دست داشت و هم پا، بنابراین خیلی به عنوان یک جانباز به ایشان نگاه نمی‌کردم. می دانستم آثار ترکش‌ها بالاخره روزی نمایان می شود و ایشان را به دردسر می اندازد اما هیچ وقت چنین روزهای تلخی را متصور نمی شدم. نه اینکه نسبت به نوع جانبازی همسرم بی اطلاع باشم و خدایی نکرده از ازدواج با ایشان پشیمان اما به هرحال هیچ کدام از ما فکرش را نمی کردیم که آقاخلیل روزی زمین گیر شده و چنین روزهایی را ببیند.»

خانم تقی پور ادامه می دهد:«زندگی مشترکمان را خیلی ساده و در یک اتاق شروع کردیم اما با این حال از زندگی درکنار هم کاملا راضی بودیم. از نظر ما خوشبختی، عشق و پیمانی بود که بین مان بسته شده بود، بنابراین از همان ابتدا تا روزی که آقاخلیل به شهادت رسید، تحت هر شرایطی این پیمان را حفظ کردیم و هیچ وقت نگذاشتیم مشکلات بر ما غلبه کنند. گرچه آقاخلیل طی ۱۰ سال گذشته روزهای بسیار سختی را می گذراند و کمی بی حوصله شده بود اما همیشه به او حق داده و به روزی دلخوش بودم که آقاخلیل حالش خوب شود و مثل قدیم ها غرق در خوشحالی شویم که خب این اتفاق نیفتاد.»

وقتی ترکش ها سرناسازگاری گذاشتند

آقاخلیل از زمان مجروحیت تا شهادتش به سبب وجود یادگارهای جنگ، بین ۳۰ تا ۴۰ بار زیرتیغ جراحی رفت و همیشه با درد شکم دست و پنجه نرم می کرد اما آنچنان اهل صبوری بود که هیچ وقت تسلیم نمی شد و بعد از هر دوره درمان، سریعا به زندگی بازمی گشت. به اعتقاد خودش تا سال ۹۱ یعنی زمانی که ترکش ها سرناسازگاری بگذارند، همه چیز روی روال بود و اصلا فکرش را نمی کرد که روزی زمین گیر شده و نتواند روی پاهایش بایستد.

اما در سال ۹۱ چه اتفاقی افتاد که آقاخلیل برای همیشه با زندگی عادی خداحافظی کرد؟ خانم تقی پور که به رغم تمام سختی های ۱۰ سال گذشته، هنوز هم با عشق از همسرش یاد می کند، با تلخی باقیمانده از آن روزها توضیح می دهد:«ما اهل تنکابن هستیم و تا قبل از اینکه بیماری آقاخلیل این چنین عود کند، آنجا زندگی می‌کردیم. یک روز هنگام نماز صبح، درد شدیدی به سراغ آقاخلیل آمد و ایشان را به بیمارستان بردیم. متاسفانه به علت تشخیص اشتباه و تصور اینکه اقا خلیل سنگ کلیه دارد، کلی آب به ایشان دادند که همین نیز حالش را بدتر کرد و مجبور شدیم، همسرم را به تهران انتقال دهیم. انتقال دادن به تهران همانا و ۹ ماه بستری در بیمارستان همانا.»

از مرگ و کما تا ۱۰ سال فرصت زندگی دوباره

بااینکه آقاخلیل به سبب ناسازگاری ترکش ها، بیش از ۹ ماه در بیمارستان بستری بود اما در همان روزها، خداوند فرصت دوباره ای به آقاخلیل بخشید تا سایه این شهید بزرگوار هرچند با شرایطی خاص و استثنایی اما ۱۰ سال بیشتر بر سر خانواده اش باشد. خانم تقی پور در این باره توضیح می دهد:«ایشان ۳ ماه در بیمارستان بستری بود و چندین بار تحت عمل جراحی قرار گرفت اما یک شب حالش انقدر بد شد که وقتی خودم را به بیمارستان رساندم، با صحنه وحشتناکی مواجه شدم. پزشکان بالای سر همسرم در حال شوک دادن بودند و حتی جان دادن او را می دیدم اما به لطف خداوند، آقاخلیل زنده ماند و سپس به مدت ۳ ماه به کما رفت.» خانم تقی پور اضافه می‌کند:«به خوبی خاطرم هست که آقاخلیل درست شب عاشورا از کما درآمد و خداوند به حق آبروی سیدالشهدا او را به ما برگرداند؛ البته همه چیز به اینجا ختم نشد زیرا بازگشت آقاخلیل به زندگی با یک فراموشی موقت همراه بود و ایشان ۳ ماه بعد را هم در بیمارستان سپری کرد. بعد از این مدت، درحالی پزشکان اجازه ترخیص دادند که آقاخلیل، دیگر آن آقاخلیل قبلی نبود و باید با شکم باز به زندگیش ادامه می داد اما با این حال ایشان هنوز در کنار ما بود و همین برایمان کفایت می کرد.»

