روایت «فارس من»| از رنجی که دانش‌آموزان افغان می‌برند

0 2
روایت «فارس من»| از رنجی که دانش‌آموزان افغان می‌برند

به گزارش خبرگزاری فارس؛ ما فکر می‌کنیم هر آدمی قصه‌ای دارد و هرکس یک زندگی را در خود خلاصه کرده است. حالا که به لطف در میان گذاشتن مسائل و نگرانی‌ها، ما را مَحرم خود می‌دانید، چرا به همین اکتفا کنیم؟ ما راوی قصه‌ها و دردهای شما هستیم. در فارس من شما سردبیر هستید و ما تنها میانجی شماییم برای شنیده شدن صدا و پیگیری مشکلات‌تان. در این روایت‌ها می‌کوشیم تصویر بی‌روتوش و دست‌اولی از جهان شخصی مردم را به اشتراک بگذاریم. روایت شانزدهم درباره مصائب دانش‌آموزان کم‌برخوردار و افغان است؛ از زبان یکی از معلم.

اول|در کلاس ۴۲ نفره‌ای که من دارم، یک نفر هست که گوشی ندارد. خانواده‌اش یک گوشی دست دوم داشتند که نتوانستند تعمیرش کنند. توان مالی خرید گوشی هم ندارند. پدر خانواده در ماه ۲ میلیون درآمد دارد. کارگر است و همسرش هم سرطان دارد که هزینه داروهای او هم هست. اجاره خانه هم باید بدهند. سه تا فرزند هم دارند. هرچه پدر خانواده درمی‌آورد خرج زندگی و داروهای همسرش می‌شود. زندگی به این آدم بدجور سخت گرفته و دست بردار هم نیست.

دوم|در همه‌ی کلاس‌های مدرسه ما، حداقل یک یا دو مورد هست که نتوانسته‌اند با کلاس‌های مجازی همراه شوند و در کلاس نیستند. اوایل سال تحصیلی معلم‌ها پیگیر بودند بچه‌ها عضو شاد شوند، جلسه‌ای بود با حضور مدیر مدرسه، بعد از جلسه، آقای جوانی طبق درخواست معلم مدرسه آمده بود جویای کار بچه‌اش شود. معلم پرسید چرا پسرت در شاد نیست؟ گفت چون گوشی نداریم. معلم گفت ۳ میلیون بده و برای بچه‌ات یک تبلت بگیر. جواب داد من پول رهن خانه‌ام سه میلیون است. هزینه‌ها در تهران جوری بالا رفته که مجبور شده‌ام بروم خارج از تهران زندگی کنم، زن و بچه‌ام گلستان هستند و خودم اینجا کار می‌کنم. اگر سه میلیون داشتم که وضعم این نبود. همه اینها را با شرمندگی گفت.

سوم| همکارم می‌گفت یکی از شاگردانش حتی تلویزیون هم در خانه ندارند. شش تا بچه هستند و چند نفرشان هم دانش‌آموزند. دانش‌آموزی که در کلاس مجازی نباشد می‌تواند با دیدن شبکه آموزش درس‌ها را بخواند، ما هم ماهی یک‌بار پیگیری می‌کنیم و تکالیف آنها را بررسی می‌کنیم. گرچه فضای تعاملی کلاس را از دست می‌دهند. در همین تهران دانش‌آموزانی داریم که حتی تلویزیون هم ندارند. چنین افرادی کم نیستند. آدم‌هایی که صدایشان شنیده نمی‌شود. معلم‌ها هم فرصت پیگیری چندانی ندارند. این بچه‌ها یا ترک تحصیل می‌کنند یا فراموش می‌شوند و جا می‌مانند.