آقاخلیل در کنار همسر و فرزندش

سنگدل شد تا آقاخلیل زنده بماند!

گرچه خانم تقی پور از یادآوری آن روزها به تنگ آمده اما برای آنکه دینش را به مردبزرگی چون شهید رجبی، دردها و صبوری های او ادا کند، صدایش را صاف کرده و با بغض مانده در گلو ادامه می دهد:« باورم نمی شد که باید درچنین شرایطی از آقا خلیل در خانه مراقبت کنیم اما چاره دیگری هم نبود. اصرار زیادی داشتم که دکترها، روده های آقاخلیل را ببندند و ایشان اینطور عذاب نکشد اما آن ها آب پاکی را روی دستم ریختند و گفتند اگر می خواهید همسرتان زنده بماند، باید این شرایط را بپذیرید، زیرا ریسک عمل بسیار بالاست و  باید صبور باشید تا روده خودش را ترمیم کند! آن اوایل ۵ کیسه به ایشان وصل بود و طاقت دیدن زخم های آقاخلیل را نداشتم اما برای آنکه همسرم زنده بماند، به پرستاری ماهر و سنگدل تبدیل شدم. وقتی آقاخلیل از شدت درد، فریاد می زد، بغضم را قورت داده و خودم را کنترل می کردم تا بتوانم پانسمان ها را عوض کرده و به روند بهبود ایشان سرعت بخشم.»

با حرف های خانم تقی پور و تلاشش برای بهبودی آقاخلیل، یاد حرف های چندسال پیش شهید رجبی در وصف همسرشان می افتم که زنده ماندنش را بعد از خداوند، مدیون او می‌دانست. آقاخلیل می گفت:«ناهید خانم در تمام این سال ها زحمت بسیاری کشیده و در کمال صبوری، روزهای سختی را گذرانده که به خاطر تمام این فداکاری ها همیشه مدیون ایشان هستم. به اعتقاد من، ناهید خانم و تمام همسران جانبازان، مظهر صبر هستند و به همین سبب نیز اجر عظیمی نزد خداوند دارند.»

این خانواده مظهر عشق و ایثارند

برای بسیاری از مردم عادی، ۱۰ سال درد و رنج و ۱۰ سال خدمت به جانبازی که با شکمی باز، روز و شبش را سپری می کند، نه تنها غیرقابل تحمل بلکه حتی غیرقابل تصور است اما خانواده رجبی سال های سال این واقعیت را زندگی کردند و حتی اگر از شرایط موجود خسته می شدند هم هیچ گاه لب به گلایه نمی گشودند. این ویژگی منحصر به فرد، مختص به تک تک اعضای خانواده شهید رجبی بود، بطوریکه آقامرتضی و فاطمه خانم فرزندان شهید رجبی نیز در تمام این سال ها، دوش به دوش مادرقدم برداشتند و هیچ وقت پشت هم را خالی نکردند و یا به قول آقامرتضی بهتر است بگوییم، همگی برای بهتر کردن حال پدر جنگیدند و نگذاشتند آب در دل آقاخلیل تکان بخورد. خانم تقی پور می گوید:«پسرم چندسال پیش ازدواج کرد و جدا از ما زندگی می کرد اما هروقت لازم بود خودش را سریع می‌رساند و نمی‌گذاشت دست تنها بمانیم. فاطمه خانم که هم دیگر جای خود را دارد. او در تمام این سال‌ها، نه دختر خانه بلکه مرد خانه بود و با جان و دل همه سختی‌ها را تحمل می‌کرد. واقعا اگر فرزندان مسئولیت پذیری نداشتیم و در این سال ها، صبورانه کنارمان نمی‌ماندند، رسیدگی به آقاخلیل و تحمل شرایط موجود برای من و آقاخلیل سخت تر و سخت تر می‌شد.»


هیچ گاه لبخند از لبان آقاخلیل محو نمی شد

تسلیم و رضایت؛ آنچه از آقاخلیل به یادگار ماند

حالا که حرف از سال ها صبوری خانواده رجبی زدیم، خوب است اشاره هم داشته باشیم به نگاه مثبت و امیدی که خودآقاخلیل به زندگی داشت. در آخرین گفت و گوی مان با شهید رجبی، وقتی از او در رابطه با شرایطش پرسیدیم، زنده ماندنش بعد از بیرون آمدن از کما را یک معجزه می دانست و می‌گفت:«گرچه درد زیادی می‌کشم و این درد بی نهایت آزاردهنده است اما خداوند حتی با شکم باز، عمر دوباره به من داده، پس گله ای ندارم و راضیم به رضای او. الان هم سعی می کنم روزهایم را با مطالعه، مناجات و گاهی صحبت و دیدار با دوستان بگذرانم تا دوران نقاهت تمام شود؛ هرچند که ممکن است این دوران نقاهت، یکسال، ۱۰ سال و شاید تا آخر عمرم طول بکشد.»

محال است حرف های آقاخلیل را مرور کنیم اما از این همه امید و صبوری متعجب نشویم. آقاخلیلی که وقتی از سال ۹۲ با شکم باز و چندکیسه آویزان از روده هایش راهی خانه شد و برای همیشه دفع طبیعی را از دست داد، شاید خودش آخر این قصه را می دانست اما با این حال آنچنان اهل دین و ایمان بود که هیچ گاه از درگاه خداوند ناامید نشد و همیشه به روزهای بهتر می اندیشید.

همسری که هیچ گاه خم به ابرو نیاورد

همه صبوری ها و لبخندهای همیشگی آقاخلیل در شرایطی رقم خورد که این شهید بزرگوار طی ۱۰ سال اخیر، نه تنها شرایط جسمی بسیار دشواری را پشت سرمی گذاشت، بلکه به لحاظ روانی نیز فشار زیادی را متحمل می شد. این را وقتی می فهمیم که خانم تقی پور از خاطرات تلخشان می گوید. از روزهایی که حتی کیسه های متصل به روده هم سرناسازگاری می گذاشتند و با باز شدنشان، آقاخلیل و همسرش را به دردسر می انداختند اما در چنین شرایطی، خانم تقی پور همچون کوه، پای همسرش می ایستاد و بدون آنکه خم به ابرو بیاورد، طوری رفتار می کرد که آب در دل آقاخلیل تکان نخورد. همسر ایثارگر و فداکارجانباز رجبی می گوید:«همه کار می کردیم، چون امید داشتیم روزی زندگیمان به شکل عادی برمی‌گردد. این اواخر کیسه های متصل به آقاخلیل به ۲ کیسه رسیده بود و درحالیکه برای ترمیم این قسمت از روده ها لحظه شماری می‌کردیم، متاسفانه نه تنها این اتفاق نیفتاد، بلکه همه چیز برخلاف انتظارمان پیش رفت و آقاخلیل برای همیشه ما را ترک کرد.»

و شهادت؛ پایان خوش قصه آقاخلیل

خانم تقی پور در ادامه صحبت هایش از آخرین روزهای حیات شهید رجبی می گوید. روزهایی که گرچه پایان بخش درد و رنج آقاخلیل بودند اما قطعا هیچ گاه از ذهن خانم تقی پور و خانواده اش پاک نخواهند شد. او می‌گوید:«ما همیشه به بهبودی اقاخلیل امیدوار بودیم اما وقتی یکماه پیش، دوباره بخش دیگری از روده بازشد، کلی مضطرب شدیم و ایشان را به بیمارستان منتقل کردیم. یک ماه درگیر و دار بیمارستان بودیم و هرکاری از دستمان برمی آمد، انجام دادیم اما آقاخلیل روز به روز تحلیل می رفت و نهایتا در روز ۲۳ بهمن برای همیشه از پیش ما رفتند و به همرزمانشان پیوستند. شاید باورکردنش سخت باشد اما پزشکان می گفتند، روده های آقاخلیل بطورکامل پوسیده بود و راه نجاتی وجود نداشت.»

شهید خلیل رجبی طی سال های گذشته به سبب شرایط خاصش به تهران نقل مکان کرده بود اما  اصالتا تنکابنی بود و اهل روستای گلستان محله دوهزار. وصیت کرده بود پیکرش را در همان روستا به خاک بسپارند که به همین سبب نیز، پیکر این شهید بزرگوار بعد از تشییع و مراسمی باشکوه در گلستان محله و در جوار همرزمانش آرام گرفت.

گرچه داستان زندگی آقاخلیل با شهادتش به پایان رسید اما قطعا یاد و خاطره اش برای همیشه در ذهن همه باقی خواهد ماند. بزرگمردی که هیچ گاه لبخندش از لبانش نیفتاد و حتی در سخت ترین روزهای زندگیش، امید بسته بود به یاری خداوند. روحش شاد و یادش گرامی.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.