چهارم| مواجهه مدرسه با دانش‌آموزان افغانستانی برای من خیلی دردناک بوده همیشه. زمانی که کلاس‌ها حضوری بود، می‌دیدم بین بچه‌های افغان باهوش و مودب و درس‌خوان کم نیست. به آنها تحقیرآمیز نگاه می‌شود. هم از سمت همکلاسی‌ها و هم کادر مدرسه. اگر قرار است تنبیهی شود تندتر تنبیه می‌شوند، چون احساس می‌شود پناهی ندارند. برخوردی که با اولیای افغان می‌شود متفاوت از برخوردی هست که با والدین دانش‌آموزان ایرانی می‌شود. از بس امنیت این بچه‌ها خدشه‌دار می‌شود که من تا مدت‌ها نمی‌دانستم دانش‌آموز افغانستانی دارم. اوایل خودشان را ایرانی معرفی می‌کردند. مثلاً در درس اجتماعی که باید بگویند پدر و مادرشان اهل کجاست، جرأت نمی‌کردند بگویند افغانستانی هستند و پنهان می‌کردند.

پنجم| در مدرسه ما کتک زدن بود. بچه‌ها را که می‌خواستند تنبیه کنند، بچه‌های افغان را هم می‌زدند. خانواده‌های این بچه‌ها بسیار متین بودند. همکاران اما بد با آنها صحبت می‌کردند. من سال سوم خدمتم است. سال اول در بهت و شوک بودم. تنها کاری که می‌کردم ایجاد امنیت برای آنها بود. یک‌بار گزارش تنبیه مدیر مدرسه را به آموزش و پرورش دادم. الان که شرایط کرونا شده چالش‌ها کمتر و فضای بین بچه‌ها هم آرامتر شده. در کلاس‌های مجازی هم خیلی از این چالش‌ها کم شده. گرچه خودش دردسرهای بسیاری بوجود آورده است.

ششم| با اینکه اعلام شده اینترنت دانش‌آموزان رایگان است، اما من یک دانش‌آموز افغان دارم که حتی امکان خرید بسته اینترنت ندارد. به او گفته‌ام فقط تکالیفش را بنویسد. هر وقت مدارس باز شد می‌آیم تکالیفت را می‌بینم. شاد کند است و پیام به سختی رد و بدل می‌شود. از این که بگذریم، بدتر از چالش‌های آموزشی حس سرخوردگی بچه‌هایی هست که گوشی ندارند یا نمی‌توانند در کلاس‌های مجازی شرکت کنند. دو تا دانش‌آموز دارم که مادرشان طلاق گرفته‌اند. پسرعمو هستند و با مادربزرگ‌شان زندگی می‌کنند، همین الان از کلاس من عقب هستند. پدرشان دیر وقت می‌آید و مادربزرگ هم نمی‌تواند به آنها رسیدگی کند. یکی از این بچه‌ها گوشی دارد اما آن یکی از گوشی پدر استفاده می‌کند که خیلی وقت‌ها در اختیار پسر نمی‌گذارد. گفتم آرش چرا تکالیفت را نفرستادی؟ گفت خانم دیشب به پدرم گفته‌ام گوشی را بده تکالیفم را بفرستم، بابا کمربندش را درآورده و کتکم زده. این حس عقب افتادن از همکلاسی‌ها خیلی برای بچه‌ها اذیت‌کننده است.

هفتم| چند روز پیش رفتم خانه دانش‌آموزم. همان که گوشی نداشت. دانش‌آموز باهوشی بود و می‌دیدم که می‌تواند رشد کند. ذهنم درگیرش شده بود. با همسرم کمی اقلام مصرفی گرفتیم و رفتیم خانه‌شان. پدرش سر پایین انداخته بود و به ما نگاه نمی‌کرد. داخل خانه نرفتیم. شرایط مناسب نبود. مهمان داشتند. انجمن هر مدرسه بچه‌های نیازمند مدرسه را شناسایی و در مناسبت‌های مختلف به آنها کمک می‌کند. پیگیری که کردم گفتند این دانش‌آموز جزو خانواده‌های نیازمند نیست. صحبت کردم و قرار شد وارد لیست شود تا از طرف مدرسه به آنها کمک‌هایی شود. از اینکه نمی‌توانم مشکلات بچه‌ها را حل کنم بسیار غمگینم. کاش هرکس هر کاری از دستش برمی‌آید دریغ نکند. کاش.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.